اخبار نیوز - برگی از واقعیت اخبار نیوز - برگی از واقعیت
برای امام خوبی‏ها . . .

خبرگزاری فارس: برای امام خوبی‏ها . . .

فرارسیدن سالگرد ارتحال امام خمینی(ره) فرصتی است دوباره برای شناخت شخصیت، آرمان و ارزش‏های کسی که دنیای مادی و استکبار زده‏ شیاطین غرب و شرق را به هم ریخت و بسان خورشیدی، نور ایمان را در جهان پراکنده کرد.


علی‌رضا رجبی :

به گزارش خبرگزاری فارس از سمنان، به این بهانه و با بیانی از مولایمان که فرمود: "این انقلاب بی‏نام خمینی(ره) در هیچ جای جهان شناخته شده نیست"، مطالبی را برای آن امام خوبی‏ها تقدیم می‏کنیم.

امام در خاطرات کودکی‏ام

باز چهاردهم خرداد فرا رسید و یک سال دیگر از فراق اماممان گذشت، هنوز انعکاس صدای گزارشگر تلویزیون در گوشم آشناست: "روح خدا به ملکوت اعلی پیوست".

کودکی 11 ساله بودم، اما جنبش ایام خرداد سال 68 هنوز در جلوی چشمانم است، از آن شبی که "افشار"، گوینده خبر از مردم می‏خواست برای سلامتی امام دعا کنند.

حضور مردم در مساجد در خاطرم هست، دیوار نوشته‏ای که در مسیر منزلمان می‏دیدم: "امام را دعا کنید"، هنوز هم یادم هست.

لحظه‏ای که پدرم بر سرش کوفت و ناگهان‏ همه‏ کارها تعطیل شد و خانه و شهر و کشور شد عزاخانه، یادم هست.

کلاس پنجم ابتدایی بودم، امتحانات نهایی‏مان تعطیل شد و عقب افتاد، و من با اینکه با تصویر امام بیگانه نبودم، مبهوت از اتفاقات پیرامونم، با این سئوال کودکانه مواجه بودم، که حالا چه می‏شود؟

شهر وضعیت عادی خود را از دست داده بود، در مساجد همه مردم به هم تسلیت می‏گفتند و از هم پذیرایی کرده و میزبان هم بودند، گویی پدرشان را از دست داده بودند.

تصاویری که در تلویزیون قرمز رنگ 14 اینچ سیاه و سفید خانه می‏دیدم و انبوه مردمی که به بدرقه امام تا بهشت زهرا رفته بودند.

آن تصویری که بدن مطهر امام در یخچالی در دیدگان مردم بود، برایم خیلی غریب بود، با آن عمامه سیاه بر روی بدن مطهر.

با اینکه می‏گفتند امام رحلت کرده، من دائماً او را حاضر می‏دیدم، حتی از درون همان یخچال بهشت زهرا، باورم نمی‏شد و بگذار بگویم، الآن هم او را حاضر می‏بینم.

در مواقعی که پدر جبهه بود، چقدر دوست داشتم که من هم مثل برخی بچه‏های رزمندگان اسلام پیش امام بروم، اما نشد و این حسرتی همیشگی است که تا عمر دارم بر قلبم سنگینی خواهد کرد.

اتفاقات آن روزها مانند نقش ‏برجسته‏ای بر قلبم نشسته و محو شدنی نیست.

با اینکه کودکی بودم، اما یادم هست زمانی که یکی از دوستان هم‏مدرسه‏ای به تقلید از خانواده‏اش از فضای جامعه گله می‏کرد و گفت: "امام پیرمردی عالم دینی بود و از مملکت‏داری چیزی نمی‏دانست"، آن‏قدر برآشفتم که نمی‏توانم آن را توصیف کنم.

تا مدت‏ها پس از رحلت امام، نوار موسیقی محبوب من موسیقی رحلت امام بود که: "دریغا، ای دریغا، ای دریغا، خدایا سایه‏ای رفت از سر ما".

عمق نفوذ امام غیر قابل تصور است، از مادربزرگم یادم می‏آید که همیشه عکس پسر شهیدش همراهش بود، ولی با افتخار می‏گفت: "همه پسرانم فدای امام".

جنس این عشق مردم به امام زمینی نبود، عشاق عالم مثل شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون و نظایر آنها، کی چنین رابطه‏ عاشقانه‏ای داشته‏اند؟ رابطه امام و مردم، عشق اویس قرنی را ملموس می‏کرد.

امام و اسطوره‏ جوانی‏ام

و من در روند رشد، هر سال که به سنم افزوده می‏شد، بیشتر حضور امام را درک می‏کردم، در دبیرستان، در دانشگاه و در جامعه و جلسات قرآن.

انفاس قدسی امام همیشه در دسترسمان بود، چقدر لذت بردم از کتاب "زندگی عملی امام" که به بیان خاطرات همراهان امام پرداخته بود، به گمانم 6 جلد آن را خواندم و هنوز هم این کتاب‏ها را حفظ کرده‏ام.

وقتی امام خامنه‏ای سال 78 را سال امام خمینی(ره) نامیدند، دانشگاه بودم و در بسیج دانشجویی، دائماً این جمله آقا در نظرم بود که "این انقلاب بی‏نام خمینی(ره) در هیچ جای جهان شناخته شده نیست".

و البته با توجه به عضویت در بسیج دانشجویی نیز دائماً انتظارات امام روح‏الله را مرور می‏کردم، "امروز یکی از ضروری‏ترین تشکل‏ها‏ بسیج طلبه و دانشجوست" و "فرزندان بسیجی‏ام، در دانشگاه پاسدار اصول تغییر ناپذیر نه شرقی و نه غربی باشید".

یادم هست نخستین بار، سال 79 در گردهمایی جمعی از دانشجویان بسیجی کشور، به جماران رفتم.

در مسیر رسیدن تا جماران، دائماً آن را از درون قاب تلویزیون 14 اینچ خانه‏ بابا، مرور می‏کردم که مثلاً طول و عرض آن چقدر است و آن جایگاهی که امام بر روی صندلی می‏نشست و با مردم، بلکه با دنیا سخن می‏گفت، چه اندازه است؟

وقتی وارد جماران شدم، بدون هر گونه غلو متحیر بودم، سکویی در اندازه تقریبی 3 در 1.20 متر، امام از اینجا دنیا را اداره می‏کرد.

وقتی سیدحسن در جمعمان حاضر شد‏، امام را در جوانی مشاهده کردیم، راستش چیزی از سخنانش یادم نیست، چرا که در آن وضعیت، اسیر مقایسه و پیدا کردن شباهت‏های ظاهری او با امام بودم.

ما با امام زندگی کرده‏ایم

مرور خاطراتم برای این است که بگویم، ما با امام زندگی کرده‏ایم، یک روزمان بدون ذکری از امام نبوده، البته اینکه چقدر وفادار به آرمان امام بوده‏ایم؟ چیز دیگری است.

امام از چارچوب ایران و اسلام فراتر رفته، هر چند از حسینیه محقر جماران سخن می‏گفت، اما دنیا را متحول کرد و شعله عمر زورمندان زرپرست را خاموش.

هر روز آن جمله امام که فرمود: "این قرن، قرن غلبه مستضعفان بر مستکبران است" در ذهنم بازخوانی شده و مؤیدی در اطراف برای آن پیدا می‏کنم.

وقتی وصیت‏نامه امام را می‏خوانم، او را زنده‏تر از همیشه می‏بینم و انگار همین لحظه برای مشکلاتمان نسخه‏ای شفابخش پیچیده شده و حاضر است.

کلام آخر برای امام عزیزم

اماما، هر چند به صورت شایسته پاسدار آرمان تو نبوده‏ایم، اما با صدایی بلند می‏گوییم، ما هم‌چنان بر عهدی که با تو بستیم، هستیم، عهد تو با ما، ایستادگی بر ارزش‏های الهی و اسلامی است و از قرآن آموختیم که "اوفوا بعهدی اوف بعهدکم و ایّای فارهبون".

چه اینکه اگر برعهدمان استوار بمانیم و در پیاده‏سازی آرمان الهی تو تلاش کنیم، برکات خداوندی بر ما و جامعه‏مان افزوده شده و قلوبمان مقابل غیر خدا، محکم و استوار باقی خواهد ماند.

البته می‏دانیم که اگر "الذین ینقضون عهدالله من بعد میثاقه" باشیم، اهل خسران دنیا و آخرت خواهیم شد.

راهی که امام خمینی(ره) در برابرمان گشود، جاده‏ای یک‏ طرفه و بی‏بازگشت است و همراهی در این راه، توأم با نورانیت و بهره‏مندی از نعمات مادی و معنوی است، آن‏چنان که آن را درک کرده‏ایم.

و نیک می‏دانیم که "ولایت‌فقیه استمرار خط انبیاست"، بنابراین اگر امام خمینی(ره) در مسیر پیاده‏سازی آرمان انبیای الهی گام برداشته، که همین است، پیمودن این مسیر تنها با مشعل ولایت‌فقیه امکان دارد و لا غیر.

بازگشت از خط امام منجر به انحطاط و سقوط می‏شود، هر که هستیم و هر کار که کرده‏ایم، تنها تا زمانی اثربخش است که از مسیر ولایت‌فقیه عدول نکنیم.

بزرگ‏ترین درس از مکتب امام، "ولایت‏پذیری" است و اگر این محقق شد، ماندگاری نیز توأم با آن محقق می‏شود.

عشق و دوستی امام برای ما، عشق به فرد نیست، عشق به مکتب رهایی‌بخش اسلام است و چه زیبا امام خامنه‏ای فرمود: "عشق به خمینی(ره)، عشق به همه خوبی‏هاست".


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1391/03/15 ساعت 8:32 بعد از ظهر.اخبار داخلی - لينک ثابت


واپسین لحظات سال و نوروز را چگونه سر کنیم

خبرگزاری فارس: واپسین لحظات سال و نوروز را چگونه سر کنیم

(( آیت‌الله مجتبی تهرانی از اساتید برجسته اخلاق ))

آیت‌الله مجتبی تهرانی از اساتید برجسته اخلاق ضمن طرح این پرسش که «در لحظات آخر سال چه کنیم؟»، با استناد به احادیثی از امیرالمؤمنین، امام حسین و امام صادق علیهم السلام به این پرسش پاسخ گفت.


آیت‌الله مجتبی تهرانی از اساتید برجسته اخلاق با طرح این پرسش که «در نوروز چه باید کرد؟»، ضمن پاسخ به آن مباحثی را در این زمینه مطرح کرد که مشروح آن در پی می‌آید:

* ضرورت تنبّه در کنار مباحث علمی

اگر بنا باشد همیشه مباحث علمی را بدون اینکه در کنارش تنبّهی برای ما وجود داشته باشد مطرح کنیم فکر می‎کنم فایده‎ای نداشته باشد، لذا خوب است گاهی برای ایجاد تنبّه مسائلی را مطرح کرده و در آن تأمّل کنیم.

* غفلت از «مرور ایّام» و «گذشت زمان»

از جمله این مسائل مسئله «مرور ایّام» است. به تعبیر همگانی انسان گاهی از «گذشت زمان» غفلت می‎کند و این غفلت موجب می‏شود انسان از خواب غفلتی که او را فرا گرفته است بیدار نشود. در این عالم اموری که موجب اعتبار و پندپذیری می‏گردد زیاد است امّا انسان از آن عبرت نمی‎گیرد! علی(علیه‎السلام) می‏فرماید: «مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ». یکی از موضوعاتی که انسان باید از آن پند و عبرت بگیرد و متنبّه و بیدار شود مسأله «گذشت زمان» است.

* هر «روز» در قیامت گواهی است بر اعمال انسان

امام صادق(علیه‎السلام) به نقل از آبای گرامشان در روایتی همه فهم، فرمودند: «مَا مِنْ یَوْمٍ یَأْتِی عَلَى ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِکَ الْیَوْمُ یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا یَوْمٌ جَدِیدٌ»، هیچ روزی نیست که بر فرزند آدم وارد می‏شود مگر اینکه آن روز به او می‎گوید: من برای تو روزی نو و جدید هستم! «أَنَا یَوْمٌ جَدِیدٌ»، من نوروزم! من برای تو روز نویی هستم! «وَ أَنَا عَلَیْکَ شَهِیدٌ»، و من، یعنی زمان، نسبت به تو گواهی دهنده هستم! «فَافْعَلْ فِیَّ خَیْراً»، در من عمل خیر انجام بده، «وَ اعْمَلْ فِیَّ خَیْراً أَشْهَدْ لَکَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَإِنَّکَ لَنْ تَرَانِی بَعْدَهَا أَبَداً»، من در روز قیامت نسبت به اعمال تو شهادت می‎دهم و تو بعد از این هیچ‏گاه مرا نخواهی دید مگر در روز قیامت.

زمان‎ها می‎گذرد و همه آن‏ها برای انسان گواه هستند. این‏طور نیست که ما فکر می‎کنیم! اعمال و کردار ما در زمان‎ محو نمی‎شود، بلکه همه آن‏ها ثبت می‏گردد. به تعبیراتی که در روایات آمده است توجّه کنید! دارد که ایّام و روزها بر انسان شهادت می‎دهند و روز جدید که می‎آید زبان حالش با انسان این است که در من، عمل خیر انجام بده؛ چراکه من در روز قیامت بر اعمال تو شهادت می‏دهم.

* ما خود تشکیل‏دهنده زمان هستیم

حتّی بالاتر از آن، ما خود تشکیل دهنده زمان هستیم. این طور نیست که ایّام بگذرد و من ثابت باشم، روز برود و من ساکن بمانم. ما انسان‎ها تشکیل دهنده زمان هستیم. موجودات هستند که تشکیل دهنده زمان هستند. این نیست که روز بگذرد، ماه بگذرد، سال بگذرد، نه! بدانید این ما هستیم که می‏رویم و می‏گذریم و خواهیم گذشت.

* هر روز که می‏گذرد، تو کم می‏شوی!

از حسین‌بن علی(علیهما‎السلام) منقول است که فرمودند: «یَابنَ آدَم اِنَّمَا اَنتَ ایّامٌ کُلَّمَا مَضی یَومٌ ذَهَبَ بَعضُکَ»، ای انسان! ای فرزند آدم! تو روزگار هستی، «اِنَّمَا اَنتَ ایّامٌ»، تو خودت روزگار هستی، تو ایّام و روزها هستی، هر روزی که می‎گذرد مقداری از تو کاسته می‎شود. این طور نیست که تو ثابت باشی و روزگار بگذرد، تو ساکن باشی و او گذرا باشد. هر روز که می‎گذرد مقداری از ما نیز می‎گذرد و از ما کاسته می‏شود، هر ماه و سالی که می‏گذرد یک ماه و سال نیز از ما کاسته می‏شود؛ یعنی هر روز و ماه و سالی که می‏گذرد، به همان میزان سرمایه و هستی انسان که عمر او است نیز خواهد گذشت. با گذشت روز و ماه و سال هستی ما هم می‎گذرد.

* امسال هم «بخشی از هستی ما» از دست رفت!

یک سال دیگر گذشت، امّا آیا با سپری شدن این زمان من هنوز وجود دارم؟ خیر! همه هستی من وجود ندارد؛ با گذشت این سال بخشی از هستی من نیز گذشته است. لذا خوب است انسان نسبت به آنچه از او گذشت و از سرمایه و هستی‎اش کاسته شده متنبّه و متذکّر شود است. خوب است همان طور که نسبت به امور مادّی‎اش فکر می‏کند نسبت به عمر و هستی‎اش نیز فکر کند تا ببیند این سرمایه را در چه راهی مصرف کرده است.

* این ایّام، وقت حساب‏رسی نسبت به عمر است!

علی(علیه‎السلام) در روایتی به نقل از نبی اکرم فرمودند که؛ «أَکْیَسُ الْکَیِّسِین» زیرک‎ترین زیرکان، «مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ»، کسی است که از خود حساب بکشد، «وَ عَمِلَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ» و کارهایش را در ارتباط با جهان دیگر انجام دهد. «فَقَالَ رَجُلٌ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِین»، وقتی علی(علیه‎السلام) این جملات را از پیغمبر نقل فرمود شخصی سوال کرد، «کَیْفَ یُحَاسِبُ نَفْسَهُ»، انسان چگونه از خود حساب بکشد؟ «قَالَ(علیه‎السلام) إِذَا أَصْبَحَ»، حضرت فرمود: هرگاه شب را به روز آورد، «ثُمَّ أَمْسَی»، و روز را به شب رساند، «رَجَعَ إِلَى نَفْسِهِ»، بازگشتی به خود داشته باشد، «وَ قَالَ یَا نَفْسِی»، و بگوید: ای فلانی! «إِنَّ هَذَا یَوْمٌ مَضَى عَلَیْکَ»، امروز روزی بود که بر تو گذشت، «لَا یَعُودُ إِلَیْکِ أَبَداً»، در حالی که هیچ‏گاه به سوی تو باز نمی‏گردد، «وَ اللَّهُ یَسْأَلُکِ عَنْهُ بِمَا أَفْنَیْتِهِ»، و خدا از تو می‏پرسد آن را در چه راهی مصرف کردی؟

در اینجا صحبت از روز نیست، حضرت دارد به زبان من و شما صحبت می‎کند، این روز و ایّام نیست که فانی شده، این بخشی از هستی ما است که گذشته و از دست رفته است. خداوند سوال می‏کند که این سرمایه را در چه راهی فانی کردی؟ «فَمَا الَّذِی عَمِلْتِ فِیهِ»، چه کاری در این روز انجام دادی؟ «أَ ذَکَرْتِ اللَّهَ أَمْ حَمِدْتِه»، آیا در این روز به یاد خدا بودی و او را حمد و ستایش کردی؟ «أَ قَضَیْتِ حَوَائِجَ مُؤْمِنٍ فِیهِ»، آیا در این روز خواسته و حاجت برادر ایمانی‎ات را با این که قدرت داشتی برآورده کردی؟ «أَ نَفَّسْتِ عَنْهُ کَرْبَهُ»، آیا از گرفتاری‎های او گره گشایی کردی؟ «أَ حَفِظْتِیهِ بِظَهْرِ الْغَیْبِ فِی أَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ»، آیا در غیاب برادر مؤمنت اخوّت اسلامی و ایمانی را نسبت به خاندان و فرزندش رعایت کردی؟ «أَ حَفِظْتِیهِ بَعْدَ الْمَوْتِ فِی مُخَلَّفِیهِ»، آیا بعد از مرگ او از این حریم ایمانی نسبت به بازماندگانش حراست و مراقبت کردی؟ «أَ کَفَفْتِ عَنْ غِیبَةِ أَخٍ مُؤْمِنٍ»، آیا از غیبت کردن پشت سر برادر مؤمنت جلوگیری کردی؟ «أَعَنْتِ مُسْلِماً»، آیا کمک کار برادر مسلمانت بودی؟ «مَا الَّذِی صَنَعْتِ فِیهِ»، در این روز چه کار کردی؟

* روش تفکّر در ایام گذشته

علی(علیه‎السلام) روش تفکّر در ایّام گذشته را بیان می‎فرماید. در روایات نسبت به هر روز چنین سفارشی وجود دارد. آیا ما هر روز یک چنین محاسبه‎ای انجام می‏دهیم؟ یا حداقل هفته‎ای یک‎بار و یا ماهی یک‎بار می‏نشینیم فکر کنیم که چه کارهایی انجام داده‏ایم. برخی از افراد برای امور مادّی‎شان دفتر روزانه و هفتگی دارند و راجع به آنچه که در آن با توجّه به فعّالیت‏های آن روز یا آن هفته ثبت شده فکر می‏کنند. برخی هم دفتر سالانه دارند و در آخر سال بیلان کار خود را ارائه می‎دهند که در این سال چه کارهایی انجام داده‏اند.

* در لحظات آخر سال چه کنیم؟!

آیا سزاوار نیست که انسان هنگامی که لحظات آخر سالش فرا می‎رسد این‎طور فکر کند؟ یک سال بر ما گذشت! به عبارت دیگر بخشی از هستی ما رفت و هیچ‏گاه به ما برنخواهد گشت مگر در روز قیامت که این قطعه از هستی ما آن‏گاه به ما باز می‏گردد که نموداری از کردار گذشته‏مان در این سال را به ما نشان می‏دهد. همان طور که علی(علیه‎السلام) فرمود خوب است انسان بنشیند و در این باب فکر کند در سالی که گذشت و به اتمام رسید چه کردم؟ آیا به یاد خدا بودم؟ آیا او را ستایش کردم؟ آیا گرفتاری برادر مؤمنم را رفع کردم؟ آیا حاجتی از او برآورده کردم؟ آیا در غیابش مراقب بودم تا حیثیّتش را حفظ کنم؟ آیا در این سال به وظایف برادری و اسلامی خود نسبت به دوستانی که از دست دادم عمل کردم؟ آیا حال بستگان آنها را جویا شدم؟ ولو اینکه به حسب ظاهر از آنها دل‎جویی کنم؟

* در سالی که گذشت چه کردیم؟! الآن چه کنیم؟!

علی(علیه‎السلام) بعد از آنکه چند چیز برای روش تفکّر و محاسبه نسبت به گذشته آموخت فرمود: «‎مَا الَّذِی صَنَعْتِ فِیهِ»، به خود بگو: ای فلانی! در این روزی که گذشت و به عبارت دیگر قسمتی از وجود و هستی‏ات در این عالم که از دست رفت چه کردی؟ «فَیَذْکُرُ مَا کَانَ مِنْهُ»، پس گذشته را یادآور شود، «فَإِنْ ذَکَرَ أَنَّهُ جَرَى مِنْهُ خَیْرٌ»، اگر به گذشته مراجعه کرد و دید آنچه که بر او گذشته خیر بوده است، «حَمِدَ اللَّهَ وَ کَبَّرَهُ عَلَى تَوْفِیقِهِ»، حمد خدا را به جا آورد و بگوید: «الحمد لله» و نسبت به این موفقیتی که خدا به او عنایت فرموده بگوید: «الله اکبر» و بداند این توفیق هم از خدا بوده است، «وَ إِنْ ذَکَرَ مَعْصِیَةً أَوْ تَقْصِیراً»، و اگر دید گناهی انجام داده و خطایی از او سر زده، «اسْتَغْفَرَ اللَّهَ»، از خدایش پوزش بخواهد و استغفار کند، «وَ عَزَمَ عَلَى تَرْکِ مُعَاوَدَتِهِ»، و تصمیم بگیرد که دیگر به آن گناه بازنگردد و آن را تکرار نکند.

اگر انسان بخواهد به معنای واقعی خودش را بسازد، یکی از راه‎های بزرگ برای سازندگی انسان توجّه به اعمال گذشته خود می‏باشد. خصوصاً از فرصت‎هایی که برای انسان پیدا می‎شود برای تنبّه و تذکّر خود و اینکه از خواب غفلت بیدار شود و نسبت به آینده‎ تنظیم شود استفاده کند که یکی از این فرصت‎ها پایان سالی است گذشت. امسال تمام شد و گذشت امّا ما چه کردیم؟

هستی و سرمایه‏ای که از ما کاسته شد را در چه راهی و چگونه مصرف کردیم؟ انسان نسبت به اعمال یک ساله‏اش بیلان آخر سال عرضه کند. همان طور که علی(علیه‎السلام) می‎فرماید این موجب می‎شود تا انسان نسبت به آینده‎اش مراقب باشد. امیدوارم خداوند به ما توفیق عنایت کند تا از گذشته‎های خود نسبت به آینده‎مان عبرت بگیریم!


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/12/24 ساعت 11:12 بعد از ظهر.اخبار داخلی - لينک ثابت


پیروی از ولایت و رهبر زیباترین پیام عاشورا

خبرگزاری فارس: پیروی از ولایت و رهبر زیباترین پیام عاشورا

پیروی از ولایت و رهبری زیباترین فرهنگی است که در قالب عاشورا بروز و ظهور کرد و اصحاب امام حسین(ع) با یقین کامل سعادت را تنها در گرو تبعیت از امام زمان خود می‌دیدند.


قافله سالار کربلا پس از گذراندن چهل روز مصیبت در حزن و اندوه شهادت امام حسین (ع) و اصحاب با وفایش سرانجام در روز بیستم ماه صفر مصادف با اربعین حسینی در منای عشق حاضر و با سر دادن شعار "ما رأیته الا جمیلا" درس کامل خداشناسی از فنای فی‌الله شدن به قیمت ویرانه‌نشینی، از دست دادن اطفال حرم خاندان عترت پیامبر، اسارت و خارجی خطاب شدن فرزندان رسول‌الله را به همه مردم عالم به خصوص مسلمانان و محبان اهل‌بیت ارائه کردند.
کارشناسان دین در ارتباط با عبرت‌های عاشورایی که در این روز قابل تحلیل و بررسی است عوامل انحراف توده زیادی از مسلمانان در طول تاریخ را نبود رهبری یا غیبت او، جهل و ناآگاهی مردم، عالمان و هنرمندان منحرف و سوء استفاده از علم و هنر، زیبایی و زرق و برق دنیا و تبلیغات کاذب دشمنان با استفاده از جنگ روانی می‌دانند.
لذا انسان بی‌بصیرت نسبت به مسائل تحلیل درستی نداشته و با خردمندی عمل نمی‌کند بنابراین با تکیه بر حزب باد مسیر خود را همیشه تغییر داده و دشمن نیز از جهل مردم برای پیاده‌سازی سیاست‌های خود سوء استفاده می‌کند.
بی‌تردید کنار گذاشتن امیرالمؤمنین (ع) بعد از رحلت پیامبر از صحنه سیاسی جامعه و تحمیل جنگ‌های گوناگون مانند جمل، صفین و غیره ناشی از عدم قدرت تحلیل مردم از مسائل اجتماعی و سیاسی بود چرا که مقایسه شخصیت علی (ع) با چهره منافق و حیله‌گر معاویه تنها از کسانی بر ‌می‌آید که آخرت را بازیچه قرار داده و با نقاب اسلام و مسلمانی درصدد خدشه‌دار کردن مقام ولایت هستند.
بی‌خردی و جهل عده‌ای از مسلمانان در دوران حیات امام حسین (ع) موجب شد که آن امام همام را خارج از دین فرض کرده و با قصد قربت به جنگ با فرزند گرامی پیامبر بروند.
مقام معظم رهبری در خصوص اهمیت و ماندگاری حماسه عاشورا می‌فرمایند: زنده شدن یاد شهادت امام حسین (ع) موجب رشد، سازندگی و خیزش ملت‌ها در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی ادوار گذشته و نسل‌های امروز شده است لذا شهادت بدون یاد و خاطره و بدون جوشش خون شهید اثر خود را نخواهد داشت و اربعین آن روزی است که پرچم شهادت ابی‌عبدالله(ع) گوش همگان را مملو از پیام الهی و دلنشین خود کرده است.
در همین راستا مدیر گروه معارف اسلامی دانشگاه بوعلی سینا در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در همدان ضمن تسلیت به مناسبت اربعین حسینی و لزوم گرامیداشت این روز اظهار کرد: مهم‌ترین علت ماندگاری قیام عاشورا در وهله نخست قرار گرفتن امام معصوم در رأس چنین خیزشی است که توانست با هدف متعالی و به قصد غربت صحنه‌ای جاودان و ماندگار را بدون هیچگونه ناخالصی در عالم امکان رقم بزند.
جواد فاضلیان افزود: وجود امام معصوم در رأس یک جریان؛ تمام حرکات، سکنات، رفتار و گفتار را حساب شده و دقیق کرده و موجب انجام امور به بهترین شکل ممکن می‌شود.
وی با طرح این سؤال که چرا امام حسین (ع) اهل‌بیت خود را به سرزمین کربلا برد، تصریح کرد: دارا بودن مقام عصمت، مشاهده آینده و سرنوشت افراد و همچنین پیروی از عقلی که از دسترس عوام خارج است همگی دلیل منطقی مبنی بر حضور خاندان اهل‌بیت و عترت پیامبر در منای عشق است لذا کسانی که نسبت به پذیرش مقام ولایت دغدغه دارند ذوب در امام شده و او را صددرصد می‌پذیرند.

* ولایت، محوری‌ترین عنصر در مسئله امامت و نبوت
مدیر گروه معارف‌ اسلامی دانشگاه بوعلی سینا همدان ابراز کرد: مهم‌ترین دستاورد فرهنگی قیام عاشورا معرفی فرهنگ ناب محمدی است، لذا تحقق و جاری شدن چنین فرهنگی در جامعه با پذیرش ولایت و تبعیت از امام دوران حاصل می‌شود چرا که محوری‌ترین عنصر در مسئله امامت و نبوت ولایت معنوی و تصرف است.
وی در خصوص آثار فردی و اجتماعی عاشورا به لحاظ فرهنگی گفت: نزدیک شدن انسان به فطرت الهی خود، کسب آرامش درونی، فضا سازی معنوی در درون جامعه و ایجاد وحدت بین مسلمانان، ظهور و بروز جلوه‌های نیکو و زیبای اخلاقی، تأثیر معنوی در سایر جوامع و ملت‌های غیر مسلمان، طنین انداز شدن روحیه ظلم ستیزی در جامعه و افزایش مسئولیت پذیری از مهم‌ترین آثار ماه محرم و قیام ابی‌عبدالله (ع) به شمار می‌آید.
فاضلیان با تأکید بر اینکه حرکت طبق دستورات دین و دوستی با اهل بیت جامعه را از انحراف مصون می‌دارد، خاطرنشان کرد: به دلیل 100 درصد دینی و فطری بودن قیام امام حسین(ع) جامعه اسلامی سیره رفتاری و عملی امام حسین را بهتر می‌پذیرد اما تاکنون استفاده ایده‌آل و حداکثری از این ظرفیت نشده است.
وی گفت: دنیا زدگی، شیفته شدن به مقام‌های متعدد، حرام‌خواری و دوری از مال حلال عامل انحراف کسانی بود که در زمان حیات امام حسین (ع) به جنگ با ایشان پرداختند و از پذیرش امام معصوم سر باز زدند.

* به حاشیه راندن و ایجاد فاصله بین مردم و امام معصوم بارزترین حیله تاریخ
فاضلیان اضافه کرد: ریشه نفاق و دوگانگی رفتاری را باید در زمان پیامبر و سقیفه بنی‌ساعده جستجو کرد چرا که در ادامه توطئه و فتنه دشمنان سر انجام پس از 50 سال خود را در سرزمین کربلا و جنگ با فرزند پیامبر نشان داد.
وی با بیان اینکه ایجاد فاصله بین مردم و امام معصوم و همچنین به حاشیه راندن فعالیت‌های دینی و فرهنگی خاندان پیامبر بارزترین حیله دشمنان در طول تاریخ محسوب می‌شود، تصریح کرد: خانه‌نشین کردن امیرالمؤمنین (ع) با استفاده از مبلغان منافق و جنگ روانی سرآغاز همه توطئه‌هایی است که در حق اهل بیت تاکنون روا شده است.
در ادامه مسئول نهاد رهبری دانشگاه پیام نور نیز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس رفتار امام حسین (ع) را به تنهایی یک فرهنگ ناب در اجتماع دانست، و اظهار کرد: اساس قیام عاشورا را می‌توان در تبیین آزاد‌منشی، دادگری، عدالت‌خواهی، ظلم ستیزی و احیای فرهنگ بنیادین جامعه به لحاظ اعتقادی و رفتاری تعریف کرد.
حجت‌الاسلام و المسلمین محمد دوست‌پرور افزود: حرکت مردم ایران در سال 1357، پیروزی انقلاب اسلامی و دفاع جانانه حزب‌الله در جنوب لبنان مصادیق بارز الگو پذیری و تأثیر قیام امام حسین (ع) در همه جوامع به خصوص خانواده‌های شیعی است.

* پیروی از ولایت و رهبر زیباترین درس عاشورا
وی ادامه داد: صبر حضرت زینب و مهارت استقامت در برابر مصائب، توجه و اقامه نماز اول وقت در لحظات حساس، رعایت حلال و حرام و از همه مهم‌تر پیروی از ولایت و رهبری زیباترین فرهنگ و رفتاری است که در قالب عاشورا بروز و ظهور کرد چرا که اصحاب و یاران امام به خیرخواهی و پاکی رهبر خود یقین داشتند و سعادت خود را تنها در گرو تبعیت از امام زمان خود می‌دیدند.
مسئول نهاد رهبری دانشگاه پیام نور همدان با ذکر این نکته که تاریخ همیشه در حال تکرار است، گفت: در حال حاضر نظام جمهوری اسلامی ایران پس از هزار و 400 سال به خاطر راهنمایی و جانفشانی‌های اهل‌بیت شکل گرفته است و در چنین شرایطی دلدادگی به رهبر خیر خواه و پاک جامعه از ضروریات مهم امروز تلقی می‌شود.
وی تأکید کرد: حاکم خیرخواه یکی از عوامل مهم در جلوگیری از هرج و مرج جامعه است و تبعیت از ایشان پیروزی و هدایت را به دنبال دارد لذا در همین راستا حب ولی‌فقیه یکی از فرهنگ‌های عمومی مسلمانان محسوب می‌شود.
دوست‌پرور با اشاره به نکات مهمی که در انتقال چنین فرهنگی باید مد نظر قرار بگیرد، خاطرنشان کرد: داشتن انگیزه به منظور حفظ پیام عاشورا، استفاده بیشتر از رسانه‌های تأثیرگذار، مجهز شدن به امکانات روز و رفع شبهات با افزایش آگاهی و ارائه محتوا طبق ذائقه مخاطبان از جمله مواردی است که برای پذیرش مفاهیم والای رفتار و حرکت امام حسین(ع) توسط نسل امروز جامعه باید مورد توجه باشد.

* شیوه‌های انتقال پیام عاشورا طبق ذائقه مخاطبان باشد نه افراد مبلغ
وی تأکید کرد: اگر در دنیای امروز که موسوم به عصر انفجار اطلاعاتی و دنیای انفورماتیک است، مجهز نباشیم دشمنان اسلام با القاء شبهه اعتقاد و تفکر نسل جوان را به چالش می‌کشند و با جنگ روانی آفتاب روشن و نورانی عالم یعنی اهل‌بیت را در نظر نسل جوان مکدر می‌کنند.
مسئول نهاد رهبری دانشگاه پیام‌ نور همدان افزود: یکی از معضلاتی که تشکیلات و دستگاه‌های فرهنگی با آن مواجه هستند ارائه پیام و محتوا طبق ذائقه شخص گوینده و مبلغ است و مخاطبان کمتر مورد توجه هستند.
در ادامه معاون فرهنگی و اجتماعی دانشگاه بوعلی سینا همدان بیان کرد: تنها یک حادثه در تاریخ مشاهده می‌شود که تمام خوبی‌ها از جمله انفاق، ایثار، خلوص، طهارت، امر به معروف و نهی از منکر، عبادت به‌موقع عملاً به نمایش درآمده است و امام حسین (ع) به همگان ثابت کرد که اسلام صرفاً یک شعار نیست و افرادی هستند که شعائر اسلامی را در تمام شئون زندگی عملیاتی و کاربردی کنند.
دکتر مرتضی قائمی افزود: جهاد در راه خدا بدون هیچ‌گونه وابستگی و در راستای حفظ اسلام و ادای تکلیف توسط ابی‌عبداله محقق شد و به همین خاطر تأثیر فرهنگی و معنوی این قیام پس از هزار و 400 سال همچنان در سطح جامعه طنین انداز است.

* مأموریت امروز ما کار زینب گونه در میدان‌های فرهنگی است
وی با بیان اینکه واقعه کربلا ماندگاری اسلام را ضمانت کرد، گفت: مأموریت امروز ما ادامه حرکت حسینی و کار زینبی در میدان‌های فرهنگی، به ثمر نشستن جهاد اقتصادی، تمدن اسلامی و تحول در فرهنگ است.
معاون فرهنگی و اجتماعی دانشگاه بوعلی سینا در ادامه با اشاره به اینکه انقلاب اسلامی ایران را شعائر حسینی به نتیجه رساند، خاطرنشان کرد: مکانیزم مدیریتی کشور، عرصه تعلیم و تربیت، اقتصاد، فضای اجتماعی و غیره باید مطابق با ادبیاتی باشد که با استفاده از آن انقلاب کردیم لذا پیاده‌سازی چنین شعائری موجب انتقال فرهنگ ایثار و شهادت و ادای تکلیف به نسل جوان خواهد شد.
وی افزود: در هدف‌گذاری‌های کلان، سیاست‌های راهبردی و برنامه‌های اجرایی نسبت به انتقال فرهنگ حسینی باید دغدغه داشته باشیم و نسبت به تحقق شایسته سالاری که مورد تأکید اهل بیت است، مقید بوده و تحقق این مهم را به صورت کاربردی و عملی در مجموعه وزارت آموزش و پرورش، آموزش عالی، ارشاد، تبلیغات و سایر مجموعه‌ها ببینیم.
قائمی با تأکید بر اینکه امام حسین (ع) در حماسه عاشورا عقلانیت، معنویت، عدالت و آزادیخواهی را به معنای واقعی کلمه به نمایش گذاشت، خاطرنشان کرد: صرفاً نباید به حالت احساسی و اندوه مصیبت امام حسین اکتفا کنیم بلکه عقلانیت، عدالت و معنویت در کنار بیان مظلومیت‌ها تکمیل کننده پیام و بیان درست خوبی‌ها از چنین واقعه‌ای است.

* مهندسی در حوزه فرهنگ ضعیف است
وی با اشاره به برخی از ضعف‌های موجود در انجام فعالیت‌های فرهنگی و مجموعه‌های مرتبط با این حوزه افزود: سیاست‌گذاری و اجرای برنامه‌ها توسط مدیران غیر متخصص، پراکنده‌کاری و مشخص نبودن هدف، عدم مهندسی فرهنگی به صورت دقیق و همچنین توقف برخی از برنامه‌های فرهنگی در حد شعار از جمله مشکلات پیش‌رو در این حوزه تلقی می‌شود.
معاون فرهنگی دانشگاه بوعلی سینا خاطرنشان کرد: عمق نگری و دوری از فعالیت‌های سطحی در قضایای عاشورا، اجرای برنامه‌های پر محتوا در سطح رسانه‌، فیلم، نشریات و کتب و همچنین پرداختن به حماسه آفرینی امام حسین (ع) به شکل تخصصی در عصر حاضر و با توجه به تهدید دشمن در فضای مجازی و سایبر ضرورت دارد.
وی تأکید کرد: در تدوین برنامه به‌منظور مقابله با حملات سایبری غرب با استفاده از روش‌های اسلامی ضعیف عمل کردیم و برنامه‌های فرهنگی باید در قالب هنر، سینما و رسانه نمود بیشتری داشته باشد چرا که رسانه در دنیای امروز نافذ‌ترین ابزار تلقی شده و می‌تواند نقش بسزایی را در انتقال اندیشه‌های مختلف ایفا کند.
قائمی عمل به سیره اهل‌بیت را بهترین روش انتقال پیام عاشورا دانست و اظهار کرد: کسانی که در پذیرش ارزش‌ها اعم از مسئولان در همه سطوح، فیلم ساز، کارگردان و غیره مشکل دارند نمی‌توانند به راحتی مبلغ پیام عاشورا و سایر الگوهای دینی و معرفتی باشند لذا بیان صادقانه و به کارگیری دستورات اهل‌بیت بهترین روش تبلیغ به نسل جوان است.

* در طول تاریخ مسلمانان بیشتر از سایرین به اسلام ضربه زده‌اند
وی با بیان اینکه تاریخ در حال تکرار بوده و فتنه همیشه وجود دارد، تصریح کرد: همان جایی که امیرالمؤمنین (ع) زمامداری حکومت را به عهده داشت فرزندش امام حسن (ع) را به شهادت رساندند و تاریخ گویای این مطلب است که مسلمانان در آسیب رساندن به اسلام نسبت به سایر افراد پیشرو بوده‌اند.
معاون فرهنگی و اجتماعی دانشگاه بوعلی سینا همدان در پایان گفت: سعادت و شقاوت جامعه به عملکرد مردم بستگی دارد چرا که افراد در شرایط مختلف قابل هدایت و یا انحراف هستند لذا امیرالمؤمنین معیار را به جای افراد، رعایت و پاسداشت حق قرار داده است.


 

نوشته شده توسط مسلم در شنبه 1390/10/24 ساعت 1:44 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


نگاهي به خطبه‌ اول نماز عيد فطر امام علي (ع)

علی علیه السلام فرمودند: «اِنََّما هُوَ عیْدٌ لِمَنْ قَبِلَ اللهُ صِیامَهُ وَ شَکَرَ قِیامَهُ؛ این عید[فطر]، فقط عید کسی است که خدا روزه‌اش را پذیرفته و نمازش را ستوده است.» , قبولی نماز و روزه، یعنی اینکه نماز در عمق روح انسان راه یافته باشد، و نیّت روزه ژرفای قلبش را جلا داده باشد.


محورهای خطبه اوّل عید فطر این خطبه در منابع روایی ما از جمله «من لایحضره الفقیه» با اسناد مرحوم صدوق از امیرمؤمنان علی (ع) نقل شده است. بخش‌های مختلفی مورد اشاره قرار گرفته که اهمّ آن‌ها از این قرار است.

الف: اقرار به توحید

توحید ریشه تمام مسائل دینی است؛ هم اصول دین بر پایه توحید استوار است و هم فروع آن، و همین‌طور اخلاق و خودسازی در پرتو توحید معنی می‌یابد. نه تنها تشریع که نظام تکوین نیز بر اساس توحید استوار شده و حدوث و بقای آن بستگی تام به ذات خدای یگانه دارد. انسانی که در پی سازندگی است و با روزه ماه مبارک رمضان آن را آغاز و در عیدفطر جشن خودسازی می‌گیرد، برای ماندگاری شادی خویش و شادابی و طراوت آن باید توحید و ریشه آن را در وجود خویش محکم نماید.
علی (ع)توحید را با تمام ابعادش مورد اشاره قرار می‌دهد، در مورد توحید ذاتی می‌فرماید: «وَ نَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ الّا اللهُ وَحْدَهُ لاشَریْکَ لَهُ ؛ و شهادت می‌دهیم که معبودی جز خدای یگانه‌ای که شریک ندارد، نیست.» و همین‌طور به توحید در خالقیت «خَلَقَ الْسَّمواتِ»، توحید در مالکیّت «لَهُ ما فِی الْسَّمواتِ وَ ما فِی اْلاَرْضِ»، توحید در استعانت و کمک خواستن «هُوَ اَهْلُهُ وَ نَسْتَعِینُهُ»، و بارها به توحید ذاتی اشاره می‌کند.

ب: ستایش و حمد خدا

علی (ع) در این خطبه به روزه‌داران و کسانی که جشن عید برپا کرده‌اند تعلیم می‌دهد که ستایش و حمد الهی را فراموش نکنند؛ اگر موفق به خودسازی و روزه‌داری شدند، و اگر عبادت و شب‌زنده‌داری نمودند، باید ستایشگر توفیق الهی و عنایت او باشند؛ آن حضرت، ستایش الهی را در ابعاد مختلف مطرح نموده است:
1. ستایش در برابر خلقت آسمان‌ها و زمین و به وجودآوردن شب و روز، و تاریکیها و روشنی که منبع نعمتهای بی‌شماری برای بشریت است: « اَلْحَمْدُ لِلّهِ اْلَّذِیْ خَلَقَ اْلْسَمواتِ وَ اْلْاَرْضَ وَ جَعَلَ اْلْظُّلُماتِ وَ اْلْنُّورَ‌ ؛ ستایش مخصوص خدائی است که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکیها و نور را قرار داد. »
2. ستایش به خاطر مالکیّت هستی «وَ الْحَمْدُ لِلّهِ اْلَّذِیْ لَهُ ما فِی الْسَّمواتِ وَ ما فِی اْلاَرْضِ؛ ستایش مخصوص خدائی است که آنچه در آسمانها و زمین است، از اوست. »
3. ستایش به خاطر علم بی‌منتهای الهی: «وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الآخِرَةِ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْاَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنها وَ ما یَنْزِلُ مِنْ الْسَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فِیها؛ و برای اوست حمد در آخرت و اوست حکیم بسیار دانا؛ می‌داند آنچه را در زمین فرو می‌رود، و آنچه را که از آن خارج می‌شود و آنچه از آسمان نازل می‌شود و یا به آسمان عروج می‌کند.»
مطرح کردن علم فراگیر الهی می‌تواند در تربیت و سازندگی انسان نقش مهمّی داشته باشد. اگر کسی بداند که خداوند از تفکّر و اندیشه او و از پنهان‌ترین مکانها آگاهی دارد، نسبت به رفتار و اعمال خویش بیشتر مواظبت می‌کند، و بر کنترل خویش می‌افزاید.
به خاطر همین برد تربیتی و سازندگی است که حضرت در بخش دیگر خطبه مجدّداً این مسئله را گوشزد نموده و می‌فرماید: «یَعْلَمُ ما تُخْفِی الْنُفُوسُ وَ ما تَجِنُّ الْبِحارُ وَ ما تَواری مِنهُ ظُلْمَةٌ وَ لا تَغِیْبُ عَنْهُ غائِبَةٌ؛خدا می‌داند آنچه نفسها [ و دلها] مخفی نموده است و آنچه زیر دریاهاست و آنچه را تاریکی از او مستور نموده است. و هیچ پنهانی از او پوشیده و پنهان نیست.»
4. ستایش بخاطر نگهداری آسمانها و زمین: «وَالْحَمْدُ لِلّهِ الْذِی یُمْسِکُ الْسَّماءَ اَنْ تَقَعَ عَلَی الْاَرْضِ اِلّا بِأِذْنِهِ؛ و ستایش برای خدائی است که آسمان را از سقوط بر زمین [ با جاذبه] نگهداشته است مگر اجازه [ الهی برسقوط] باشد.»
5. ستایش به این جهت که در درگاه الهی نا امیدی و یأس وجود ندارد: «وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لا مَقْنُوطٌ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لا مَخْلُوٌّ مِنْ نِعْمَتِهِ وَ لا مُؤیَسٌ مِنْ رَوْحِهِ؛ و ستایش برای خدائی است که ناامیدی از رحمت او وجود ندارد، و نه تهیدستی از نعمت او و نه مأیوسی از روح و رحمت او.»
باز بودن در رحمت الهی و اینکه کسی حق ندارد‌‌ از این درگاه نا امید شود، خود در بالندگی و نشاط پایدار انسان سخت مؤثر است. و در عید و روز شادی باید امیدواری به رحمت خدا و نعمتهای او تقویت شود، تا خوشحالیها دائمی و پایدار گردد. و در یک کلام حمد و ستایش جامع الهی را این‌گونه بیان می‌دارد:
«وَ نَحْمَدُهُ کَما حَمِدَ نَفْسَهُ وَ کَما اَهْلُهُ ؛ و خدا را ستایش می‌نمائیم آنچنان‌که خودش را ستایش نموده است و چنان‌که او سزاوار آن است[3]. »

ج: شهادت بر رسالت

امیرالمؤمنين (ع) در فراز دیگری از خطبه خود، ضمن شهادت بر رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، به خدمات فراوان و تلاش پیگیر آن حضرت اشاره کرده و فرمود: «وَ نَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ نَبِیُّهُ وَ رَسُولُهُ اِلی خَلْقِهِ وَ اَمِیْنُهُ عَلیْ وَحْیِهِ وَ اَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ رِسالاتِ رَبِّهِ وَ جاهَدَ فی اللهِ الحائِدینَ عنه العادِلینَ بِهِ ؛ شهادت می‌دهیم که براستی محمد بنده و نبی و فرستاده خداست به سوی خلقش و امین وحی اوست. و براستی رسالت پروردگارش را رساند و در راه خدا با رویگردانان و کناره‌گیران از او جهاد نمود.»

د: توصیه به تقوا

فلسفه و حکمت وجوب روزه این است که روزه‌داران به تقوا برسند «یا اَیهَا الَّذینَ آمَنوُا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِیامُ کَما کُتِبَ عَلی الَّذینَ مِنْ قَبلِکُمْ لََعَلَّکُمْ تَتَّقونَ؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید، روزه بر شما نوشته شد (واجب شد) همان گونه که بر مردمان قبل از شما نوشته شده بود؛ شاید پرهیزگار شوید. »
تقوا مهمترین عامل در پاکیزگی درون انسان و رشد و شکوفایی ریشه‌های معنوی است، به این جهت در روز عید هم برای استمرار نشاط درونی، داشتن تقوا مورد تأکید قرار می‌گیرد.
«اُوْصِیکُمْ بِتَقْوَی اللهِ الَّذی لاتَبْرَحُ مِنْهُ نِعْمَةٌ... ؛ شما را به تقوای خدایی که نعمتش به آخر نرسد، توصیه می‌کنم» خداوند نیز در قرآن کریم بارها مردم را به تقوا توصیه نموده است. « اّلَّذی رَغَّبَ فِی الْتَّقْوی وَ زهَّدَ فِی الْدُّنیا وَ حَذَّرَ المَعاصِی ؛ خدائی که به تقوا تشویق نموده، به زهد در دنیا سفارش نموده، و از گناهان برحذر داشته است.»
مهم­ترین نقش تقوا نگهداری از گناهان است؛ چنان‌که حضرت بعد از نام بردن برخی گناهان می‌فرماید: «عَصَمنا اللهُ وَاِیّاکُمْ بِالتَّقوی ؛ خداوند ما و شما را به [وسیله] تقوا حفظ نماید.»

ه‍ . وصف دنیا

یقیناً برای پاکیزگی درون و تقویت ریشه‌های معنوی و استمرار نشاط واقعی، شناخت دنیا و نحوه برخورد انسان با آن لازم است. لذا علی علیه السلام می‌فرماید: «وَ الدُّنیا دارٌ کَتَبَ اللهُ لَها الفَناءَ وَ لِاَهلِها مِنها الجَلاءَ فأکثَرُهُمْ یَنْوی بَقائَها ؛ دنیا خانه‌ایست که خدا برای آن فنا را مقرر کرده است و برای ساکنان آن کوچیدن از آن‌را، [ با این حال ] اکثرشان قصد ماندن در دنیا را دارند.»
سفارش‌های حضرت در برخورد با دنیا از این قرار است:
1. حالت کوچ از دنیا داشته باشید. « فَارتَحِلُوا مِنها »
2. به کم قانع باشید. « وَ لا تَطْلُبوا مِنها أَکْثَرَ مِن الْقَلیلِ ؛ بیشتر از اندک از آ‎ن نجوئید.»
3. بیش از اندازه نخواهید. «وَ لاتَسْأَلوا مِنها فَوْقَ الکَفافِ ؛ بیش از حد کفایت از آن درخواست نکنید.»
4. مانند مرفهین بی‌درد رفتار نکنید. «وَ لاتَمُدُّنَّ اَعْیُنَکُمْ مِنها اِلی ما مُتِّعَ المُترِفُونَ بِهِ ؛ چشمهایتان را از دنیا به سوی آنچه که خوشگذرانها به وسیله آن بهره داده شده اند، نورزید.»
5. دنیا را ساده بگیرید. «وَ اسْتَهِینوا بِها ؛ دنیا را سبک بشمارید.»
6. دنیا را وطن قرار ندهید. «وَ لاتُوَطِّنوها»
7. از رنج دنیا استقبال کنید. « وَ اَضِرُّوا بِاَنْفُسِکُمْ فیها ؛ بدنهایتان را در دنیا به سختی بیندازید.»
8. از تجملات و خوشگذرانی دوری کنید. «وَ اِیّاکُمْ وَالْتَّنَعُّم ؛ از خوشگذرانی و نازپروردگی دوری کنید.»
9. از سرگرمی و لهویات و بیهودگی دوری کنید. «وَ التَّلَهّی وَالفاکِهاتِ... »
10. قبل از مرگ توبه کنید. « اَلا اَفَلا تائِبٌ مِنْ خَطِیئَتِهِ قَبْلَ یَوْمِ مَنِیَّتِهِ ؛ آیا توبه‌کننده‌ای از خطا نیست که قبل از مردنش توبه کند. »
11 . دنیا جای عمل و کشت است. «اَلا عامِلٌ لِنَفْسِهِ قَبْلَ یَوْمِ بُؤْسِهِ وَ فَقْرِهِ ؛ آیا عمل‌کننده [ خیر ] برای خود قبل از روز سختی و نداریش نیست؟»

و. عید و وظایف ما

در بخش‌های پایانی خطبه، حضرت باصراحت اعلام می‌دارد که امروز عید است و عید به معنای تمام ‌شدن مسئولیت و آغاز شادیهای بی‌ریشه و پایه‌ نیست؛ بلکه آغاز مسئولیت و حفظ ریشه‌ها و پایه‌ها برای دوام نشاط و شادابی واقعی و ریشه‌دار است؛ از این رو فرمود:
« اَلا اِنَّ‌ هذا الْیَوْمَ یَوْمٌ جَعَلَهُ اللهُ لَکُمْ عِیداً وَ جَعَلَکُمْ لَهُ اَهْلاً ؛ بیدار باشید براستی امروز روزی ‌است که خدا آن را برای شما عید قرار داده است و شما را اهل آن قرار داده است.» حال که عید است چه باید کرد؟ آیا با تمام شدن ماه مبارک رمضان، سازندگی و خودسازی تمام شد و یا همچنان باید ادامه یابد؟ امیرمؤمنان بر این عقیده است که درون‌سازی و تقویت ریشه‌های معنوی لحظه‌ای قطع نمی‌شود؛ حتی در روز عید، چرا که نشاط واقعی بستگی به سلامت روحی و معنوی انسان دارد، لذا فرمود این امور را فراموش نکنید:

1. یاد خدا

آن حضرت فرمودند: « فَاذْکُروا اللهَ یَذ‎‎‎ْکُرُکُمْ ؛ پس خدا را یاد کنید [ تا ] خدا شما را یاد کند.» این همان است که قرآن کریم می‌فرماید: « فَاذْکُرونِی اَذْکُرْکُمْ ؛ پس مرا یاد کنید، شما را یاد می‌کنم.»
از مرحوم علامه طباطبائی نقل شده است که از او پرسیدند: چگونه به این مقام علمی و عملی رسیدید؟ فرمود: خدا می‌فرماید: « مرا یاد کنید، شما را یاد می‌کنم. »

2. دعا و درخواست حاجت

«وَادْعُوهُ یَسْتَجِبْ لَکُمْ؛ خدا را بخوانید [ و درخواست حاجت کنید ] برای شما اجابت می‌کند.»

3. فطریه

«وَاَدُّوا فِطْرَتَکُمْ فَاِنَّها سُنَّةُ نَبِیِّکُمْ وَ فَرِیْضَةٌ واجِبَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ؛ و فطریه خود را ادا کنید، زیرا آن سنت پیغمبرشما و فریضه واجب شده از طرف پروردگار شما است.»

4. اطاعت اوامر خدا

ماه رمضان ماه تمرین برای اطاعت امر خداوند است. این یک ماه تمرین باید باعث اطاعت همیشگی از امر خدای متعال گردد؛ از این رو می‌فرماید:
«وَ اَطِیْعُوا اللهَ فِیْما فَرَضَ عَلَیْکُمْ وَ اَمَرَکُمْ بِهِ ؛ خدا را در آنچه بر شما واجب کرده و امر فرموده اطاعت کنید.» سپس حضرت نمونه‌هایی از اوامر الهی را مثال می‌زند، مانند برپاداشتن نماز « مِنْ اِقامِ الْصَّلوةِ»؛ پرداخت زکات «وَ اِیتاءِ الْزَّکوةِ»؛ حج خانه خدا «وَ حِجَّ البَیْتِ» ؛ [ گرفتن ] روزه رمضان «وَ صَوْمِ شَهْرِ رَمَضانَ»؛ امر به معروف نمودن و نهی نمودن از منکر «وَالاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْنَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ»؛ و نیکی کردن به زنان و کنیزان و بردگان خود « وَالاِحْسانِ اِلی نِسائِکُمْ وَ...»

5. پذیرش نواهی خدا

اطاعت، دو بُعدی و دوشاخه‌ای است؛ هم باید دستورات و اوامر الهی اطاعت شود و هم نواهی او. به این معنا که از ارتکاب آنچه خدا نهی فرموده خودداری شود.
« وَ اَطِیْعُوا اللهَ فِیْما نَهاکُمْ عَنْهُ ؛ خدا را در آنچه شما را از آن نهی کرده است، اطاعت کنید.»
و از میان اموری که نهی شده است، به برخی از آنها که جنبه حیاتی دارد اشاره می‌کند.
1. تهمت خلاف عفت زدن [و آبروی مردم را بردن] « مِنْ قَذْفِ المُحْصَنَةِ ؛ از تهمت زنا زدن به انسان پاک.»
2. انجام فاحشه و تن به هرزگی دادن « وَ اِتْیانِ الْفاحِشَةِ »
3. شراب‌خواری که امّ‌الفساد و کلید بازشدن بسیاری از گناهان شمرده می‌شود. « وَ شُرْبِ الْخَمْرِ »
و امّا در مسائل اقتصادی، حضرت به کم‌فروشی اشاره می‌کند که باید ترک شود. « وَ بَخْسِ الْمِکْیالِ وَ نَقْصِ الْمِیْزانِ؛ [ از اموری که نهی شده است] کم‌فروشی در پیمانه و نقص [ و خیانت در ] ترازو است.»
و در مسائل قضائی و دادگاهی از شهادت ناحق نامبرده است. « وَ شَهادَةِ الزُّورِ ؛ و از شهادت دروغ [ بپرهیزید].»
و در مسائل جنگ و جهاد، از فرار سخن به میان آورده است. « وَ الْفَرار مِنَ الزَّحْفِ ؛ فرار کردن از جبهه. »
راستی اگر توحید در درون جان انسان جا گرفت، و انسان باور کرد که ریز و درشت تفکرات و رفتارهای او از دید الهی و علم او مخفی نیست، و باور کرد که تمام ستایشها مخصوص خداوند است و مالک همه هستی اوست، و بر آن شد که تقوا را پیشه خود سازد و نسبت به دنیا بی‌توجه و زاهدانه برخورد کند، و اوامر خدا را از خواندن نماز، انجام حج و روزه، و امر نمودن به معروف و نهی نمودن از منکر و... اطاعت نموده و نواهی او را عمل کرد، و دور تهمت و اعتیاد و فاحشه و کم‌فروشی و گران‌فروشی خط کشید، و در مسائل قضائی صادقانه برخورد کرد و از دروغ ونیرنگ و خلاف پرهیز کرد و از جهاد که عزت جامعه است هیچگاه عقب‌نشینی و فرار نکرد، برای همیشه عید خواهد داشت و دائماً شاداب و بانشاط خواهد بود. عید فطر به همین جهت به عنوان عید اعلام شده که جامعه تلاش کند با عمل به دستورات الهی همیشة سال را عید داشته باشد.


 

نوشته شده توسط مسلم در جمعه 1390/06/11 ساعت 10:23 قبل از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


شبِ تقديرِ ارزاق، عمرها و نزول فرشتگان

از مجموعه روايات راجع به شب قدراين به دست مي‏آيد كه شب‏هاي قدر، شب‏هايي هستند كه در آن ارزاق و عمرها و ساير امورِ خير و شرّ سال آينده تقدير مي‏شود. شبي است كه در هر سال، قرآن بر قلب مقدّس ولي‏الله‏الأعظم نازل مي‌شود. شبي است كه عبادت در آن، بهتر از عبادت هزار ماه است.


عواملي هستند كه در سه رابطه بر روي دعا اثر مي‏گذارند؛ اوّل تشديد مقتضي، دوم به فعليت رساندن مقتضي، سوم تسريع در اجابت. اموري كه در اين سه رابطه بر روي دعا اثر مي‏گذارد، يك بخش از آنها "اعمال " هستند، يك دسته "زمان‏ها " هستند و يك دسته هم "حالات " هستند.

سائل ماه مبارك، محروم نمي‏شود
يكي از زمان‏هايي كه در اين سه رابطه بر روي دعا اثر مي‏گذارد، ماه مبارك رمضان است. يعني اين ماه و اين زمان، روي اجابت دعا اثر مي‏گذارد. ما در روايات بسيار اين معنا را داريم كه اين زمان بر دعا مؤثّر است. مثلاً در روايتي از پيغمبر اكرم(صلّي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم) آمده است كه حضرت فرمودند: "ذِكْرُ اللهِ فِي رَمَضَانَ مَغْفُورٌ لَهُ وَ سَائِلُ اللهِ فِيهِ لَايَخِيبُ ".[2] به‏يادآورنده خدا در اين ماه آمرزيده است و سؤال كننده در اين ماه، محروم نمي‏شود.

خداوند هر شب سه مرتبه صدا مي‏زند...
در يك روايت ديگر آمده است كه پيغمبر اكرم(صلّي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم) فرمودند: "يقُولُ اللهُ تَبارَكَ وَ تَعالَي فِي كُلِّ لَيلَهٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ ثَلاثَ مَرَّاتٍ، هَلْ مِنْ سَائِلٍ فَأعْطِيهُ سُؤْلهُ هَلْ مِنْ تَائِبٍ فَأتُوبَ عَلَيهِ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَأغْفِرَ لَهُ ".[3] خداوند در هر شب از ماه مبارك رمضان سه مرتبه اين جملات را مي‏فرمايد: آيا درخواست كننده‏اي هست، تا من درخواستش را به او عطا كنم؟ آيا كسي هست كه توبه كند، تا من توبه او را بپذيرم؟ آيا كسي هست كه از من طلب آمرزش كند، تا من او را بيامرزم؟

درب‏هاي آسمان باز است...
ما در روايات متعدد داريم كه از ناحيه خداوند تمام درب‏هاي عِلوي و سماوي باز است و حتي در روايتي چنين آمده است كه در اين ماه خداوند، درباني براي خودش قرار نداده است. همه درب‏ها باز است و درباني ندارد. "أتَاكُمْ رَمَضانُ شَهْرٌ مُبارَكٌ، فَرَضَ اللهُ عَليكُمْ صِيامَهُ تُفْتَحُ فِيهِ أبْوَابَ السَّمَاءِ ".[4] ماه رمضان به سوي شما آمده است و ماهي پر بركت است كه خداوند روزه آن را بر شما واجب گردانيده و درب هاي آسمان در آن باز شده است.

اگر خدا توفيقي عنايت كند و حياتي باقي باشد، من متناسب با سه شب قدر مطالبي را آماده كرده‏ام كه هر شب يك مطلب را در ربط با دعا مطرح مي‏كنم. من مجموعه‏اي از آيات و رواياتي كه مرتبط با بحث است را به طور فهرست‏وار عرض مي كنم.

شبِ تقديرِ ارزاق، عمرها و نزول فرشتگان
ماه مبارك رمضان ماهي است كه خودش بر روي دعاي عبد اثر مي‏گذارد و در اين ماه هم، شب‏هاي قدر وجود دارد كه در آنها به‏طور خاص و ويژه اين تاثيرگذاري تشديد مي‏شود. به اين معنا كه اثر گذاري آن‏ها بر روي دعا خيلي زياد است؛ به نحوي كه هيچ‏يك از زمان‏هاي سال، اين اثر را بر روي "اجابت دعا " ندارد.[5]

از مجموعه روايات راجع به شب قدر كه من به آنها مراجعه كرده‏ام، اين به دست مي‏آيد كه شب‏هاي قدر، شب‏هايي هستند كه در آن ارزاق و عمرها و ساير امورِ خير و شرّ سال آينده تقدير مي‏شود. شبي است كه در هر سال، قرآن بر قلب مقدّس ولي‏الله‏الأعظم نازل مي‌شود. شبي است كه عبادت در آن، بهتر از عبادت هزار ماه است.[6] شبي است كه فرشتگان نازل شده و پراكنده مي‌شوند؛ به مجالس مؤمنين مي‌روند ـ‏كه اميدواريم إن‏شاءالله اين مجلس ما هم محفوف به اين فرشتگان باشدـ و بر آن‏ها سلام مي‏كنند؛ يعني به آن‏ها و دعاهايشان تا طلوع فجر ايمني مي‏بخشند.

شبِ سجده، نماز، تسبيح، تلاوت قرآن و دعا
شبي است كه درب‏هاي آسمان‏ها در آن شب باز است و بر روي هيچ‏كس بسته نيست كه من هم روايات آن را خوانده‌ام. شبي است كه هر سجده در آن، اثرش اين است كه درختي در بهشت براي سجده كننده غَرس مي‏شود. شبي است كه هر ركعت نماز در آن شب، موجب مي‏شود خانه‏اي در بهشت از ياقوت و زبرجد و لُؤلُؤ براي آن شخصي كه نماز خوانده است، تهيه شود. به ازاي هر آيه‏اي كه تلاوت مي‌شود، تاجي از تاج‏هاي بهشتي به قاري آن داده مي‏شود. شبي است كه هر تسبيح براي گوينده‌اش پرنده‌ و طائري در بهشت مي‏شود. شبي است كه هر چه در آن براي سال آينده تقدير شود، تبديل نمي‏شود مگر به مشيت حق تعالي. شبي است كه دعاي احدي در آن شب رد نمي‏شود.[7]

دعا براي تمامِ سال آينده
آنچه كه مورد نظر همه ما است، كه براي آن مي‌آييم و در اين مجلس شركت مي‌كنيم، اين است كه ما دل‏نگران سال آينده‌مان هستيم و در اين ليالي قدر، مي‌خواهيم از خدا تقاضا كنيم كه سال آينده‏مان، چه از نظر معنوي چه از نظر مادي، از هر دو جهت براي ما سال خوبي باشد. فكر مي‌كنم همه براي رفع گرفتاري‏هاي معنوي و مادّي‏مان، اينجا آمده‌ايم. بعيد ‌مي‌دانم كه "غيرگرفتار " در اين جلسات حضور داشته باشد. همين گرفتاري‌هاي ما است كه موجب مي‌شود ما به اين مجالس رو بياوريم و از اين فرصت‌ها استفاده كنيم.

شبِ تقدير امورِ سال آينده
من سال‏هاي گذشته مطلبي را تذكر مي‌دادم و امسال هم اين را عرض مي‌كنم كه بر اساس روايات، هر سه شب نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم، از ليالي قدر است. به حسب روايات، شب نوزدهم شبي است كه در آن امور سال آينده تقدير مي‏شود كه تقدير يعني اندازه‏گيري كردن؛ به اين معنا كه در اين شب براي هر موجودي، از جمله انسان‏ها، تمام امورشان بررسي مي‌شود. درباره شب بيست و يكم در روايات دو تعبير آمده است؛ امام صادق(عليه‏السلام) فرمودند: "فِي لَيْلَةِ تِسْعَ عَشْرَةَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ التَّقْدِيرُ "؛ يعني در شب نوزدهم ماه مبارك، همه امور تقدير مي‌شود. "وَ فِي لَيْلَةِ إِحْدَى وَ عِشْرِينَ الْقَضَاءُ ".[8] و شب بيست و يكم ترسيم مي‏شود. در بعضي از روايات "الإبرام " آمده است؛ يعني در اين شب تقديرها ثبت و ضبط مي‌شود. فرشتگان و كارگزاران عالم در شب نوزدهم همه امور را بررسي مي‏كنند و در شب بيست و يكم ثبت و ضبط مي‏كنند و همه تقديراتِ ثبت شده، در شب بيست و سوم امضا مي‌شود. تعبير بعضي از روايات نسبت به شب بيست و سوم "الإمضاء " است، يعني اين امور تقدير شده، توشيح مي‏شود و به امضاء ولي‏الله‏الأعظم مي‏رسد.

دعا، مدعوّ و داعي
امشب مثل شب‌هاي گذشته، بحث من در مورد دعا است؛ من در نظر داشتم كه در اين سه شب يك بحث منُسجم، راجع به دعا داشته باشم. همان‏طور كه گفته بودم، دعا صدا زدن است و وقتي كه عبد ربّش را صدا مي‏زند، از او يك درخواست و تقاضايي دارد. لذا در اينجا ما مي‌بينيم كه سه چيز وجود دارد؛ يكي "داعي " است؛ يعني كسي كه دعا مي‌كند. دوم "دعا " است؛ يعني همان چيزي كه عبد تقاضا مي‌كند. سوم "مدعوّ " است كه همان خداوند است. در هر دعا و درخواستي همين‏طور است كه درخواست‏كننده‌اي هست و درخواستي و درخواست‏شونده‏اي.

بررسي سابقه، پيش از درخواست
در اين جلسه من مي خواهم راجع به داعي صحبت كنم؛ يعني در مورد خودمان كه آمده ايم و مي خواهيم دعا كنيم. در اينجا با توجه به اين رواياتي كه مي‏فرمايند شب نوزدهم شب بررسي است، ‌ما هم بايد وضعيت خودمان را بررسي كنيم. من يك مثال ساده بزنم تا مطلب روشن شود. فرض كنيد كسي كه مي خواهد از ديگري تقاضايي كند؛ تقاضا شونده در ابتداي كار، پيش از آنكه حاجت او را برآورد چه كار مي كند؟ اوّل سوابق درخواست‏كننده را بررسي كرده و امور درخواست‏كننده را خوب مطالعه مي كنند كه او چه سوابقي داشته است. در امور استخدامي، اين مطلب خيلي روشن است كه پيش از استخدام، اوّل به سوابق فرد رسيدگي مي كنند. لذا آدم پيش از آنكه درخواستي كند، بايد بداند كه وضعيّت او بررسي مي شود. سوابق بنده و شما را پيش مي كشند و امشب همه اش را بررسي مي كنند.

چه رابطه اي با او داشته اي كه الآن درخواست داري؟
از شما سؤال مي كنم؛ آيا ما خودمان مي توانيم بررسي كنيم كه سال گذشته چه كار كرده-ايم؟ هركسي از شما، خودش پيشِ خودش، منصفانه بگويد كه سال گذشته چه كار كرده است؟ در ربط با آنكه مي خواهي از او تقاضا كني، نه در ربط با ديگران، چه كار كرده اي كه الآن از او چيزي مي خواهي؟ در گذشته رابطه ات با آن كسي كه مي‏خواهي از او تقاضا كني، چه رابطه اي بوده است؟ آيا مي توانيد جواب بدهيد؟ آيا جوابي داريد؟ بعيد مي دانم يك نفر باشد كه بگويد من مي توانم بگويم سال گذشته در ربط با خدا چه كرده ام.

او از هيچ چيز غافل نبوده است!
اين را هم بدان كه طرف مقابلت كه امور تو را بررسي مي كند كيست. او هماني است كه "وَ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاَّ أَحْصاها ".[9] هيچ كوچك و بزرگي نيست، مگر آن كه به آن رسيدگي مي كند و به شمارش مي‏آورد. من و تو آن قدر خطا كرده ايم كه چه بسا فراموش كرده و غفلت كرده باشيم؛ امّا خدا غفلت نكرده است. در آنجا غفلت راه ندارد. همه چيز نزد او ثبت و ضبط است. امشب، ‌ما با اين وضع روبه‏رو هستيم. اوّل بايد خودمان را و وضعمان را بررسي كنيم، بعد دعا كنيم.

امّا من مي گويم "من كه رو ندارم كلمه اي بگويم "؛ تعارف هم نداريم! من مي خواهم خيلي ساده و خودماني صحبت كنم. الآن من چه كار كنم؟ من با سوابقي كه در گذشته داشته ام، رو ندارم چيزي از او بخواهم يا تقاضايي كنم. من كه زبانم بسته مي شود و هيچ چيزي نمي توانم بگويم. ما بايد بنشينيم و فكر كنيم كه چه بايد بكنيم.

خودش گفته اگر بيايي، تو را رد نمي كنم!
حالا ما كه رو نداريم، پس چرا اينجا آمده ايم و جمع شده ايم؟ بحث در اين است كه چه چيز مي تواند زبان ما را به دعا باز كند؟ من به دو عامل اشاره مي كنم. يكي عاملِ "زمان " است. يعني وقتي من مي نشينم و با خودم فكر مي كنم كه من امشب با چه رويي درِ خانه خدا بروم، مي بينم خودِ او به من گفته است كه اگر در اين موقعيت بيايي تو را رد نمي كنم. دليل را از خودش مي گيرم. خودِ خدا گفته است كه اگر در اين موقعيت بيايي، من تو را رد نمي كنم. در روايات آمده بود كه در ماه رمضان و ليالي قدر، خدا كسي را رد نمي كند. من چند روايت را نسبت به همين معنا خواندم. صحبت در اين است كه چون خودش گفته است بيا، من هم آمده ام.

حال داعي؛ زاري، بيچارگي و سرافكندگي
حالا بحث اينجا است كه اكنون كه من به خاطر گفته او آمده ام، با چه حالتي بيايم؟ زمان، اثر خودش را در دعا كردن و درخواست من گذاشت، امّا من چه حالتي بايد داشته باشم؟ عامل ديگر "حالتِ داعي " است، يعني حالت كسي كه مي خواهد از خدا درخواست كند. من جملاتي را از ائمه اطهار (عليهم‏السلام) نقل مي كنم و بعد هم يك آيه از قرآن را مي-خوانم. روايت از امام صادق (صلوات‏الله‏عليه) است كه حضرت فرمود: "اللَّهُمَّ إنِّي أسْأَلُكَ مَسْأَلَةَ الْمِسْكِينِ الْمُسْتَكِينِ ".[10] حضرت در همان اوّل دعايش عرضه مي دارد: خدايا من از تو مانند يك فقيرِ بيچاره درخواست مي كنم. من از خدا درخواست مي كنم امّا مي داني با چه حالتي؟ با حالت كسي كه زمين گير شده است. إستكانه به معناي زمين گيري است. خدايا زمين گير شده‏ام، درمانده‏ام، ديگر راه به جايي ندارم، من با اين حال آمده‏ام. ديگر هيچ پناه و پناه‏گاهي جز تو ندارم كه مشكلاتم را حل كند.

سرِ دلت پائين باشد!
امّا آيه شريفه قرآن چه مي‏گويد؟ مي‏فرمايد: "أُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَة ".[11] پروردگارت را بخوان، دعا كن، امّا با چه حالتي؟ با حالت تضرّع و زاري؛ بعد هم دارد "خُفيَةً " يعني نهاني. خدا بهتر آگاه است كه در دلِ تو چه حالتي است. آيا سرِ دل تو رو به پائين است يا نه؟ شرمنده هستي يا نه؟ آن خواري و خاكساري در قلب تو هست يا نه؟ علي (عليه‏السلام) فرمود: "نِعمَ عونُ الدُّعاءِ الخُشُوعِ ".[12] حالت خشوع براي دعا، نيكو ياوري است.

هرچه كردي نشد؟! حالا بيا!
امشب بايد با اين حالت به درِ خانه خدا برويم؛ يعني بايد سربه‏زير باشيم. در اين ليالي قدر ما بايد با اين حالت پيش خدا برويم. خدايا ما درمانده ايم؛ سال گذشته به هر وسيله اي كه به ذهنمان مي رسيد براي رفع مشكلاتمان متوسل شديم، امّا نتوانستيم؛ هر چه تدبير كرديم كاري از پيش نبرديم؛ حالا جمع شده ايم و به سراغ تو آمديم كه كليد گشايش تمام گرفتاري ها به دست قدرت تو است. خدا به ما وعده كرده است كه بيا، من جوابت را مي-دهم. در آن روايت بود كه خدا امشب مي گويد: "هَل مِن سائلٍِ "؛ آيا كسي هست كه از من بخواهد، تا من به او بدهم؟ خودش اجازه داده است كه بياييم و با خواري و خاكساري از او درخواست كنيم. بد كرده اي؟ بيا و توبه كن! "هَل مِن تائبٍ فأتوبَ عَليه "؛ من توبه ات را قبول مي كنم. "هَل مِن مُستغفِر "؛ آيا كسي هست كه بيايد از من پوزش بطلبد تا من او را بيامرزم؟

با "شفيع و وسيله " بيا!
بله، يك عامل ديگر هم ما داريم و در اين شُبهه اي نيست و آن عامل، اين است كه خودِ خدا گفته است حالا كه سابقه ات خراب است و رويَت نمي شود پيش من بيايي، حالا كه شرمنده هستي، بيا يك كاري كن؛ "وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ ".[13] آن كسي كه پيش من آبرو دارد را همراه خودت بياور. ما هم همين طور هستيم كه اگر يك كاري داشته باشيم و به كسي كه از او درخواست داريم بد كرده باشيم و رو نداشته باشيم كه پيش او برويم، پيش يك آبرو مند مي رويم و مي گوييم تو بيا و دست ما را بگير تا نزد او برويم! بيا و اين مشكل ما را تو حل كن! بهترين وسيله براي پيش خدا رفتن، علي(عليه‏السلام) است.



پي نوشت ها
..............................................
[1]. بحارالأنوار 91 96
[2] . كنز العماال 8 464
[3] . بحارالانوار 93 337
[4] . جامع الاصول 9 258
[5] . و البته اثر اين شب‌ها، تنها بر روي دعا نيست.
[6] . توجه داشته باشيد كه اينها همه برگرفته از آيات و روايات ما است.
[7] . البته چند استثنا هم دارد؛ كسي كه عاقّ والدين است، قاطع رحم است، شارب خمر است يا عداوت و كينه مؤمني را در دل دارد، دعايش مستجاب نمي‌شود.
[8] . وسائل الشيعه 10 357
[9] . سوره كهف، آيه 49
[10]. بحار الأنوار 87 87
[11]. سوره اعراف، آيه 55
[12]. غررالحكم 193
[13]. سوره مائده، آيه 35


منبع : پايگاه اطلاع رساني آيت الله مجتبي تهراني


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/05/26 ساعت 6:42 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


امام علي(ع) باب تفكر عقلي در دين را گشود

(( حجت‌الاسلام و المسلمين علي رباني گلپايگاني عضو هيئت علمي و تحقيقاتي امام صادق‌(ع) ))

حجت‌الاسلام رباني گلپايگاني با بيان اينكه ابن ابي الحديد معتزلي معتقد است كه باب حكمت و تفكر عقلي در زمينه معارف را علي(ع)بر روي جامعه عرب گشود، اظهار داشت: آنچه او در اين زمينه به ارمغان آورد، در سخنان هيچيك از صحابه و تابعين يافت نمي‏شود.


حجت‌الاسلام و المسلمين علي رباني گلپايگاني؛ عضو هيئت علمي و تحقيقاتي امام صادق‌(ع) در گفت‌وگو با خبرنگار آيين و انديشه خبرگزاري فارس در مورد انديشه‌هاي كلامي در عصر امام علي (ع)،‌اظهار داشت:جامعيت و برتري علمي امام(ع) در عصر خلفا موجب گرديد كه مرجع رسمي پاسخگوي سؤالات ديني در جامعه اسلامي بشمار آيد و به همين جهت با اينكه گفتگوهاي كلامي مطرح بود، ولي زمينه‏اي براي ظهور آراء مختلف كلامي در دنياي اسلام بوجود نيامد.
وي در ادامه اظهار داشت: مذاكرات و پرسش و پاسخ‌هاي كلامي در دوران زمامداري امام(ع) به صورت رسمي و در مجالس عمومي مطرح بود و حتي برخي به عنوان متكلم پيرامون برخي از مسائل نظير قضا قدر، مشيت و استطاعت در مجالس عمومي بحث وگفت‌وگو مي‏كردند، ولي امام(ع)آنان را زير نظر داشت و با بحث‌هاي روشنگر خود از نشر عقايد انحرافي آنان جلوگيري نمود.
اين مدرس سطوح عالي حوزه علميه قم با بيان اينكه در عصر خلفاي پيش از امام(ع) پرسش‌هاي كلامي انجام مي‏گرفت، خاطرنشان كرد:بيشتر اين پرسش‌ها توسط عالمان يهودي و نصراني مطرح مي‏شد كه جهت تحقيق درباره جانشين پيامبر(ص)به مدينه آمده و سؤالاتي را مطرح مي‏نمودند، هر چند پرسش‌هاي كلامي نيز از طرف مسلمانان مطرح گرديده است.
مؤلف كتاب «امامت» افزود: پرسش‌هاي كلامي، به اصول اعتقادي آنچه به عنوان اصول دين معروف است اختصاص نداشته، بلكه در زمينه فلسفه احكام و قرآن كريم نيز سؤالاتي مطرح گرديده است، چنان كه در بررسي دوره نخست تاريخ كلام عصر رسالت نيز شواهدي بر اين مطلب ذكر گرديد.
اين پژوهشگر كلام اسلامي خاطرنشان كرد: در اين دوره موضوعات و مباحث جديد كلامي نيز به چشم مي‏خورد كه عبارتند از؛ موضوع خلافت و اينكه جانشين پيامبر(ص) كيست؟ موضوع حكميت كه آيا مخالف با قرآن است يا نه؟ ارتكاب گناه موجب شرك و كفر است يا نه؟ البته اين موضوع فقط از جانب خوارج مطرح شد، ولي بحث و گفتگو پيرامون آن مربوط به دوره بعد است.

*خلافت و امامت از نظر متكلمان اماميه بحثي است كلامي و اصل امامت در امتداد اصل نبوت قرار دارد

رباني گلپايگاني در ادامه سخنان خود، گفت:خلافت و امامت از نظر متكلمان اماميه بحثي است كلامي و اصل امامت در امتداد اصل نبوت قرار دارد و بدين وجهت همه ويژگي‏ها و شرايط لازم براي پيامبر، براي امام و خليفه او نيز لازم است، ولي از نظر متكلمان اهل سنت از مباحث كلامي بشمار نمي‏آيد.
وي در ادامه افزود: مقصورد از جديد بودن مسئله امامت نه اين است كه در دوره قبل مطرح نبود زيرا همان گونه كه قبلا بيان گرديد اين مسئله در عصر رسالت نيز مورد توجه كامل قرار داشت و علاوه بر آيات قرآن و روايات نبوي (ص)، مقصود تعاليم كلامي آن حضرت است؛ پرسش‌هايي نيز در اين خصوص مطرح گرديده است، ولي در عين حال در زمان پيامبر اين مسئله به عنوان موضوع مورد ابتلا مطرح نبود و از اين نظر موضوع جديد بشمار مي‏رود.
اين استاد حوزه علميه قم در مورد علل طرح پرسش ها و يا مناظرات كلامي اين دوره، گفت: علل را مي‏توان در مواردي همچون جست‌وجوي حقيقت؛ مانند پرسش‌هاي علماي يهود و نصاري از امام علي (ع)، و دوم اينكه ضعف تفكر و قلت تدبر در مفاهيم قرآن؛ نظير شب‌هاتي كه در زمينه وجود تعارض در قرآن مطرح گرديد.
وي برداشت نادرست از برخي اصول اعتقادي مانند قضا و قدر و مشيت ازلي الهي را از جمله علل ديگري داست كه موجب شكل‌گيري مناظرات كلامي دانست و گفت: عصبيّت قومي و تمايلات نفساني؛ مانند پيدايش ماجراي سقيفه و نزاع پيرامون خلافت و كج انديشي، ساده لوحي و احساسات تند و غير منطقي؛ مانند پيدايش ماجراي حكميت و ظهور خوارج و... را مي‌توان علل ديگري براي ظهور مباحث كلامي دانست.
اين محقق در ادامه خاطرنشان كرد:مسلمانان از يك طرف با آيات و احاديث نبوي بسيار در مورد قضاء و قدر و مشيت ازلي خداوند مواجه مي‌شدند و از طرف ديگر با ادراك فطري خود مي‏دانستند كه مجبور بودن انسان با مكلف و مسئول بودن و معاقب و مثاب بودن وي منافات دارد و چون از عهده جمع ميان اصل قضاء و قدر و آزادي انسان بر نمي‏آمدند، دچار اشكال شده و احيانا به انديشه تفويض و انكار قدر پيشين روي مي‌آوردند، بنابراين نظريه آنانكه عالم طرح اين مابحث را نفوذ افكار امم مختلف در ميان مسلمانان مي‏دانند نادرست است، آري نفوذ افكار بيگانگان را مي‏توان عامل تشديد و ترويج اين مباحث دانست.
رباني گلپايگاني رخدادهاي اجتماعي را زمينه ساز و عامل طرح بحثي كلامي دانست و افزود: چنانكه در ماجراي حكميت اتفاق افتاد و در عصر رسالت نيز در ماجراي تحويل قبله واقع گرديد.ولي در هيچ يك از موارد ياد شده تحولي در زمينه علوم تجربي رخ نداده بود، و از اين نظر طراحان شبهات و يا سؤالات كلامي با ديگران در يك سطح بودند، و مثلا اگر در مورد آيات مربوط به مشرق و مغرب سؤال شده است به خاطر اطلاعات جديد در زمينه علم هيئت نبوده است، و كسي كه درباره علت دو برابر بودن سهم ارث مرد نسبت به زن سؤال مي‏كند، از مباحث مربوط به حقوق مدني و مانند آن اطلاع ندارد، و هكذا، بلكه اين سؤالات از مراجعه به آيات قرآن و ملاحظه احكام ديني، و اختلاف ظاهري آنها و عدم آگاهي از وجه جمع ميان آنها ناشي گرديده است.
وي در ادامه سخنان برخي روشنفكران را نقد و گفت: از اين جا نادرستي سخن كساني كه تحولات معرفت‌هاي ديني و از آن جمله معرفت كلامي را زاييده تحولات علمي بشر در علوم ديگر و به ويژه علوم تجربي دانسته و آن را عامل منحصر يا مهمترين عامل مي‏دانند روشن مي‏گردد، آري تعارض برخي از آراء علمي را با پاره‏اي از عقايد ديني نمي‏توان انكار كرد، ولي سخن در متفرع ساختن تحول معرفت ديني بر معرفتهاي علمي است.


*از كساني كه بر علم برتر و بلامنازع امام(ع) اعتراف نموده خليفه دوم است

اين پژوهشگر خاطرنشان كرد: از كساني كه بر علم برتر و بلامنازع امام(ع) اعتراف نموده خليفه دوم است كه در مواجهه با مشكلات علمي در زمينه قضاوت يا پاسخگوئي به مسائل كلامي از آن حضرت استمداد نموده و به طور مكرر گفته است«لولا عليّ لهلك عمر»:«اگر علي نبود، عمر هلاك مي‏شد».و نيز«اللهم لاتبقني معضه‏اي ليس لها ابن ابيطالب»:«خدايا مرا براي معضه‏اي كه فرزند ابوطالب براي حل آن نيست باقي نگذار.»و عبارتهاي ديگري از اين قبيل.
رباني گلپايگاني افزود: بنابراين امام علي بن ابيطالب(ع)در تمام دوران زندگاني خود پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) عهده‏دار رسالت خطير كلامي بود، همان گونه كه آموزگار تفسير و مرجع قضاوت و فتواي نيز شناخته مي‏شد.البته معناي اين سخن نفي هر گونه فعاليت علمي و ايفاء رسالت كلامي از دانشمندان صحابه نيست، بلكه مقصود اثبات محوريت و مرجعيت امام(ع)در اين زمينه است، و اينكه نقش و جايگاه او در اين دوران همان جايگاه و نقش پيامبر(ص)در دوره پيشين بود.
رباني در پايان سخنانش خاظرنشان كرد: شارح معروف نهج البلاغه، عبد الحميد بن ابي الحديددر اين باره گفته است باب حكمت و تفكر عقلي در زمينه معارف را علي(ع)بر روي جامعه عرب گشود و بدين جهت مباحث دقيق در زمينه توحيد و عدل در جاي جاي سخنان و خطبه‏هاي او به چشم مي‏خورد، و آنچه او در اين زمينه به ارمغان آورد، در سخنان هيچيك از صحابه و تابعين يافت نمي‏شود، و حتي به ذهن و انديشه آنان نيز خطور نكرده و ياراي درك آن را نداشتند.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/05/26 ساعت 6:38 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


شب قدر امتيازي است كه خداي متعال به پيغمبر اسلام و مسلمان‌ها عنايت فرموده است

شب قدر همچون بار عامي است كه بزرگان و سلاطين براي زيردستان، رعايا و بندگان خود، داده و هدايايي را مي‌بخشيدند. خداي متعال كه ارحم الراحمين است و رحمت او قابل مقايسه با هيچ رحمت و فضلي نيست، بر امت اسلامي منت گذاشته و شب قدر را همچون بار عام، شب بخشش قرار داده است. شبي كه عبادت آن نيز از عبادت هزار ماه برتر است.


شبي براي تقدير امور عالم
--------------------------------
ثُمَّ فَضَّلَ لَيْلَةً وَاحِدَةً مِنْ لَيَالِيهِ عَلَي لَيَالِي أَلْفِ شَهْرٍ، وَ سَمَّاهَا لَيْلَةَ الْقَدْرِ، تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ، دَائِمُ الْبَرَكَةِ إِلَي طُلُوعِ الْفَجْرِ عَلَي مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ بِمَا أَحْكَمَ مِنْ قَضَائِهِ. در دعاي 44 صحيفه سجاديه سيدالساجدين(ع) فرمود: خداي متعال براي رسيدن به رضوان خود راه‌هايي را قرار داده كه از جمله آن‌ها ماه مبارك رمضان است. از ويژگيهاي ماه رمضان آن است كه خداي متعال در اين ماه، شبي را قرار داده كه برتر از هزار ماه است. «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْر»1. محور اين آيه شريفه شب قدر است. ليلة القدر چيست؟ و شب قدر به چه معناست؟ مفسرين دو معنا براي قدر ذكر كرده‌اند. نخست آن‌كه «قدر» را به معناي شرف و منزلت و عظمت دانسته‌اند. براساس اين معني شب «قدر» شرافت و عظمت ويژه و بالايي داشته و اين شب را مي‌توان شب شرف ناميد. برخي ديگر، با استفاده از رواياتي دربارة ويژگيهاي شب قدر، گفته‌اند «قدر» مصدري است مساوي با تقدير. معني «قَدَرَ»، «يَقْدِرُ»، «قَدْراً»، همچون «قَدَّرَ»، «يُقَدِّرُ»، «تَقديراً»، هر دو به معناي «تقدير» قضا و قدر است. براساس روايات فراوان، در شب قدر، تقديرات سال آينده تعيين مي‏شود. البته در روايات تصريح نشده كه چون تقديرات در اين شب واقع مي‏شود، اين شب «ليلة القدر» ناميده شده است، چون اين دو با هم منافات ندارند كه «قدر» به معناي شرف باشد ولي تقديرات عالم نيز در اين شب انجام پذيرد.

شبي براي بخشش همه
-----------------------------
اين‌كه شب قدر بهتر از هزار شب است، به چه معناست؟ در كتاب فروع كافي رواياتي براي برتري شب قدر، بر ساير شبهاي سال و بلكه بر هزار ماه، كه بيش از هشتاد سال عمر مي‌شود، وجود دارد. عبادتي كه در شب قدر انجام مي‏گيرد از عبادت هزار ماه برتر است. كسي كه موفق شود در شب قدر، دو ركعت نماز بخواند مثل آن است كه در هزار ماه هر شب دو ركعت نماز بخواند. اين امتياز توفيقي است كه خداي متعال به پيغمبر اسلام و به مسلمان‌ها عنايت فرموده است تا مردم، تشويق شده و اين شب را به عبادت بپردازند و از مزايا و بركات آن استفاده كنند. شب قدر همچون بار عامي است كه بزرگان و سلاطين براي زيردستان، رعايا و بندگان خود، داده و هدايايي را مي‌بخشيدند. خداي متعال كه ارحم الراحمين است و رحمت او قابل مقايسه با هيچ رحمت و فضلي نيست، بر امت اسلامي منت گذاشته و شب قدر را همچون بار عام، شب بخشش قرار داده است. شبي كه عبادت آن نيز از عبادت هزار ماه برتر است.

قطعيت وجود شب قدر در ماه رمضان
-------------------------------------------
شب قدر كدام شب است؟ برخي از محدثين برادران اهل تسنن نقل كرده‌اند كه شب قدر، شب نيمه ماه شعبان است. بعضي از مفسرين اين روايت را از عكرمه نقل كرده‌اند كه البته راوي معتبري نيست. آن‌چه كه مورد اتفاق و اجماع شيعه و سني است آن است كه نزول قرآن و شب قدر، در ماه رمضان است. از قرآن نيز اين مطلب استفاده مي‏شود. خدا در سوره بقره مي‏فرمايد: قرآن در ماه رمضان نازل شد: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ»2 در سوره قدر هم مي‏فرمايد «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ»3 روشن است شبي كه قرآن نازل شده، در ماه رمضان است. اما اينكه اين نزول، در چه شبي از شبهاي ماه رمضان اتفاق افتاده، سخنان گوناگوني گفته شده است. تقريباً در بين شيعه اتفاق نظر بر اين است كه شب نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم شب‌هاي قدر هستند. البته براي شب بيست و يكم و بيست و سوم، اهميت بيش‌تري قائل شده‌اند. در بعضي روايات نيز با صراحت بيان شده كه شب بيست و سوم شب قدر است. بهترين راه، جمع بين روايات است.

تقدير، تثبيت، امضاء در سه شب قدر
------------------------------------------
در روايتي درباره تعيين شب قدر آمده است: مقدّرات سال در شب نوزدهم تقدير مي‏شود؛ «قُسِمَ فِيهَا الْأَرْزَاقُ وَ كُتِبَ فِيهَا الاجَالُ وَ خَرَجَ فِيهَا صِكَاكُ الْحَاجِّ»(4) در شب نوزدهم ارزاق، درآمدها و روزي افراد و همچنين مدت حيات و زندگي آنان تا سال آينده تعيين مي‌شود. علاوه بر آن در شب نوزدهم مشخص مي‌شود كه چه كساني در آن سال به حج مي‏روند. سپس در شب بيست و يكم آنچه در شب نوزدهم مقدر شده، بر آن ابرام و تأكيد مي‏شود. اين به اين معناست كه در شب بيست و يكم آنچه در شب نوزدهم تعيين و مقدر شده، قابل تغيير است، آنچه كه از شب نوزدهم تا شب بيست و يكم مقدر شده و تغيير يافته، در شب بيست و يكم ثبت شده و در شب و بيست و سوم قطعي، نهايي و امضاء مي‏شود. براساس اين روايت هر سه شب از شبهاي قدر به شمار مي‌آيند.

نزول همه فرشتگان بر زمين
---------------------------------
پرسشي كه مطرح مي‌شود آن است كه شب قدر داراي چه ويژگي است كه خداوند آنرا برتري بخشيده است؟ در قرآن به بعضي از ويژگي‌هاي شب قدر اشاره شده است. علاوه بر آن براي فهم اين ويژگي‌ها به قريحه و ذوق نياز است. قرآن درباره ويژگي شب قدر مي‌فرمايد: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» در شب قدر ملائكه به همراه روح نازل مي‏شوند. برخي از مفسرين گفته‌اند «روح» همان «روح الامين»، جبرئيل است و ذكر جبرئيل بعد از ملائكه، ذكر خاص بعد از عام است؛ يعني فرشتگان و به ويژه جبرئيل نازل مي‌شوند. اما رواياتي وجود دارد كه مي‌گويد: «الروح... خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِيلَ»(5)، يا «أَعْظَمُ مِنَ الْمَلَائِكَة»(6) براي تاييد آن نيز مي‌گويند در قرآن كه آمده «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ» حرف «واو» پيش از «الروح» دلالت بر مباينت دارد. به اين معنا كه روح موجودي برتر و اشرف از همه ملائكه به شمار مي‌رود.

اما همه فرشتگان در شب قدر براي چه نازل مي‏شوند؟ شكي نيست كه در شب قدر همه ملائكه و فرشتگان نازل مي‌شوند. از «الف و لام» در «الملائكه» استغراق فهميده مي‌شود به معني همه فرشتگان.

دسته‏اي از ملائكه، در قرآن به نام «عالين»، ناميده شده‏اند. وقتي شيطان بر آدم سجده نكرد، به او گفتند: «أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ» آيا تو از روي استكبار سجده نكردي يا اينكه از فرشتگان عالين بودي، كه مأمور به سجده نبودند؟ در روايتي نقل شده است كه «عالين» دسته‌اي از ملائكه مقرّب و ممتاز و عالي‌رتبه‏اي هستند كه جز مقام ربوبي، به هيچ چيز ديگري توجّه ندارند. اين فرشتگان به اينكه انسان خلق و به او مقام داده شده، توجهي نداشتند و تنها به مقام ربوبي توجه داشته و او را عبادت مي‌كردند. از همين رو از سجده به آدم، مستثنا شده بودند. در برخي روايات اين فرشتگان به نام «مُهَيِّمين» نيز ناميده شده‌اند. به نظر مي‌رسد كه در شب قدر فرشتگان عالين نازل نمي‌شوند و فرشتگاني كه مأموريت‌ اجرايي دارند، به همراه روح، كه گويا فرمانده ملائكه و بزرگ‌ترين آن‌ها به حساب مي‌آيد، در شب قدر نازل مي‏شوند. بعضي از علماي اهل سنت بر اين باورند كه نزول ملائكه و روح تنها يك مرتبه و آن هم براي نزول قرآن بر پيغمبر اتفاق افتاده و ديگر تمام شده است. اين دسته از علماي اهل سنت مي‌گويند: اگر عبادت شب‏هاي قدر چند برابر ثواب دارد و بهتر از هزار ماه است، به خاطر آن است كه يادبود و يادآور شب عظيم نزول قرآن است. همچنان كه ميلاد پيغمبر اكرم(ص) در روز معيّن و يك‌بار اتفاق افتاده و هر سال براي آن عيد مولود گرفته مي‌شود، براي يادبود شب‏هاي قدر نيز، به اين شب برتري و شرافت داده شده است. اين نظر برخي از علماي اهل سنت است. اگرچه بيش‌تر علماي اهل تسنن اين نظر را قبول ندارند.

تكرار شب قدر در هر سال
------------------------------
بيش‌تر علماي اهل تسنن و همه علما و محدثين شيعه بر اين باورند كه شب قدر در ماه رمضان هر سال تكرار شده، و در هر سال شبي وجود دارد كه از هزار ماه برتر است و ملائكه و روح در آن شب نازل مي‏شوند. اما نزول ملائكه و روح براي چيست؟ كساني كه نزول ملائكه را تنها در يك مرحله و آن هم براي نزول بر پيامبر خدا(ص) مي‌دانند، ديگر نيازي به پاسخ‌گويي به اين پرسش ندارند. چرا كه نزول ملائكه و روح، فقط يك بار براي نزول قرآن انجام شده است. اما اين نظر با لفظ قرآن و رواياتي كه در اين زمينه وجود دارد، سازگاري ندارد. «تَنَزَّلُ» فعل مضارع است به معني نازل مي‏شود. درباره نزول قرآن در شب قدر قرآن مي‌گويد «إِنّا أَنْزَلْناهُ»، كلمه «أَنْزَلْنا» فعل ماضي است، يعني قرآن را در شب قدر نازل كرديم. اين نزول يك بار بود و تمام شد. به تعبير مرحوم علامه طباطبايي نزول نور قرآن بر قلب مقدس پيغمبر اكرم(ص) در اين شب بود. امّا وقتي گفته مي‌شود: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ،» كلمه «تَنَزَّلُ» مضارع و به معني آن است كه نازل مي‏شوند و اين نزول استمرار دارد. علاوه بر اين در آينده نيز استمرار خواهد داشت.

اثبات ولايت ائمه با سوره قدر
---------------------------------
در اينجا اين سؤال مطرح مي‏شود اكنون كه ديگر نزول قرآني وجود ندارد كه ملائكه بر پيغمبر نازل شوند، پس در شب قدر ملائكه براي چه كاري و بر چه كسي نازل مي‏شوند؟ در اصول كافي در باب حجت، روايتي از امام معصوم(ع) آمده است كه خطاب به شخصي فرمودند: «براي اثبات ولايت ما براي مخالفين، با سوره قدر احتجاج كنيد. چرا كه يكي از دلايل لزوم امام بعد از پيغمبر اكرم(ص) اين سوره است.» اين شخص با تعجب مي‏گويد در اين سوره از امامت و ولايت سخني گفته نشده است. پس چگونه مي‌توان از اين سوره براي اثبات مسأله امامت احتجاج نمود؟ حضرت فرمودند: از مخالفان بپرسيد در شب قدر ملائكه بر چه كسي نازل مي‏شوند؟ آيا تاكنون كسي ادعا كرده است كه در شب قدر، ملائكه بر او نازل شده باشند؟ هيچ كس نمي‌تواند ادعا كند كه نزول ملائكه را در شب قدر درك كرده است. تاكنون نيز كسي در اين باره مدعي نشده است. قرآن نيز مي‌گويد «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ» فرشتگان با روح در شب قدر نازل مي‏شوند. بنابراين حتماً بايد پس از پيغمبر(ص) كسي وجود داشته باشد تا ملائكه بر او نازل شوند. او كسي جز حجت خدا و امام زمان صلوات ا... عليه نخواهد بود.

عرض احترام و تقديم مقدّرات به امام عصر(عج)
-----------------------------------------------------
امّا وقتي ملائكه بر امام زمان نازل مي‏شوند، چه كاري خواهند كرد؟ قرآن مي‌فرمايد: «سَلامٌ هِيَ حَتّي مَطْلَعِ الْفَجْرِ» از شب تا صبح، فرشتگان فوج فوج به خدمت امام عصر(عج) رسيده و به ايشان عرض سلام مي‌گويند. براي ملائكه توفيق و شرافتي است كه در شب قدر اجازه ‌يابند تا به خدمت امام زمان(عج) رسيده و به ايشان اداي احترام كنند. اما نكته دوم كه در روايات شيعه از حد خبر واحد فراتر است، آن است كه ملائكه نازل مي‏شوند تا مقدرات سال را بر امام زمان(عج) عرضه نمايند. به ويژه در شب بيست و سوم كه مقدرات عالم به امضاء رسيده و قطعي شده است را به حضور امام زمان صلوات ا... عليه ارايه داده و ايشان از تمام مقدرات امت تا پايان سال بعد و شب قدر ديگر، آگاه مي‌شوند.

پس از «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ» حضرت سجاد(ع) در دعا مي‏فرمايند «سَلامٌ دَائِمُ الْبَرَكَةِ إِلَي طُلُوعِ الْفَجْرِ،» حضرت در اين فراز آيه «سَلامٌ هِيَ حَتّي مَطْلَعِ الْفَجْرِ» را تفسير مي‏كنند. يعني بركت اين شب همچنان تا طلوع فجر دوام دارد. پس از آن مي‌فرمايند: «عَلَي مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ بِمَا أَحْكَمَ مِنْ قَضَائِهِ» بر كسي كه خدا مي‌خواهد نازل مي‌شوند تا مقدرات الهي را بر او ارايه دهند. در «عَلَي مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ» امام سجاد(ع) با صراحت نمي‌گويند كه بر چه كسي نازل مي‌شوند، اما با كنايه مي‌فرمايند كسي وجود دارد كه خدا مي‏داند، فرشتگان بايد بر او نازل شوند. با توجه به اينكه امام سجاد(ع) امام چهارم بوده‌اند اگر خود يا يكي از امامان گذشته را معرفي مي‌نمودند ديگر بر كساني كه فرشتگان بر آنان، پس از امام چهارم نازل مي‌شدند، دلالت نمي‌كرد. با اين كنايه فرموده‌اند كه هر سال كسي وجود دارد كه خدا مي‏خواهد تا ملائكه بر او نازل شوند. اين فراز بر وجود امام و حجت خدا اشاره دارد. اما فرشتگان چه چيزي را براي امام(ع) مي‏آورند «بِمَا أَحْكَمَ مِنْ قَضَائِهِ» فرشتگان و روح نازل شده و به همراه خود قضاء محكم و مقدرات حتمي را ارائه مي‏دهند. قضاء محكم به مقدراتي گفته مي‌شود كه از مرحله تقدير گذشته، به قضاء رسيده و از قضاء به امضاء رسيده و محكم شده است. به گونه‌اي كه ديگر قابل تغيير نيست.

امام چه نيازي به علم ملائك دارد؟
--------------------------------------
در اينجا يك سؤال اعتقادي، درباره علم امام مطرح مي‌شود. طبق روايات ما معتقديم كه امام «عالم بما كان و ما يكون» است(7)، يعني امام به آنچه كه بوده و خواهد آمد، علم دارد. در روايات ديگري نيز آمده كه بر علم امام افزوده مي‏شود. در روايات ديگري نيز اشاره شده كه در هر شب جمعه بر علم امام افزوده مي‏شود(8)، آيا اين كه در هر سال فرشتگان در شب قدر، مقدرات عالم را به امام(ع) ارايه مي‏كنند، با علم امام(ع) به همه امور تناقض ندارد؟ از سويي گفته مي‌شود امام عالم به همه امور است و از سويي فرشتگان مقدرات هر سال را به او در شب قدر ارايه مي‌كنند. اين دو با هم چگونه جمع مي‌شوند؟ دانايي و ادراك امور توسط امام معصوم در شب قدر و شنيدن مقدرات تابع شرايط مادي و اين عالم نيست. اگر ما بخواهيم سخني را بشنويم يا چند صفحه‏اي را بخوانيم چندين دقيقه فرصت مي‌خواهد اما شنيدن و ديدن امام معصوم به فرصت و زمان معمول در عالم مادي نياز ندارد. در يك زمان كوتاه ممكن است بسياري از امور را بشنود يا بخواند. مرحوم كربلايي كاظم، بدون داشتن مقام عصمت و امامت، همه آيات قرآن را در مدت خيلي كوتاهي فرا گرفته و حافظ شد و آن‌ها را مي‌خواند. بر همين اساس ما عوالم مترتبي داريم كه زمان در آن همانند زمان در عالم مادي نيست.در عالم ماده نيز ممكن است زمان‏ها فرق كنند. دانشمندان علم نجوم و هيأت در اين باره نظرياتي دارند كه آيا زمان در ديگر سياره‌ها و كرات، همانند زمان در كره زمين ماست؟ بر همين اساس هنگامي كه مقدرات يك امّت به امام زمان ارايه مي‏شود به اين معنا نيست كه نياز به زمان طولاني باشد بلكه امام(ع) در مدت كوتاهي به همه اين امور علم و آگاهي پيدا مي‌كند. براي حضرت سلمان نيز چنين گفته‌اند. «عُلِّم بما كان و ما يكون»، وقتي سلمان فارسي به چنين جايگاهي دست مي‌يابد آيا امام معصوم(ع) نمي‌تواند؟

هرگاه امام(ع) بخواهد، مي‌داند
------------------------------------
در اصول كافي، بابي با اين عنوان آمده است: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ(ع) إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا» اين عنوان به اين معناست كه ائمه اطهار صلوات ا... عليهم اجمعين هر زمان كه اراده كرده و بخواهند، مي‌توانند علم داشته باشند. زماني مي‌شد كه ائمه اطهار اظهار مي‏كردند كه نمي‏دانيم، يا درباره چيزي سؤال مي‏كردند. در روايات نقل شده كه از امام(ع) سؤالي شده و حضرت اظهار بي‏اطلاعي نموده‌اند. يا مطالبي را از كسي پرسيده‌اند و يا كسي را براي تحقيق يك موضوع به جايي فرستاده‌اند. سؤال مطرح مي‌شود كه اگر ائمه اطهار همه امور را مي‏دانند پس چرا كسي را جهت تحقيق مي‌فرستاده‌اند؟ در پاسخ به اين پرسش اين روايات صادر شده است كه ائمه سلام ا... عليهم اجمعين هر زمان كه بخواهند، مي‏توانند بدانند. اما چگونه بعضي از زمان‌ها مي‏خواهند كه بدانند و در بعضي زمان‌ها نمي‏خواهند؟ چه چيزي براي زمان خواستن يا نخواستن ائمه اطهار در دانستن، تعيين كننده است؟

قلب امام(ع) ظرف مشيت خدا
----------------------------------
يكي از امامان فرموده‌اند: «قُلُوبُنَا أَوْعِيَةٌ لِمَشِيَّةِ اللَّه»(9) دلهاي ما ظرف مشيت خداست. خدا هر زمان هر چه را بخواهد و صلاح بداند؛ آن موضوع در قلب ما ظهور نموده و در دل ما قرار مي‌گيرد. بنابر اين زمان دانستن آنان، زماني است كه خدا مصلحت دانسته و سپس آنان نسبت به آن موضوع آگاهي و علم مي‌يابند. چنين چيزي از كسي كه وجود خود را به خدا سپرده است، بعيد نيست.

خدا عهده‌دار كار بنده صالح
---------------------------------
در روايتي كه درباره قرب نوافل است گفته شده: «مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّي أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا»(10) اين روايت در مورد انسان عادي گفته شده است. خدا مي‌فرمايد: «اگر انسان به گونه‌اي شد كه هر آنچه را كه خدا دوست دارد، علاوه بر واجبات، آنرا انجام دهد، علاوه بر واجبات، مستحبات و نوافل را انجام دهد، من كه خالق او هستم گوش و چشم و زبان و دست او مي‌شوم.» اين روايت از روايات صحيح و بدون خدشه اصول كافي است كه شيخ بهايي نيز در كتاب اربعين آن را ذكر كرده‌اند. در اين جايگاه فكر انسان از بعضي امور مستغني و بي‌نياز مي‏شود. اين خداست كه براي او تصميم مي‏گيرد چه چيزي را ببيند و چه چيزي را نبيند. آنگاه هر چيزي را كه بخواهد به او مي‏نماياند. بدون اينكه احتياجي به اسباب عادي داشته باشد؛ «وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا؛» من دست او مي‏شوم. اگر ما بر اين باوريم كه حضرت اباالفضل صلوات ا... عليه با دستهاي بريده،‏ دست كساني را گرفته و ياري مي‌دهد اين مصداق همان روايت است كه خدا دست او شده است «يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا،» من دست او شدم. اين امتياز فقط براي پيغمبر(ص) و امام معصوم(ع) نيست «إِنَّ العبد لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ»، هر كه مرد ميدان باشد مي‌تواند به چنين مقامي برسد. مرد ميدان اندك است. انسان هرگاه همه چيز زندگي خود را در اختيار خدا گذاشت، خدا مي‏گويد من چشم و گوش تو هستم. اينجاست اكه راده او نيز اراده خدايي مي‌شود. هر زمان خدا مي‏خواهد او نيز مي‏خواهد. يكي از تأويلات آيه شريفه «وَ ما تَشاؤنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»(11) اين است كه اراده خدا، در اراده اولياء خدا تبلور پيدا مي‏كند. آن‌ها چيزي را نمي‏خواهند، كه خدا نمي‏خواهد. وقتي مي‏خواهند و اراده مي‏كنند كه خدا خواسته باشد. پس اين كه امام چه زماني مي‏خواهد بداند، همان زماني است كه خدا مي‏خواهد بداند و مصلحت اقتضاء مي‏كند كه بداند. آن زماني هم كه نمي‏دانند و حتي اظهار مي‏كنند كه نمي‏دانند، آن زماني است كه مصلحت در آن است كه آن علم را نداشته باشند.

علم در جيب و علم در برابر چشم
--------------------------------------
در اينجا سؤال مطرح مي‌شود كه آيا در اين حال كه امام(ع) مي‌فرمايد: «نمي‌دانم» يعني هيچ علمي ندارد؟ مرحوم حاج شيخ عبدالكريم رضوان ا... عليه، مي‏فرمودند: «علم دو گونه است. يك علم داخل جيبي داريم و يك علم ديگر علمي است كه اكنون آنرا با چشم مي‏بينيم» اين نكته در مسائل فقهي بسيار پيش مي‌آيد. به‌عنوان مثال در هنگام سحر انسان نمي‏داند طلوع فجر شده است يا نه! اينجا درست نيست كه ‏بگويد من نمي‏دانم و سپس به غذا خوردن ادامه ‏دهد. اگر جست‌وجو نمود و به آسمان نگاه كند، مي‏بيند كه فجر، طلوع كرده است يا نه. اين مطلب را به زبان ساده‏تر مي‏شود گفت، در امكانات پيشرفته امروزي مثل تلفن همراه و ضبط با فشار دادن يك دكمه مي‌توان از اطلاعات فراواني استفاده كرد. اينكه گفته مي‌شود ائمه اطهار(ع) عالم «بما كان و ما يكون» هستند همانند چنين علمي است. ائمه اطهار(ع) همانند فشار دادن دكمه، بايد در درون خود توجه كنند و بگويند: «خدايا به ما نشان بده» اما زماني كه مي‏گويند نمي‌دانيم، هر زمان كه بخواهند، مي‌توانند بدانند. آن هم زماني است كه خدا خواسته است چون آن‌ها از خود اراده‌اي ندارند. همه امور خود را به خدا سپرده‌اند و خدا نيز عهده‌دار شده، تا هر كاري را كه آن‌ها بايد بااسباب انجام دهند، بدون ‏اسباب براي آن‌ها انجام دهد. «قُلُوبُنَا أَوْعِيَةٌ لِمَشِيَّةِ اللَّه» هر چه خدا بخواهد در دل ائمه اطهار ظهور مي‌دهد.

با خدا باش، پادشاهي كن؛ بي‌خدا باش، هرچه خواهي كن
------------------------------------------------------------------
ممكن است سؤال شود كه آيا اين امور جبري است؟ بايد پاسخ گفت كه مقدمات اين امور اختياري است. اينان تلاش كرده‌اند تا اين گونه شده‌اند، خود را به خدا سپرده‏اند، تا خدا نيز ولايت آنان را پذيرفته است. ما كه حاضر نيستم تا دستورات خدا را انجام دهيم، نبايد توقع داشته باشيم كه خدا براي ما نيز، اين ولايت را قرار دهد. آن كسي كه نه تنها به واجبات بلكه به هر چه كه خدا دوست ‏دارد، اهميت داده و مستحبّات را ترك نمي‏كند، سزاوار است كه خدا نيز عهده‌دار كارهاي او شود. اين مقدمات اختياري است. نتايج اموري كه با اختيار انجام مي‏شود، نيز اختياري است.

پس از ويژگيهاي مهم شب قدر اين است كه مقدرات سال بر امام زمان صلوات ا... عليه عرضه شده و ايشان آن‌ها را امضاء مي‏فرمايد. ما نيز بايد به استقبال چنين شبي برويم، و از پيش خودمان را براي آن آماده نموده و سعي كنيم از چنين فرصتي كه ارزش يك عمر هشتاد و چند ساله را دارد، استفاده كنيم.
_______________________________________________________
پي نوشت‌ها

1. قدر‌، 4.

2. بقره، 185.

3. قدر، 1.

4. مستدرك‏الوسائل، ج 7، ص 470، باب تعيين ليلة القدر.

5. بحارالأنوار، ج 18، ص 265، باب 2.

6. بحارالأنوار، ج 25، ص 42، باب 2.

7. ر.ك: الكافي، ج 1، ص 261، بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ(ع) يَعْلَمُونَ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُون.

8. ر.ك: الكافي، ج 1، ص 253. بَابٌ فِي أَنَّ الْأَئِمَّةَ(ع) يَزْدَادُونَ فِي لَيْلَةِ الْجُمُعَةِ.

9. بحارالأنوار، ج 52، ص 50، باب 18.

10. الكافي، ج 2، ص 352.

11. تكوير، 29.


منبع:www.partosokhan.ir


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/05/26 ساعت 6:22 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


"سوء ظن به رزق " و "ايمان " با هم جمع نمي‎شوند

((  آيت الله مجتبي تهراني ))

روايت ديگري از پيغمبر اكرم‎(صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است كه مي‏فرمايند دو خصلت است كه در هيچ مؤمني جمع نمي‏شود؛ بخل و سوء ظن به رزق با ايمان قابل جمع نيست. سوء ظن به رزق، يعني بدگماني به رازقيت الهي. رازقيت، از شاخه‎هاي ربوبيت حق است.


مروري بر مباحث گذشته
گفته شد كه ماه مبارك رمضان، ماه تلاوت كلام الهي است كه از مصدر وحي نازل شده است و ماه راز و نياز عبد با ربّش است كه از آن به دعا تعبير مي‎كنند؛ چه در قالب ادعيه مأثوره باشد و چه خود شخص قالب‎ريزي كند و خواسته‎هايش را به ربّش عرضه كند.

در باب دعا اين بحث را مطرح كردم كه انسان چه دعايي را بر دعاي ديگر مقدّم بدارد. گفتيم كه انسان مركّب از روح و جسم است و روح هم داراي ابعاد گوناگوني است. روح در ارتباط با امور اعتقادي مسائلي دارد، در ارتباط با امور قلبي و تعلّقات قلبيه مسائلي دارد، راجع به امور نفساني و ملكات و فضائل و رذائل هم مسائلي دارد؛ و بالأخره انسان در ارتباط با جسم و بُعد مادّي و امور دنيوي هم مسائل و حوائجي دارد.
در جلسه گذشته معياري براي ارزش دعا عرض كردم. ارزش دعا به ارزش آن بُعد وجودي انسان بستگي دارد كه دعا به آن مربوط مي‏شود. در انسان بُعدي ارزش‎مندتر از بُعد اعتقادي و ايمان نيست؛ سپس قلب و تعلّقات قلبيه است و بعد هم ملكات نفساني است كه انسان در دعا فضائل را تقاضا مي‎كند و از آن طرف از ربّش كمك مي‎خواهد كه رذائل را از خودش دور كند.

اثر متقابل ابعاد روح بر يكديگر
در اين جلسه مي‎خواهم مطلبي را مربوط به همين دعاها عرض كنم. يك‏وقت تصوّر نشود كه ابعاد گوناگون روح انسان با هم بيگانه هستند. اينكه تصوّر شود بُعد اعتقادي و عقلي از بُعد تعلّقات قلبي يا بُعد امور نفساني بيگانه‎اند، اين از اشتباهات است. ابعاد وجودي روح انسان، هر كدام بر روي ديگري اثر مي‎گذارد. اثرگذاري هم به دو نحو است؛ هم ممكن است نقش سازندگي داشته باشد و هم ممكن است نقش تخريبي داشته باشد.

حالا برايتان مثال مي‎زنم. ارزش‎مندترين بُعد روح انسان، ايمان است. ايمان هم داراي شدّت و ضعف است. به تناسب شدّت و ضعف ايمان، تعلّقات قلبي انسان هم بالا و پايين مي‎رود. انسان هر چه از نظر ايماني قوي باشد، تعلّقات دنيوي‎اش ضعيف مي‎شود؛ هرچه بُعد ايماني‎اش قوي شود، تعلّقات قلبي‎اش نسبت به امور مادي تضعيف مي‎شود. حتّي به جايي مي‎رسد كه ديگر اصلاً تعلّقي به امور مادي ندارد. آن جمله علي(عليه‎السلام) را به ياد بياوريد كه فرمود: "وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه ".[1] اين به همين دليل است. از سوي ديگر، هر چه تعلّقات قلبي به امور مادّي بالا رود، ايمان تضعيف مي‎شود.

حالا من اين در اينجا رابطه دو بُعد اعتقادي و قلبي را مطرح كردم؛ امّا اگر بخواهيد، مي‏توانيد يك جدول درست كنيد و اثر هر كدام از اين ابعاد را بر دو بُعد ديگر بررسي كنيد. هر چه بُعد ايماني‎ قوي شود، رذائل اخلاقي از بين مي‎رود و فضائل مي‎آيد. از آن طرف، هر چه ـ‏نعوذ‏بالله‏ـ رذائل اخلاقي قوي شود، بُعد ايماني را تضعيف مي‎كند. اين اثر متقابل ابعاد گوناگون روح بر روي يكديگر را مي‏رساند. پس اين ابعاد از هم بيگانه نيستند. اين بُعد روي آن بُعد اثر دارد، آن بُعد روي اين بُعد اثر دارد. انسان هر چه تعلّقات قلبي‎اش نسبت به امور مادي تضعيف شود، فضايل نفساني‏اش تقويت مي‎شود و رذيله‎اش كم مي‎شود.

رابطه ايمان و تعلّق قلبي در كلام اميرالمؤمنين
عرض كردم كه ارزش دعا با ارزش آن بُعد وجودي انسان كه مي‎خواهد در مورد آن دعا كند، ارتباط دارد؛ چه وقتي كه مي‎خواهد براي خودش دعا كند و چه وقتي كه مي‎خواهد براي غير دعا كند. البته من حاجات خاصّه را عرض نكردم و بحث را به صورت كلّي مطرح كردم. در جلسه گذشته هم سراغ طلب غفران و هدايت و امثال اين‏ها رفتم. حالا بعضي از رواياتي كه اين رابطه در آن‏ها مطرح است را بررسي مي‏كنيم.

حضرت علي(عليه‎السلام) در روايتي فرمودند: "المُؤمِنُ مَن وَقَى دِينَهُ بِدُنيَاهُ "؛ مؤمن حقيقي آن كسي است كه دينش ـ‏يعني آن بُعد اعتقادي و ايماني‎اش‏ـ را به سبب دنيا حفظ مي‎كند؛ يعني دنيا را فداي دينش مي‎كند. "و الفَاجِِرُ مَن وَقَى دُنيَاهُ بِدِينِهِ ".[2] و فاجر آن كسي است كه دنيايش را به سبب دينش حفظ مي‎كند؛ به تعبير ديگر، دين براي فاجر نقش ابزاري دارد. اگر بخواهيم خيلي احترام بگذاريم، بايد بگوييم چنين كسي اگر دين داشته باشد، دنيا براي او اصل است و دين فرع است.

آن تقابلي كه عرض كرده بودم، در اين روايت به شكل زيبايي ظاهر است. يعني مؤمن حقيقي كسي است كه بُعد ايماني و اعتقادي‎ روحش، موجب مي‎شود كه هر چيزي را از امور مادّي، فداي آن بُعد كند؛ برعكسِ فاجر، كه حتّي ممكن است بخواهد با ابزار دين، دنيا را به دست بياورد. "دنيا " هم كه مي‎گوييم، كلّي است؛ منظورمان صِرفِ پول و اسكناس نيست! بلكه مراد از دنيا، دل‏بستگي به امور مادي است كه سرآمد آن حبّ مال و حبّ جاه است. در روايت مي‏فرمايد كه سرآمد تمام بدي‎ها "حبّ دنيا " است: "حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ ".[3]

ايمان و بخل با هم جمع نمي‎شوند
حالا من كمي جزئي‏تر وارد بحث مي‎شوم. در روايتي پيغمبر اكرم‎(صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) فرمود: "لَا يَجْتَمِعُ الشُّحُّ وَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِ عَبْدٍ أَبَداً ".[4] شُحّ و ايمان هرگز با هم در قلب هيچ بنده‏اي جمع نمي‏شوند. شُحّ، همان بُخل است. بخل از رذائل نفساني است كه شايد از يك‎سو به جهات اعتقادي بر‎گردد. بخل يعني آنجايي كه سزاوار است انسان از امور دنيايي براي دينش مايه بگذارد، اين كار را نكند. لذا در امور مالي مي‎گويند بخل عبارت از آن است كه انسان آن‎طور كه سزاوارِ مصرف است، مصرف نكند.

وقتي در مباحث اخلاقي راجع به بخل بحث مي‎كنند، مي‎گويند بُخل از ثمرات حبّ به دنيا است. يعني شخص آن‎قدر پول را دوست دارد كه حتّي حاضر نيست آن را مصرف كند! گاهي حاضر است جانش را بدهد، امّا حاضر نيست پولش را بدهد! ضدّ بخل، سخا است. سخاوت يعني آنجايي كه سزاوار است انسان از امور مادي خرج كند، اين كار را انجام دهد. سخاوت از ثمرات زهد است، و زهد به معناي عدم تعلّق قلب به دنيا است.
در اين روايت تعبير به "عبد " شد؛ حضرت فرمود: "لَا يَجْتَمِعُ الشُّحُّ وَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِ عَبْدٍ أَبَداً ". يعني نمي‎شود در دل عبد، هم تعلّق دنيا باشد و هم ايمان داشته باشد. به تعبير ساده، كسي كه پولش به جانش بسته است، چنين تعلّقي با ايمان و بُعد اعتقادي و دل‎بستگي به خدا نمي‎سازد. در اينجا حضرت تعبير به "عبد " مي‎فرمايد، امّا در روايت قبل علي(عليه‎السلام) سخن از "مؤمن " به ميان آورده و فرمود: "المُؤمِنُ مَن وَقَى دِينَهُ بِدُنيَاهُ ".

امّا چرا پيغمبر مي‎فرمايد "عبد "؟ اين تعبيرات، همه حساب‏شده و دقيق است. در مقابل عبد چيست؟در مقابل عبد، "ربّ " است؛ مملوك و مالك، عبد و ربّ، اين‏ها از امور اضافي و نسبي هستند. پيغمبر اكرم در اين روايت فرمود دل‎بستگي به خدا با دل‎بستگي به دنيا سر ناسازگاري دارد؛ "لَا يَجْتَمِعُ الشُّحُّ وَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِ عَبْدٍ أَبَداً ". عبد يعني آن كسي كه خدا را به عنوان ربّ خود پذيرفته است. اگر عبد هستي، عبد بودنت با اين تعلّق قلبي‏ات به دنيا سازگار نيست.

سوء ظن به رزق و ايمان با هم جمع نمي‎شوند
روايت ديگري از پيغمبر اكرم‎(صلي‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) است كه فرمودند: "خَصْلَتَانِ لَا تَجْتَمِعَانِ فِي مُؤْمِنٍ؛ الْبُخْلُ وَ سُوءُ الظَّنِّ بِالرِّزْقِ ".[5] آنجا "عبد " بود، اينجا "مؤمن " است. مي‏فرمايد دو خصلت است كه در هيچ مؤمني جمع نمي‏شود؛ بخل و سوء ظن به رزق با ايمان قابل جمع نيست. سوء ظن به رزق، يعني بدگماني به رازقيت الهي. رازقيت، از شاخه‎هاي ربوبيت حق است. يكي از شؤون ربّ كه پرورش‏دهنده عبد است، اين است كه روزي‏رسانِ او است.

دعاي پيغمبر اكرم براي شخص بخيل، ترسو و پُرخواب
چون بحثم درباره دعا است و گفتم كه اين ابعاد با هم رابطه دارند، مثالي از ادعيه پيغمبر اكرم مي‎زنم. فضل بن‏عباس نقل مي‎كند: "إنّ رَجُلاً قَالَ يا رَسُولَ اللهِ إِنِّي بَخِيلٌ جَبَانٌ نَئُومٌ فَادْعُ لِي "؛ مردي آمد خدمت پيغمبر و عرض كرد من انساني بخيل، ترسو و پرخواب هستم؛ شما براي من دعا بفرماييد! "فَدَعَا اللَّهَ أَنْ يُذْهِبَ جُبْنَهُ "، پيغمبر دعا كرد كه خدا ترس او را از بين ببرد؛ "وَ أَنْ يُسَخِّيَ نَفْسَهُ "، و دعا كرد كه سخاوتمند شود؛ چون ضدّ بخل، سخاوت بود. "وَ أَنْ يُذْهِبَ كَثْرَةَ نَوْمِهِ "؛ و نيز دعا كرد كه پُرخواب بودنش هم كم شود. دقت كنيد كه همه اين‏ها امور دروني است. در ادامه روايت مي‏گويد: "فَلَمْ يُرَ أَسْخَى نَفْساً وَ لَا أَشَدَّ بَأْساً وَ لَا أَقَلَّ نَوْماً مِنْهُ ".[6] وقتي پيغمبر براي او دعا كرد، به حدي رسيد كه ديگر كسي سخاوت‎مندتر از او، شجاع‎تر از او و كم‏خواب‎تر از او ديده نشد!

مطلب اين دو جلسه را اين‏گونه جمع‏بندي كنيم كه معيار ارزش دعا، ميزان ارزش‏مندي آن بُعد از ابعاد روح انسان است كه دعا به آن مربوط مي‏شود. از طرف ديگر، ابعاد روحي انسان با هم رابطه دارند و روي هم اثر مي‎گذارند. اين‏ها با هم بيگانه نيستند؛ ايمان كه بالا رفت، تعلّقات دنيوي پايين مي‎آيد؛ تعلّقات دنيوي كه بالا رفت، ايمان پايين مي‎آيد. مثل دو كفه ترازو مي‎ماند. چه سراغ بعد ايماني‎، اعتقادي و قلبي بروي و چه سراغ فضائل و رذائل اخلاقي بروي، اين رابطه برقرار است. اِن‎شاءالله اين بحث را در جلسات آينده ادامه مي‏دهم.

پي نوشت
.........................................
[1]. بحارالأنوار، ج28، ص233
[2]. غررالحكم، ص90
[3]. بحارالأنوار، ج67، ص239
[4]. بحارالأنوار، ج70، ص302
[5]. بحارالأنوار، ج74، ص174
[6]. بحارالأنوار، ج18، ص13


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/05/26 ساعت 0:30 قبل از ظهر.اخبار داخلی - لينک ثابت


گفتاري از آيت الله مجتبي تهراني پيرامون دعا

سرّ تأثير نماز و روزه بر دعا
 
 
ريشه كار چيست كه صوم و صلاه روي دعا اثر مي گذارند؟ سرّ آن چيست؟ سرّش اين‎ است كه اين كارها، روح عبد را از نظر اتصال به ربّش تقويت مي كند كه اين اتصال به خدا اهمّ امور در دعا است؛ يعني "انقطاع عَن غير الله و اتصال بالله تعالي ". اخلاص در دعا مهم‎ترين مسأله براي مستجاب شدن دعا است.
 

 
"اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ وَ أَقْبِلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ "[1]
خدايا بر محمد و خاندانش درود فرست و صدايم را بشنو هنگامي كه تو را صدا مي زنم؛ به دعايم گوش فرا ده، آن هنگام كه تو را مي خوانم و رو به من فرما در آن زمان كه با تو نجوا مي كنم. همانا من به سوي تو فرار كرده‌ام و در مقابل تو ايستاده-ام.

مروري بر مباحث گذشته
-----------------------------
بحث ما راجع به دعا بود و جلسه گذشته عرض كردم كه در باب دعا چند تقسيم بندي وجود دارد كه يكي از آن ها دعاي مأثور و غير مأثور است. دعاي مأثور به اين معنا است كه از ناحيه اولياي خدا قالب ريزي شده است و انسان نمي تواند در آن ها دخالت و تصرف كند. ما بعداً وارد اين بحث مي شويم و ادعيه اي را كه از ائمه و معصومين (صلوات الله عليهم اجمعين) وارد شده است، بررسي خواهيم كرد. ـ ان‌شاءالله ـ دعاي غيرمأثور هم دعايي است كه انشا و قالب ريزي آن به عبد واگذار شده است. يعني هركس مي تواند خواسته هايش را در قالبي بريزد و از خدا تقاضا كند. اين را مي‌گوييم دعاي غيرمأثور. بحث من در سال گذشته بر روي ادعيه غيرمأثوره متمركز بود.

اين را هم عرض كردم كه اين طور نيست كه دعاي غيرمأثور به طور مطلق باشد و هيچ شرايطي نداشته باشد؛ بلكه داراي يك سري آداب و شرايطي است كه من در جلسات گذشته شايد در بيش از بيست جلسه اموري را نسبت به قالب هاي دعا و نوع تقاضاهايي كه بنده از خدا مي خواهد مطرح كردم كه عبد بايد آن شرايط را رعايت كند.

بررسي امور تأثيرگذار بر استجابت دعا
------------------------------------------
اما آنچه كه مي خواستم به آن اشاره كنم اين است كه ما به طور كلي در معارفمان به دستوراتي برخورد مي كنيم كه از ناحيه اولياي خدا در باب دعا كردن صادر شده است و مي بينيم كه اين دستورات را در روابط گوناگون مطرح مي‌كنند.[2] اولياء خدا در اين روايات اموري را در رابطه با دعا مطرح مي كنند كه گويي بر روي دعا اثر دارند. اصل بحث من اين است كه اثر اين امور بر روي دعا چگونه اثري است؟[3]

تأثير ماه مبارك رمضان بر دعا
-------------------------------
يك مثال مي زنم براي اينكه سطح مطلب تقريباً تا حدودي عمومي شود. مثلاً در جلسه گذشته ما روايتي را مطرح كرديم كه دعا در ماه مبارك رمضان مستجاب است. اين روايت مسأله "زمان " را در اينجا مطرح مي كند. يعني زمان روي دعا مؤثر است. يا در مسأله ضريب پاداش تلاوت قرآن نازل، يك آيه از آن اگر در اين ماه خوانده شود، پاداش آن مساوق با تلاوت يك ختم قرآن در ماه‌هاي ديگر است. جلسه گذشته من اين روايات را خواندم. هم نسبت به قرآن نازل داريم كه اين ماه در پاداش آن بسيار تأثير دارد، هم درباره قرآن صاعد -يعني دعا- داريم كه اين زمان خاص، تأثيرگذار است. قرآن سخن ربّ با عبد است و دعا سخن عبد با ربّ است. در اين قرآن صاعد هم دوباره مي‌بينيم كه همين زمان، مؤثر است و دعا در اين ماه مستجاب مي شود.

تأثير زمان و مكان بر دعا
--------------------------
بحث من به صورت كلي است. يك وقت بحث "زمان " مطرح است، يك وقت بحث "مكان " است كه بر روي دعا تأثير مي گذارد؛ مثل مسجد، حرم هاي مطهره ائمه(عليهم السلام) و حرم و حائر حسيني (عليه السلام).[4] بعد هم مي‌بينيم كه يك سنخ اعمال را هم مطرح مي‎كنند كه مثلاً اگر قبل از دعا انجام شود، روي دعا اثر مي‎گذارد. حالا من سرآمد اعمال را مطرح مي‎كنم، رواياتِ آن را هم مطرح مي‎كنم. بحث در اين است كه اين امور بر روي دعا اثر دارد. اين يعني چه؟

تأثير نماز و روزه بر دعا
-------------------------
من دو عمل را كه بخصوص در ماه مبارك رمضان بيشتر مورد ابتلاء ما هست، مطرح مي‎كنم. ما در روايات بسيار داريم كه كسي كه حاجتي دارد، اگر نماز بخواند و در نماز يا بعد از نماز دعا كند، دعايش مستجاب است.

- طهارت و نماز
اين روايت را شايد من قبلاً خوانده باشم. ديلمي اين روايت را در ارشاد القلوب نقل مي‎كنند كه پيغمبر اكرم (صلّي الله عليه و آله وسلّم) فرمود: "يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى مَنْ أَحْدَثَ وَ لَمْ يَتَوَضَّأْ فَقَدْ جَفَانِي وَ مَنْ أَحْدَثَ وَ تَوَضَّأَ وَ لَمْ يُصَلِّ رَكْعَتَيْنِ فَقَدْ جَفَانِي وَ مَنْ أَحْدَثَ وَ تَوَضَّأَ وَ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ وَ دَعَانِي وَ لَمْ أُجِبْهُ فِيمَا سَأَلَنِي مِنْ أَمْرِ دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ فَقَدْ جَفَوْتُهُ وَ لَسْتُ بِرَبٍّ جَافٍ "؛[5] خداوند فرموده است اگر كسي مُحدِث شود و وضو نگيرد، به من جفا كرده است؛ اگر مُحدِث شد و وضو گرفت ولي دو ركعت نماز نخواند و دعا نكرد و از من چيزي نخواست، به من جفا كرده است؛ اگر كسي وضو گرفت و نماز خواند و از من چيزي درخواست كرد و من به او عطا نكردم، من به او جفا كردم. -حالا درخواست او مي خواهد امر ديني باشد يا امر دنيايي باشد؛ هرچه باشد، باشد- اگر من به او عطا نكنم به او جفا كرده‎ام و من هم پروردگاري جفاكار نيستم. در اين روايت نماز را مطرح مي‎كند.

- نماز و حمد و ثناي الهي
يك روايتي از امام صادق (عليه السلام) است كه حضرت فرمود: "إِذَا كَانَتْ لَكَ حَاجَةٌ فَتَوَضَّأْ وَ صَلِّ رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ احْمَدِ اللَّهَ وَ أَثْنِ عَلَيْهِ وَ اذْكُرْ مِنْ آلَائِهِ ثُمَّ ادْعُ بِمَا تُحِبُّ ".[6] اگر حاجتي داشتي وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و حمد و ثناي الهي را به جا آور، نعمت هاي خداوند را يادآور شو و بعد، از خدا تقاضا كن. در اين صورت دعايت به اجابت مي رسد.

- نمازهاي واجب
عرض كردم در اين باب روايات زياد داريم. در يك روايتي از پيغمبر اكرم(صلّي الله عليه و آله وسلّم) است كه حضرت فرمود: "مَنْ أَدَّى فَرِيضَةً فَلَهُ عِنْدَ اللَّهِ دَعْوَةٌ مُسْتَجَابَ ".[7] اگر كسي نماز واجبي را بخواند، نزد خداوند يك دعاي مستجاب دارد. گويي از خدا به اندازه يك دعاي مستجاب طلبكار مي شود.

- نماز حاجت در مصلّاي خانه
اين روايت را خوب دقت كنيد! روايت از امام ششم (عليه السلام) است كه به مِسمَع مي‎گويد: "يَا مِسْمَعُ مَا يَمْنَعُ أَحَدَكُمْ إِذَا دَخَلَ عَلَيْهِ غَمٌّ مِنْ غُمُومِ الدُّنْيَا أَنْ يَتَوَضَّأَ ثُمَّ يَدْخُلَ مَسْجِدَهُ وَ يَرْكَعَ رَكْعَتَيْنِ فَيَدْعُوَ اللَّهَ فِيهِمَا أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ يَقُولُ وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاة ".[8] حضرت به مِسمَع مي فرمايد چه مانعي وجود دارد كه وقتي شما يك ناراحتي و گرفتاري دنيوي پيدا كرديد، برويد وضو بگيريد و برويد در محلي كه معمولاً در آنجا نماز مي‎خوانيد، آنجا دو ركعت نماز بخوانيد و بعد در نمازتان از خدا بخواهيد كه خدا اين گرفتاري تان را برطرف كند؟! آيا نشنيده‎اي كه خداوند در قرآن مي گويد: "وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاة "[9].

معناي كمك گرفتن از نماز و روزه
-------------------------------------
در اين روايت از نظر طلبگي مفسّر تمام رواياتي است كه در باب دعا وارد شده و مي‌فرمايد "نماز بخوان، بعد دعا كن ". اين روايت، مفسّر تمام آن ها است. من اين ها را پشت سر هم و به ترتيب خواندم تا آن‎هايي كه اهل فضلند، دقت كنند. اين روايت، مفسّر آن روايت‎ها است.[10] اينجا دارد: "إِستَعينوا " إستعينوا از "عون " به معني كمك است. عون و اعانه، يعني "كمك كردن " و إستعانت يعني "كمك گرفتن ". "اِسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاة " يعني از نماز و روزه كمك بگيريد. حضرت اين را كجا مي فرمايد؟ در آن‎جايي كه مي‎خواهي دعا كني و بايد تير دعاي تو به هدف استجابت بخورد، مي گويد اين‎جا از نماز كمك بگير.

معناي كمك گرفتن چيست؟ معنايش اين است كه مثلاً من كاري را مي خواهم انجام بدهم و اينجا به تنهايي نمي‎توانم موفق شوم. يعني آن كاري كه مي‎خواهم انجام دهم، بُرد و كاربرد دارد، اما من را به مقصد و هدفي كه مي‎خواهم نمي‎رساند. لذا بايد از يك چيز ديگري كمك بگيرم تا كاربرد آن تأمين شود. بايد براي اينكه به هدف برسم، كمك بگيرم. معناي "إستعينوا " اين است. از صبر و نماز براي اينكه دعايت به اجابت برسد، كمك بگير.

نقش نماز و روزه در تشديد مقتضي، به فعليت رساندن يا تسريع اجابت دعا
----------------------------------------------------------------------------------
اينجا بحث اين نيست كه نماز نسبت به دعا مقتضي درست مي كند كه به اجابت برسد. در خودِ دعا مقتضي براي اجابت وجود دارد. نماز اين مقتضي را يا تشديد مي‎كند يا به فعليت مي‎رساند و يا به اجابت سرعت مي‎دهد.[11] يكي از اين سه مورد است. خود دعا مستقلاً كاربرد دارد. دعا كاربرد دارد، اما اين امور كمك هستند براي دعا؛ يا براي اينكه مقتضي را تشديد كنند، يا به فعليت برسانند و يا سرعت در اجابت ايجاد كنند. جمع بين تمام روايات و آياتي كه ما در اين باب داريم اين است كه من عرض كردم. آن‌وقت در اين‎جا حضرت مي گويد كه از نماز كمك بگير! يعني در خودِ دعا مقتضي به اجابت رسيدن هست. اما از نماز كمك بگير. اين‌ها كمكند.

روزه، مصداق بارز صبر
--------------------------
در باب صبر هم در ذيل همين آيه شريفه ما روايات بسياري داريم؛ نه يكي دو مورد. روايات زيادي هست كه مراد از صبر همان صوم و روزه است. روايت از امام هفتم (عليه السلام) است كه: "الصَّبْرُ الصَّوْمُ إِذَا نَزَلَتْ بِالرَّجُلِ الشِّدَّةُ أَوِ النَّازِلَةُ فَلْيَصُمْ إنَّ اللَّهُ يَقُولُ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ ".[12] يا امام صادق (عليه السلام) مي‌فرمايند: "الصَّبْرُ الصِّيَامُ ".[13] و يا در روايت ديگري دارد: "إِذَا نَزَلَتْ بِالرَّجُلِ النَّازِلَةُ وَ الشَّدِيدَةُ فَلْيَصُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ يَعْنِي الصِّيَامُ ".[14] روايت متعددي هست، آن هايي كه اهل اين مباحث هستند، بروند و در اين روايات دقت كنند. اين روايات مي‌گويد از روزه و نماز كمك بگير. دعا كاربرد دارد، اما عواملي هستند كه در تقويت مقتضي، يا به فعليت رساندن، يا تسريع در اجابت بر روي دعا اثر مي گذارند.

سرّ دعاهاي بعد از نماز
---------------------------
من اوّل اين دو عمل را مطرح كردم كه شما نگاه كنيد به آدابي كه راجع به ماه مبارك رمضان هست، ببينيد اوّلين دعاهايي كه مخصوص اين ماه وارد شده است، دعاهاي بعد از نماز است. "اللّهُمَّ ارزُقنِي حَجَّ بَيتِكَ الحَرَام... "، "يا عَلِي ُّيا عَظِيمُ يا غَفُورُ يا رَحيم... "، "اللَّهُمَّ أدخِل عَلَي أهلِ القُبُورِ السُّرُور... "؛ اين دعاها همه، براي بعد از نماز است؛ آن هم در ماه رمضان كه انسان روزه است. دقيقاً همه اين‎ها حساب شده است. چون كاربرد دعا با نماز و روزه بيشتر است. هم روزه كاربرد دارد، هم نماز و هم ايام اين ماه كاربرد دارد و همه اين عوامل در مستجاب شدن دعا كمك مي‎كنند. همه اين‎ها كمك مي كنند كه دعا به مقصد و هدف اجابت برسد.[15]

سرّ تأثير نماز و روزه بر دعا
------------------------------
اما ريشه كار چيست كه صوم و صلاه روي دعا اثر مي گذارند؟ سرّ آن چيست؟ من فقط يك اشاره كنم و بگذرم؛ جلسه گذشته هم گفتم كه سرّش اين‎ است كه اين كارها، روح عبد را از نظر اتصال به ربّش تقويت مي كند كه اين اتصال به خدا اهمّ امور در دعا است؛ يعني "انقطاع عَن غير الله و اتصال بالله تعالي ". اخلاص در دعا مهم‎ترين مسأله براي مستجاب شدن دعا است. اينكه مي‎گويد از روزه كمك بگير، از نماز كمك بگير، كمك آن ها چيست؟ كمك آنها اين است كه انسان را بيشتر به خدا متوجه مي‎كند. لذا درخواستي كه مي‎خواهي بكني، با نماز و روزه محكمش كن تا خالص‎تر شود و قوي‎تر شود. اين كار براي اين است.

چون مطلبم كلّي بود، مي‎خواستم اين را عرض كنم كه اين عواملي كه در بحث دعا وارد شده است -چه زماني، چه مكاني، چه عملي- اين ها همه جنبه هاي كمكي دارند. خود دعا كاربرد دارد، اما من و تو ناقصيم و اگر يك انسان كامل دعا كند، ردخور ندارد و حتماً مستجاب مي‎شود.


_________________________________________
پي نوشت:

[1]. بحارالأنوار 91 96
[2]. ما در مأثوره هم حتي مي بينيم كه ادعيه موقته و غيرموقته داريم. موقته هم روزانه، شبانه و ماهانه دارد كه بعداً بايد جداگانه بحث كنيم.
[3]. اصل بحث من همين است. بعداًوارد جزئيات آن مي‎شوم. من امشب يك طرحي را مي خواهم بريزم كه ـ ان‌شاءالله ـ جلسه آينده تعقيبش كنيم.
[4]. بعداً مي رسم و همه اين‌ها را جداگانه بحث مي‎كنم، چون اين ها هر كدام بحث جداگانه‎اي براي خودش دارد. من امشب دارم مطالب را به صورت كلي مي‎گويم، مي‎خواهم يك بحث كلي مطرح كنم و بعد سراغ مصاديق بروم.
[5]. وسائل‏الشيعة 1 382
[6]. وسائل‏الشيعة 8 132
[7]. وسائل‏الشيعة 6 432
[8]. مستدرك‏الوسائل 6 319
[9]. سوره بقره، آيه 45
[10]. يك روايت ديگر هم داريم كه الآن اشاره نمي‎كنم.
[11]. من اين ها را مي گويم، چون اين حرف ها مي خواهد بماند.
[12]. بحارالأنوار 93 254
[13]. وسائل‏الشيعة 10 407
[14]. الكافي 4 63
[15]. بحث "صوم از مصاديق صبر است " را من متوجه مي شوم نه اينكه متوجه نمي شوم. ولي الآن اين موضوع بحث من نيست.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/05/12 ساعت 5:37 قبل از ظهر.اخبار داخلی - لينک ثابت


حتي لحظه‌اي از جبهه‌ها غافل نشديم

23 سال پس از آخرين تجاوز خفت‌بار ارتش رژيم بعث عراق به سرزمين شهيدپرور ايران اسلامي، فرمانده گردان ضد زره لشگر ده نيروي مخصوص سيدالشهدا (ع) با يادآوري خاطرات دوم مرداد 1367، از دلاوريهاي سربازان سپاه اسلام خاطراتي بيان و تاكيد كرد: حتي يك لحظه از جبهه‌هاي حق عليه باطل غافل نشديم.


در روزهاي واپسين جنگ تحميلي و در حالي كه امام امت (ره) قطعنامه 598 را قبول فرموده بودند، صدام در اقدامي جنون‌آميز سوداي تسخير خوزستان به سرش زد و حملاتي را در جبهه‌هاي غرب و جنوب آغاز كرد.
اين درحالي بود كه بر اساس قوانين جنگي پس از آتش‌بس دو طرف بايد به مرزهاي قبلي بازگردند، اما رژيم بعث عراق كه به هيچ قانون و قائده‌اي پايبند نبود، تجاوز خود را انجام داد.
از سوي ديگر منافقين كوردل نيز دچار توهم صدام شده و از غرب كشور تجاوزاتي را آغاز كردند كه پاسخي سخت و دردناك گرفتند.
"رهبر معظم انقلاب كه در آن زمان به‌عنوان رئيس‌جمهوري و امام جمعه تهران در منطقه حاضر شده طي مصاحبه‌اي فرمودند كه تا بيرون راندن دشمن در منطقه باقي مانده و تا آخرين نفس ايستادگي خواهيم كرد. "
رسانه‌ها در آن دوران گزارش دادند كه در ساعات اوليه حمله ديگر عراق، محور خرمشهر ـ اهواز اشغال و دشمن بعثي با سرعت به طرف اهواز پيشروي كرد، اما در نهايت مجبور شد در كنار مقاومت يگان‌هاي پراكنده در منطقه و حضور عظيم نيروهاي داوطلب كه از سراسر ايران به طرف جبهه جنوب سرازير شده بودند با شكست سنگين و دادن تلفات بسيار بالا، عقب‌نشيني به طرف مرزهاي بين‌المللي را برماندن و چشيدن شكست ‌تلخ‌تر ترجيح داد.

*خاطرات يك فرمانده گردان از دوم مرداد 1367
23 سال پس از آن روزهاي پر افتخار و غرور، فرمانده گردان ضد زره لشگر ده نيروي مخصوص سيدالشهدا به سوالات خبرنگار فارس در كرج پيرامون رخدادهاي دوم مرداد 67 پاسخ داد.
سرهنگ بازنشسته حاج عباس كيايي مي‌گويد: در روزهاي آخر جنگ تحميلي شرايط جبهه‌ها تا حد زيادي به هم ريخته بود و وضعيت سياسي داخل كشور نيز شرايط خاصي را تجربه ميكرد. همين عوامل باعث شد كه صدام توهم ضعف ايران اسلامي را در سر بپروراند.
وي افزود: صدام مي‌خواست هدف شومي كه هشت سال به دنبال آن بود را با يك حمله ضربتي تحقق بخشيده و صاحب خوزستان ايران شود، كاري كه اگر موفق به آن ميشد كشورهاي غربي به طور قطع حمايتش ميكردند.
اين رزمنده ادامه داد: در اين لحظه امام راحل پيام جهاد صادر كرده و فرمودند نبايد جبهه‌ها خالي شود. ما نيز كه حتي يك لحظه از جبهه‌ها غافل نبوديم، مستحكم‌تر از قبل در منطقه مستقر شديم.
كيايي گفت: در آن زمان گردان زرهي ما در شمال آبادان مستقر بود و وظيفه گردان‌هاي زرهي متلاشي كردن يگان‌هاي زرهي ارتش عراق بود كه با جان دل به جنگ دشمن رفته و فكري به غير از تحقق فرمان امام (ره) نداشتيم.
وي با اشاره به حضور گسترده داوطلبان مردمي پس از انتشار فرمان امام (ره) اظهار داشت: پس از حمله صدام ما كه در جبهه‌ها حضور داشتيم ميدانستيم كه نيروي انساني كافي نداريم و همين امر بچه‌ها را نگران كرده بود، تا اينكه با حضور گسترده اقشار مختلف و داوطلبان مردمي روبرو شديم كه با شنيدن فرمان امام (ره) حتي با پاي پياده خود را به پادگان‌هاي مستقر در جبهه‌ها رسانده بودند.


*حضور زنان در جبهه‌هاي حق عليه باطل
فرمانده گردان ضد زره لشگر ده نيروي مخصوص سيدالشهدا (ع) خاطر نشان كرد: وقتي پيام امام راحل منتشر شد به اندازه‌اي نيروي داوطلب به سمت جبهه‌ها سرازير شدند كه فرماندهان جنگ با ازدحام نيرو مواجه گشتند.
كيايي گفت: تا چند روز قبل يگان‌هاي نظامي ما با كمبود نيرو روبرو بود، اما مردم وقتي ديدند شرايط حساس است و ممكن است تمام تلاش هشت سال دفاع مقدس بياثر شود،‌ به جبهه‌ها آمده و در ميان آنها زنان بسياري حضور داشتند كه با هدف جهاد عازم جبهه شدند.
وي با اشاره به اينكه پس از آخرين حمله صدام مردم ايران با جان و دل از ايران اسلامي دفاع كردند، گفت: وقتي ارتش رژيم بعث متوجه شد ملت ايران دست از آرمان‌هاي اسلام و انقلاب بر نمي‌دارد، با خفت خاك ايران اسلامي را ترك كرده و تا ابد افتخار دوم مرداد 67 براي سپاه اسلام باقي ماند.

*رهبري فرمان دهند با همان قدرت به دشمن ميتازيم
اين رزمنده با تاكيد بر اينكه عشق ملت ايران به ولايت همچنان باقي است، گفت: امروز اگرچه امام شهيدان در ميان ما نيست، اما خدا را شاكريم كه فرزندي صالح از اهل بيت (ع) براي هدايت امت اسلامي حضور دارند و اگر ايشان فرمان دهند، با مستحكم‌تر و با قدرت‌تر از دوران دفاع مقدس به دشمنان ميتازيم.
سرهنگ كيايي در پايان گفت: همين روحيه ايثار ، فداكاري و ولايت‌مداري است كه دشمنان را به هراس انداخته و مي‌دانند در نبرد رودرو كاري از پيش نخواهند برد.


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1390/05/03 ساعت 7:51 قبل از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


آخرين نفس‌هاي صدام بعد از قبول قطعنامه

 فرمانده گردان حضرت زينب (س) در دوران هشت سال دفاع مقدس، آخرين نفس‌ها و دست و پازدن‌هاي رژيم بعث عراق به سركردگي صدام معدوم پس از قبول قطعنامه 598 را تشريح كرد.


 23 سال قبل در چنين روزهايي و تنها سه روز پس از قبول قطعنامه 598 از سوي بنيانگذار كبير انقلاب اسلامي، ارتش رژيم بعث عراق بر خلاف قوانين بين‌المللي جنگي حملاتي را به ايران اسلامي با وجود قبول آتش‌بس از سوي هر دو طرف آغاز كرد.

*حسينيان به پاخيزيد، امروز ايران كربلا است
پيام تاريخي امام راحل مبني بر حسينيان به پاخيزيد، امروز ايران كربلا است " منجر به بسيج عمومي شد. پس از انتشار اين پيام امام (ره) رزمندگان سپاه اسلام از سراسر كشور به سمت جبهه‌هاي حق عليه باطل عزيمت كرده و اين در حالي است كه به ظاهر جنگ پايان يافته بود.
امروز سالروز دفاع جانانه سپاه اسلام در منطقه عملياتي جنوب است كه در نهايت منجر به حفظ خرمشهر و اهواز و عقب‌نشيني ارتش تا بن دندان مسلح رژيم بعث عراق شد.
يكي از رزمندگان حاضر در اين عمليات، سال‌ها بعد در حالي كه محاسن همچون دل سپيد كرده است، با لبخند و گاهي اشك اندوه از فراق ياران و امام شهيدان،‌ از آن روزها ياد مي‌كند.

* با لب‌هاي تشنه در گرماي 50 درجه مرداد خوزستان
حاج سيد محمد اسمائيلي فرمانده گردان حضرت زينب (س) از نيروي سيدالشهدا (ع) بود كه امروز در استان البرز ساكن است.
وي درباره رخدادهاي 23 سال پيش در چنين روزهايي به خبرنگار فارس در كرج مي‌گويد: سال 67 و چند روز پس از آنكه به فرمان امام (ره) قطعنامه را قبول كرديم، صدام دوباره به ايران حمله كرد. اين حمله به غير از تهاجمي است كه منافقين كوردل در عمليات معروف به مرصاد انجام دادند.
وي افزود: عراق از جبهه جنوب و غرب با هدف تسخير خرمشهر و اهواز از منطقه كوشك تهاجم‌هايي را آغاز كرده بود كه ما شنيديم امام (ره) فرمان دادند رزمندگان جبهه‌ها را خالي نكنند. ما در آن روزهاي آخر جنگ در دزفول مستقر بوديم كه با شنيدم فرمان امام (ره) گردان را به سمت اهواز حركت داده و در قرارگاه كوثر در 15 كيلومتري اهواز مستقر شديم.
اين رزمنده خاطرنشان كرد: در آن مقطع سه گردان امام حسين (ع) ، امام حسين (ع) و حضرت زينب (س) از نيروي مخصوص سيدالشهدا به سمت اهواز حركت كرده بودند و در ابتدا گردان امام حسين (ع) با عراقيها روبرو شد.
اسمائيلي ادامه داد: گردان‌هاي ما فاقد تجهيزات لازم و حتي نيروي انساني كافي بود، به صورتي كه مي‌گفتيم گردان‌هاي ما منفي است، اما با قدرت در برابر تهاجم تازه و غير انساني عراق ايستادگي كرديم. اين در حالي است كه به اندازه نفرات ما، ارتش صدام فقط تانك و نفربر داشتند.
وي خاطرنشان كرد: با لب‌هاي تشنه و در گرماي 50 درجه مرداد خوزستان و در حالي كه اسلحه و مهمات به اندازه كافي نداشته و حتي آب هم نداشتيم، تنها به عشق امام به مصاف دشمن رفته و موفق شديم زمين‌گيرش كنيم.

*اهداف صدام براي حمله پس از قبول آتش‌بس
فرمانده گردان حضرت زينب (س) در دوران دفاع مقدس در پاسخ به اين سوال كه پس از قبول آتش‌بس تهاجم يك طرف از نظر قوانين جنگي چگونه ارزيابي مي‌شود؟ گفت: آنها در طول دوران دفاع مقدس ثابت كردند كه به هيچ قانون و قائده و اخلاقي پايبند نيستند و تهاجم ارتش صدام معدوم پس از قبول آتش‌بس هم تعجبي براي ما نداشت.
وي افزود: صدام از تهاجم فوق اين هدف را دنبال ميكرد كه با تسخير بخش‌هايي از خاك ايران اسلامي، در چانه‌زنيها از موضع قدرت با ايران حرف بزند كه موفق هم نبود، چراكه بچه‌ها به يك فرمان از امام سر و جان خود را فدا كردند.
اين رزمنده اظهار داشت: در آن دوران عده‌اي در جبهه‌ها حضور داشتند كه مي‌گفتند تا وضعيت جنگ مشخص و قطعي نشود، به خانه باز نمي‌گرديم. در اين عمليات نيز همين بچه‌ها حضور داشتند و وقتي به آفتاب در حال غروب كردن بود، ياد عمليات رمضان براي ما زنده شد.
اسمائيلي گفت: در عمليات رمضان وقتي شب شد، با استفاده از موقعيت جغرافيايي و جنگ پارتيزاني توانستيم تجهيزات سنگين ارتش عراق را از كار بياندازيم و اين تجربه مهم براي ما بود. عراقي‌ها هم اين تجربه را داشتند و در شب هنگام دوم مرداد،‌ وقتي قافيه را باختند به سمت مرز عقب‌نشيني كردند و صدام و صداميان يكبار ديگر با شكست خفت‌بار خاك ايران را ترك كردند.

*امروز هم رهبري فرمان دهند، جان فدا مي‌كنيم
وي در پايان با تاكيد بر اينكه رزمندگان سپاه اسلام تنها به يك اشاره امام راحل (ره) مجددا به جبهه‌هاي حق عليه باطل بازگشتند، گفت: امروز هم اگر رهبري عظيم‌الشان انقلاب فرمان دهند، بدون درنگ سر و جانمان را فداي اسلام و انقلاب مي‌كنيم.


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1390/05/03 ساعت 7:50 قبل از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


بهانه و توجيه را كنار بگذاريم و به سوي خدا برويم

(( آيت‌الله محمد مهدي مهندسي استاد فقيد عرفان حوزه علميه قم ))

استاد فقيد عرفان حوزه علميه قم معتقد بود: بايد بت نفس را بشكنيم تا رشد كنيم. تا قبول نكنيم مقصريم به جايي نمي‌رسيم و مادامي كه مرتب در توجيهات نفس هستيم؛ به هيچ وجه حركت نخواهيم كرد.


آيت‌الله محمد مهدي مهندسي از اساتيد عرفان حوزه علميه قم كه هفته گذشته بر اثر عارضه قلبي دار فاني را وداع گفت در گفت‌وگوي تفصيلي، نظرات خود را درباره ضرورت حركت به سوي خداوند متعال ارائه كرده بود كه متن كامل اين مصاحبه منتشر نشده تقديم مخاطبان مي‌شود:

* انسان چگونه مي‌تواند در معنويات رشد كند؟

ـ يك وقت انسان بهانه رشد دارد و يك وقت، واقعا مي‌خواهد رشد كند. عموم ما، بهانه داريم، نمي‌خواهيم واقعا رشد كنيم. دليلش اين است كه به آن مقداري كه از معارف مي‌دانيم عمل نمي‌كنيم پس معلوم مي‌شود كه واقعا نمي‌خواهيم.
لذا بيشتر از اين حد كه در آن هستيم معرفت نمي‌دهند. مي‌گويند اين‌همه مطلب گفتيم چرا عمل نكردي؟ به اينهايي كه مي‌داني عمل كن! دنبال چه مي‌گردي؟ با اين مقدار دارايي معنوي، تجارت معنوي نمي‌كني افتادي دنبال مال و سود بيشتر.
معلوم است كه بهانه مي‌آورد، گرفتار هواي نفس شده، نفس فريبش مي‌دهد و گرنه اگر واقعا سالك بود اين مقدار كه مي‌دانست عمل مي‌كرد. محكم مي‌آمد وسط ميدان و از ارباب همّت مي‌شد.
ارباب همّت‌اند كه به جايي مي‌رسند، جناب محيي الدين فرمود: غير از صاحبان همت، اگر رياضت هم بكِشد صاحب رقّت و صفاي نفس مي‌شود نه اينكه عارف مي‌شود. براي اينكه عارف بشوي بايد همت بلند داشته باشي.
همت بلند دار كه مردان روزگار / از همت بلند به جايي رسيده‌اند
طرف مي‌خواهد خواب و خوراكش را اصلاح كند، بازي در مي‌آورد: يك لقمه امروز كم كنم، دو لقمه فردا كم كنم، نيم ساعت امروز، نيم ساعت فردا، مدام امروز و فردا مي‌كند. اينها بازي كردن است. بلند شو! همّت بلند دار و چند روز فشار و سختي را تحمل كن، قرار هست رياضت بكشي، قرار نيست كه تفريح كني، اصلا قرار هست فشار متحمل شوي، انما هي نفسي اروضها بالتقوي حضرت اميرالمومنين علي (ع) مي‌فرمايد: من نفس خود را با تقوا رياضت مي‌دهم. سخن از رياضت است نه بازي.

* گاهي انسان مي‌خواهد به رشد معنوي برسد اما مشكل دارد، با مشكلات چه كند؟

ـ بله انسان مي‌گويد مشكل دارم، گرفتارم - خدا نجاتمان دهد - عزيز من، دنيا جاي مشكلات و سختي هاست، اينها بهانه است.
مي‌گويد استاد نيست، فكر مي‌كند استاد اگر باشد به او مي‌گويد شما يك ساعت بيشتر بخواب، من به جاي شما نماز شب مي‌خوانم. اين حرفها نيست استاد مي‌گويد: بلند شو و زحمت بكش، نفست را با تقوا رياضت بده، سختي بده.

* آيا در رشد معنوي و سير و سلوك نياز به استاد و راهنما نداريم؟

ـ اين مقداري كه استادان و معلمان قبلي به ما ياد داده‌اند را عمل كرده‌ايم؟‌ ما بالاتر از انبيا و ائمه و قرآن استاد مي‌خواهيم؟ اطلاعات عمومي كه داريم، به اين اطلاعات عمومي عمل نمي‌كنيم، سخت است سخت است در مي‌آوريم، نمي‌شود نمي‌شود در مي‌آوريم، سپس انتظار داريم مطالب تخصصي و معارف بلند و بالا به ما ياد دهند. قرار نيست كه مطالب عرفاني و الهي را خراب كنند، اين نوع مطالب براي انسانهاي مشتاق و عاشق است.
به عنوان مثال يكي مشكل دستگاه گوارش دارد و نمي‌تواند غذا را هضم كند، غذايي كه دادي هنوز در هضم آن مشكل دارد، غذاي ديگري به او مي‌دهند، معلوم است استفراغ مي‌كند، بر مي‌گرداند، غذا را خراب مي‌كند، به كسي بايد غذاي ديگر داد كه بتواند بخورد، برايش مضر نباشد، آن غذا، پوست و خون و استخوانش بشود، قابليت بهره داشته باشد. ما معارف را به همين مقدار كه مي‌دانيم استفراغ مي‌كنيم حالا انتظار داريم اضافه هم بدهند. اول برويم دانستني‌هايمان را هضم كنيم، جذب كنيم سپس غذاي ديگري بخواهيم.
ضمنا آب دارد دنبال گودال مي‌گردد، أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها (از آسمان، آبى فرو فرستاد. پس رودخانه‏هايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند.) (رعد/17)
ما گودال درست نكرده‌ايم بلكه برج و قله درست كرده‌ايم، سپس مي‌گوييم نمي‌شود! برو آشغالها را بردار، خانه دل را از رذائل خالي كن، تا زمين دلت گود شود، گودال شود، ظرفيت پيدا كند و بعد ببين آب معرفت در آن مي‌آيد يا نه.
خداوند اينها را رزق ما قرار داده و فرموده: وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُون‏ (و روزى شما و آنچه وعده داده شده‏ايد در آسمان است‏.) (ذاريات/22) اينها رزقهاي شماست.
مثالي بزنم: شما اگر در شهر يا روستاي خود علاقه مند به رشد و علم بوديد اما اين ماه و آن ماه مي‌كرديد، اين سال و آن سال مي‌كرديد، مي‌گفتيد چقدر حوزه يا دانشگاه را دوست دارم، علم و دانش و عالم را دوست دارم‌، ان شاء الله مي‌روم حوزه، مي‌روم دانشگاه، اما در مقام عمل حركتي نمي‌كرديد، دائما مي‌گفتيد اين ماه نمي‌شود، امسال كار دارم، سال بعد كه مي‌آمد امسال مشكلات دارم، سال بعد كه مي‌آمد امسال گرفتاري دارم و .... اگر چنين بود صد سال هم كه مي‌گذشت جنابعالي حوزه يا دانشگاه نمي‌رفتي.
مثلا كسي كه واقعا مي‌خواهد به حوزه قم بيايد و عالم شود، بايد راه بيفتد، از خانه و روستا و شهر و كشور خود ... حركت كند و از علائق خود دل بكَند تا به مرادش برسد. كسي كه در حوزه علميه قم عالم شده، از علائق قبلي اش، دل بريده تا به هدفش رسيده است، دوري وطن، دوري از پدر و مادر و فاميل و ... سخت است اما اگر از آنها دل نمي‌بريد نمي‌توانست به چنين جايي برسد.
همينطور در رسيدن به معارف و رشد معنوي و سعادت ابدي و رسيدن به مقام توحيد هم انسان بايد از امور عادي و مادي هجرت كند، از لذايذ ظاهري هجرت كرده وآنها را رها كند. همان كار را بايد انجام دهد، اضافه هم نمي‌خواهند، همان مسافرت را كه در مسائل علمي و در كار و شغل دنيوي انجام مي‌دهد همان را بايد در مسائل معنوي انجام بدهد.
هم خويش را بيگانه كن / هم خانه را ويرانه كن / وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو.
عالم ديني وقتي با عالمان ديگر هم خانه شد كه تعلق چيزهاي ديگر را از بين برد، خود را به سختي انداخت و رشد كرد، از تعلقات دنيوي بيگانه شد و آمد حوزه و با عالمان هم خانه شد.
زماني كه در خانه و روستا و شهر و كشور خود بود، باز هم اينجا درس بود، بحث بود، علم و عالم و استاد بود اما او از آنها بي بهره بود، اما وقتي كه هجرت كرد، مسافرت كرد و آمد اينجا از آن اساتيد و درسها بهره‌مند شد.
در فضاي عملي هم چنين است، هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو.
مي‌گوييم: نه از خودمان بيگانه مي‌شويم و نه از تعلقات دنيوي دست مي‌كشيم، با خواب و خوراك و شهوت و شهرت و راحت طلبي و ... ‌خيلي هم آبادش مي‌كنيم.
خيلي خب! در اين حد بمان اما بدان كه همين الان، كلاس بندگي و عرفان حق تعالي برقرار است، استاد هست، شاگردها هستند، ‌استفاده مي‌كنند اما تو در خانه دلت مانده‌اي و حاضر نيستي از آن دست برداري.
تا مي‌خواهي حركت كني، نفس مي‌آيد و مي‌گويد: به سختي مي‌افتم، با شهوتم چه كنم؟ فلان علاقه‌ام چه مي‌شود؟ دنيايم خراب مي‌شود و از اين حرف‌ها ...

* يعني انسان بايد واقعا حركت كند و فريب نفس و شيطان را نخورد، استاد هم پيدا مي‌شود. درست است؟

ـ استاد هست، برنامه هست، اما ما حاضر نيستيم از خانه هوا و هوس حركت كنيم و به سوي سعادت گام برداريم، مي‌گوييم سخت است، مشكل است، غربت را چكار كنم، تنهايي را چكار كنم، از خوابم غريب مي‌شوم، از شهوتم غريب مي‌شوم، از شهرت غريب مي‌شوم.
با اين عملكردها در دهكده دلت بمان و بدان به جايي نمي‌رسي! اينها را بايد كنار بگذاري وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو.
عشق دارد مي‌آيد پيمانه‌اش نيست، شراب عشق را دارند مي‌ريزند، اما پيمانه ما واژگونه است. كَذلِكَ سَلَكْناهُ في‏ قُلُوبِ الْمُجْرِمينَ (اينگونه قرآن را در دلهاى مجرمان وارد مى‏كنيم) (شعرا/200)‏ اينها را در دل مجرمين هم مي‌فرستيم منتها دلهاي آنها واژگون است، وارونه است. همه اينها دست خود ماست، استاد هست، درس هست، اما شاگرد نيست!
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد / اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست.
مشكل اينجاست، يعني اگر شما مشكل در استاد داريد، استاد مشكل در شاگرد دارد، استاد نشسته ناله مي‌كند كه چرا نيستند؟ چرا نمي‌آيند؟ اما بنده و جنابعالي نشسته‌ايم و مي‌گوييم استاد نيست! صدا به همديگر نمي‌رسد.
استاد دارد فرياد مي‌زند اما صدايش به گوش ما نمي‌رسد چون پشت ديوارهاي هوا و هوس ايستاده‌ايم. بايد ديوار‌هاي هواي نفس را بشكنيم تا به استاد برسيم و متوجه شويم كه استاد منتظر ما بود.

* برخي هستند كه واقعاً امكان دسترسي به عالم رباني و عارف الهي را دارند اما زير بار مطالب او نمي‌روند، نظرتان چيست؟

ـ بله، تا استاد خلاف ميل ما دستوري مي‌دهد، متهمش مي‌كنيم به نفهمي، كم فهمي، كج فهمي، قديمي فكر كردن و ...
خود را بيشتر از استادِ راه رفته، با فهم و خوش فهم مي‌دانيم. تو بايد خود را با استاد وفق دهي نه اينكه او چيزهايي بگويد كه با ذهنيات تو سازگار باشد. استاد مي‌خواهد مراتب بالاي معرفت و انسانيت را سر راهت قرار دهد، ‌مي‌خواهد كلاسهاي معرفت را طي كني اما ما مي‌خواهيم تنها در آن چهارچوبي كه براي خود تراشيده‌ايم بمانيم و اگر استاد، مطلبي خارج از آن به ما گفت متهم مي‌كنيم به نفهمي و كم فهمي و درك نكردن شرايط زمان و مكان!
استاد هم مي‌گويد پس بمان و در همان چهارچوب ذهني و بتي كه براي خود ساخته‌اي مشغول باش و عمرت را با آنها به پايان ببر و به مسأله فنا و توحيد كاري نداشته باش.
كسي كه مي‌خواهد در درياي معرفت الهي شنا كند، بايد لباسها و پوششهاي خود را از تن در آورد. بايد پوشش غرور، پوشش منيّت، پوشش انانيّت، پوشش نظرِ من و تشخيصِ من و پوشش شهرت و شهوت و .... را در آوريد وگرنه اگر بخواهيد با اين منيّت راه بيافتيد يك قدم هم حركت نمي‌كنيد.

* درباره مردان الهي مطلبي بفرماييد.

ـ حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام در مخاطبه‏اش با كميل بن زياد راجع به اولياى حق كه در همه عصرها هستند فرمود: «هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى‏ حَقيقَةِ الْبَصيرَةِ وَ باشَروا روحَ الْيَقينِ وَ اسْتَلانوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفونَ وَ انِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَقَّةٌ بِالْمَحَلِّ الْاعْلى‏»؛ علم و معرفت توأم با بصيرتى حقيقى از درون قلب آنها بر آنها هجوم آورده است، روح يقين را لمس كرده‏اند، آنچه كه بر اهل لذت سخت و دشوار است براى آنها رام و نرم است، و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند مأنوسند، با بدنهاى خود با مردم محشور و مصاحبند در حالى كه روحهاى آنها به برترين جايگاهها پيوسته است.
آن چيزهايى كه مردمان مترف (يعنى خوگرفتگان به عيش و ناز و نعمت) خيلى سخت مى‏شمارند، براى آنها آسان است‏. مثلًا براى مردمانى كه به عيش و نعمت و دنيا خو گرفته‏اند، يك ساعت مأنوس بودن با خدا در خلوت بسيار سخت است، از هر كار سختى برايشان سخت‏تر است، ولى آنها انسشان به اين است.‏
با بدنهاى خودشان با مردم همراهى مى‏كنند در حالى كه در همان وقت، روحشان به محلّ اعلى‏ پيوستگى دارد؛ يعنى بدنشان با مردم هست اما روحشان اينجا نيست. مردمى كه با اينها محشورند آنها را انسانهايى مثل خودشان مى‏دانند و هيچ فرقى بين خودشان و آنها قائل نيستند ولى نمى‏دانند كه باطن او به جاى ديگرى وابسته است‏.
اينها با بدنها مربوط به دنيا مي‌شوند. با بدن خود به بدنه نظام هستي (يعني عالم ماده و دنيا) مرتبطند اما دلشان نزد حقيقت عالم هستي است.
اشكال ما اين است كه همه خودمان را مادي و دنيوي كرده‌ايم. اي انسان! با بدنت با بدنه عالم تماس بگير و با دلت با حقيقت عالم مرتبط باش اما متاسفانه ما دلمان را گِل كرده‌ايم.
هرگز حديث حاضر غائب شنيده‌اي / من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
وليّ خدا، با عالم ماده در ارتباط است اما به آن تعلق و وابستگي ندارد، در جامعه هست اما وابسته نيست، با جامعه مرتبط است و حتي پست و مقام و مسؤوليت مي‌گيرد اما روحش وابسته دنيا نيست. در دنيا باش و دنيوي نباش اين هنر است.

* توصيه پاياني براي ضرورت حركت و هجرت به سوي خداوند متعال داشته باشيد.

ـ ما نبايد خود را توجيه كنيم، بهانه براي رشد نكردن نداريم، هر توجيهي كه مي‌كنيم خود را عقب نگه مي‌داريم. هيچگاه نبايد از نفس خود دفاع كنيم چرا كه در اين‌صورت خود را عقب نگه داشته‌ايم. تا موضع گيري‌هاي نفس و توجيهات آن وجود دارد به جايي نمي‌رسيم.
بايد بت نفس را بشكنيم تا رشد كنيم، توجيه هم نكنيم، نگوييم تقصير ندارد، مشكل دارد، سختي دارد، استاد ندارد، ضعيف است، الگو ندارد و ....
تا قبول نكنيم مقصريم به جايي نمي‌رسيم. مادامي كه مرتب در توجيهات نفس هستيم به طوري كه از اين موضع فعلي كه در آن هستيم دفاع مي‌كنيم به هيچ وجه حركت نخواهيم كرد.
اولين گام براي رفتن، محكوميت شديد نفس است. بايد با جديت با نفس درگير شويم تا حركت كنيم. مشكل رشد و تعالي ما اين است كه واقعا نمي‌خواهيم حركت كنيم و واقعا نمي‌خواهيم با نفس خود بجنگيم.


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1390/05/03 ساعت 7:17 قبل از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


شباهت مغزشويي در فرقه‌هاي اسماعيليه و رجوي

آنچه تحت عنوان ضوابط تشكيلات در سازمان يا فرقه رجوي اعمال مي‌شده و به صورت انتزاعي‌تر و پيچيده‌تر تداوم يافته است، نوع مدرن و امروزي شيوه‌هايي است كه امثال حسن صباح در فرقه‌هايي چون اسماعيليه اعمال كرده‌اند.


گروهك تروريستي منافقين كه در سال 1344 با هدف سرنگوني رژيم وابسته پهلوي و مقابله با امپرياليسم جهاني به رهبري آمريكا تشكيل شد، پس از 4 دهه از اولين اقدام تروريستي عليه آمريكا و فراز و فرود تا به آنجا پيش رفت كه با تغيير كلي در ايدئولوژي خود امروز به جيره خوار آمريكا تبديل شده است.
گزارش زير شرح مفصلي از شكل گيري، فعاليت‌ها و سرنوشت اين گروهك تروريستي است كه به همت انجمن عدالت (خانواده شهدا و جانبازان ترور) گردآوري شده و از نظر خوانندگان مي‌گذرد.

* فرقه سازمان و فرقه اسماعيليه

اسماعيليه يك سلسله مراتب منظم و اكيد داشتند. بر رأس اين سلسله مراتب، خليفه قرار داشت و او حجت‌هاي خود را به 7 جزيره مي‌فرستاد. پس از حجت، باب الابواب و يا داعي الدعاة بود كه مأمور بحر بودند و سپس داعي كه آنها را به مطلق و مأذون تقسيم مي‌كردند. مطلق حق تبليغ نداشت ولي مأذون داشت و سپس به مقام مستجيب مي‌رسيد. در سازماني كه حسن بن صباح ايجاد كرده بود بر رأس
سازمان داعي الدعاة يا شيخ الجليل بود و سپس داعي كبير و آنگاه داعي و اعضاي ساده جمعيت را رفيقان يا لاحقان يا فداييان مي‌خواندند.
از نظر واحدهاي تشكيلاتي در تواريخ از چند واحد سازماني نام برده مي‌شود، مانند دعوتخانه كه اعضاي آن حق عضويت مي‌پرداختند و فراموشخانه كه انجمن‌هاي سري اسماعيلي بود. روزهاي دوشنبه و پنجشنبه داعي الدعاة مجالس عامه و خاصه براي بحث و مناظره تشكيل مي‌داد. براي اداره اين سازمان‌ها و مجالس مبلغي به نام حق النجوي به ميزان 3 دينار و ثلث از اغنيا و 3 درهم و ثلث از فقرا مي‌ستاندند.
پنهان كاري و كتمان سر از اصول مسلمه سازمان‌هاي اسماعيلي بوده است.

* مراحل ورود به فرقه اسماعيليه

آنها در كار تبليغ استاد بودند و قواعد آن را تنظيم و به 5 مرحله تقسيم كرده بودند؛ مرحله تفريس، يعني جست‌وجو براي پيدا كردن شخص مناسب و مساعد براي قبول نظريات اسماعيليان؛ مرحله تأسيس، يعني مرحله‌اي كه مبلغ مي‌كوشيد با شخص مناسب دوست شود؛ مرحله تشكيك، يعني مرحله‌اي كه مبلغ به تدريج مي‌كوشيد در عقايد شخصي كه مورد تبليغ اوست رخنه كند، تناقضات معتقدات او را بيرون بكشد و خطاهاي فكري او را نشان بدهد بدون آنكه عقايد واقعي خود را بيان كند؛ مرحله ربط، يعني مرحله‌اي كه داعي و مبلغ به تدريج عقايد خود و اهميت و هويت فكري خويش را براي شخص مورد تبليغ افشا مي‌كرد. در اين مرحله معمولاً داعي شخص مورد تبليغ را به قيد قسم به "كتمانِ سر " وامي‌دارد؛ مرحله تعليق، يعني مرحله‌اي كه مبلغ شخص مورد تبليغ خود را به سازمان اسماعيلي وابسته مي‌كند و به او نام "مستجيب " مي‌دهد و او را وارد خاندان اسماعيلي جهان مي‌كند.

* شباهت مغزشويي در فرقه اسماعيليه و رجوي

"ماركوپولو " جهانگرد ونيزي نخستين كسي است كه درباره استفاده رهبران اسماعيليه از مواد محرك و مخدر سخن گفته است. بر اساس اين نگره حسن صباح پيشواي «دعوت جديد» علاوه بر اين اسلوب‌هاي تعقلي برخي اسلوب‌هاي ديگر نيز براي ايجاد ايمان در طرف خود به كار مي‌برد و آن استفاده از مخدرها به ويژه حشيش بود، داستان بهشت الموت معروف است و ماركوپولو آن را در سفرنامه خود آورده است. برپايه اين روايت آنها ابتدا كه فدايي را بي هوش مي‌كنند، حشيش بسيار به او مي‌نوشاندند و سپس او را به جايي، نزهت افزا كه نمونه‌اي از غرفات و روضات بهشت بود مي‌بردند و پس از آن كه مدتي در آنجا او را در عيش و نوش نگاه مي‌داشتند، باز بيهوش كرده به جاي نخست باز مي‌گرداندند. فدايي چون به هوش مي‌آمد آنچه كه مي‌گذشت مانند رويايي زنده و واقعي در نظرش مجسم بود. پس به او مي‌گفتند كه تو بهشت را ديده‌اي و اينك اگر خواستار بازگشت بدان بقعه خرم هستي بايد از فداكاري بازنايستي، مرگ تو اين بار شرط ورود در اين ساحت دل انگيز و زندگي ابدي در آن است.
در اثر همين باورها بود كه مي‌گويند گاه مادر يك فدايي وقتي مي‌ديد او زنده از مبارزه بازگشته است از غصه مي‌گريست.
آنچه تحت عنوان ضوابط تشكيلات در سازمان يا فرقه رجوي اعمال مي‌شده و به صورت انتزاعي‌تر و پيچيده‌تر تداوم يافته است، نوع مدرن و امروزي شيوه‌هايي است كه امثال حسن صباح در فرقه‌هايي چون اسماعيليه اعمال كرده‌اند؛ با اين تفاوت كه درجات مسخ و مغزشويي در فرقه رجوي از مراحل پس از استعمال حشيش و ديگر مواد هم مؤثرتر بوده است.

* وجود رگه‌هاي قهر، خشم، كينه و ميل به كشتن و نابود كردن

خشونت پايه‌اي و ذاتي يك فرقه اكنون كه ماجراهاي دروني سازمان مجاهدين خلق در گذشته (عمدتاً ترورهاي داخلي و به خصوص ترور جواد سعيدي، مجيد شريف واقفي، مرتضي صمديه لباف، محمد يقيني علي ميرزاجعفر علاف و...) و نيز خودكشي‌هاي مشكوك متعدد و جريان‌هاي پس از خرداد 60 از عمليات انتحاري و ترورهاي كور خياباني گرفته تا عمليات مهندسي و دستور تشكيلاتي خودسوزي براي همه روشن شدند، شايد بحث درباره "خشونت " نهفته در بطن اين گروه غيرضروري به نظر آيد، اما اين واقعيت را هم نمي‌توان ناديده گرفت كه وجود رگه‌هاي قهر، خشم، كينه، ميل، يا بي قراري نسبت به كشتن و نابود كردن ديگران از فاكتورها و عواملي بوده است كه زمينه را براي اجراي صحنه‌هاي عمليات خشونت بار فراهم مي‌كرده است.
سرودهايي كه در يك گروه به اصطلاح "انقلابي " خوانده مي‌شود، به خصوص با تكرار و بارها و بارها در ذهن و زبان مرور كردن، آثار غيرقابل انكاري در ايجاد اين زمينه رواني خشونت دارد كه مي‌تواند خود به تنهايي موضوع يك پژوهش مستقل باشد.

* تراژدي كودكان

وجود افراد مختلف يك خانواده در كنار يكديگر در فرهنگ فرقه‌اي مجاهدين خلق به معني امكان قطعي بسته شدن نطفه توطئه است.
"خانواده " بالقوه يك كانون نارضايتي مجراي صميميت و عاطفه دور از دسترس تشكيلات و مانعي در برابر اطاعت مطلق و كامل از رهبري تلقي مي‌شد. رجوي براي انحلال خانواده‌ها ابتدا "طلاق دسته جمعي " را پيش كشيد. در نتيجه زنان و شوهران از يكديگر جدا شدند، زيرا همه قلب‌ها از آن رهبري است و هيچ عاطفه و عشق ديگري نبايد فرصت بروز يابد.
با اين همه چون پدران و مادران جدا شده هنوز مي‌توانستند فرزندان خود را ببينند، خطر به طور كامل برطرف نشده بود چرا كه فرزندان برآيند كانون گرم سابق و فصل مشترك والدين به شمار مي‌آمدند.
به گفته يكي از جداشدگان سازمان، كودكان از آغاز زندگي خود تحت كنترل تشكيلات قرار داشتند، ارتباطشان با دنياي خارج قطع بود و از همان كودكي تحت آموزش‌هاي تشكيلاتي و ايدئولوژيكي قرار مي‌گرفتند. اجازه انتخاب سرنوشت خود را نداشتند، اجازه ادامه تحصيل نداشتند، اجازه انتخاب همسر و زندگي خانوادگي نداشتند، حتي اجازه انتخاب اسباب بازي و همبازي‌هاي خود را نيز نداشتند، چرا كه عواطف موجود بين فرزندان و والدين را نمي‌توانستند انكار كنند.
وضعيت بحراني جنگ خليج فارس بهانه‌اي شد تا با ابتكار مريم قجر عضدانلو مسئول اول وقت سازمان و همسر رجوي، مشكل فرزندان خانواده‌ها نيز حل شود. ترس و نگراني مادران و پدران براي نجات جان فرزندانشان محمل و دستاويز مناسبي براي جداكردن فرزندان از والدينشان بود كه به هيچ عنوان حاضر نبودند از آنها دل بكنند، اما سازمان مرحله به مرحله اين خط را پيش برد. تمامي ستادهاي مجاهدين جنگ و مراقبت از خود را رها كرده بودند و به انتقال اين كودكان از خاك عراق مشغول شدند.

* جنگ خليج فارس و فجايع عاطفي رخ داده در حق كودكان

تعطيلي مراكز مخصوص كودكان، بردن آنان به درون سنگرهاي نمور و تاريك و انتقال كودكان به بغداد و زير بمباران قراردادن آنان مؤثر واقع شد و سازمان توفيق يافت كه موافقت 90 درصد مادران و پدران را براي خروج كودكانشان از عراق جلب كند.
كودكان را در دسته‌هاي چند نفري از طريق مرز زميني اردن خارج كردند. اولين فجايع عاطفي بين اين بچه‌ها در همان جا پيش آمد، كودكاني را كه سالها با يكديگر مأنوس بودند (دوستان يا خواهران و برادران) از هم جدا كردند و گروه گروه به كشورهاي مختلف اروپايي، آمريكا، كانادا و استراليا فرستادند.
اين كودكان يا در پايگاه‌هاي سازمان كه مثل پانسيون‌هاي شلوغ بود به سر مي‌بردند و يا به خانواده‌هاي ايراني و غير ايراني سپرده مي‌شدند.
از آنجا كه دستگاه‌هاي مدني و اداري در كشورهاي غربي به كودكان و نوجوانان اهميت مي‌دهند در صورتيكه ورود اين بچه‌ها به طور طبيعي انجام مي‌شد، آنان در وضعيت مرفه و مناسبي قرار مي‌گرفتند و بودجه‌هاي فراواني را به آنها تخصيص مي‌دادند، در آن صورت چون سازمان نمي‌توانست منفعت و سودي را نصيب خود كند و فرزندان نيز در چارچوبي غير از خواست و نظر سازمان رشد مي‌كردند و طبعاً آينده خويش را وقف سازمان و رهبر آن نمي‌كردند! از اين رو سازمان دست به ابتكار و ترفند ديگري زد و خود باني يك سري انجمن خيريه پوششي شد كه در ظاهر ربطي به سازمان نداشت!

*سوء استفاده از فرزندان اعضاي آواره شده در اروپا

از يك طرف زندگي اسفباري در پايگاه‌هاي سازمان در اروپا (به خصوص در آلمان و بالاخص در شهر كلن) در جريان بود و از سوي ديگر سازمان از راه مؤسسه‌هاي خيريه پوششي خود به جمع آوري مقادير هنگفتي پول پرداخت كه البته چند سال بعد همه اين انجمن‌هاي پوششي به اتهام كلاهبرداري‌ها و اخاذي‌هاي مالي تحت تعقيب قرار گرفتند.
اداره پليس جنايي فدرال آلمان كه سالها فعاليت يكي از اين انجمن‌ها را تحت كنترل قرار داده بود، پس از دستيابي به مدارك مسلم و قطعي در هفدهم دسامبر سال 2001 توسط پليس كلن 25 پايگاه مجاهدين خلق را در خاك آلمان مورد بازرسي قرار داد و رئيس پليس كلن «لوزبرت واگنر» اعلام كرد: ما توانسته‌ايم يك سيستم گسترده و مخفي كلاهبرداري را كشف كنيم!
مجله "فوكوس " چاپ آلمان از قول پليس جنايي فدرال نوشت: اطلاعات موثق حاكي از آن است كه فرزندان افراد مجاهدين خلق را با قصد قبلي از خانواده‌شان جدا كرده، پنهاني وارد خاك آلمان كرده و به عنوان ظاهراً بچه‌هاي يتيم و آواره، درساختمان‌هاي مهد كودك وابسته به سازمان آورده شده‌اند تا به حساب سازمان كمك‌هاي مالي دولتي در مقياس بالا واريز شود، انجمن خيريه كمك به كودكان آواره ايراني كلن كه كودكان بايد در مساكن متعلق به سازمان و تحت نظارت شديد سرپرستان ايراني رشد كنند تا از اين طريق مغزشويي كامل انجام گيرد.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/04/29 ساعت 11:48 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


صراط مستقيم وصيت نامه امام خميني

وصيت امام به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي

و وصيت اينجانب به وزارت ارشاد در همه اعصار خصوصا عصر حاضر كه ويژگي خاصي دارد، آن است كه براي تبليغ حق مقابل باطل و ارائه چهره حقيقي جمهوري اسلامي كوشش كنند. ما اكنون، در اين زمان كه دست ابرقدرت ها را از كشور خود كوتاه كرديم ، مورد تهاجم تبليغاتي تمام رسانه هاي گروهي وابسته به قدرت هاي بزرگ هستيم171 . چه دروغ ها و تهمت ها كه گويندگان ونويسندگان وابسته به ابرقدرت ها به اين جمهوري اسلامي نوپا نزده و نمي زنند .
مع الاسف اكثر دولت هاي منطقه اسلامي كه به حكم اسلام بايد دست اخوت به ما دهند، به عداوت با ما و اسلام برخاسته اند و همه در خدمت جهانخواران ازهر طرف به ما هجوم آورده اند172. و قدرت تبليغاتي ما بسيار ضعيف و ناتوان است و مي دانيد كه امروز جهان روي تبليغات مي چرخد. و با كمال تاسف ، نويسندگان به اصطلاح روشنفكر كه به سوي يكي از دو قطب گرايش دارند، به جاي آنكه در فكر استقلال و آزادي كشور و ملت خود باشند، خودخواهي ها و فرصت طلبي هاو انحصارجويي ها به آنان مجال نمي دهد كه لحظه اي تفكر نمايند و مصالح كشورو ملت خود را در نظر بگيرند173، و مقايسه بين آزادي و استقلال را در اين جمهوري با رژيم ستمگر سابق نمايند و زندگي شرافتمندانه ارزنده را توام با بعض آنچه را كه از دست داده اند، كه رفاه و عيش زدگي است ، با آنچه از رژيم ستمشاهي دريافت مي كردند توام با وابستگي و نوكرمابي و ثناجويي و مداحي ازجرثومه هاي فساد و معادن ظلم و فحشا بسنجند174؛ و از تهمت ها و نارواها به اين جمهوري تازه تولد يافته دست بكشند و با ملت و دولت در صف واحد بر ضدطاغوتيان و ستم پيشگان زبان ها و قلم ها را به كار بگيرند .
و مسئله تبليغ تنها به عهده وزارت ارشاد نيست بلكه وظيفه همه دانشمندان وگويندگان و نويسندگان و هنرمندان است . بايد وزارت خارجه كوشش كند تاسفارتخانه ها نشريات تبليغي داشته باشند و چهره نوراني اسلام را براي جهانيان روشن نمايند؛ كه اگر اين چهره با آن جمال جميل كه قرآن و سنت در همه ابعادبه آن دعوت كرده از زير نقاب مخالفان اسلام و كج فهمي هاي دوستان خودنمايي نمايد، اسلام جهان گير خواهد شد و پرچم پرافتخار آن در همه جا به اهتزازخواهد آمد175. چه مصيبت بار و غم انگيز است كه مسلمانان متاعي دارند كه ازصدر عالم تا نهايت آن نظير ندارد، نتوانسته اند اين گوهر گرانبها را كه هر انساني به فطرت آزاد خود طالب آن است عرضه كنند176؛ بلكه خود نيز از آن غافل و به آن جاهلند و گاهي از آن فراري اند !
171 - «دشمني و سياه نمايي» نسبت به جمهوري اسلامي، تلاش رسانه هاي وابسته به صهيونيسم جهاني است كه در سه دهه اخير استراتژي «ايران هراسي» را در دستور كار خود دارند. در نيويورك روي خروجي يكي از سايت هاي اينترنتي خبري كه مي خوانيد قرار گرفت و در فاصله اي كمتر از 36 ساعت به پر بيننده ترين مطلب با ميليون ها مراجعه كننده تبديل شد. شمار فراواني از چند ميليون كاربر آمريكايي كه اين لطيفه را مشاهده كرده اند، در بخش نظر كاربران از آن با عناويني نظير «بهترين»، «گوياترين» و «لطيفه اي برگرفته از يك واقعيت تلخ» ياد كرده اند.... و حالا ترجمه فارسي اين لطيفه پر سر و صدا را بخوانيد؛ مردي در پارك مركزي شهر نيويورك مشغول قدم زدن است كه ناگهان متوجه مي شود يك سگ هار به دختر بچه اي حمله كرده و قصد دريدن او را دارد. مرد، با عجله خودش را به آنها كه چند ده متر آن طرف تر بودند، مي رساند و با سگ درگير مي شود، بعد از مدتي كشمكش و در حالي كه چند تكه از لباسش پاره شده بود، سگ را مي كشد و دختربچه را نجات مي دهد. مردمي كه در آن حوالي پرسه مي زدند و با شنيدن صداي گريه آميخته به التماس دخترك و غرش سگ هار و دخالت آن مرد در اطراف آنها حلقه زده بودند، بعد از مشاهده فداكاري مرد و پايان خوش ماجرا، براي مرد فداكار هورا مي كشند. پليس وارد صحنه مي شود، دست مرد فداكار را به نشانه پيروزي بر سگ هار بلند مي كند و به او مي گويد «هي، تو واقعاً يك قهرماني ونشانه انسان دوستي و شجاعت مردم نيويورك.» مرد ضمن تشكر مي گويد؛ اما، من اهل نيويورك نيستم و پليس مي گويد؛ «چه فرقي مي كند، فردا روزنامه ها مي نويسند يك آمريكايي قهرمان و باعث افتخار همه مردم آمريكا هستي و فردا رسانه هاي آمريكايي با تيترهاي درشت و پخش كليپ هاي تلويزيوني داستان فداكاري تو را در صدر اخبار خود قرار مي دهند. مرد، سري به علامت منفي تكان مي دهد و مي گويد؛ «ولي، من آمريكايي نيستم» و پليس مي پرسد؛ «پس تو كجايي هستي؟!» و مرد پاسخ مي دهد؛ «من ايراني هستم». فرداي آن روز، تمامي روزنامه ها و شبكه هاي راديو و تلويزيون آمريكا در صدر اخبار خود اعلام مي كنند؛ »يك مسلمان تندروي ايراني سگ بي گناه آمريكايي را كشت»!
172 - پس از پيروزي رزمندگان در عمليات بيت المقدس مقامات دولت ريگان رييس جمهور آمريكا گفتند: «شكست نيروهاي عراقي از سوي ايران، ثبات كشورهاي خليج فارس را تهديد مي كند و شرايطي فراهم مي سازد كه بالقوه براي غرب، از كشمكش حل نشده اعراب و اسراييل خطرناك تر است.» به دنبال آن سران كشورهاي مرتجع عرب منطقه براي كمك همه جانبه به عراق وارد عمل شدند زيرا عراق به عنوان «جناح شرقي دنياي عرب و عمق استراتژيك ملل عرب اهميت فراواني داشت. در آن مقطع كمك هاي مالي كويت و عربستان به عراق فراتر از 36 ميليارد دلار بود كه تا پايان جنگ به بيش از 84 ميليارد دلار رسيد. متحدين آمريكا علاوه «بر كمك اقتصادي» سعي كردند از لحاظ نيروي انساني و تسليحات نيز صدام را ياري كنند، حضور 15 تا 17 هزار نفر مصري در ارتش عراق و پيشنهاد پادشاه اردن براي اعزام 20 هزار نيروي نظامي به بغداد بخشي از كمك هاي انساني مقطعي از جنگ است. «طاها ياسين رمضان» معاون نخست وزير عراق درباره حضور نيروهاي عربي، فقط تعداد 14 هزار نفر را تأكيد كرد كه از كشورهاي مصر، اردن، يمن، مراكش، تونس و سودان به ارتش خلقي عراق كمك كرده اند. با توجه به اينكه عراق نيروهاي «جيش الشعبي» خود را از اين نيروها و در قالب گردان هاي 300 نفره سازماندهي مي كرد، اعزام اين نيروهاي كمكي 50 گردان يعني حدود پنج لشكر عملياتي بوده اند. همچنين رجوع كنيد، رويارويي استراتژي ها، فصل چهارم.
173 - «ژان پل سارتر» فيلسوف و سياستمدار فرانسوي در مقدمه كتاب «دوزخيان روي زمين» كه توسط «فرانس فانون» نوشته شد، درباره تربيت افرادي از هر ملت در غرب و سپس نفوذ دادن آنها به منظور نشر فرهنگ بيگانه در فرهنگ بومي و سنتي منطقه خود مي نويسد: نخبگان اروپا به ساختن و پرداختن بوميان نخبه دست يا زيدند، جوان هايي را برگزيدند و داغ اصول فرهنگ و تمدن غربي را بر پيشاني آنان زدند و دهانشان را از حرف هاي گنده خمير مانند و دندان چسب، پر كردند و پس از يك اقامت كوتاه در «متروپل قلب شده» روانه وطنشان نمودند.» فرانس فانون، دوزخيان روي زمين، ص 2. قبل از انقلاب و از دوره رضاخاني كساني چون ميرزا ملكم و تقي زاده و فروغي نماد اين نفوذ بيگانه بودند و پس از انقلاب نيز از همان روزهاي اول انقلاب «قلم به مزد»هاي بسياري فضاي فرهنگي كشور را به نفع دشمن آلوده كردند. مقام معظم رهبري با بيان اينكه قلم به مزدها و فرهنگي هاي دين و دل باخته براي مقاصد استكباري كار مي كنند، مي فرمايند: »كم هم نيستند قلم به مزدها و فرهنگي هاي دين و دل و وجدان باخته و چه غالباً و اكثراً در خارج كشور و چه تك و توكي در داخل كشور، كه براي مقاصد استكباري، قلم هم بردارند، شعر هم بگويند، كار هم بكنند و دارند مي كنند.» مقام معظم رهبري، 12/2/69 .
174 - قلم زنان شاهنشاهي، با پيروزي انقلاب اسلامي ايران، يا رنگ عوض كردند، كه زود شناخته شدند، و يا سكوت كرده به خارج گريختند و در دهه دوم انقلاب، به تدريج وارد عرصه مطبوعاتي، فرهنگي شدند و مخصوصاً در مدتي، به صورتي لجام گسيخته، به استحاله نظام پرداختند. پيام حضرت امام (رحمه الله عليه)، 37 سال قبل از پيروزي انقلاب كه خطاب به علما و نخبگان نوشته شده، نشاندهنده نگراني به جاي ايشان از «نفوذي»هاست: «هان اي روحانيون اسلامي، اي دانشمندان ديندار، امروز شماها در پيشگاه خداي عالم چه عذري داريد؟ همه ديديد كتاب هاي يك نفر تبريزي- احمد كسروي- بي سرو پا را كه تمام آيين شماها را دستخوش ناسزا كرد و در مركز تشيع به امام صادق (عليه السلام) وامام غايب- روحي له الفداء- آن همه جسارت ها كرد و هيچ كلمه از شماها صادر نشد. امروز چه عذري در محكمه خدا داريد؟» صحيفه امام، ج 1، صص 21-23. از اين روي مقام معظم رهبري با رشد تهاجم فرهنگي از اولين سال هاي دهه دوم پيروزي و لزوم تقابل با عناصر مطرود و خود باخته مي فرمايند: «بي تفاوتي و مسامحه در برابر اين تهاجم فرهنگي، كه گاه با قلم عناصر مطرود و خود باخته داخلي صورت مي گيرد، زيان هاي جبران ناپذيري در برخواهد داشت.» مقام معظم رهبري، 2/7/1370.
175 - حضرت امام (رحمه الله عليه) در جاي ديگري با اميدواري به گسترش اسلام ناب محمدي (صلي الله عليه و آله وسلم) مي فرمايند: «ما امروز دور نماي صدور انقلاب اسلامي را در جهان مستضعفان و مظلومان بيش از پيش مي بينيم و جنبشي كه از طرف مستضعفان و مظلومان جهان عليه مستكبران و زورمندان شروع شده و در حال گسترش است، اميد بخش آتيه روشن است و وعده خداوند تعالي را نزديك و نزديك تر مي نمايد. گويي جهان مهيا مي شود براي طلوع آفتاب ولايت از افق مكه معظمه و كعبه آمال محرومان و حكومت مستضعفان.» صحيفه نور، ج 18، ص 11.
176 - «هدف اصلي امام راحل (رحمه الله عليه)، با موضوع انسان در انقلاب اسلامي و بازگشت او به «هويت الهي» خود بود: امروز در دنيا غريب ترين چيزها همين اسلام است و نجات آن قرباني مي خواهد و دعا كنيد من نيز يكي از قرباني هاي آن گردم.» صحيفه نور، ج 21، ص 41. خميني كبير در طول حيات پر بركت خود هرگز آرام ننشسته و براي گسترش فطرت الهي انسان ها همه حوادث را به جان خريده است: «خميني آغوش و سينه خويش را براي تيرهاي بلا و حوادث سخت و برابر همه توپ ها و موشك هاي دشمنان باز كرده است، و همچون همه عاشقان شهادت، براي درك شهادت روز شماري مي كند.» همان، ج 20، ص 236.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/04/29 ساعت 5:18 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


مسجد «ذو قبلتين» نماد استقلال اسلام

مسجد ذوقبلتين در مدينه

مسجد ذوقبلتين در مدينه

پس از طعنه‌ يهوديان مدينه بر مسلمانان مبني بر اين كه «مسلمانان بر قبله ما نماز مي‌خوانند، پس يهود بر حق است»؛ خداوند بنا به درخواست‌ رسول‌الله(ص) در نماز ظهر 15رجب سال دوم هجرت، قبله مسلمانان را از قبله يهوديان جدا كرد.


يكي از حوادث مهم تاريخ اسلام كه موجي عظيم در ميان مردم به وجود آورد، مسأله تغيير قبله است؛ پيامبر اسلام (ص) به مدت 13 پس از بعثت در مكه، و چند ماه بعد از هجرت در مدينه به امر خدا به سوي «بيت المقدس» نماز مي‌خواند، ولي بعد از آن قبله تغيير يافت و مسلمانان مأمور شدند به سوي «كعبه» نماز بگزارند.
در اين كه مدت عبادت مسلمانان به سوي بيت‌المقدس در مدينه چند ماه بود، مفسران اختلاف نظر دارند، كه از 7 ماه تا 18 ماه ذكر شده است، ولي هر چه بود در اين مدت مورد سرزنش يهود قرار داشتند چرا كه بيت‌المقدس در اصل قبله يهود بود، آن‌ها به مسلمانان مي‌گفتند اينان از خود استقلال ندارند و به سوي قبله ما نماز مي‌خوانند، و اين دليل آن است كه ما برحقيم.
اين گفت‌‌وگوها براي پيامبر اسلام و مسلمانان ناگوار بود، آنها از يك سو مطيع فرمان خدا بودند، و از سوي ديگر طعنه‌هاي يهود از آنها قطع نمي‌شد، به همين جهت پيامبر (ص) شبها به اطراف آسمان مي نگريست، گويا در انتظار وحي الهي بود.
بنابر نقل ابن هشام هيجده ماه از هجرت مبارك رسول الله (ص) به مدينه مي‌گذشت كه در 15 رجب قبله مسلمين از بيت المقدس به سوي كعبه تغيير پيدا كرد.
اما اين تغيير قبله موجب شكل‌گيري سؤال‌هاي متعددي در اذهان مسلمان و غير مسلمانان شد، از جمله فلسفه تغيير قبله چه بوده است؟ اگر از ابتدا بنا بر تغيير قبله بوده است؛ چرا از روز اول بعثت چنين امري رخ نداد؟ چرا انبياء پيشين از ابتدا بر بيت‌المقدس نماز گزارده بودند، ولي نبي مكرم اسلام، پس از مدتي كه بر بيت‌المقدس نماز را ادا مي‌كردند رو به سوي كعبه آوردند؟ چرا ...
پاسخ‌هاي متعددي از سوي خداوند تبارك و تعالي در قرآن و نبي‌ و اهل‌بيت گرامش و همچنين متكلمان متعدد جهان اسلام داده شده است.

* گزارشي از نحوه تغيير قبله مسلمين از بيت‌المقدس به كعبه

پيامبر اسلام (ص) با دلي زخم‌خورده از طعنه‌هاي يهود، همواره در انتظار تغيير قبله به سمت كعبه بود. از اين رو شب‌ها به آسمان مي‌نگريست و در انتظار وحي بود، تا اين كه فرمان تغيير قبله يعني؛ «قَدْ نَري تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ.... » نازل شد. اين درحالي بود كه پيامبر (ص) دو ركعت از نماز ظهر را به سوي بيت‌المقدس خوانده بود؛ جبرئيل امين بازوان پيامبر خدا (ص) را گرفت و او را به سوي كعبه معظمه برگرداند و اين امر در مسجد «بني‌سالم» مدينه انجام شد كه بعدها به مسجد «ذوقبلتين» (دو قبله‌اي) مشهور شد.
يهوديان پيش‌تر به مسلمانان طعنه مي‌زدند كه شما از خود قبله‌اي نداريد و به قبله ما نماز مي‌خوانيد. بعد از تغيير قبله نيز وسوسه‌هاي جديد يهوديان، مشركان و منافقان از سويي و ترديد تازه مسلمانان از سوي ديگر براي پيامبر (ص) مشكل‌آفرين شده بود. آن‌ها مي‌گفتند: اگر اين قبله صحيح بوده، پس دستور تغيير براي چيست؟ هم چنين مي‌گفتند: كساني كه به قبله منسوخ نماز گزارده‌اند، عملشان ضايع شده است.

* فلسفه نماز به دو قبله

شايد بتوان گفت كه اگر رسول الله (ص) پيش از هجرت، به جانب كعبه نماز مي‌گزارد، مشركان تبليغ مي‌كردند كه محمد به بت‌هاي ما سجده مي‌كند! از اين رو مصلحت در اين بود كه همچنان به سوي بيت‌المقدس نماز بگزارد. اين عمل تا چند ماه بعد از هجرت نيز ادامه يافت؛ اما يهوديان مدينه، رفته رفته تبليغ كردند كه محمد به قبله يهود نماز مي‌خواند! و در اين زمان بود كه از هر جهت شرايط مناسب براي تغيير قبله به وجود آمد و آيات تغيير قبله در اين موقعيت نازل گرديد و به رسول الله (ص) فرمان داد كه تو و مسلمانان هر جا بوديد، بايد به سوي كعبه نماز بگزاريد.

* شأن نزول آيات قبله

روايت شده كه «كعبه» براي پيامبر (ص) محبوب‌ترين قبله بود. او به جبرئيل گفت: دوست دارم كه خداوند مرا از قبله يهود برگرداند. جبرئيل عرض كرد: حقيقت اين است كه من هم مانند تو بنده‌اي بيش نيستم و شما نزد خدا عزيز و گرامي هستي؛ پس از خدا درخواست كن كه چنين كند؛ سپس جبرئيل بازگشت. پيامبر پيوسته چشم به آسمان مي دوخت كه شايد جبرئيل پاسخ مثبتي بياورد، كه اين آيه نازل شد و به تبليغات سوء يهوديان پايان داد و فرمود: ما توجه تو را به آسمان، به انتظار حكم تغيير قبله، مي‌بينيم؛ پس به يقين تو را به جانب قبله‌اي كه خواهان آن بوده‌اي بر مي‌گردانيم؛ «فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها». پس اكنون روي خود را به جانب مسجدالحرام بگردان؛ «فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» و شما مسلمانان نيز هر جا هستيد روي خود بدان سو كنيد؛ «فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ».

* يهوديان مي‌دانستند كه يكي از نشانه‌هاي پيامبر آخرين، نمازگذاردن بر دو قبله است، اما باز بهانه‌تراشي كردند

«وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ...» و اهل كتاب حقانيت اين حكم را به خوبي مي‌دانند. اهل كتاب در تورات و انجيل خوانده بودند كه پيامبر اسلام (ص) به دو قبله نماز خواهد خواند و اين از نشانه هاي اوست، ولي به جاي اين كه اين تغيير قبله را به عنوان نشانه صدق پيامبري او بدانند و ايمان بياورند، همين موضوع را دستمايه تخريب اسلام ساخته، براي ايجاد ترديد در تازه مسلمانان گفتند: اگر اين قبله صحيح بود، چرا تغيير يافت؟ و تكليف كساني كه به قبله اول نماز خوانده‌اند چه مي‌شود؟ آري خداوند از آنچه مي كنند غافل نيست؛ «مَا اللهُ بِغافِل عَمّا يَعْمَلُونَ».

* حكم تغيير قبله، تخلف‌ناپذير است

اين آيات نيز درباره قبله و تأكيد بر رعايت حكم جديد است. اين تأكيدهاي پي‌در‌پي، حاكي از اهميت پذيرش مسأله نسخ قبله سابق و حكم قبله جديد است. از اين رو آيات مذكور به عنوان تهديدي نسبت به مخالفان و هشداري به مؤمنان مي‌فرمايد: در حقانيت اين حكم ترديد نكنيد و مواظب كردار خود باشيد. اين تأكيد و تهديدهاي پي‌درپي به گفت‌وگوهاي مغرضانه دشمنان و ترديدهاي عاميانه ناآگاهان پايان مي‌دهد و تكليف دوست و دشمن را مشخص مي‌كند.
البته اين تكرارها علاوه بر منظور فوق، شامل دستوراتي تازه و توضيحاتي لازم درباره نقطه‌هاي ناشناخته اين حكم است. به عنوان مثال؛ آيات پيشين، تكليف مسلمانان را درباره اصل قبله بيان كرده و آيات بعد، تكليف آن ها را در مسافرت‌ها و نقاط ديگر جهان تعيين مي‌كند تا تصور نشود كه اين حكم به گروهي از اشخاص و يا به زمان و مكان خاص تعلق دارد و چون استقلال مسلمانان با داشتن قبله اي مستقل و پيامبري از ميان خود، نعمت بزرگي است، به همين جهت در پايان، امر به شكرگزاري و نهي از ناسپاسي مي‌كند؛ «وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ» .

* جوسازي‌هاي منافقان و يهوديان

وقتي پيامبر خدا (صل) روبه بيت‌المقدس نماز مي‌خواند، مشركان به عنوان حجت مي‌گفتند: پيامبر كه ادعا مي‌كند بر آيين ابراهيم است، چرا به سوي كعبه نماز نمي‌گزارد، در حالي كه ابراهيم و اسماعيل به سوي آن نماز مي‌خواندند؟ از سوي ديگر اهل كتاب حجت مي‌آوردند كه آنچه در كتب ما آمده، اين است كه پيامبري از ذريه اسماعيل مبعوث خواهد شد و به سوي كعبه نماز خواهد خواند، نه بيت‌المقدس؛ پس ما چگونه پيامبري او را بپذيريم؟ بنابراين مشركان و اهل كتاب هر يك عليه حقانيت اسلام و مسلمانان حجت مي‌آوردند، ولي همه حجت‌ها و اعتراض‌ها با حكم تغيير قبله باطل شد.


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1390/03/29 ساعت 1:7 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


خاطراتي درس آموز از منش و سيره امام خميني (ره) در خانواده

مرد حق ندارد در كار منزل به همسرش دستور دهد
 
 
امام طي اين سال هاي طولاني زندگي مشترك، هرگز از من نخواستند يك فنجان چاي به ايشان بدهم. آقا چاي را خودشان آماده مي كنند و به محض نوشيدن چاي فنجانشان را مي شويند.
 

 
خيلي به قانون منزل اهميت مي دهند
-------------------------------------------
گاهي در جامعه چيزهايي هست كه قانون دولتي نيست، بلكه براي مردم يك قانون است. حالا فرض كنيد اگر در خانه ما يك قانون باشد؛ مثلا مادرمان يك قانون براي منزل وضع كرده باشد، ايشان حتما رعايت مي كنند. اگر احياناً امام بيايند و بگويند من اينجا مي خواهم بنشينم. اگر مادرمان بگويند: "نه، ديگر بنا به اين نيست كه اينجا كسي بنشيند " ايشان فوراً عمل مي كنند.(زهرا مصطفوي- برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)

*****
در جمع، اشتباه كردي
-------------------------
در پاريس كيفيت خرج خانه و خريد به عهده من بود. ليست چيزهايي را كه مي خواستيم مي نوشتم و آن را خدمت امام مي بردم و پول مي گرفتم و براي خريد به بازار مي رفتم. هر چه مي ماند به عنوان تنخواه نگه مي داشتم.
يك روز خدمت ايشان رسيدم و گفتم اين چيزها را مي خواهيم و جمعش اينقدر مي شود. مبلغ را كه گفتم امام فرمودند: "در جمع اشتباه كردي. " من دوباره شروع كردم به جمع زدن و گفتم: جمعش درست است. ايشان سكوت كردند و فقط پول را دادند. من به بازار رفتم و خريد كردم. دست آخر ديدم پول زياد آوردم. فهميدم كه در جمع كردن، 9 فرانك را 90 فرانك جمع كرده‌ام. خدمتشان رسيدم و گفتم حاج آقا من اشتباه كردم و پول زياد آوردم. فرمودند: "من همان صبح فهميدم، مي خواستم خودتان بفهميد. "
اين نكته ريز و لطيفي است. اگر ايشان همان صبح روي حرف خودشان پافشاري مي كردند، من احساس مي كردم كه در اين خانه به من اطمينان ندارند و دلسرد مي شدم.
اما وقتي كه ايشان به من اعتماد كردند، چقدر ارتباط خالصانه شد. (مرضيه حديدچي - برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)


*****

مي توانم به اين قسمت بيايم؟
-----------------------------------
امام، خانمشان را در خانه به شكلي آزاد مي گذاشتند و به او احترام مي كردند كه مثلاً روزي كه خانم مهمان خصوصي داشتند، مي آمدند از ايشان اجازه مي گرفتند و مي پرسيدند: "امروز مي توانم به اين قسمت بيايم و غذا بخورم؟ " يا: "مي توانم بيايم و داخل حياط قدم بزنم؟ "(مرضيه حديدچي- زن روز- 12/03/69)

******

بايد با آقا مشورت مي كرديم
--------------------------------
خانم امام مي گفتند وقتي مي خواستند با خانواده اي جديد رفت و آمد كنند، بايد با امام مشورت مي كردند. چون امام به ايشان گفته بودند ابتدائاً و به طور ناشناس به خانه كسي نروند. چون ممكن است مناسب نباشد. يا اگر مي خواهند بيرون بروند به ايشان بگويند كه كجا مي خواهند بروند. امام اين قيدها را در رابطه با خارج از خانه داشتند، ولي در داخل خانه آزادي مطلق وجود داشت.(فاطمه طباطبايي- ويژه نامه روزنامه اطلاعات- 14/03/69)

*****
مرد حق ندارد بگويد
----------------------
يك بار مثل اينكه كارگر خانه به مرخصي مي رود، مادرم سيني غذا در دستشان مي گيرند و مي آورند سر سفره.(البته اين حرف مال زمان بچگي است)آقا مي گويند: "وامصيبت، فريده، خانم دارد سيني مي آورد. " خواهرم مي گفتند ما توي خانه خيلي كار مي كنيم. اصلاً نمي گذارند خانم كار كنند. الآن هم اين طور است. قديم هم همين طور بوده و اين را وظيفه زن نمي دانند كه توي منزل كار كند، اگر خودش دلش خواست انجام بدهد، ولي مرد حق ندارد بگويد اين كار را بكن يا مثلا شام درست كن. من شاهد بودم كه خانم چايي دستشان بود كه بگذارند به آقا مي گفتند من چايي را براي خودم آوردم، امام مي گفتند: "نه، من بايد چايي بياورم. " اين دقت باعث مي شد كه آن سختي ها را مادرم تحمل كنند و واقعاً هم تحمل كردند.(زهرا مصطفوي- برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)

*****

من كسي را نمي خواهم
-------------------------------
يك زماني هم آقا بيمار بودند و هم خانم. ما معمولاً دو سه نفر بوديم. اگر يكي از ما نزد امام مي ماند فوراً مي گفتند: "من كسي را نمي خواهم، برويد پيش مادرتان ". و با اوقات تخلي ما را از اتاق بيرون مي كردند كه خانم تنها نماند.(فريده مصطفوي- برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)


*****

احترام مرا نگه مي داشتند
------------------------------
امام به من خيلي احترام مي گذاشتند و خيلي اهميت مي دادند؛ يعني يك حرف بد يا زشت به من نمي زدند. حتي يك روز به دخترانشان صديقه و فريده كه از پشت بام رفته بودند منزل همسايه اعتراض داشتند و مي گفتند در آن خانه نوكر بوده است و از اين بابت نگران بودند، ولي من مي گفتم كه كسي آن جا نبوده است. ايشان حتي در اوج عصبانيت، هرگز بي احترامي و اسائه ادب نمي كردند، هميشه در اتاق، جاي خوب را به من تعارف مي كردند. هميشه تا من نمي آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمي كردند. به بچه ها هم مي گفتند صبركنيد تا خانم بيايد.
اصلاً حرف بد نمي زدند. ولي اين كه من بگويم زندگي مرا به رفاه اداره مي كردند، نه. طلبه بودند و نمي خواستند دست پيش اين و آن دراز كنند- همچنان كه پدرم نمي خواست- دلشان مي خواست با همان بودجه كمي كه داشتند زندگي كنند، ولي احترام مرا نگه مي داشتند. حتي حاضر نبودند كه من در خانه كار بكنم.
هميشه به من مي گفتند جارو نكن. اگر مي خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم مي آمدند مي گفتند: "بلند شو، تو نبايد بشويي " من پشت سر او اتاق را جارو مي كردم، وقتي او نبود لباس بچه را مي شستم. حتي يك سال كه كسي كه هميشه درمنزلمان كار مي كرد نبود- آن موقع ما در امامزاده قاسم بوديم، زماني بود كه بچه ها بزرگ شده و شوهر كرده بودند- وقتي ناهار تمام شد، من نشستم لب حوض تا ظرف ها را بشويم، ايشان همين كه ديدند من دارم ظرف ها را مي شويم- از بين دخترها، فريده منزل ما بود- گفتند: "فريده بدو، خانم دارد ظرف مي شويد " فريده دويد و آمد ظرف ها را از من گرفت و شست و كنار گذاشت.(همسر امام- ندا- ش12)


******

شما نشسته ايد و خانم كار مي كنند؟
-------------------------------------------
اگر روزي خانم غذا را تهيه مي كردند هر چقدر هم كه بد مي شد كسي حق اعتراض نداشت و امام از آن غذا تعريف مي كردند. خانم اگر كاري در خانه انجام مي دادند، حتي اگر استكاني را جا به جا مي كردند و ما نشسته بوديم، امام با ناراحتي به ما مي گفتند: "شما نشسته ايد و خانم كار مي كنند؟ " اگر يك روز مي ديدند كه خانم كار مي كنند، آن روز، روز وااسلاماي امام بود كه چرا خانم كار مي كنند. مي گفتند: "خانمتان از همه شما بهتر است، هيچ كس مادر شما نمي شود.(فريده مصطفوي- برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)


*******

حق ندارم به خانم امر كنم
------------------------------
من نديدم در طول زندگي، امام به خانمشان بگويند در را ببنديد. بارها و بارها مي ديدم كه خانم مي آمدند و كنار آقا مي نشستند، ولي امام خودشان بلند مي شدند و در را مي بستند و حتي وقتي پا مي شدند به من هم نمي گفتند كه در را ببندم. يك روزي من به آقا گفتم خانم كه داخل اتاق مي آيند همان موقع به ايشان بگوئيد در را ببندند. گفتند: "من حق ندارم به ايشان امر كنم. " حتي به صورت خواهش هم از ايشان چيزي را نمي خواستند.(زهرا مصطفوي - سخنراني در دانشگاه شهيد چمران اهواز- برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)


*****

كسي نبود بيايد بدوزد؟
--------------------------
امام هيچ وقت دستور انجام كاري را به خانم نمي دادند. خانم مي گويند امام وقتي يك دكمه پيراهنشان مي افتاد، مي گفتند: "مي شود اين را بدهيد بدوزند؟ " نمي گفتند خودت بدوز يا احياناً اگر روز بعد دوخته نشده بود، نمي گفتند چرا ندوختيد. مي گفتند: "كسي نبود بيايد بدوزد؟ " لذا تا آخر عمرشان هيچ وقت به خانم نگفتند يك ليوان آب به من بده؛ خودشان اين كار را انجام مي دادند.(فاطمه طباطبايي- ويژه نامه روزنامه اطلاعات - 14/03/69)

******

هرگز از من چاي نخواستند
-------------------------------
امام طي اين سال هاي طولاني زندگي مشترك، هرگز از من نخواستند يك فنجان چاي به ايشان بدهم. آقا چاي را خودشان آماده مي كنند و به محض نوشيدن چاي فنجانشان را مي شويند.(همسر امام- روزنامه كيهان- 21/11/66)

*****

خانم چطورند؟
----------------
در شرايط سختي كه امام در روزهاي اخير داشتند، هر وقت چشمي باز مي كردند اگر قادر به صحبت بودند، مي گفتند: "خانم چطورند؟ " مي گفتيم: "خانم خوبند، بگوييم بيايند پيش شما؟ " مي گفتند: "نه. خانم كمرشان درد مي كند. بگذاريد استراحت كنند. "(چون خانم يك هفته قبل از عمل آقا به مناسبتي كمرشان يك مقدار ناراحتي پيدا كرده بود كه دكتر گفته بود بايد مدتي استراحت كنند؛ اين قدر نسبت به خانم دقت داشتند.(صديقه مصطفوي- سروش- ش 476)

******

اگر شما مايل هستيد
------------------------
امام آنقدر به خانم آزادي مي دهند كه هر جا راحت باشند بخوابند يا غذا بخورند، مثلاً اگر خانم يك روزي خسته است با وجودي كه خيلي در كارشان نظم دارند، اما مي گويند اگر شما مايليد الان غذا مي خوريم و مي خوابيم؛ كه رعايت حال خانم شده باشد.(زهرا مصطفوي - برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي )


*****

خانم را بدرقه مي كردند
---------------------------
گاهي كه خانم مي خواستند به مسافرت بروند در هر ساعتي از روز كه بود، حتي اگر ساعت 2 بعد از ظهر كه وقت استراحت امام بود، ايشان با همه نظمي كه در برنامه روزانه زندگي خود داشتند به احترام خانم تا در حياط منزل تشريف مي آوردند و خانم را بدرقه مي كردند.(مصطفي كفاش زاده- برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)

*****

هندوانه اي آماده كنيد
-------------------------
خانم وقتي مي خواهند مسافرت بروند، در هر ساعتي از روز باشد، حتي اگر ساعت 2 بعد از ظهر باشد امام تا درب حياط ايشان را بدرقه مي كنند. يا موقعي كه بر مي گردند، اطلاع مي دهند كه خانم مي خواهند برگردند. اگر فصل گرما باشد امام دستور مي دهند كه يك چيز خنكي درست كنيد، هندوانه اي آماده كنيد يا اگر نباشد آب خنكي درست كنيد و اگر فصل سرما باشد، مي گويند اتاقي را گرم كنيد.(مصطفي كفاش زاده - برداشت هايي از سيره امام خميني- جلد اول- غلامعلي رجائي)


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1390/03/29 ساعت 12:49 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


جلوه هايي ازولايت مداري حضرت زينب(س)

زينب عليها السلام كه حضور هفت معصوم را درك كرده، در تمامي ابعاد ولايت مداري (معرفت امام، تسليم بي چون و چرا بودن، معرفي و شناساندن ولايت، فداكاري در راه آن و... ) سر آمد است.


زينب عليها السلام كه حضور هفت معصوم را درك كرده، در تمامي ابعاد ولايت مداري (معرفت امام، تسليم بي چون و چرا بودن، معرفي و شناساندن ولايت، فداكاري در راه آن و)... سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده كرده بود كه چگونه مادرش خود را سپر بلاي امام خويش قرار داد و خطاب به ولي خود گفت: «[اي ابالحسن] روحم فداي روح تو و جانم سپر بلاي جان تو باد.» و سرانجام جان خويش را در راه حمايت از علي عليه السلام فدا نمود و شهيده راه ولايت گرديد. زينب عليها السلام به خوبي درس ولايت مداري را از مادر فرا گرفت و آن را به زيبايي در كربلا به عرصه ظهور رساند.

از يك سو در جهت معرفي و شناساندن ولايت، از طريق نفي اتهام‌ها و ياد آوري حقوق فراموش شده اهل بيت تلاش كرد؛ از جمله در خطبه شهر كوفه فرمود: «لكه ننگ كشتن فرزند آخرين پيامبر و سرچشمه رسالت و آقاي جوانان بهشت را چگونه خواهيد شست؟»

و همچنين در مجلس ابن زياد، شهر شام، و مجلس يزيد، ولايت و امامت را به خوبي معرفي نمود.

از سوي ديگر سر تا پا تسليم امامت بود؛ چه در دوران امام حسين عليه السلام و چه در دوران امام سجاد عليه السلام حتي در لحظه‌اي كه خيمه گاه را آتش زدند، يعني در آغاز امامت امام سجاد عليه السلام نزد آن حضرت آمد و عرض كرد:‌اي يادگار گذشتگان... خيمه‌ها را آتش زدند ما چه كنيم؟ فرمود: « فرار كنيد»

از اين مهم‌تر در چند مورد، زينب عليها السلام از جان امام سجاد عليها السلام دفاع كرد و تا پاي جان از او حمايت نمود.

1- در روز عاشورا؛ هنگامي كه امام حسين عليه السلام براي اتمام حجت، درخواست ياري نمود، فرزند بيمارش امام زين العابدين عليه السلام روانه ميدان شد. زينب با سرعت حركت كرد تا او را از رفتن به ميدان نبرد باز دارد، امام حسين عليه السلام به خواهرش فرمود: او را بازگردان، اگر او كشته شود نسل پيامبر در روي زمين قطع مي‌گردد.

2- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خيمه‌ها شمر تصميم گرفت امام سجاد عليه السلام را به شهادت برساند، ولي زينب عليها السلام فرياد زد: تا من زنده هستم نمي‌گذارم جان زين العابدين در خطر افتد. اگر مي‌خواهيد او را بكشيد، اول مرا بكشيد. دشمن با ديدن اين وضع، از قتل امام عليه السلام صرف نظر كرد.

3- زماني كه ابن زياد فرمان قتل امام سجاد عليه السلام را صادر كرد، زينب عليها السلام آن حضرت را در آغوش كشيد و با خشم فرياد زد:‌اي پسر زياد! خون ريزي بس است. دست از كشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد: «به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم كرد. اگر مي‌خواهي او را بكشي مرا نيز با او بكش.»

ابن زياد به زينب نگريست و گفت: شگفتا از اين پيوند خويشاوندي، كه دوست دارد من او را با علي بن الحسين بكشم. او را واگذاريد.

البته ابن زياد كوچك‌تر از آن است كه بفهمد اين حمايت فقط به خاطر خويشاوندي نيست، بلكه به خاطر دفاع از ولايت و امامت است. اگر فقط مساله فاميلي و خويشاوندي بود، بايد زينب عليها السلام جان فرزندان خويش را حفظ مي‌كرد و آن‌ها را به ميدان جنگ نمي‌فرستاد.

منبع: نشريه مبلغان- شماره 33


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1390/03/29 ساعت 12:43 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


امروز، محبوب ترين روزها نزد خداوند است

در روايتي معتبر آمده است كه : « حضرت آدم (عليه السلام ) عرضه داشت خداى من ! چه روزها و و اوقاتى را بيشتر دوست دارى ؟ خداوند متعال به او وحى كرد: اى آدم ! محبوبترين اوقات پيش من روز نيمه رجب است» .


مهمترين چيز در دعا كامل نمودن شرايط آن است و كمال شرايط به اين است كه خداوند متعال را به طور اجمال و بگونه اى شناخته كه در خور دعاكننده باشد. و اين شرط را حتما بايد دارا باشد. و هنگام دعا او را حاضر ببيند بلكه دعاى خود را هم كه بر زبانش جارى شده است از ناحيه خدا بداند؛ به او خوش گمان بوده و به اجابت او در صورتيكه مضمون دعا بصلاح باشد اميدوار باشد.

يكي از بزرگترين روز هاي ماه رجب ، روز نيمه رجب مي باشد كه اين روز به عبارتي آخرين روز اعتكاف معتكفين مي باشد .

خواندن نماز سلمان رحمه الله
از كارهاى بسيار مهم در اين روز خواندن ده ركعت از نماز سلمان محمدى (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . كيفيت اين نماز همانطور است كه در روز اول ماه خواند؛ ولى فرقش با روز اول اين است كه بعد از سلام هر دو ركعت نماز، دستهاى خود را به دعا بلند كرده و بجاى دعايى كه در روز اول ماه گفتيم اين دعا را مى خواند لا اله الا الله وحده لا شريك له ، له الملك و له الحمد يحيى و يميت و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شى ء قدير الها واحدا اءحدا فردا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا سپس دستهاى خود را به صورتش مى كشد.

در اقبال با استناد به ((ابن ابى عياش )) روايت شده است كه : « حضرت آدم (عليه السلام ) عرضه داشت خداى من ! چه روزها و و اوقاتى را بيشتر دوست دارى ؟ خداوند متعال به او وحى كرد: اى آدم ! محبوبترين اوقات پيش من روز نيمه رجب است .

اى آدم ! در اين روز با فرمانبردارى و ميهمانى كردن ، روزه ، دعا، استغفار و گفتن ((لا اله الا الله )) به من به نزديكى بجوى . اى آدم !

مشيت من بر اين تعلق گرفته است كه يكى از فرزندان تو را - كه مهربان ، كريم ، دانا، بردبار و بزرگ بوده و از بداخلاقى ، خشونت و تندخويى بدور است - به پيامبرى برانگيخته و روز نيمه رجب را به او و امتش اختصاص دهم .

در اين روز چيزى از من نمى خواهند مگر اين كه به آنها عطا مى كنم و از من بخشش گناهان نمى خواهند مگر اينكه آنان را مى بخشم . روزى از من نمى خواهند مگر اين كه آنها را روزى مى دهم . از من نمى خواهند جلو لغزششان را بگيرم مگر اين كه اين كار را انجام مى دهم .

از من بخشش نمى خواهند مگر اين كه آنها را مى بخشم . اى آدم كسى كه روز نيمه رجب را روزه گرفته و ذاكر و خاشع بوده و از فرج خود محافظت نمايد و از مال خود صدقه دهد، پاداشى جز بهشت نزد من ندارد. اى آدم به فرزندانت بگو خود را در رجب حفظ كنند زيرا گناه در آن بزرگ است .

سرمايه بزرگ را ازدست ندهيم !
بعد از اينكه عاقل فهميد اين روز در نزد خدا چه ارزشى دارد، بايد به خود رحم كرده و نگذارد اين سرمايه بزرگ براى جبران حالتهاى سابق و كوتاهيها و تقصيرات گذشته ، از دستش برود. زيرا مى تواند در يك روز گذشته و آينده خود را اصلاح كند. و بايد مانند دوستى دلسوز به خود بگويد: چرا در اين اندرز و نصيحت الهى تأمل نمى كنى ! اندرزى كه اگر به آن عمل كنى ، تو را از آتش جهنم و شكنجه دردناك رها و از تاريكيها به نور مى برد.

متوجه باش خداى بزرگ تو را به مجلس رحمت و امان و بخشش پادشان و سلطان و عطاى خلعتها و هدايا و اسناد فضل و امتياز فرا خوانده و تو را در مجلس دوستان خود حاضر كرده و تو را براى رفاقت دوستان صميمى و برگزيدگان خود برگزيده و در وعده هاى خود تصريح كرده كه با استغفار تو را مى بخشد.

در استغفار كوتاهي نكنيم !
پس در استغفار كوتاهى نكن و بكوش در استغفارت صادق بوده و بپرهيز كه استغفار را تبديل به استهزاء نمايى . براى دعاى تو وعده اجابت داده است . بنابراين به خواندن الفاظ و كلمات دعا بسنده نكرده و حال دعا را نيز در خود به وجود آور. زيرا گاهى انسان فقط الفاظ دعا را مى خواند و خيال مى كند واقعا دعا كرده است .

شناخت دعا در هنگام دعا را فراموش نكن!
مهمترين چيز در دعا شناخت خدايى كه به درگاه او دعا مى كنيم و اميدوارى به اجابت اوست . اغلب مردم در شناخت خداوند دچار تنزيه صرف مى شوند كه ملازم با انكار خداوند است .

عده اى نيز خيال مى كنند خداوند چيز توخالى است كه بر همه چيز احاطه داشته و در بالاى ستارگان قرار دارد و به همين جهت خدايى را كه در مكان بالايى قرار دارد مى خوانند يا گمان مى كنند كه خود و عالم بى نياز و قائم به نفس هستند.

خلاصه اين كه مهمترين چيز در دعا كامل نمودن شرايط آن است و كمال شرايط به اين است كه خداوند متعال را به طور اجمال و بگونه اى شناخته كه در خور دعاكننده باشد. و اين شرط را حتما بايد دارا باشد. و هنگام دعا او را حاضر ببيند بلكه دعاى خود را هم كه بر زبانش جارى شده است از ناحيه خدا بداند؛ به او خوش گمان بوده و به اجابت او در صورتيكه مضمون دعا بصلاح باشد اميدوار باشد.

رعايت شرايط دعا
در اول دعاى خود تعدادى از اسامى جماليه خدا يا آنچه با دعايش ‍ مناسب است را بگويد؛ مدح و ثناى الهى را بجا آورده و سپس هفت بار ((يا ارحم الراحمين )) گفته و به گناهان و عيوب خود و سزاوار نبودنش براى اذن در دعا و اجابت آن اقرار كند. سپس بر محمد و آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) صلوات بفرستد؛ به آنها متوسل شده و خداوند را در اجابت دعا به حق آنان قسم بدهد. و نيز مطلوب خود را جداگانه نگفته و آن را شرط يا قيد يا صفتى براى صلوات آنان قرار دهد.

بهتر است مثلا بگويد: بر آنها صلوات بفرست صلواتى كه گناهان مرا بخاطر آن ببخشى . سپس دعايش را با صلوات و با گفتن ((ما شاء الله لا قوه الا بالله )) به پايان برساند. نيز هنگام دعا گريه كند گرچه اشك او به اندازه سر سوزنى باشد. و حتما تمام اين مطالب را چهار بار تكرار كند. زيرا خدا گداى لجوج را دوست دارد. و براى دعا شرايط ديگرى نيز هست كه در جاى خود گفته شده .

سالك بايد اعتقاد به راستى وعده هاى خداى متعال را در خود تقويت نمايد. و در مورد اين وعده ها و بزرگى اين سعادت فكر كند. و متوجه اين باشد كه اين روز و اين مقام محال است كه دو بار در سال بوجود بيايد. و هيچ اطمينان و گمانى نيست كه در سال آينده چنين روزى را درك كرده و بتواند تقصيرات خود در اين روز را جبران نمايد. و هنگامى كه اين توجه را در خود بوجود آورد، نخواهد گذاشت اين روز بدون بهره از دست برود. بخصوص كه شدت احتياج خود را به مانند آن در بامداد فردا مى بيند هنگامى كه در پيشگاه پادشاه جبار براى حساب حاضر شود. روزى كه بزرگتر از آن ، نيست . و اگر توانست بايد دعاى استفتاح را با شرايط آن بجا بياورد و اگر نتوانست حتما دعاى تنها را بخواند و امام حسين (عليه السلام ) را زيارت كند.

بهتر است چهار ركعت نماز و دعاى پس از آن را كه اميرالمومنين خواند، بخواند. دعايى كه اول آن چنين است : ((يا مذل كل جبار!)) و سپس ‍ حاجات خود را بخواهد. و در طول روز بياد داشته باشد كه اين روز از امورى است كه مخصوص به اين امت بوده و بخاطر اين اختصاص و كسى كه به خاطر او اين اختصاص بوجود آمده است ، خداى را شكر نمايد و بر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و آل او بسيار صلوات فرستاده و دعاى زيادى به آنها بكند. و روز خود را با آنچه روزهاى شريف را با آن به پايان مى رساند و بارها گفته شد، به پايان برساند.

دعا را با تمام وجود انجام دهيم !
بدان كه به كمال اجابت و خير دعا نمى رسى مگر اينكه باطن و روح و قلب تو نيز متصف به صفات دعا باشد و اتصاف به صفات دعا اين است كه باطن و روح و قلب تو دعا كند مثلا وقتى مى گويى : ارجوك لكل خير (اميد به تمام خيرات از جانب تو دارم ) با باطن و روح و قلبت اميدوار به خدا باشى .

كسى كه اميد در باطن و روح او بوجود آمده باشد گويا تمامى وجودش ‍ اميد و زندگيش همراه با اميد است . و كسى كه با قلبش اميدوار باشد اعمالى كه با اختيار و تصميم انجام مى دهد به همراه اميد خواهد بود. بنابراين بپرهيز از اين كه اميد در هيچ جنبه اى از جنبه هايت پيدا نشود.

فرمايش معصوم (عليه السلام ) را نشنيده اى كه فرمود: ((كسى كه اميد به چيزى داشته باشد آن را طلب مى كند)) و واقعا چنين است زيرا اگر در حالات اميدواران اهل دنيا در امور دنيوى بنگرى ، مى بينى آنها اگر از شخص يا چيزى اميد خيرى داشته باشند، به اندازه اميدشان آن را از آن شخص يا آن چيزى كه به آن اميد دارند، طلب مى كنند. مثلا تاجرى كه تجارت كرده و كارگرى كه كار مى كند همه و همه به اين جهت است كه خير و خوبى را در تجارت و كار مى بينند. و همچنين هر گروهى خواسته هاى خود را از جايى كه اميد دارند طلب مى كنند و تا رسيدن به آن از پاى نمى نشينند. ولى اكثر اميدواران بهشت و آخرت و فضل و كرامت خدا چنين نيستند و بهمين علت هيچگاه هم به آرزوى خود نمى رسند. زيرا اگر اميد به اين امور داشتند، طبق قانون فوق در پى آن مى رفتند. و بهر اندازه اميد در انسان پيدا شود، به همان مقدار نيز اثر آن كه همان طلب است بوجود مى آيد.

منبع : كتاب مراقبات ماه رجب ، مرحوم آيت الله حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى (ره )

 


 

نوشته شده توسط مسلم در شنبه 1390/03/28 ساعت 9:29 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


دوازده قطره از درياي فضايل

پايگاه اطلاع‌رساني دفتر مقام معظم رهبري مطلبي با عنوان «دوازده قطره از درياي فضايل» در سالروز ولادت امام جواد(ع) منتشر كرد.


پايگاه اطلاع‌رساني دفتر مقام معظم رهبري مطلبي با عنوان «دوازده قطره از درياي فضايل» در سالروز ولادت امام جوادالائمه (ع) منتشر كرد.

(1)
ابن قياما نامه اي كنايه آميز به امام رضا(ع) نوشته بود. گفته بود: تو چه امامي هستي كه فرزند نداري؟
حضرت با ناراحتي جواب داده بود: " تو از كجا مي داني كه من فرزندي نخواهم داشت. به خدا شب و روز نمي گذرد جز اين كه خداوند به من پسري عنايت خواهد كرد كه به سبب او ميان حق و باطل را جدايي مي دهد "1

(2)
وقتي امام جواد(ع) به دنيا آمد، امام رضا(ع) فرمود: "حق تعالي فرزندي به من عطا كرد كه هم چون موسي بن عمران درياها را مي شكافد و مثل عيسي بن مريم خداوند مادرش را مقدس گردانيده و او طاهر و مطهر آفريده شده " آن وقت مرثيه فرزندش را خواند و گفت: "اين كودك به جور و ستم كشته خواهد شد و اهل آسمان ها برايش گريه خواهند كرد، خداي متعال بر دشمن و قاتل او غضب خواهد كرد؛ آنها بعد از قتل او بهره اي از زندگي نخواهند برد و به زودي به عذاب الهي واصل خواهند شد. "
آن شب كه امام جواد(ع) به دنيا آمد، امام رضا(ع) تا صبح در گهواره با او سخن مي گفت...
مشهور است كه رنگ صورت آن حضرت گندم گون بود. قد بلندي داشت و نقش روي انگشترش "نعم القادرالله " بود.2

(3)
ابويحيي صنعاني مي گويد: در مكه به محضر امام رضا(ع) شرفياب شدم. ديدم حضرت موز پوست مي كنند و در دهان فرزندشان ابوجعفر(امام جواد(ع) مي گذارند. عرض كردم: اين همان مولود پرخير و بركت است؟
فرمود: آري. اين مولودي است كه در اسلام، مانند او و براي شيعيان ما، بابركت تر از او زاده نشده است.3

(4)
مردي پيش امام رضا(ع) آمد و گفت: زبان پسرم سنگيني دارد. فردا او را پيش شما مي فرستم تا دستي بكشيد و برايش دعا كنيد. هرچه باشد او غلام شماست. امام(ع) فرمود: او غلام ابي جعفر(امام جواد) است. فردا او را پيش ابي جعفر بفرست.4

(5)
محمدبن حسن بن عمار مي گويد: يك روز در مدينه خدمت علي بن جعفر عموي گرامي امام رضا(ع) نشسته بودم. در همين هنگام امام جواد(ع) هم وارد شد. ديدم كه علي بن جعفر با سرعت از جا بلند شد و بدون كفش و عبا به استقبال امام جواد(ع) رفت و دستش را بوسيد و به او احترام زيادي گذاشت.
امام جواد(ع) به او فرمود: "اي عمو! خدا رحمتت كند؛ بنشين " علي بن جعفر گفت: آقاي من! چطور بنشينم و شما ايستاده باشي؟
وقتي علي بن جعفر به جاي خود برگشت، اصحابش او را سرزنش كردند و گفتند: شما عموي پدر او هستيد و با او اين طور رفتار مي كنيد؟
علي بن جعفر دست به محاسن سفيدش گرفت و گفت: "ساكت باشيد؛ اگر خداي عزوجل اين ريش سفيد را سزاوار امامت ندانست اما اين كودك را سزاوار دانست و چنين مقامي به او عطا كرد، چرا من فضيلت او را انكار كنم؟ پناه بر خدا از سخن شما. من بنده او هستم...5

(6)
امام رضا(ع) كه به شهادت رسيد، امام جواد(ع) بر منبر رسول الله(ص) رفت و فرمود: "من محمدبن علي الجواد هستم. من نسب هاي همه مردم را مي دانم، چه مردمي كه به دنيا آمده اند و چه مردمي كه به دنيا نيامده اند. ما اين علم را قبل از اين كه عالم هستي خلق شود، داشته ايم و بعد از فناي عالم هستي نيز اين علم را داريم. اگر نبود تظاهر اهل باطل، حكومت اهل گمراهي و شك مردم عوام؛ چيزهايي مي گفتم كه همه از اولين و آخرين را به تعجب وامي داشت. " آن وقت دست شريفشان را بر دهان مباركشان گذاشتند و خطاب به خودشان فرمودند: "ساكت باش محمد! همان طور كه پدران تو پيش از تو سكوت كردند... "6

(7)
چون امام جواد(ع) به بغداد تشريف آوردند، قبل از اين كه مأمون را ملاقات كنند، روزي آن ملعون به قصد شكار از كاخ خود خارج شد؛ در اثناي راه، به جمعي از كودكان رسيد كه مشغول بازي بودند. امام جواد(ع) نيز همراه آنها مشغول بازي بود. وقتي بچه ها كوكبه مأمون را ديدند، پا به فرار گذاشتند. امام جواد(ع) از جاي خود حركت نفرمود و بي آنكه وقار و آرامشش را از دست بدهد، در جاي خود ايستاده بود؛ تا اين كه مأمون نزديك ايشان رسيد. از جلالت و متانت آن حضرت تعجب كرد. مركب را نگه داشت و گفت: تو چرا مثل بچه هاي ديگر از سر راه من كنار نرفتي؟
حضرت فرمود: "اي خليفه! راه تنگ نبود كه لازم باشد آن را براي تو باز كنم. خلافي هم مرتكب نشده بودم كه بخواهم از تو فرار كنم و فكر نمي كنم تو كسي را بدون جرم، عقوبت كني! "
تعجب مأمون بيشتر شد. گفت: اسم تو چيست؟ حضرت فرمود: محمد. گفت: پدرت كيست؟ فرمود: علي بن موسي. مأمون تعجبش برطرف شد و ياد به قتل رساندن امام رضا(ع) افتاد و از آنجا دور شد. وقتي به صحرا رسيد، پرنده اي در آسمان نظرش را جلب كرد، بازي را به هوا فرستاد تا او را شكار كند. بعد از مدتي كه باز برگشت، در منقارش يك ماهي ريز بود كه هنوز جان در بدن داشت! مأمون متعجب شد كه چگونه مي شود از آسمان ماهي زنده آورد؛ آن ماهي را در دست گرفت و برگشت. رسيد به همان جا كه بچه ها بازي مي كردند، بچه ها دوباره گريختند و امام جواد(ع) دوباره در جاي خود ايستاد.
مأمون گفت: اي محمد! اگر گفتي در دست من چيست؟ حضرت فرمود: "حق تعالي چندين دريا خلق كرده كه ابرها از آنها به هوا بلند مي شوند و ماهي هاي خيلي ريز همراه ابرها به بالا مي روند و بازهاي شكاري پادشاهان، آنها را شكار مي كنند و پادشاهان آنها را در دست خود پنهان مي كنند تا به وسيله آن برگزيدگان از سلاله نبوت را امتحان كنند.. "7

(8)
حسين مكاري مي گويد: وارد بغداد شدم و ديدم امام جواد(ع) در نهايت عزت زندگي مي كند. با خود گفتم: با اين زندگي خوب و غذاهاي لذيذ، ديگر امام جواد(ع) به مدينه برنخواهد گشت. تا اين خيال از ذهنم گذشت، حضرت سرش را بلند كرد، ديدم كه رنگ صورتش زرد شد. فرمود: "اي حسين! نان با نمك نيم كوب در حرم رسول خدا(ص) براي من بهتر از اين وضعي است كه مشاهده مي كني. "8

(9)
ابوهاشم جعفري مي گويد: در مسجد مسيب به امامت امام جواد(ع) نماز خوانديم. در آن مسجد درخت سدري بود كه خشك و بي برگ بود. حضرت آب طلبيد و زير درخت وضو گرفت. آن درخت در همان سال زنده شد و برگ و ميوه داد.9

(10)
عبدالله ابن زرين مي گويد: من در شهر مدينه زندگي مي كردم. امام جواد(ع) هر روز كارشان بود كه هنگام ظهر به مسجد مي آمد؛ به سمت قبر رسول خدا(ص) مي رفت. به آن حضرت سلام مي داد. آن وقت به سمت خانه فاطمه(س) مي رفت. نعلينش را در مي آورد و به نماز مي ايستاد...10

(11)
علي بن خالد مي گويد: من در سامرا بودم. باخبر شدم مردي را زنداني كرده اندكه ادعاي نبوت داشته. پشت در زندان رفتم. با مأمورين طرح دوستي ريختم تا بالاخره توانستم پيش آن مرد بروم. ديدم كه مرد فهميده اي است. از او پرسيدم داستان تو چيست؟ گفت: من اهل شام هستم. يك روز در موضع رأس الحسين عبادت مي كردم كه شخصي پيش من آمد و گفت: با من بيا. با او همراه شدم كه ناگهان خود را در مسجد كوفه ديدم. به من گفت: اين مسجد را مي شناسي؟ گفتم: مسجد كوفه است. با هم نماز خوانديم. همراه او بودم كه خود را در مسجدالنبي ديدم. او به پيامبر(ص) سلام داد. من هم سلام دادم. با هم نماز خوانديم. همراه او شدم و ديدم كه در مكه هستم. همراه او مناسك حج را انجام مي دادم كه ناگهان خود را در همان جاي اول خود در شام ديدم. اين حادثه در سال بعد هم براي من اتفاق افتاد. اما اين بار وقتي از مناسك حج فارغ شديم و مرا به شام برگرداند و خواست جدا شود او را قسم دادم و گفتم به حق آن كسي كه تو را بر اين كارها توانا كرده، بگو كه هستي؟ فرمود: من محمدبن علي بن موسي هستم. اين خبر همه جا پيچيد تا به گوش وزير معتصم رسيد. او مرا دستگير كرده و با زنجير به بغداد فرستاد. نامه اي براي وزير نوشتم و گزارش كار خود را برايش شرح دادم. اما او جواب داد به همان كسي كه تو را يك شبه از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد و از مكه به شام برگرداند، بگو كه تو را از زندان نجات دهد. علي بن خالد مي گويد: داستان او مرا اندوهگين كرد. دلم به حالش سوخت، دلداري اش دادم و رفتم. صبح زود دوباره به سمت زندان آمدم. ديدم سرپاسبان و زندانبان و عده اي از مردم جمع شده اند. پرسيدم چه خبر است؟ گفتند: مردي كه ادعاي نبوت كرده بود ديشب در زندان گم شده. معلوم نيست به زمين فرو رفته يا پرنده اي او را با خود برده است.11

(12)
محمدبن سنان مي گويد: خدمت امام هادي(ع) رسيدم. به من فرمود: "محمد! براي آل فرج، اتفاقي افتاده؟ " گفتم: آري عمربن فرج (والي مدينه) وفات كرد. حضرت فرمود: "الحمدلله ".
شمردم تا بيست و چهار بار حضرت خدا را شكر كرد. عرض كردم: مولاي من! اگر مي دانستم اين قدر خوشحال مي شويد پابرهنه و دوان دوان خدمتتان مي رسيدم. حضرت فرمود: "اي محمد! مگر نمي داني او كه خدايش لعنت كند، به پدرم چه گفته؟ " عرض كردم: نه. فرمود: "پدرم درباره موضوعي با او سخن گفت. او در جواب گفت: فكر كنم تو مست باشي. پدرم فرمود خدايا! اگر تو مي داني كه من امروز را به خاطر رضاي تو روزه بوده ام، مزه غارت شدن و خواري و اسارت را به او بچشان. به خدا سوگند پس از چند روز، پول ها و دارايي هايش غارت شد. سپس او را به اسيري گرفتند و اكنون هم كه مرده است، خدا رحمتش نكند. خدا از او انتقام گرفت و هميشه انتقام دوستانش را از دشمنايش مي گيرد. "12

(13)
از امام جواد(ع) جمعاً 250 حديث نقل شده و تعداد اصحابشان حدود يكصدوده نفر بوده است.



پي نوشت ها:
1. كافي، ج2، الاشاره والنص علي ابن جعفرالثاني(ع)، ح4، ص103
2. جلاءالعيون، ص961
3. سيره پيشوايان، ص961
4. كافي، ج2، الاشاره والنص علي ابن جعفرالثاني(ع)، ح11
5. همان، ح 12
6. زندگاني چهارده معصوم(ع)، آيت الله مظاهري، ص144
7. جلاءالعيون، ص3-962
8. آشنايي با زندگي چهارده معصوم(ع)، سيدمهدي شمس الدين، ص178
9. كافي، ج2، مولد ابي جعفر محمدبن علي الثاني(ع)، ح10
10. همان، حديث2
11. همان، حديث1، ص413
12. همان، حديث9، ص421
13. سيره پيشوايان، ص562


 

نوشته شده توسط مسلم در سه شنبه 1390/03/24 ساعت 4:6 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


مناظره خواندني امام جواد‌(ع) با يحيي‌‌بن اكثم

«يحيي‌‌بن اكثم» قاضي‌القضات بصره، خود را فاتح ميداني مي‌ديد كه در سوي ديگر آن نوجواني نشسته است كه هنوز محاسن به صورت ندارد. اما پاسخ‌هاي مستند و روشن‌گر امام جواد(ع) عيش فاتحانه يحيي را تلخ كرد.


شيخ طبرسي در كتاب الاحتجاج خود از امام جواد(ع)مناظرات متعددي نقل كرده كه به عنوان نمونه به يكي از آن‏ها كه مختصر و مربوط به مسائل اعتقادي است اشاره مي‏شود. با تذكر اين نكته كه امام با حفظ تقيه، اين مناظره را انجام داده است.
اين مناظره ميان امام جواد‌(ع) و «يحي‌بن اكثم» از علماي درباري بني‌العباس صورت گرفته است. از همين رو شايسته است پيش از نقل اين مناظره، نگاهي گذرا به زندگي اين عالم درباري داشته باشيم.

* مختصري درباره يحيي‌بن اكثم

يحيي يكي از دانشمندان نامي زمان مأمون خليفه عباسي بود كه شهرت علمي او در رشته‏هاي گوناگون علوم آن زمان، زبانزد خاص و عام بود، او در علم فقه تبحر فوق العاده‏اي داشت و با آنكه مأمون خود از نظر علمي وزنه بزرگي بود ولي چنان شيفته‏ مقام علمي يحيي بود كه اداره امور مملكت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام‏ قضاء را نيز به وي واگذار نمود. يحيي علاوه بر اينها ديوان محاسبات و رسيدگي به فقراء را نيز عهده‏دار بود.
خلاصه آنكه تمام كارهاي كشور زير نظر او بود و چنان در دربار مأمون تقرب‏ يافته بود كه گويي نزديك‌تر از او به مأمون كسي نبود. اما متاسفانه يحيي با آن مقام بزرگ علمي، از شخصيت معنوي برخوردار نبود. او علم را براي رسيدن به مقام و شهرت و به منظور فخرفروشي و برتري‏جويي فراگرفته‏ بود. هر دانشمندي به ديدار او مي‏رفت، از علوم گوناگون از وي سؤال مي‏كرد تا طرف‏ به عجز خود در مقابل وي اقرار كند.
يحيي 21 ساله بود كه به مقام قضاوت رسيد. بزرگان‏ «بصره‏» او را مورد استهزاء قرار دادند و خواستند او را آزمايش كنند، به اين منظور از وي پرسيدند: سن‏ قاضي چقدر بايد باشد؟ گفت به اندازه سن ‏«عتاب‌بن اسيد» كه پيغمبر(ص) بعد از فتح مكه او را به‏ اداره امور مكه منصوب كرد. يحيي در روزهاي اول قضاوت، شاهد نمي‏پذيرفت تا اينكه قضاوت مختل شد.
يحيي، حق فقرا را پايمال مي‏كرد تا اينكه فقرا جمع شدند و حق خودشان را مطالبه‏ كردند، در جواب گفت: آيا مأمون چيزي پيش من گذاشته كه شما مطالبه مي‏كنيد؟ او به حرف‏ آنها گوش نداد و دستور بازداشت آنان را صادر كرد.

* دلايل طراحي چنين مناظره‌اي از سوي عباسيان

بعد از آن كه مأمون ام‌الفضل ـ دختر خود ـ را به تزويج حضرت جواد‌(ع) در آورد، در نظر داشت مجلس جشني تشكيل دهد ولي انتشار اين خبر ميان بني العباس انفجاري به وجود آورد. بني عباس اجتماع كردند و با لحن اعتراض‏آميزي به‏ مأمون گفتند اين چه برنامه‏اي است؟! اكنون كه علي‌بن موسي از دنيا رفته و خلافت به عباسيان رسيده، باز مي‏خواهي‏ خلافت را به آل علي برگرداني؟! بدان كه ما نخواهيم گذاشت، آيا عداوت‌هاي چند ساله ما بين ما را فراموش كرده‏اي؟!
به همين دليل، بني‌العباس براي تحقير شيعيان، مناظره‌اي را ميان امام جواد‌(ع) و يحيي‌بن اكثم ترتيب داد تا به قول خودشان برتري علمي خود را بر شيعيان اثبات كنند ولي زهي خيال باطل! چرا كه «وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ».

* گزارشي از مناظره امام جواد با يحيي‌ين اكثم

يحيي بن اكثم با جماعت بسياري نزد آن حضرت و مأمون آمد و گفت: اي پسر رسول خدا! نظر شما درباره روايتي كه [در مدارك اهل سنت] نقل شده است كه «خداوند جبرئيل را فرستاد تا از پيامبر(ص) بخواهد كه از ابابكر سؤال كند: آيا او از خداوند راضي هست يا نه؟ با اين كه خداوند از او راضي مي‏باشد» چيست؟

امام جواد (ع) فرمود: من منكر فضيلت ابابكر نيستم، ولي بر ناقل اين سطور لازم است كه طبق دستور پيامبر (ص) عمل كند. پيامبر اكرم (ص) در حجة‌الوداع فرمود: «بعد از من جاعلان حديث فراوان مي‏شوند، لذا بايد احاديث را بر قرآن و احاديث عرضه كنيد؛ هر حديثي كه موافق قرآن و سنت من باشد به آن عمل كنيد و اگر مخالف آن دو بود، بدان عمل نشود.»
اين خبر موافق با قرآن نيست، زيرا خداوند مي‏فرمايد: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ وَنَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسَهُ وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ؛ ما انسان را آفريديم و وسوسه‏هاي نفس او را مي‏دانيم و ما از رگ قلبش به او نزديك تريم» آن گاه چگونه مي‏شود خداوند از رضايت و غضب ابابكر نسبت به خود بي خبر باشد، تا نياز به سؤال داشته باشد؟ اين عقلاً محال است.

يحيي گفت: روايت شده كه ابابكر و عمر در زمين مانند جبرئيل و ميكائيل در آسمان هستند؟

امام فرمود: در اين حديث هم بايد دقت كرد، چرا كه آن دو فرشته از فرشتگان مقرب بوده، لحظه‏اي از طاعت خدا جدا نشدند و هرگز خدا را معصيت نكردند، و حال آن كه آن دو مشرك بودند، بعد مسلمان شدند و اكثر عمر خود را در شرك به سر بردند. آن گاه چگونه مي‏توانند همسان جبرئيل و ميكائيل باشند؟

يحيي گفت: در روايات آمده كه آن دو (ابابكر و عمر)، پير مردان اهل بهشتند، در اين زمينه چه مي‏گويي؟

امام فرمود: اين نيز محال است! چون بهشتي‏ها همه جوانند و در آن جا پيرمردي وجود ندارد. اين روايت را بني‌اميه در مقابله با آن روايتي كه مي‏گويد: «حسن و حسين آقاي جوانان بهشتي‌اند» ساختند.

يحيي گفت: نقل شده كه عمربن خطاب چراغ اهل بهشت است.

امام فرمود: اين هم محال است، چرا كه در بهشت فرشتگان مقرّب، پيامبران، آدم و محمد (ص) حضور دارند. چگونه بهشت با نور آن‏ها روشن نشده كه نياز به نور عمر باشد؟

يحيي گفت: نقل شده كه پيامبر(ص) فرمود: اگر من مبعوث نمي‏شدم، «عمربن خطاب» به جاي من مبعوث مي‏شد.

حضرت فرمود: قرآن راست‌گوتر از اين حديث است، آن جا كه مي‏فرمايد: «وَاِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبيينَ ميثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ وَاِبْراهيمَ وَمُوسي وَعيسي ابْنِ مَرْيمَ وَاَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقا غَليظا»؛ و هنگامي كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي‌بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمي گرفتيم. آن گاه چگونه پيمان خداوند عوض مي‏شود؟ از اين گذشته، پيامبران به اندازه پلك‌زدني مشرك نشدند، چگونه كسي به رسالت مبعوث مي‏شود در حالي كه اكثر عمر خود را در شرك به سر برده است؟

يحيي گفت: در روايت آمده كه پيغمبر (ص) فرمود: اگر عذاب نازل شود، جز عمَر كسي از آن رهايي نمي‏يابد.

حضرت فرمود: اين هم محال است، چرا كه خداوند مي‏فرمايد: «وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»؛ خداوند تا تو (پيامبر) در ميان آن‏ها باشي، آن‏ها را عذاب نخواهد كرد و مادامي كه به درگاه خدا توبه و استغفار كنند، [باز هم] آن‏ها را عذاب نخواهد كرد.
مي‏بينيد كه براي نزول عذاب دو مانع ذكر شده است و لا غير: وجود مبارك پيامبر (ص) بين مردم و توبه و استغفار مردم.

* پيامدهاي پيروزي امام جواد(ع) بر يحيي‌بن اكثم در مناظره

انجام چنين مناظره‏اي و پيروزي امام جواد عليه‏السلام چند پيامد مثبت داشت.
نخست اين كه؛ با توجه به اينكه امام جواد (ع) در خردسالي به امامت رسيد، عباسيان فكر مي‏كردند او از نظر علمي ناتوان است و از اين رو با ترتيب چنين مناظراتي سعي مي‏كردند شخصيت او را تحقير كنند. پيروزي امام در مناظره با پاسخ‏هاي قاطع و روشنگر، هر گونه شك و ترديد را درباره پيشوايي او و نيز اصل امامت از بين برد.
دوم اين كه؛ اين مناظره خط بطلاني بر بسياري از احاديث جعلي كشيد. احاديثي كه به دستور حاكمان غاصب و براي تثبيت حكومت غصبي آنان توسط عده‏اي انسان خود فروخته جعل شده است و موجب انحراف در امت اسلامي بود.


 

نوشته شده توسط مسلم در سه شنبه 1390/03/24 ساعت 3:59 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


رزمنده 6 ماهه اسلام تولدت مبارك

علي اصغر (ع) كودكي كه از پيشاني آن مسيحا نفس انجيل را مي‌توان خواند، كودكي از لعل لبش آيه‌هاي قرآن مي‌چكد، خنده‌اش غزل‌هاي بهاري آكنده از تمثيل و گريه‌اش لحن خوشي از ترتيل قرآن است، كودكي كه اشك آن را بايد به صافي آب فرات و وجودش را به آبگيري بي‌ثبات دانست كه فهميدن آن نياز به هيچ حكمتي ندارد.


10 رجب مصادف با ولادت حضرت علي اصغر (ع) است، در اين تاريخ خانه امام حسين (ع) نور باران مي‌شود و از پنجره كوچك آن، آسمان مدينه روشن مي‌شود.
براي حسين (ع) دسته گلي زيبا فرو فرستاده بودند كه اشك شوق آن حضرت بر صورت نوزاد مي‌نشيند و گلبرگ رخش را با شبنم صبحگاهي با طراوت‌تر مي‌سازد.
خدا به حسين (ع) پسري ديگر عطا فرمود كه نيازمند و غني بر نامش دخيل بسته‌اند و قنداقه زيبايش را قبله نيازهاي خود ساخته‌اند.
نامش را علي گذاشت همانند دو پسر ديگرش و عشقي بيكرانه از محبت پدر و مولاي خويش علي (ع) را به تصوير كشيد.

*علي اصغر به عنوان برگ مظلوميت در تاريخ كربلا مشهود است
حجت‌اسلام حبيب‌رضا ارزاني در گفت‌و‌گو با خبرنگار فارس در اين زمينه گفت: يكي از مسائلي كه هر واقعه تاريخي كربلا را ماندگار مي‌كند، مظلوميت ‌آن كودك است.
رئيس دفتر تبليغات اسلامي استان اصفهان با اشاره به مظلوميت‌هاي واقع شده در كربلا ادامه داد: داستان حضرت علي اصغر(ع) در كربلا يك نشانه از ايثار‌گري است كه همه آن را شنيده‌اند و بايد از آن درس بگيريم.
وي با بيان اينكه حضرت علي اصغر (ع) به خاطر سن كودكي نقشي در قيام كربلا نداشت اما از نظر روحي، رواني و عاطفي نقش به سزايي ايفا كرد، با شهادتش مردمي كه هنوز يك جو از شرافت و بزرگواري در نهادشان بود فهميدند كه دشمن بسيار قسي‌القلب، بي‌عاطفه و بي‌رحم بوده كه حتي به طفل شيرخواره نيز رحم نكرده است.
ارزاني حضرت علي اصغر(ع) را در همه مكاتب و اديان يك استثنا دانست و تصريح كرد: علي اصغر (ع) برگ مظلوميت در تاريخ كربلا است و به عنوان يك سند زنده در تاريخ امامت امام حسين (ع) باقي مانده است.

*علي‌اصغر (ع) و عبدالله دو كودك شهيد كربلا‌ هستند
از آنجايي كه در منابع دسته اول تا قرن چهارم و پنجم تفاوت‌هاي زيادي در نقل مطالب در مورد نام، سن، نام مادر، قاتل، طريقه شهادت و عكس‌العمل سيدالشهدا (ع) بعد از شهادت كودك متفاوت درج شده ‌است.
از طرفي در بعضي منابع مانند دلائل‌الامامة محمد ابن جرير طبري تعداد پسران سيدالشهدا (ع) را در كربلا چهار نفر ذكر كرده‌اند و علي‌اصغر (ع) را كه كودك بوده را غير از عبدالله دانسته و با تفاوتي كه در نام كودك در زيارات وارد شده از جمله در زيارت ناحيه مقدسه آمده است، شايد بتوان به ظن غالب عنوان كرد: علي‌اصغر (ع) غير از عبدالله شيرخوار است و اين دو كودك سيدالشهدا (ع) هر دو در كربلا به درجه رفيع شهادت نازل آمده‌اند.

*يك شبهه كه تير سه‌شعبه علي اصغر را به شهادت رساند
اينكه بعضي گفته‌اند طفل سيدالشهدا شش ماه داشته و يا با تير سه‌شعبه به شهادت رسيده امري غيرقابل قبول است، زيرا در منابع كهن چنين تعابيري اصلاً پيدا نمي‌شود و تنها در مورد شش ماه داشتن طفل در كتاب مَُحرَّف و منسوب به ابومخنفاين آمده و به تدريج در مآخذ معاصران راه يافته است.

*سخن آخر
اي علي اصغر (ع) ميلادت شادي را غريبانه كنار مي‌زند و اشك را در چشمان همه جاري مي‌سازد، آخر تو از زندگي فقط عطش و شهادت را دريافتي.
اي علي اصغر (ع) تو كوچكترين قرباني هستي، اما با همه كوچكيت حماسه‌اي بي‌هماورد را در رديف اول عشقبازان عاشورا آفريدي، سلام بر نام بلندت كه زمزمه مستان است.


 

نوشته شده توسط مسلم در سه شنبه 1390/03/24 ساعت 2:10 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


روايت «رضا اميرخاني» از 16 خرداد سال 68

سايه از سر همه كم شده بود
 
 
جمعيت بيشمار همچون سيل به سمت بهشت زهرا (س) در حركت بود. زن‌ها، مرد‌ها و بچه‌ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي‌رفتند؛ سايه بزرگتر از سر همه كم شده بود. اين بار كسي از دريا ماهي نگرفته بود. از ماهي، دريا را گرفته بودند.
 

 
امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌كرد. امام مثل هوا بود. همه آن را تجربه مي‌كردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن را در ريه‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ وقت لازم نبود راجع به آن فكر كنند. هوا ماندني است.

امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، دركي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌ها به جز آب چه مي‌دانند؟ تمام زندگي‌شان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني كه آرام‌تر از درياست، شروع مي‌كند به تكان خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت كه به نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌كوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. ستون مهره‌هايش را خم و راست مي‌كند. مثل فنر از جا مي‌پرد. با سر و دمش به زمين ضربه مي‌زند. به هوا بلند مي‌شود. با شكم روي زمين مي‌افتد و دوباره همين كار را تكرار مي‌كند.

اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد، در طي اين بالا و پايين پريدن‌ها مقداري از فلس‌هايش از پوست جدا مي‌شود و روي زمين مي‌ماند، البته بعضي ماهي‌گير‌ها اشتباه مي‌كنند و روي شكم ماهي سنگ مي‌گذارند تا بالا و پايين نپرد! علم مي‌گويد ماهي به خاطر دور شدن از آب، به دلايل طبيعي، مي‌ميرد. اما هر كس يك بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌كند كه ماهي از بي‌آبي به دليل طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به خاطر آب خودش را مي‌كشد! خشم، عجز، تنهايي، خفه‌قان ... اينها لغاتي علمي نيستند.

همه همين طور بودند. اگرچه در گفت‌وگوها اسمي از امام برده نمي‌شد، اگرچه در بسياري جاها فقط تصوير كاغذي‌اش حضور داشت، اگرچه خيلي از جاها فقط پاي جمله‌اي اسمش را نوشته بودند، اما همه جا حضور داشت. خيلي چيزها بدون اسمش هيچ معني‌اي نداشت. جبهه، خط مقدم، بسيجي و حتي چيز‌هاي بزرگتر مثل انقلاب.

امام براي آنهايي كه دوستش داشتند، يك حضور دائمي نامحسوس بود. وقتي امام مي‌گفت «من بازوي شما را مي‌بوسم.»
گرمايي از بازوي چپ تا قلب هزاران هزار بسيجي جريان پيدا مي‌كرد. اين گرما وجود داشت. انگار كه امام بازوي تك تك آنها را بوسيده باشد. حال آنكه بسياري از آنها هيچ وقت امام را نديده بودند. بسيجي بدون امام معني نداشت.
وقتي وجود آدم تا اين درجه به وجود ديگري وابسته باشد، هيچ وقت در مورد وجود ديگري فكر نمي‌كند. كسي باور نمي‌كرد امام بميرد. به فكر كسي هم نمي‌آمد كه امام مي‌ميرد. مرگ امام در مخيله هيچ كس نمي‌گنجيد و از اين رو بود كه پس از اعلام خبر مرگ، همه گيج بودند.

در هنگام پذيرش قطعنامه كه اپوزيسيون‌ها از به هدر رفتن نيروي نهفته جوانان مي‌گفتند، هنگامي كه بسيجي‌ها بدون‌ دليل واضحي ناراحت بودند، وقتي كه مردم، همه گيج بودند، طبقه بورژوا مشغول پرتنش‌ترين معاملات اقتصادي بودند. پشت آنها را مرگ صدها هزار نفر هم نمي‌لرزاند! اما حالا مرگ يك نفر زاويه ديد آنها را عوض كرده بود. همه گيج بودند. وقتي خبر مرگ امام را مي‌شنيدند، باور نمي‌كردند.

خيلي‌ها سعي مي‌كردند خود را ناراحت نشان ندهند. چرا كه نظام سياسي اجتماعي فقط يك زمينه است براي فعاليت اقتصادي، اين زمينه هرچه باشد، تفاوتي ندارد، اگر زياد رنگ عوض كند، فعاليت‌هاي اقتصادي متنوع‌تر مي‌شود. اگر ثابت باشد، سود را بايد در كارهاي بلند‌مدت اقتصادي جست‌وجو كرد.

همه مي‌دانستند با مرگ امام اين زمينه تكان نمي‌خورد اما چيزي فراي زمينه عوض شده بود. زمين تكان مي‌خورد. اين تكان حتي اين طبقه را هم گيج كرده بود. همه گرفته و ناراحت بودند. حتي آنهايي كه با امام هيچ رابطه‌اي نداشتند. اندوهي غريب در چهره مردم ريشه دوانده بود كه به يقين از ترس براي آينده نبود. ايراني‌ها هيچ وقت آينده‌نگر نبوده‌اند. وقتي پدر يك خانواده مي‌ميرد، اندوه بر همه مستولي مي‌شود. فرق پدر با بقيه شايد در بزرگتر بودن است. اين اندوه براي همه يكسان است. پسر چه عاشق پدر باشد و چه نباشد، اندوهگين مي‌شود. پسر حتي اگر كينه پدر را به دل داشته باشد، در مرگ پدر افسرده مي‌شود. بزرگتر چيزي مثل سايه است. بي‌سبب نيست كه به مثل مي‌گويند «خدا سايه بزرگتر را از سر كسي كم نكند.»

سايه از سر همه كم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزيسيون، انتلكتوئل، معدن‌چي، بسيجي، چپي، راستي، هيچ كدام فرق نمي‌كردند. سايه بزرگتر از سر همه كم شده بود. اين بار كسي از دريا ماهي نگرفته بود. از ماهي، دريا را گرفته بودند.
ماهي‌ها حلال گوشت و حرام‌ گوشت، همه به نحو تأثربرانگيزي بالا و پايين مي‌پريدند. ستون فقرات‌شان را خم مي‌كردند. مثل كمان. بعد عين تير كه از چله رها مي‌شود، با سر و دم‌شان به زمين ضربه مي‌زدند و به هوا پرتاب مي‌شدند. دوباره با شكم به زمين مي‌خوردند و اين كار مرتب تكرار مي‌شد!!!

امام رفت. سيل انسان‌ها به سمت بهشت زهرا (س) در حركت بودند. جمعيت از در و ديوار مي‌جوشيد. آنقدر تعداد آدم‌ها زياد بود كه از هر طيف و گروهي مي‌شد نمونه‌اي پيدا كرد. زن‌ها، مرد‌ها و بچه‌ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي‌رفتند؛ هر كس با هر وسيله‌اي كه داشت، در وانت‌ها و كاميون‌ها آنقدر آدم سوار شده بود كه از آنها فقط يك حجم انساني در حال حركت پيدا بود. از اندازه اين حجم انساني معلوم مي‌شد كه وسيله نقليه، اتومبيل سواري است يا وانت است و يا كاميونت.

البته اين حجم انساني با همان سرعتي جلو مي‌رفت كه ساير آدم‌ها پياده مي‌رفتند. قيافه‌ها متنوع بودند. از هر قماش و دسته‌اي. زني با چادري مشكي كه لكه‌هاي قوه‌اي خاك روي چادرش مشخص بود. جواني كه هنوز مو به صورت نداشت. با پيراهني مشكي و شالي سبز. پيرمردي كه به يك دستش عصا بود و با دست ديگرش به سختي عكس اما مرا بالا گرفته بود. كودكي كوچك كه انگار پدر و مادرش را گم كرده بود. بي‌خيال و بدون توجه به جمعيت، و جمعيت هم بي توجه نسبت به او. كودك مي‌خنديد و در عرض جمعيت راه مي‌رفت. سه چهار جوان با لباس سربازي. سرباز اولي به سرباز دومي چيزي گفت و خنديد. دومي جوابش را نداد. خيره نگاه مي‌كرد.

مردي روي ويل‌چير نشسته بود. احتمالا از جانبازان جنگ بود. ضجه مي‌زد. انگار نه انگار كه اين همه آدم او را نگاه مي‌كنند. انگار نه انگار ه سرباز دومي هم او را نگاه مي‌كند. پيرزني چادر نمازش را به كمرش گره زده بود. به تركي بلند بلند چيزي را فرياد مي‌زد و مي‌رفت. لحنش به دعوا مي‌زد. مردي بلند‌قامت و موقر، حدوداً پنجاه ساله، كت و شلوار سياه، پيراهن تميز سفيد، كروات سياه، دست در دست زنش كه مانتوي سياه پوشيده بود؛ زنش عينك آفتابي زده بود. مانتوي سياه زن، گلي شده بود.

چند مرد نزديك به سي سال، پيرمردي هم با آنها بود. از بقيه تندتر راه مي‌رفتند. دست هم را گرفته بودند و مي‌دويدند. انگار تلوتلو مي‌خوردند. دوتاشان لباس فرم سياه پوشيده بودند. همه‌شان دور گردن چفيه انداخته بودند. مردي جوان با هم سر و كودكش. كودك مي‌خنديد و منتظر نگاه محبت‌آميز پدر و مادر بود. اما پدر و مادر حتي براي خنده كودك هم مي‌گريستند. موتور‌سواران خيلي سريع از بين مردم مي‌گذشتند. بي‌توجه به شلوغي و احتمال برخورد با آدم‌ها. دو تركه يا سه تركه. اگر كسي يك نفري سوار موتور بود، اولين نفري كه او را مي‌ديد به سرعت پشت موتور مي‌پريد. صاحب موتور اعتراضي نمي‌كرد. هيچ كس احساس مالكيت نسبت به چيزي نداشت. راه براي اتومبيل‌ها بسته شده بود. مردمي كه اتومبيلش جلو صف اتومبيل‌ها بود، از ماشين پياده شد. صورت گوشت‌آلودي داشت. سر كچلش سرخ شده بود. عرق كرده بود. با آن سبيل‌هاي پرش، قيافه‌اش به كاسب‌ها مي‌خورد.

از ماشين پياده شد. بدون توجه به بوق ماشين‌هاي پشتي، شروع كرد به دويدن ميان جمعيت، انگار مي‌خواست قبل از همه به بهشت زهرا برسد. هراسان بود. چند نفر ماشينش را به طرف كنار خيابان هل دادند. كسي پشت فرمان ننشسته بود. ماشين در جوي آب كنار خيابان افتاد و متوقف شد. هلي‌كوپتر‌ها آنقدر زياد شده بودند كه پروازشان مثل پرواز دسته‌هاي كلاغ، براي مردم عادي بود. گاهي در ارتفاع پايين پرواز مي‌كردند. به نظر مي‌آمد كه به درخت‌هاي اطراف خيابان گير مي‌كنند. يكي در اين ميانه بستني مي‌فروخت. مردم براي بچه‌هايشان بستني مي‌خريدند. بچه‌ها خيلي كيف مي‌كردند. در اين گرما بستني مي‌چسبيد. بچه‌هايي كه به سن عقل رسيده بودند، بستني را مي‌خوردند اما رضايت‌شان را مخفي مي‌كردند. خانه‌هايي كه اطراف خيابان بودند، درهاي‌شان باز بود. از بيشتر خانه‌ها شلنگ‌هاي آب را بيرون آورده بودند. كودكان و گاهي هم بزرگتر‌ها، آب را به سمت بالا مي‌پاشيدند. آب مثل قطرات ريز باران روي سر مردم فرود مي‌آمد. هوا گرم بود. انگار از هرم گرمايي بود كه از نفس جمعيت بيرون مي‌زد.

بوي گلاب و دود و خاك با هم مخلوط شده بود. سر و صدا زياد بود. اما كسي به آن توجهي نداشت. گاه‌گاهي برخلاف مسير جمعيت، آمبولانسي با چراغ‌هاي روشن مي‌آمد. حتي صداي گوش‌خراش آژيرش، مردم را از جلو راهش دور نمي‌كرد. انگار جلوتر كه شلوغ‌تر مي‌شد، بعضي غش مي‌كردند يا زير دست و پا مي‌ماندند. روي موتور آمبولانس يكي با روپوش سفيد هلال احمر نشسته بود.
_ داداش برو كنار! برو كنار! مريض داريم، آقا برو كنار!

تا سپر آمبولانس ضربه‌اي آرام به مردم نمي‌زد، كسي از سر راهش كنار نمي‌رفت. راننده آمبولانس چيزي نمي‌ديد. مردي جوان با روپوش هلال احمر روي موتور نشسته بود و جلو چشمانش را گرفته بود؛ البته اگر چيزي هم مي‌ديد، فرق زيادي نمي‌كرد. آمبولانس فشار مي‌آورد. جنگ تكنولوژي با آدم‌ها. آدم‌ها موفق‌تر بودند. اگر لطف نمي‌كردند و كنار نمي‌رفتند، زور آمبولانس به آنها نمي‌رسيد.

يك هواپيماي سم‌پاشي در مخزنش آب ريخته بود و روي خيابان‌هاي پهن منتهي به بهشت زهرا آب مي‌پاشيد. اين يكي را خيلي‌ها با دست نشان مي‌دادند. قيافه‌ها غريب بود. نوعي بهت در چهره‌ها بود كه جلو نمايش اندوه را گرفته بود. با خودشان حرف مي‌زدند. بعضي‌ها هم ساكت مي‌دويدند. خيلي‌ها انگار جلو با كسي قرار داشته باشند، مي‌دويدند. وقتي تنه‌شان به تنه جلويي مي‌خورد، جلويي به آنها راه مي‌داد. مي‌دانستند بعضي عجله بيشتري دارند. جواني به سرش گل زده بود. رنگ قهوه‌اي روشن روي موهاي سياه. بعضي‌ها پرچم و كتل‌هاي محرم را به دست گرفته بودند. سياه و سبز و قرمز. سر و صداها زياد بود. يكي از پشت بلند‌گوي ماشين دولتي شعار مي‌داد. كسي حال نداشت جواب بدهد. شعار عينيت يافته بود. هيچ كس به حرف ديگري گوش نمي‌داد.

_ ايران در به در شده، بسيجي بي‌پدر شده.
_ امام رفت.
_ آقا حالا چي مي‌شود؟ كسي مي‌آيد رو كار؟ نظام چي مي‌شود؟
_ خدا بزرگ است. اين انقلاب نمي‌خورد زمين.
_ خدا خودش نگه دارد.
_ هيچ كس نمي‌تواند جاي امام را بگيرد.
_ ما هر چه داشتيم، از امام داشتيم.
_ عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت‌شكن پيش خداست امروز،
مهدي صاحب‌زمان صاحب عزاست امروز.
_ آقا كوچولو، بابا مامانت كجا هستند؟ برو دستشان را بگير.
_ بابام شهيد شده آقا! من خودم بزرگم.
_ خميني من سه تا پسر داده بودم برايت. حالا كجا رفتي؟ خميني من را هم با خودت ببر.
_ بي‌پدر شديم. من بابام پانزده خردادي بود. الان 68 آن موقع 42 بوده. 25 سال. من هم 25 سالم است. من بابام را نديده بودم. مردم! تو اين مدت من به همه مي‌گفتم، من بابا دارم. حالا باباي من هم مرده، دوباره مرده!
_ آي آقا موا...
حرفش را خورد. پاي مصنوعي جانبازي جدا شده بود. جواني كمك كرد تا از ميان جمعيت پار را بردارد.
_ آقا اين اطراف، دور همين بهشت زهرا كه آقا را خاك مي‌كنند، الان آدم بيايد زمين بخرد. بعداً كافه بزند و رستوران و چه مي‌دانم... بازار، اينجا زيارتي مي‌شود عزيز دلم. اين جا گنبد و بارگاه درست مي‌كنند. حالا ببين. همين زمين‌هاي شخم خورده، حالا مي‌شود خدا تومن. كسي كه در كنارش بود حتي سري هم تكان نداد.
_ يك دقيقه بايست، بگذار من اين را بكشم كنار. د بابا صبر كن. مذهب داشته باش. غش كرده. بايست!
_ اي امام. من نمي‌گذارم خاكت كنند. امام نمرده. امام نمي‌ميرد بي‌ناموس‌ها! از دهان جوان غش كرده كف مي‌ريخت.
_ يا ايتها‌النفس المطمئنه. ارجعي الي ربك راضيه مرضيه ...
لند كروز سپاه كه از بلندگويش صداي قرآن مي‌آمد، به سختي عبور كرد.
_ خودت گذاشتي رفتي، نگفتي چه به سر ما مي‌آيد؟
_ نترس برادر، هستند. اين انقلاب مال اسلام است. خود خدا نگهش مي‌دارد. مگر مي‌شود خون اين همه شهيد از بين برود؟
_ خدا خودش نگه دارد.
_ بي‌بي‌سي امروز صبح گفت تو ايران جنگ قدرت است. تو جماران جنگ است الان.
_ بي‌بي‌سي غلط كرد با تو! كدام جنگ؟ قدرت چيست ديگر؟ اين همه آدم اين جاست. جنگ اگر بشود، به اسم علي قسم، جرشان مي‌دهم. اصلاً كي با كي جنگ مي‌كند؟
_ نه بابا، جنگ كه نه. از قبل فكرها شده بوده. ببين اصلاً انگاري‌ جاي دفن هم مشخص شده بود. الان رهبر تعيين كردند. آقاي خامنه‌اي مثل شير ايستاده.
_ حالا مي‌بينيم!
_ بايست ببين.
_ حالا اما مرا چه جوري مي‌آورند؟
_ يك ماشين‌هايي بود تو مصلا، كاميون مانند. با آن مي‌آورند جنازه را.
_ از كجا رد مي‌شود؟ دو تا راه كه بيشتر نيست، هر دو تاش ...
_ نه آقا با هلي‌كوپتر مي‌آورند.
_ پس تشييع چي مي‌شود؟ بالاخره سنت است، مستحب است.
_ پس اين همه آدم آمدند تشييع عمه من؟ ثوابش مي‌‌رسد به آقا.
_ اصلاً نمي‌شود تشييع كرد.

سه‌شنبه 16 خرداد 68 بود. هوا گرم بود. از بالا، فقط ساختمان‌ها معلوم بودند، درخت‌ها و تيرهاي برق، بقيه زمين همه جا سياه بود. جاده‌هايي كه به بهشت زهرا منتهي مي‌شد، مثل يك نوار سياه مشخص بودند. قرار بود او را در بهشت زهرا دفن كنند. زميني را در شرق بهشت زهرا براي دفن امام آماده كرده بودند.
زمين خاكي بود. هنوز هيچ تأسيساتي در زمين مستقر نشده بود. ضلع غربي زمين به بهشت زهرا مي‌خورد. ضلع شمالي‌اش هم ابتداي اتوبان تهران قم بود.

زمين وسيع بود و خاكي. اينكه يك شبه اين زمين را به نوعي محصور كنند و دورش ديواري درست كنند، كار ساده‌اي نبود. دورتادور محلي را كه قرار بود امام دفن شود، با كانتينر و اتاقك‌هاي پيش‌ساخته محصور كرده بودند. چهار جرثقيل بزرگ از شب تا صبح كانتينرها را دور هم قرار مي‌داده‌اند. منطقه‌اي به اندازه يك هكتار را محصور كرده بودند. تنها راه ورودي، فاصله‌اي بود بين دو كانتينر، تقريبا به طول يك كانتينر. حدود ده دوازده متر. كانتينرها را دو تا دو تا روي هم گذشته بودند تا جمعيت نتوانند روي كانتينر بيايند. در حقيقت با كانتينر‌ها ديواري دو طبقه ساخته بودند. كانتينرها بدون درز به هم چسبيده بودند.

كانتينر‌ البته هيچ جاي دستي براي بالا رفتن ندارد. ولي روي كانتينر‌ها مملو از جمعيت بود. سقف چند تا از كانتينرها بريده بود. سقف كانتينر تحمل بار ندارد. هرچقدر كف كانتينر را محكم مي‌سازند، سقفش را سبك‌تر مي‌گيرند. تراكم زياد انسان‌ها روي ديوار اين منطقه محصور شده، روي سقف كانتينرها، سقف را كه از جنس ورق آهن بود، مثل كاغذ پاره كرده بود. آدم‌ها مثل اشيايي بي‌جان به داخل كانتينر ريخته بودند. داخل منطقه محصور شده كه احتمالا قرار بود خلوت باشد، تا مراسم تدفين در آرامش انجام شود، از جمعيت پر بود.

ماموراني كه براي حفظ نظم و جلوگيري از هجوم جمعيت، زنجيري انساني تشكيل داده بودند، خودشان از همه زودتر اين زنجير را پاره كردند. همان دوازده متر راه ورودي كافي بود تا سيل جمعيت به داخل منطقه محصور شده بيايند. سيل جمعيت به عرض شايد صدها متر مي‌خواستند از اين ده متر به داخل منطقه محصور شده راه پيدا كنند. همه به دليل نامعلوم مي‌خواستند به داخل اين منطقه بيايند.

حسي غريب در مردم، آنها را مجبور مي‌‌كرد كه از دفن امام جلوگيري كنند. هلي‌كوپتر حامل تابوت روي سر جمعيت آنقدر پايين مي‌آمد كه به نظر مي‌رسيد ملخ دمش با سر و دست مردم برخورد مي‌كند. هلي‌كوپتر سعي مي‌كرد جمعيت را بترساند و فراري دهد. اما جمعيتي كه سال‌ها با جنگ و موشك و هواپيما مثل يك واقعه طبيعي برخورد كرده بود، از يك هلي‌كوپتر نمي‌ترسيد. جمعيت مانع فرود هلي‌كوپتر مي‌شدند.

هلي‌كوپتر شايد تا يك متري به زمين نزديك مي‌شد. مردم خم مي‌شدند. روي زمين دراز مي‌كشيدند. اما اجازه نمي‌دادند تا هلي‌كوپتر روي زمين بنشيند. اين صحنه چندين بار تكرار شد. شايد هيچ كس دليل عقلاني براي اين ممانعت نداشت! اما همه كارها عقلاني نيستند. اعداد وقتي از مقادير محسوسي بيشتر مي‌شوند، ديگر هيچ مفهومي را منتقل نمي‌كنند. صدها هزار نفر آدم با يك ميليون با ده ميليون خيلي تفاوت ندارند. هيچ كس اندازه دريا را بر حسب تعداد قطره‌ها نمي‌گويد. دريايي از آدم. اگرچه دريا را از ماهي‌ها گرفته بودند. ماهي‌ها خود دريا شده بودند. دريا موجي غريب داشت. بلند و توفنده. آدم‌ها را به ديواره كانتينر‌ها مي‌زد. بعضي روي زمين مي‌افتادند. آدم‌هاي ديگر بلافاصله روي شان را پر مي‌كردند.

نزديك بهشت زهرا خاك‌ها مثل خاك‌هاي جنوب مي‌شوند. خاك‌هاي بهشت زهرا مثل خاك‌هاي جنوب‌اند. اين شايد به خاطر به خاك سپردن بعضي آدم‌ها در بهشت زهرا باشد. آدم‌هايي كه گوشت و پوست و استخوان‌شان از خاك‌هاي جنوب ساخته شده است! بوي خاك‌هاي جنوب را همه حس مي‌كردند. خاصه آنهايي كه لباس‌هاي خاكي و سبز تنشان بود. خاصه آنهايي كه با ويلچير آمده بودند. آدم‌ها آنقدر به هم فشرده شده بودند كه جايي براي عبور ويلچير نبود.

سر و صداي ملخ هلي‌كوپتري كه در ارتفاع پايين پرواز مي‌كرد، همه را به خود آورد. نگاه‌ها به سمت هلي‌كوپتر كه از دور مي‌آمد جلب شد. جنازه امام! جنازه را با هلي‌كوپتر مي‌آورند. هلي‌كوپتر آنقدر نزديك زمين بود كه گردبادي از خاك را به هوا بلند كرد. انگار طوفاني از خاك‌هاي جنوب همه جا را تيره و تار كرده بود. هلي‌كوپتر به داخل محدوده محصور شده رفت. ديگر فقط صدايش به گوش مي‌رسيد. طوفان خاك‌هاي جنوب وقتي فروكش مي‌كند، اثري از جنوبي‌ها باقي نمي‌ماند. جمعيت در حركتي بي‌امان به سمت ديواره حركت كرد.

مي‌دويد، هروله مي‌كرد. اگرچه قدمي هم جلو نمي‌رفت! جمعيت در يك حركت پيوسته مثل يك سنگ يكپارچه جلو مي‌رفت. حركت آدم‌ها به طرزي ناخودآگاه به سمت راه ورودي منطقه محصور جهت گرفته بود. هلي‌كوپتر تا روي سر جمعيت پايين آمده بود. ميلي غريب همه را به داخل محدوده محصور مي‌كشاند. ديگر حتي قدمي هم جلو نمي‌رفتند. فقط فشار جمعيت بيشتر مي‌شد دست‌هاي نفر پشت سري به روي شانه‌هاي جلويي بود. شانه جلويي را فشار مي‌داد، همان طور كه صف عقبي شانه‌هاي او را فشار مي‌داد.

انگار همه يك بدن داشتند. عرق بدن‌ها با هم آميخته بود. اشك و عرق، گلاب و آبي كه توسط شلنگ‌هاي آتش نشاني پاشيده مي‌شد، لباس‌ها را سنگين كرده بود، انگار همه لباس‌هاي چرمي پوشيده بودند. جواني به نام "ارميا " به دو دست براي خود راه باز مي‌كرد. از بين دو نفر جلويي، صف به صف جلو مي‌رفت. هر صف را كه مي‌شكست، فشار چند برابر مي‌شد. دو دستش را روي شانه هاي دو نفر جلويي گذاشت. با يك خيز خودش را بلند كرد. نقطه‌اي اتكايي روي زمين نداشت. پايش در بين پاهاي دو نفر عقبي از مچ‌ گير كرده بود. به پايش فشار مي‌آورد اما بي‌فايده بود. براي پاهاي دو نفر عقبي آنقدر جا نبود كه بتوانند با تكاني پايش را خلاص كنند.

هلي‌كوپتر بالا رفت. جمعيت مي‌خواست جاي خالي محل فرود آن را پر كند. دو نفر جلويي مثل بقيه آدم‌ها دويدند. دست ارميا از روي شانه‌هاي آنها رها شد. با صورت روي زمين افتاد. پايش هنوز در بين پاهاي عقبي قفل شده بود. جمعيت به سمت جلو هجوم مي‌آورد. آرام اما با فشار زياد، بعضي‌ها احساس مي‌كردند زمين زير پاي‌شان مثل بدن آدمي‌زاد نرم شده است. اما هيچ كدام فرصت فكر كردن نداشت.

ارميا، دمر روي زمين افتاده بود. تلاش مي‌كرد كه بلند شود. تا نيمه بلند شد. دو دستش را ستون كرد. جمعيت به چپ و راست حركت مي‌كرد. پاهاي تنومندي از چپ به صورت ارميا فشار آورد. دست راست ارميا تحمل نكرد. دردي از ناحيه آرنج. دستش تا شد. غلت زد. طاق باز روي زمين افتاده بود. يكي روي استخوان پايش ايستاده بود. پاي ديگر با پوتين پايش را حول مچ چرخاند. براي اينكه مچ پايش در نرود همراه با مچ پايش چرخيد. پايي ديگر روي پهلويش رفت. دنده‌اش با صدايي مثل چوب خشك شكست.

استخوان‌هايش مثل نان خشك وقتي خرد مي‌شدند، صدا مي‌كردند. ديگر احساس درد نداشت. انگار مشت و مالش مي‌دادند تا خستگي‌اش در برود. نيمرخ صورتش روي خاك فشار مي‌آورد. انگار كفشش زمستاني بود. تخته‌اش صاف نبود. پاشنه كوچكي داشت. صورت ارميا را روي خاك مي‌فشرد. خاك‌هاي جنوب تصوير كنده‌كاري شده همه جنوبي‌ها هستند!
احساس درد نداشت. به نظر نمي‌آمد ماهي وقت‌ جان دادن درد بكشد ماهي وقت جان دادن خودكشي مي‌كند.

_ «لاتقلوا بايديكم الي التهلكه» تهلكه بيرون است، مهلكه بيرون است. بيرون آدم هلاك مي‌شود. من داشتم آن جا مي‌مردم... زنده زنده. تازه ما كه با دست خودمان، خودمان را نينداختيم. مگر نديدي؟ فكرش را هم نمي‌كردم. زير پاي عاشقانش... لگد‌مال هم عجب لغتي است! دستت درد نكند خدا. چقدر ديگر بايد مي‌ماندم؟ اين جوري خيلي بهتر است. نمي‌شد شهيد شد. ولي اين جوري بد نيست. خيلي خوب است. داشتم زنده زنده مي‌مردم.

وقتي آب نيست، ماهي حتي اگر روي خاك‌هاي جنوب هم باشد، مي‌ميرد. بعضي ماهي‌گير‌ها روي بدن ماهي سنگ مي‌گذارند. ماهي زير سنگ كمتر تكان مي‌خورد. در جمعيت بودند آدم‌هايي كه احساس مي‌كردند زمين نرم زير پايشان، آرام شده است. هلي‌كوپتر حامل جنازه امام به زمين نشست.
_ اشهد ان لا‌اله الا انت.

منبع: «ارميا» نوشته رضا اميرخاني


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1390/03/16 ساعت 12:57 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


درس «كرامت » از زبان امام باقر (ع)

امام پنجم (ع) در سنه 57 هجري به دنيا آمد ودرسال 114 هم رحلت كرد ؛ 57 سال عمر داشت . نه تنها از مهد امام سجاد به دنيا آمد ، در دامن مادري هم زندگي مي كرد كه از اولياي خدا بود . از امام ششم (ع) رسيده كه وقتي اسم جدّه اش ، مادر امام باقر به ميان آمد ، فرمود : لم يدرك ف ي آل الحسن م ثلها (1) ! در بني الحسن زني به عظمت جدّه ام نبود .
امام باقر (ع) فرمود : ما صداي ريزش يك ديواري را شنيديم كه در حال انهدام بود : فقالت ب يد ه لا و حقّ المصطفي (2) مادرم با دست اشاره كرد وگفت بحقّ پيغمبر حقّ ريزش نداري . اين ديوار در حال انهدام معوجّاً و معلّقاً در فضا ايستاد تا مادرم به سلامت عبور كرد ، بعد ديوار ريزش كرد . اين مقام زن است در اسلام ! بعد پدرم صد دينار صدقه داد. از آن زن اين مرد به بار مي آيد !!
ضرورت برخورد كريمانه با ديگران
امام باقر (ع) به شاگردانش روح مجد و عظمت مي دهد . بخش مهم تعليمات اسلامي، روح » كرامت » است . به تعبير سيّدنا الاستاد علامه طباطبائي (رض) مي فرمود : كرامت ،يك واژه عربي است كه معادل فارسي ندارد ! ( كريم ) غير از عظيم است ، غير از كبير است ، غير از محترم است ! ما اگر خواستيم كرامت را معنا كنيم ، ناچاريم چند كلمه فارسي را مركّب كنيم و از مركب،كار بسيط ساخته نيست ! كرامت باري دارد كه لغت عرب آن بار را مي كشد ! امام پنجم درس كرامت داد . فرمود : اگر ظاهرت خوب است ، باطنت را هم مثل ظاهرت بكن :من كان ظاه ره ارجح م ن باط ن ه خفّ م يزانه(3)، چون كسي كه ظاهرش بهتر از باطن بود ، اين در قيامت ،ترازويش سبك است !
بعد فرمود : فن استطعت ان لا تعام ل احداً لا و لك الفضل عليه م فافعل(4). در معامله ها ، در گفتگوها ، در نوشتن ها كسي اشكالي به شما كرد ، شما طوري اشكال را جواب بدهيد كه لك الفضل . نه لك الفضل يعني ثابت كني من با سواد ترم ، نه ! ثابت كني كريم تري. اگراشكالي كرد ، كريمانه حل كني . درتعاملات مالي و غير مالي كاري كني كه دستت بگير نباشد ، دست بخشنده داشته باشي ! مي خواهي مقالتي را رد كني ، كريمانه رد كن ؛ چيزي را از كسي گرفتي ، افضل ازآن را بده ؛ دست بگير نداشته باش ! در هر شرائطي با هر كسي معامله مي كني ؛ گاه معامله علمي ، گاه معامله اخلاقي ، گاه معامله مالي ؛ بكوش كه و لك الفضل !
بعد فرمود : لو عل م السّائ ل ما ف ي المسأله ما سأل احد احداً و لو يعلم المسئول ما ف ي المنع ما منع احد احداً (5). اگر كسي بداند سئوال چقدر بد است ، هيچ كسي از غير خدا سئوال نمي كند ! و اگر كسي بداند منع كردن وخودداري كردن چقدر بد است ، هيچ كسي هيچ سائلي را رد نمي كند ! امام باقر درس كرم مي دهد. شرح مبسوطش را در جوامع روائي ما در مناظراتشان آورده اند.
لزوم عنايت گنهكاران به حضور و تعقيب خداي سبحان
وجود مبارك امام باقربه ما هشدار داد ، فرمود : كسي كه خداي ناكرده دستش به گناه دراز مي شود: كأنّك لست ب ع ين الله و كأنّ الله ليس لك ب الم رصاد (6). كسي كه خلاف مي كند ، گويا در محضر خدا نيست ؛ گويا خدا او را نمي بيند ! اينچنين خيال مي كند و گويا خدا در كمين او نيست !اگر انسان خلافي مي كند در حضور ذات أقدس له است و اگر خدا در كمين است: نّ ربّك لب الم رصاد (7)، ممكن است همان لحظه آدم را بگيرد ؛ لذا انسان بايد تقوا را كه بهترين توشه آخرت است حفظ بكند.
زندگي 3 روزه انسان در بيان نوراني امام باقر (ع)
وجود مبارك امام باقر (ع) فرصتي به دستش آمد تا زمينه احياي علوم اهل بيت را فراهم بكند و تتمّه اش به عهده فرزند برومندش امام صادق (ع) بود كه اينها مكتب جعفري را احياء كرده اند .
امام باقر به انسانها فرمود : يابن الايّام الثّلاثه . اي انسان ! تو بيش از 3 روز نداشتي و نداري ، مواظب اين 3 روز باش ! روزي كه ول د ف يه ، و روزي كه ينز ل ف يه لي القبر ، و روزي كه يخرج ف يه م ن القبر . انسان 3 مقطع حساس دارد ، روزي كه به دنيا آمده ، روزي كه وارد برزخ مي شود ، روزي كه از برزخ بر مي خيزد ! در كلمات امام هشتم (ع) هست كه : مهم ترين ادوار تاريخ بشر همين 3 روز است و اين 3 روز را ذات أقدس له بر عيسي و يحيي (عليهما السّلام) درود فرستاد ! سلام عليه يوم ول د و يوم يموت و يوم يبعث حيّاً (8). يعني فرزند، سالم به دنيا بيايد ، حلال به دنيا بيايد ، حلال زندگي كند و بميرد و حلال سر از قبر بر دارد . آنكه پاك زاد و پاك مرد ، پاك هم سر از قبر بر مي دارد . وجود مبارك امام باقر طبق اين نقل فرمود :اي انسان ! مواظب اين 3 روز باش !! اگر روز اوّل در اختيار تو نبود ، لا أقل روز دوّم و سوّم را مواظب باش !
فرازهائي از بيانات حضرت آيت الله جوادي آملي (مدظلّه العالي)
در خطبه دوّم نماز جمعه قم بتاريخ:
15 / 3 /1371 ـ 7/ 3 / 1372 ـ12 / 12 / 1379
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) بحار الأنوار / 46 / 215
(2) ر . ك: بحار الأنوار / 46 / 215
(3) من لا يحضره الفقيه / 4 / 404
(4) بحار الأنوار / 75 / 173 ـ وصايا الباقر (ع)
(5) همان، صفحه 180 ـ با تلخيص
(6) تحف العقول / 291 ـ ( موع ظه )
(7) فجر / 14
(8) مريم / 15
خوان حكمت روزهاي دوشنبه منتشر مي شود.


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1390/03/09 ساعت 3:30 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


تصاوير منتشرنشده از ديدار فاتحان "بازي‌دراز " با امام خميني

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد غلامعلي پيچك ديده مي شود

(( شهيد غلامعلي پيچك ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد حاجي بابا ديده مي شود

(( شهيد حاجي بابا ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد علي طاهري ديده مي شود

(( شهيد علي طاهري ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد بسيطي ديده مي شود

(( شهيد بسيطي ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد قجاوند ديده مي شود

(( شهيد قجاوند ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد حسين طاهري ديده مي شود

(( شهيد حسين طاهري ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد عليرضا موحد دانش ديده مي شود

(( شهيد عليرضا موحد دانش ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيدان محسن وزوايي، عليرضا موحد دانش و مسعود آهنگراني ديده مي شوند

(( شهيدان محسن وزوايي، عليرضا موحد دانش و مسعود آهنگراني ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيدان غلامعلي پيچك و علي محمد نجف آبادي ديده مي شوند

(( شهيدان غلامعلي پيچك و علي محمد نجف آبادي ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيدان پيچك، جنگروي،‌ حاجي بابا و طاهري ديده مي شوند

(( شهيدان پيچك، جنگروي،‌ حاجي بابا و طاهري ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيدان علي طاهري و شعف  ديده مي شوند

(( شهيدان علي طاهري و شعف ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيد قجاوند ديده مي شود

(( شهيد قجاوند ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران-  شهيد احسان قاسميه(فرمانده گردان 9) در جلوي تصوير ديده مي شود

(( شهيد احسان قاسميه(فرمانده گردان 9) ))

ديدار جمعي از رزمندگان فاتح عمليات بازي دراز با حضرت امام خميني(ره) در جماران- در تصوير شهيدان جنگروي، شعف، حاجي بابا و طاهري ديده مي شوند

(( شهيدان جنگروي، شعف، حاجي بابا و طاهري ))

عمليات «بازي دراز» را بايد نقطه‌عطف پيروزي‎هاي ايران در كردستان دانست. فرماندهي شهيد پيچك، دلاوري‎هاي شهيدان موحد دانش، وزوايي و . . . باعث اين پيروزي شد. اين تصاوير، ديدار فاتحان عمليات «بازي دراز» با حضرت امام در جماران است. خبرگزاري فارس افتخار داد براي اولين بار اين تصاوير را منتشر كند.


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1390/03/09 ساعت 1:7 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


آزادسازي خرمشهر به‎روايت يك عكاس جنگ

مهرزاد ارشدي عكاس دفاع مقدس/عكس:محمد حسن زاده

(( مهرزاد ارشدي عكاس دفاع مقدس ))

تصويري از عمليات بيت المقدس. عكاس: مهرزاد ارشدي

تصويري كه بعد از آزاد سازي خرمشهر گرفته شده. عكاس: مهرزاد ارشدي

شكار صحنه كار عكاسان است. آنها هستند كه مي‎توانند با ثبت لحظات اسناد تاريخي را به‎جريان بيندازند. اين گفت‏وگو پيرامون لحظات يك عكاس جنگي از عمليات آزادسازي خرمشهر است.


گفت‌وگو با يك عكاس جنگ بسيار شيرين و جذاب بود. با اينكه مهرزاد ارشدي حرف‌هاي بسياري براي گفتن داشت، اما تنها خاطرات ايشان پيرامون آبادان و آزاد‌سازي خرمشهر را شنيديم. به اميد آنكه بتوانيم در آينده نزديك مابقي اين لحظات شيرين را به ثبت برسانيم:


*فارس: اولين باري كه در جنگ دوربين دستتان گرفتيد چه زماني بود؟

* ارشدي: زماني كه در ذوالفقاري داشتم مي‌جنگيدم، اولين جرقه به ذهنم خورد. خدا لطفي به ما كرده كه ما هميشه تقريباً 10، 15 سالي جلوتر از زمان خود را مي بينيم و فكر مي كنيم. همانجا در ذهنم آمد با توجه به اين حماسه‌اي كه درست شد و ارتش عراق كه آن امكانات را داشت، شكست داديم؛ اين موضوع چگونه مي‌خواهد به آينده انتقال پيدا كند؟!
چون نه عكس درست و حسابي از ذوالفقاري در دست بود و نه فيلم درست و حسابي. چندتايي دوربين عكاسي و فيلمبرداري بي‌خودي اونجا بود ولي خوب به‌درد نمي‌خورد. غروب به بچه‌ها در ذوالفقاري گفتم: من دارم مي‌روم شهر. از آنها خداحافظي كردم و رفتم به سمت هنرستان ابوذر غفاري. حالا همان آرپي‌جي هم دست ماست. بچه‌هاي جهاد تا ما را ديدند، انگار كه يك فرمانده فاتح در عمليات بزرگ جنگي آمده است آنجا. من كه با يك دانه نارنجك ضدتانك رفته بودم حالا با يك آر‌پي‌جي برگشته‌ام. از خوشحالي ما را روي كولشان گذاشتند و شروع كردند به شادي. تمام اتفاقاتي كه در ذوالفقاري ديده بودم از جمله عقب‌نشيني عراق را براي بچه‌ها تعريف كردم. با شنيدن اين مطالب خيلي خوشحال شدند و جشني چند دقيقه‌اي گرفتند. آرپي‌جي را هم كه گذاشتم داخل اسلحه‌خانه و به بچه‌ها گفتم من مي روم يك‌سري به واحد فرهنگي جهاد بزنم.
آقاي خليلي يكي از دوستان ما بود كه قبل از جنگ با هم فعاليت مي‌كرديم. كه ايشان به‌همراه آقاي گياه فيلم‌بردار جهاد بود و مسئول سمعي بصري جهاد را به‌عهده داشتند. درسمعي بصري آن موقع دوربين فيلم‌برداري، دوربين هشت و يك دوربين ويدئو بتامكس و دوربين عكاسي وجود داشت. به خليل گفتم: چه كار مي كني؟ گفت: والا من دارم فيلم‌برداري و عكاسي مي‌كنم و راستش را بخواهي خسته شده‌ام، دست تنها هستم. به خليلي گفتم: راستش من از امروز تصميم گرفتم كه دوربين دست بگيرم و عكاسي كنم. گفت: خير است، هنرستان ابوذر غفاري و قسمت پشتيباني جنگ، حالا اينجا و عكاسي. گفتم: پشتيباني و اين‌جور كارها همه‌اش كشك است، آن چيزي كه براي آينده مي‌ماند عكس و فيلم است، فردا اينها بايد حرف بزنند.
خليل از اين پيشنهاد من خيلي خوشحال شد. گفت: اتفاقاً يك دوربين عكاسي اينجا افتاده و كسي نيست با اون كار بكنه. دوربين را به ما داد و اولين عكس‌هايم را فرداي همان روز، زماني كه بچه‌هاي جهاد داشتند تير برق‌ها را تعمير مي‌كردند، گرفتم. اولين عكسي كه گرفتم و بچه‌ها چاپ كردند، وقتي ديدمش خيلي به خودم اميدوار شدم. ديگر از همان روزها تا پايان جنگ من دوربين را زمين نگذاشتم. حتي آن را شب‌ها كنار متكايم مي‌گذاشتم و مي‌خوابيدم. هر جا مي‌رفتم دوربين را با خود مي‌بردم تا اگر هر لحظه اتفاقي افتاد، سريع بتوانم از آن عكاسي كنم. و تقريباٌ خدا توفيق داد خوب توانستيم كار كنم. با اين كه آبادان در محاصره بود و شرايط جيره‌بندي سختي حاكم بود ولي خدا كمك كرد توانستيم عكس‌هايي بگيريم كه در تاريخ جنگ ماندگار شد.

*فارس: اين حوادث ادامه دارد تا مي رسيم به فتح خرمشهر، از عمليات بيت المقدس برايمان بگوييد؟

* ارشدي: بعد از شكست حصر آبادان هر عملياتي كه مي‌شد، مي‌رفتم و شركت مي‌كردم. حالا يا منفردا خودم تنهايي مي‌رفتم يا اگر بچه‌هاي جهاد مي‌آمدند به‌عنوان پشتيباني، با بچه‌ها مي‌رفتيم. كه هم در پشتيباني به آنها كمك مي‌كرديم و هم خلاصه با دوربين كار عكاسي را انجام مي‌داديم. تقريباً بعد از حصر آبادان، عمليات طريق القدس بود كه من تنهايي به آن عمليات رفتم كه آنجا هم ديداري با شهيد آويني و گروه روايت فتح داشتم. اولين آشنايي من با آقا‌مرتضي بود و گروه روايت فتح. آقا مرتضي و شهيد علي طالبي، فيلم‌بردار كه در آن عمليات شهيد شد و آقاي جعفري، مرتضايي و... بودند. من هم كه به‌عنوان عكاس آمده بودم. ما همديگر را در جهاد اهواز ديديم. چون در مسير آمدن از آبادان به منطقه عملياتي، ابتدا بايد مي‌رفتم اهواز و از اهواز بايد مي‌رفتم سمت سوسنگرد. ما آنجا دوستي داشتيم به نام "اكبر َمربَچه " كه مسئول مخابرات بود، دفتركار او پاتوق بچه رزمنده‌ها بود، ‌هر كي از بچه‌هاي رزمنده مي‌آمد، مي‌رفت به اتاق كار او و يك چايي مي‌خورد و بعد هم مي‌رفت. من كه رفتم بهش سر بزنم، گفت: كجا مي‌خواهي بروي؟ گفتم: مي‌خواهم بروم عمليات بستان. شنيده ام آنجا عمليات است. جالب اينجا بود كه همه مي‌دانستيم مي‌خواهد عمليات شود. گفت: اتفاقا گروهي از بچه‌هاي جهاد از تهران آمده‌اند كه مسئولشان آقاي آويني است. اينها هم مي‌خواهند بروند آنجا؛ چون شما با منطقه آشنا هستيد با خودت ببرشان. قبول كرديم و با آقا مرتضي و گروه روايت فتح رفيق شديم. ماشيني تهيه كرديم و با هم رفتيم سوسنگرد.
شب هم استراحت كرديم و بچه‌هايي كه خيلي اهل توسل بودند، تا صبح به راز و نياز پرداختند.

* فارس: يادتان هست كه آقا مرتضي چه رفتار‌ها و برخورد‌هايي داشت؟

*ارشدي: بله، فراوان. آقا مرتضي خيلي خاضع بود. من هميشه گفته‌ام كه در چهره ايشان همواره شهادت را مي‌ديديم. يعني آدمي بود كه هر وقت به جبهه مي‌آمد براي شهيد شدن مي‌آمد. ولع اين آدم نسبت به شهادت اصلاً عجيب و غريب بود. يعني اصلاً شيفته شهادت بود. حالا بعضي‌ها مي‌گفتند آقا ما نه به خاطر شهادت نيامديم و... . اما آقا مرتضي يك آدمي بود كه تكليف خودش را مي‌دانست و مي‌آمد كار خودش را مي‌كرد. اما واقعاً آمده بود كه اجر خودش را هم بگيرد. آنها واقعاً از لحاظ اخلاقي بچه‌هاي خود ساخته‌اي بودند. ما هم يك جوان شيطون و پرانرژي آباداني كه حالا بچه انقلاب هم بوديم ولي خوب آنها پخته بودند. برعكس، ما يك جوان خام بوديم كه با زندگي در انقلاب و جنگ مقداري مثلاً تجربياتي كسب كرده بوديم.
معمولا من عادتم بود تمام عمليات ها بايد مي رفتم خط مقدم مي خوابيدم كه بتوانم با بچه ها راحت تر جلو بروم . البته بعضي از دوستان هم هميشه گله مي كردند و مي گفتند عكاس كه كارش اين نيست. مي گفتم بابا ما عكاس نيستيم. ما يك رزمنده ايم و بايد در كنار بچه ها باشيم. بعدها شيوه عكاسان جنگ اين شد كه در عمليات، همان خط اول وسط معركه باشند، كه تا سپيده مي زد معمولا ما در خط اول با بچه ها وسط درگيري بوديم.
آن شب هم با بچه ها رفتيم در خط عقب يك سنگر گرفتيم بچه ها شروع كردند به دعا خواندن . بعضي وقت ها به طنز مي گويم كه اينها 124000 پيغمبر را آن شب آوردند به سنگر. من هم از آبادان آمده بودم، 100 كيلومتر راه در اين جاده، خسته بودم . سرم را گذاشته بودم كنار سنگر هي چرت مي زدم. اينها هي مرتب صدايشان را بلند مي كردند: يا وجيهه... من يهو مي پريدم مي گفتم اي خدا خيرتان بدهد. در دلم مي گفتم اينها يك مشت آدم بي تجربه، بلند شده اند آمده اند جنگ .حالا ما فردا 50 كيلومتربايد برويم بدويم در اين بيابان ها و آخرش هم كم مي‌آوريم، نمي گذارند كه ما بخوابيم. ما در همين چرت و خواب و بيداري بوديم كه تانك هاي ما آمدند لب خط آرايش نظامي بگيرند كه تا بچه ها به خط زدند اينها پشت سر بچه ‌ها بروند. در اين دهلاويه همه سنگر ها در داخل زمين بود. يعني درب سنگر مصادف مي شد تقريبا با لب جاده. يعني ما از تو زمين مي‌آمديم بيرون. آقا مرتضي نيمه هاي شب مي رود يك تجديد وضو انجام دهد. من جلوي درب سنگر نشسته بودم. درب سنگر بالاي سرم بود. يكي از اين تانك ها آمد كه در جايش مستقر شود ‌با شني اش آمد روي درب سنگر. يك آن نگاه كردم، واي خدا شني تانك روي سرم است. به فاصله 30 سانت، 40 سانت. وحشت كردم. درب سنگر فرو ريخت. در اصل آن زير ما زنده به گور شديم. حالا حساب كنيد يك سنگر مثلا 2متر در 3متر ، كه در آن 6 الي 7 نفر نشسته اند و دارند دعا مي خوانند، يك دفعه نگر فرو بريزد و همه جا را گرد و خاك بگيرد. چه مي شود ديگر؟! اصلا فضايي نبود كه بيرون بروي . همه ترسيده بودند. همه مان بهم ريخته بوديم. اين وسط هم يكي داشت با قهقهه مي خندند. كي بود؟ شهيد طالبي، فيلمبردار روايت. با عصبانيت بهش گفتم: چته؟ گفت :چطونه؟ چرا ناراحتيد؟ خوب همه شهيد مي شويم. گفتم: برو بابا ، شهيد مي شويم دلت خوش است. ما آمديم برويم عكاسي كنيم. نيامده ايم كه شهيد بشويم .
خلاصه يك مقدار شوخي كرديم ولي همه مان روحيه خودمان را باخته بوديم. در اصل علي طالبي بي تاب بود و بي قرار. نگار كه شب عروسي اين آدم است . آقا مرتضي از تجديد وضو كه برگشت، ديد كه اي داد بي داد تانك روي سنگر است. داد و فرياد كرد و تانك را جابجا كردند. آقا بيل آوردند و كندند تا ما زنده بگوران را از توي اين زير زمين در آوردند.بچه ها را كه در حال غور غور كردن بودند را يكي يكي از داخل سنگر خارج كردند و به داخل سنگر ديگر بردند. سپيده دم شد و ديگر بچه ها زدند به خاكريز دشمن و گفتند بايد برويم جلو. ما آمديم از درب سنگر بيرون . بچه هاي گروه فيلمبرداري گفتند چه كار كنيم ؟ گفتم: بايد برويم در كانال و برويم جلو. من جلوتر از همه شان در حال حركت بودم، 30 ثانيه نشد كه يك دفعه صداي خمپاره آمد و به زمين اصابت كرد. معلوم بود صداي خمپاره را من مي‌شناختم . خمپاره بغل هاي ما خورده بود و يكدفعه فقط ديدم در هوا هستم. با اصابت خمپاره، تركش به پشت پاهايم خورده بود. يك لحظه كه آمدم بلند شوم كه يك مرتبه زمين خوردم. تنها موضوعي كه درذهنم گذشت اين بود كه اي داد بي داد فاتحه عكاسي كردنم خوانده شد. پاي ما هم رفت و بي پا شديم . ديگر عكاسي بي عكاسي. افتادم روي زمين و آهته دستم را بردم طرف پاهايم كه با خوش شانسي ديدم هنوز پا دارم. بچه هاي ديگر دور و برم جمع شدند و گفتند: نه الحمد لله پاهايت قطع نشده. ولي خون از پاهايم زده بيرون. بيچاره ها همه شان دويدند و آمدند. فقط من مجروح شده بودم. آمدند بالاي سرم و آقاي جعفري سريع باند درآورد و پايم را باند پيچي كرد. آقا مرتضي آمد بالاي سرم نشست، خدا رحمتش كند. گفت: ديشب تا صبح ما دعا خوانديم تو تركش خوردي؟ گفتم: نوش جونت، نصيب تو هم مي شه دست از سر ما بردار. يك مقدار با همديگر شوخي كرديم و گفتم: بريم جلو . بچه ها گفتند: كجا برويم. گفتم: برويم جلو ديگر براي عمليات. گفتند: با اين پا. گفتم: پايم چيزي نيست كه تركش خورده، منم بستمش. آقا ما بلند شديم ، تلپ خورديم زمين. حالا لحظه به لحظه پاهام كه سرد مي شد دردش هم بيشتر مي شد.
پاي چپم قفل كرد يعني اينكه جمع شده بود و باز نمي شد. مثل اينكه زده بود به عصبش. فقط يك پايم مي توانست راست شود. آن هم باز تركش خورده بود. گفتم خوب يك پا، يك پا برويم. مقداري كه رفتم ديدم نمي شود. آقا مرتضي گفت: برويم تو را ببريم عقب. گفتم: نه، شما برويد كارتان را انجام دهيد. من كار خودم را انجام مي دهم. گفتند: چه كار مي كني؟ گفتم: من با همين پا مي نشينم اينجا و عكاسي مي كنم، اگر از منطقه بيرون بروم همين صحنه ها هم از دستم مي رود. لااقل اينجا نشسته ام ، عكس مي گيريم. يكي مي آيد، يكي مي‌رود. ده دقيقه، يك ربع ساعت بعد از يان حادثه بود كه تير مستقيم به قلب شهيد طالب اصابت كرد و ايشان به شهادت رسيدند.
عمليات فتح المبين ، اولين عملياتي بود كه جهاد سازندگي آبادان تشكيلات پشتيباني جنگ خوزستان را به عهده داشت. مسئوليت اين كار هم با شهيد "رضا دژكار " بود كه ايشان بچه تجريش تهران و دانشجوي دانشگاه صنعت نفت آبادان بود. ايشان انقلاب كه پيروز مي شود با ديگر بچه هاي دانشجو، جهاد آبادان را تشكيل مي دهند .دراين عمليات توانستم واقعا عكاسي خوبي بكنم. ضمن اينكه با توجه به تجربيات جنگي اي كه داشتيم به بچه ها در پشتيباني كمك مي كرديم ولي سعي مي كردم كار اصلي ام دوربين باشد. چون مي دانستم همه اينها هي مي گذرد ولي چيزي كه مي ماند عكس و تصوير است.

* فارس: از عمليات بيت المقدس برايمان بگوييد؟

* ارشدي: در عمليات بيت المقدس هميشه با يك جوي مواجه بودم كه حتي در خود جهاد هم بچه ها مي گفتند چرا اينقدر عكس مي گيري؟ اكثرا با عكس گرفتن مخالف بودند، هنوز بين رزمندگان اين كار جا نيافتاده بود. نمي دانستند كه تنها چيزي كه مي ماند اين است . اينها همه مي روند هيچ خبري هم نمي ماند، تنها چيزي كه مي ماند اين عكس هاست. من با سن كم مي فهميدم اما دوستان ما متوجه نبودند. براي كار عكاسي خيلي تحت فشار بودم. بعضي وقت ها به زور، بدون پول، بدون هزينه، بلند مي شدم مثلا از اين جبهه مي رفتم به جبهه ديگر. ولي چون مي دانستم اين يك وظيفه است كه در آينده جواب مي دهد ، سختي ها را به جان مي خريدم . عمليات فتح المبين كه تمام شد به فاصله تقريبا يك ماه ديگر بود كه گفتند عمليات آزادي خرمشهر مي خواهد شروع شود و ما خوشحال بوديم. يعني ما هرچه عمليات بيشتر مي شد، لذت مي برديم از اينكه مي توانيم هم بيشتر كار كنيم و هم زودتر اين كشورمان و خاك كشورمان از دست اين متجاوزان خارج شود. خوب عمليات فتح المبين يك بخش عظيمي از خاكمان را آزاد كرد.
ولي عمليات بيت المقدس براي همه ما يك عمليات آرماني بود. مخصوصا براي ما كه بچه مثلا آبادان و خرمشهر بوديم . هميشه در اين يكسالي كه خرمشهر سقوط كرده بود، من هر دو هفته يكبار با موتورمي‌رفتم بوشهرعكاسي مي كردم و با آه و حسرتي نگاه مي كردم به خرمشهر . جزو آرزوهام بود كه يك روزي دوباره در خرمشهر پا بگذاريم. هميشه بچه‌هاي خرمشهر را كه مي ديديم به بغض مي گفتند كه كي مي شود ما برويم خانه مان سر بزنيم و اين جملات ما را آتش مي زد. هميشه مثل آتش زير خاكستر در درونمان همينطور مانده بود و اين داشت در آن عمليات بروز مي كرد. هر لحظه كه ما مي رفتيم جلو احساس مي كرديم كه ما داريم به آزادي نزديك مي شويم. در ذهنمان روشن بود كه ما ان شاء الله در اين عمليات پيروز مي شويم. خوب مرحله اول عمليات كه ما آمديم با بچه ها در جاده خرمشهر- اهواز مستقر شديم ، قرار بود كه همه نيروها از رودخانه كارون عبور كنند و از دكل ابوذر كه تقريبا ديگر شبانه عبور كردند. ما هم صبح يك موتور گرفتم و زديم به خط و رفتيم تا تقريبا جاده خرمشهر-اهواز. تقريبا اولين مرحله گرفتن جاده بود كه بچه ها هم رفتند جاده را تصرف كردند. خيلي هم اسير گرفتند ولي چون بعضي نقاط الحاق نشده بود يك مقدار عقب نشستند. دوباره در مرحله دوم ديگر كامل مسلط شدند به جاده كه در اين دو مرحله من عكس هاي بسيار خوبي گرفتم.
در مرحله سوم عمليات بود كه جبهه خيلي وسيع شده بود، بيابان عظيمي بود. يك بخشي از آن مي خورد به شلمچه و مرز بصره، اين طرف هم سمت پليس راه و راه‌آهن. بعد خط پل نو ، خط بزرگي بود. و ما ديگر اينجا تلاش مي كرديم كه با موتور مرتب تردد كنيم. يعني تمام خطوط برويم و عكاسي كنيم . سعي مي كرديم اكتيو باشيم و يك جا ساكن نباشيم.
در مرحله سوم باز يكي از كارهاي قشنگي كه توانستم انجام دهيم، همان پيشروي بچه ها بود براي گرفتن يك بخشي از خاكريز هاي مرحله سوم در شلمچه نزديك بصره. كه بچه ها در روز روشن ، حمله كردند به يك بخشي از خاكريز كه عراقي ها در امتداد ما بودند. يعني يك خاكريز را گرفته بودند ، عراقي ها هم روبرويمان بودند هم سمت چپ ما بودند.و اين خطرناك بود. ما قشنگ عراقي ها را در رديف خودمان مي ديديم در خاكريز خودمان. يك آن ديدم بچه ها بلند شدند و الله اكبر گفتند. يورش بردند به سمت عراقي ها . من هم تا ان زمان در خطوط جنگ بودم اما نديده بودم كسي اينطوري حمله كند آن هم در روز روشن . به بچه ها گفتم اينها مثل آپاچي ها حمله كردند به عراقي ها. اصلا من خودم تعجب كردم ديدم كه چگونه جلو رفتند و تق تق شليك كردند. عراقي ها تا اينها را ديدند سريع اين خاكريز را خالي كردند و رفتند به خاكريز دوم . يعني خاكريز روبرو كه من هم با اين تيم رفتم. يعني در حمله رفتم با آنها جلو و عكاسي كردم . يك مقداري كه مانديم آنجا، آن خاكريزي كه بچه ها يك مقداري درگير شده بودند و داشتند استحكامات مي كردند، عراق پاتك سنگيني زد. اينقدر سنگين بود كه ظرف چند ساعت تمام بچه هايي كه با ما بودند مجروح شدند به جز چند نفر. و دوباره اينها گفتند ما بايد از اين خاكريز بنشينيم عقب چون اگر ما اينجا بمانيم همه مان را آش و لاش مي كنند. عراقي ها هي نگاه مي كردند همينطور از خاكريز بلند مي شدند سرك مي كشيدند كه بيايند. نه اينكه رفته بودند دوباره مي خواستند حمله كنند بيايند سمت خاكريز. چون خاكريز خيلي مهم بود اينجا. اين قسمت كه بچه ها گرفتند استراتژيك بود. خيلي از بچه ها مجروح بودند افتاده بودند. بچه ها گفتند بايد عقب نشيني كنيم اين يك تكه را فعلا . برويم بنشينم دوباره عقب چون اينجا خيلي آتش سنگين است. بعد گفتند بايد يكي دو نفر بمانند اينجا عراقي ها را مشغول كنند كه ما مجروحين را ببريم عقب. ديديم دو، سه تا نگاه ما مي كنند.گفتم چرا نگاه ما مي كنيد؟ ما كه عكاسيم. اين كار ها را بلد نيستم بكنيم. بعد نگاه كرديم ديديم همه چهره ها 15، 16، 17 خب من آن موقع نزديك 19 سالم بود. 2، 3 سال هم در جنگ مانده بودم و ديگر آب ديده شده بودم . گفتم خوب باشد، من مي مانم شما برويد. اولين بار بود در جنگ دوربين را گذاشتم زمين چون ديدم واقعا يك وضعيتي است كه بچه ها همه دارند تلف مي شوند. دوربين را گذاشتم زمين و تقريبا مي دويدم از اين سر خاكريز يك دو تا نارنجك مي انداختم. مي دويدم اين طرف يك آر پي جي شليك مي كردم. مي دويدم اين طرف تير بار بود مثلا چند تا تير مي زدم. خوب با كلاشينكف چند تا تير مي زدم. يك ساعتي و خورده اي آنجا درگيري بود تا اين كه بچه ها همه عقب نشستند. و ما هم دوربين را برداشتيم و فرار كرديم .. در برگشتن هم يك چند تا عكس قشنگ گرفتم . اتفاقا يكي از اين عكس ها واقعا ماندگار شد. البته الان جايي چاپ نشده.
مرحله چهارم، مرحله آزاد سازي خرمشهر بود. تقريبا همه ما از آن سمت شهرك وليعصر كه به مسجد جامع مي‌رسيد خود را به نزديكي‌هاي خرمشهر رسانديم. يك سري از بچه‌ها هم حوالي راه‌آهن درگير بودند.
من آمدم نزديك خط و ديدم در مسير كنار جاده عراقي‌ها چقدر مهمات آكبند خالي كرده‌اند؛ دريايي از مهمات، اسلحه و تجهيزات ديگر نظامي آنجا بود كه همه بسته بندي شده بود. دشمن بعثي اين وسايل را آورده بود تا بتواند همچنان خرمشهر را در تصرف خود نگه دارد اما مهلتي براي اين كار پيدا نكرد.
بقيه بچه‌ها با ديدن اين تجهيزات آمدند و در صندوق‌ها را باز مي‌كردند. عده‌اي 6-7 تا كلاشينكف مي‌گذاشتند روي كولشان و مي‌بردند. بعضي آر‌پي‌جي و تعدادي هم گلوله‌هاي كوچك توپ بر‌مي‌داشتند كه همه آن وسايل دسته اول بود.
خاطره جالبي از آن روز برايتان تعريف كنم؛ من مشغول عكاسي بودم كه يك دفعه ديدم يك اتوبوس دارد ازجاده خرمشهر - اهواز نزديك خرمشهر مي‌شود. جاده در تيررس دشمن بود، ديدم يك سري آدم با لباس شخصي از آن پياده شدند و آمدند كنار جاده. رفتم جلو و پرسيدم شما اينجا چه مي‌خواهيد؟! گفتند: ما آمديم بازديد از جبهه. گفتم: بازديد از جبهه كيلو چنده؟! ما اينجا با دشمن درگيريم، عراقي‌ها همين روبرو هستند! كي به شما اجازه داده بياييد اينجا ؟! گفتند: به ما خبر دادن خرمشهر سقوط كرده و تمام شده!
آن زمان تقريبا يكي دو ساعت قبل از اينكه خرمشهر سقوط كند شايعه كردند كه خرمشهر سقوط كرده. كشاندمشان كنار جاده، از ماشين آوردمشان پائين و گفتم پياده بشيد كه الان اتوبوس‌تان را هم مي‌زنند. اتوبوس را داديم سر و ته كردند و آنها را هم به سمت سنگر‌ها سوق داديم و خودمان رفتيم جلو.
وقتي رفتيم جلو من كنار خط درگيري با عراقي‌ها كه لب شط و نزديك شهرك وليعصر بود ايستاده بودم كه چشمم افتاد به يك كفي تريلي. هنوز رگ پشتيباني در تبم بود. من عاشق غنائم‌ ماشين آلات جنگي بودم. به بچه‌ها گفتم: اين كفي خوبي است اما آتش در آنجا خيلي سنگين بود. گفتم من مي‌روم نگاه مي‌كنم، اگر خوب بود بياوريمش. رفتم ديدم عراقي‌ها دور تا دور تاير‌هايش را گوني چيني كرده‌اند كه تركش نخورد. برگشتم و به بچه‌ها گفتم سريع برويد بياوريدش.
وقتي برگشتم تا به اصطلاح بچه‌ها را سازماندهي كنيم برويم اين كفي را جابجا كنيم يك دفعه صداي ويژ پاق خمپاره آمد، بعد از چند لحظه متوجه شدم پام تركش خورده و افتادم روي زمين كه بچه‌ها سريع آمدند و فرياد زدند، چت شده ارشدي؟ گفتم: چيزي نيست، فكر كنم تركش خوردم. پشت پايم خون مي‌آمد، يكي از بچه‌ها كه باطري ساز بود، يك انبردست گذاشت روي شلوارم كه نو بود و پاره‌اش كرد. اين شلوار خيلي برام مهم بود حتي مهمتر از مجروحيتم، چون بعد از دو سال كه در پشتيباني خدمت كرده بودم تازه هفت هشت روز بود كه يك شلوار به ما داده بودند.
گفتم چرا شلوار را پاره كردي؟! گفت: خوب تركش خوري! گفتم: تركش به جهنم، بابا بعد از دو سال پشتيباني يه شلوار به ما داده بودها! بچه‌ها هم كه بگو مگوي ما را سر شلوار مي‌ديدند، مي‌خنديدند. بچه‌ها به من گفتند پايت خونريزي داره بايد بري پانسمانش كني.
خب من هم فكر نمي‌كردم كه خرمشهر الان فتح مي‌شود به همين دليل قبول كردم كه بروم. چندتا از بچه‌ها بردنم پشت خط يك كه ستاد امداد بود، پانسمانم كردند و گفتند شما بايد اعزام شويد به اهواز تا بهتر به وضعيتتان رسيدگي شود. دو نفر زير بغلم را گرفتند بردند سوار اتوبوس شدم كه بروم اهواز. درهمين فاصله بلندگو اعلام كرد؛ خرمشهر، شهر خون آزاد شد. منو مي‌گيي، مثل اينكه دوپينگ كرده باشم، انرژي مضاعفي گرفتم و زدم زير دست اين دونفر. كيفم را برداشتم و بدو بدو رفتم. گفتند: كجا؟! گفتم: دارم مي‌روم خرمشهر. گفتند: تو اعزامي! گفتم: اعزام چيه، فقط خرمشهر! يك سال است ما منتظر همچين لحظه‌اي هستيم. با همان وضعيت كه پايم را روي زمين مي‌كشيدم آمدم سر جاده.
سر جاده ديدم يك ماشين تانكر آب مي‌آيد، نگاه كردم ديدم بچه‌هاي خودمان هستند. آقاي عطايي از بچه‌هاي جهاد آبادان بود، گفت: چت شده؟ منم قضيه را برايش تعريف كردم و گفتم مثل اينكه خرمشهر آزاد شده. گفت: جدي مي گيي؟! گفتم آره، برويم خرمشهر.
سوار ماشين شديم و آمديم تا اول شهر، وقتي رسيديم پياده رفتيم جلوي مسجد جامع. جشن جلوي مسجد جامع واقعا حادثه‌اي ماندگار در تاريخ بود و همچنين آزادي خرمشهر كه واقعا هيچ چيز نمي‌شود گفت مگر همان چيزي كه امام فرمود؛ خرمشهر را خدا آزاد كرد. و فقط هم خدا بود!

*فارس: آن لحظه در مسجد جامع چه حسي داشتيد؟

*ارشدي: آن موقع به بچه‌ها گفتم اين يك جشن ملي است. آزادي خرمشهر جشني بود كه تمام ايرانيان، تيپ‌ها، لشكرها، اصفهاني، شيرازي، بوشهري، ترك، لر، عرب، همه آمده بودند جلوي مسجد جامع خرمشهر تا جشن بگيرند. البته هنوز هم وضعيت عادي نبود و عراق منطقه را مي‌زد اما بچه‌ها ديوانه اين بودند كه بيايند آنجا جشن بگيرند. اين برايشان يك چيز ديگري بود. هر كسي هم هر چه داشت با خودش آورده بود. شيرازي‌ها آب ليمو آورده بودند، ترك‌ها شيريني و بيسكوئيت آورده بودند. يكي هندوانه‌ آورده بود ريخته بود وسط ميدان، همه مي‌خوردند و تكبير مي‌گفتند. هر كس گوشه‌اي سرش را روي سجده گذاشته بود و سجده‌ها خيلي عجيب و غريب بود. يعني ناله‌ها و اشك‌هاي بچه‌هايي كه خيلي از رفقايشان را در عمليات بيت‌المقدس از دست داده بودند و الان حاصلش را مي‌ديدند، خوب خيلي برايشان خوشحال كننده بود. واقعا حال و احوال همه غير قابل توصيف بود، همه عجيب شور و شعف داشتند ضمن اينكه يك غم عجيبي هم در دلشان بود، گريه مي‌كردند و ضجه مي‌زدند.
آن روز همه دگرگون بودند، هركسي مي‌نشست يك عكس يادگاري مي‌گرفت و به همين خاطر آن روز من جلوي مسجد جامع خيلي عكس گرفتم.

*فارس: قشنگ‌‌ترين عكسي كه در عمليات بيت المقدس گرفتيد، چه صحنه‌اي بود؟

*ارشدي: من همه عكس‌هاي عمليات بيت المقدس را دوست دارم. مخصوصا عكس‌هاي پشت خاكريز را كه وقتي تانك‌ها آنجا را زدند من رفتم وسط دود، خاك، باروت و عكاسي كردم. بچه‌ها از درون سنگر مي‌آمدند، خيلي صحنه‌هاي عجيبي بود. مثلا آن صحنه معروفي كه فكر مي‌كنم مرحله سوم عمليات بود، ازرزمنده‌اي عكس گرفتم كه دوستش به شهادت رسيده و او بالاي سرش ايستاده و نگاهش مي‌كند در حالي كه خودش هم مجروح شده است. اين عكس يكي از عكس‌هاي معروف دفاع مقدس شد كه روي صفحه كتاب خرمشهر چاپ شده است و جزء عكس‌هاي معروف جنگ خرمشهر بود و عكس‌هايي كه جلوي مسجد جامع گرفتم عكس‌هاي بياد ماندني بودند.
لحظه به لحظه عكاسي در خرمشهر واقعا سخت بود و با سختي عكس مي‌گرفتيم. تك تك عكس‌هاي آنجا برايم ارزشمند است و هركدامش هم يك قصه و داستاني دارد كه اگر هر كدامشان را با داستان خودش بشنويد، بهتر مي‌توانيد با عكس‌هايش ارتباط برقرار كنيد.

*فارس: قضيه يكي از اين عكس‌ها را براي ما تعريف كنيد.

*ارشدي: روز آزادي خرمشهر يك عكس ماندگار ديگري گرفتم. قضيه هم اين بود كه همان شب دو تا از دوستانم، "شهيد محمد علقمه " و "شهيد تقي محقق‌زاده " را كه بعدا هم به شهادت رسيدند، در مسجد جامع پيدا كردم. وقتي بين دوستانم بودم ديگر تقريبا عكاسي را تعطيل مي كردم چون اعتقادم اين بود كه فقط بايد از درگيري‌ها عكاسي كنيم. شايد به ندرت از محافل دوستان عكس انداخته باشم. ولي صبح آن‌ روز من، محمد علقمه و تقي محقق‌زاده كه پشت سر ما بود بلند شديم كه از مسجد بيرون برويم. تقي محقق‌زاده يكي از فضول‌ترين و شيطون‌ترين بچه‌هاي بسيج آبادان بود، يعني در شيطنت و فضولي دومي نداشت و فوتباليست بسيار توانمندي هم بود كه اگر مي‌ماند قطعا يكي از چهره‌هاي موفق در عرصه تيم ملي بود. تقي خيلي بچه خوش استيل و خوش بازي‌اي بود و اهل مقدس بازي و اين چيز‌ها هم نبود. محمد علقمه هم اگر چه درظاهرش مشخص نبود اما زاهد و عابد و شب زنده‌دار بود. مي‌گفتند محمد ظهر مي‌آيد مسجد 100 ركعت نماز مي‌خواند، صبح هم مي‌آيد 100 ركعت مي‌خواند و چه نماز شب‌هاي خوبي مي‌خواند. ايشان خيلي هم شوخ بود. ما آن روز با هم از درب مسجد كه آمديم بيرون، تقي گفت: كجا مي رويد؟ گفتيم داريم مي‌رويم در شهر دوري بزنيم. گفت: همينطوري مي‌خواهيد برويد؟ گفتيم پس چه طوري برويم؟! ما كه وسيله نداريم، بايد پياده برويم. گفت: نه منظورم اين نيست، گفتم منظورت چيه پس؟ گفت: بدون وضو مي‌خواهيد برويد در خرمشهر؟! شنيدن اين جمله از تقي خيلي عجيب بود. اگر محمد اين حرف را مي‌زد خوب مي‌گفتيم او يك آدم عابد و شب زنده‌داراست اما بچه‌اي كه تمام بچه‌هاي بسيج از دست شيطنت‌هايش ذله بودند اين حرف را بزند تعجب‌آور است. من اول فكر كردم دارد مسخره بازي مي‌كند و سر كارمان مي‌گذارد. بعد گفتيم چي؟ گفت: در اين شهري كه اين همه مرده ريخته شما مي‌خواهيد بدون وضو برويد قدم بزنيد؟! من و محمد علقمه در چشمان همديگر نگاه كرديم و محمد سكوت كرد. گفتم محمد! گفت: بله، گفتم: تقي شهيد شد. گفت: يعني چي؟! محمد خيلي سر تر و مؤمن تر از ما بود. (تقي در عمليات بعد كه عاشورا بود به شهادت رسيد.) داشتيم از درب مسجد مي‌رفتيم كه ديديم آقاي جمعي آمد. ما وضو گرفتيم كه برويم متوجه شديم نم نم آقاي جمعي هم دارد مي‌آيد. بچه‌هاي خرمشهر خيلي به آقاي جمعي علاقه داشتند، بچه‌هاي سپاه خرمشهر و رزمنده‌ها، چون آقاي جمعي واقعا درجنگ كنارشان بود و مرتب مي‌رفت خرمشهر به جبهه‌ها سر مي‌زد، ‌حال و احوال مي‌كرد، كمكشان مي‌كرد و عين فرزند خودش اينها را دوست داشت. رزمندگان تا ايشان را ديدند ريختند دور آقا. من ديدم يك دفعه دور مسجد شلوغ شد. گفتم: چه شده؟! گفتند: آقاي جمعي آمد، سريع آمدم بيرون و گفتم بگذاريد يك عكس يادگاري بگيرم. من هيچوقت به كسي نمي‌گفتم وايسا عكس يادگاري ازت بگيريم اما آن روز ديدم فضا يك فضاي ديگري است. بچه‌ها ايستادند و من يكي دو تا عكس گرفتم. داخل عكس تقي محقق‌زاده هم هست كه در عكس سرك كشيده. باور نمي‌كنيد، من چند ماه پيش متوجه شدم كه محمد علقمه در عكس نيست هر چند كه آن روز كنار تقي بود. بقيه عكس‌ها را هم گشتم اما نبود. اين بچه روحيه‌اش يك روحيه خاصي بود و زياد اهل تظاهر و ريا نبود.

*فارس: صحنه‌اي در عمليات بيت المقدس پيش آمد كه خيلي بترسيد؟

*ارشدي: نه. من هيچ جاي جنگ ترس برم نداشت جزدر "كربلاي پنج ". خدا توفيق داد و لطفي كرد كه از روز اول جنگ اصلا ترس در قاموس ما نبود. البته يكي دو بار در روز‌هاي اول جنگ با ديدن جنازه‌ها كمي اذيت شدم. در باشگاه آبادان بچه‌هاي شهران به همراه سرهنگ عامري داشتند بمب خنثي مي‌كردند كه بمب عمل كرد و چهار پنج نفر آنها تكه تكه شدند، دل و روده‌ها همه زده بود بيرون. من رفتم باشگاه كمك كنم، صحنه‌اي را كه آنجا ديدم خيلي اذيت شدم چون سن كمي داشتم و 14-15 سالم بود. ديدم همه ريز ريز شدند و اين اولين صحنه جنگ بود كه شهيد مي‌ديدم و يك مقدار رويم تأثير گذاشت. يك هفته با خودم كلنجار مي‌رفتم كه روحيه‌ام را دوباره آپ ديت كنم و به روز كنم كه بتوانم بروم. اول مي‌گفتم يعني تو هم اينطوري مي‌شوي؟ شيطان هم مي‌آمد و مي‌گفت: بابا ول كن، برو درست را بخوان، تو وقت داري، دوباره مي‌آيي اما خوشبختانه حريفم نشد.

*فارس: فرمانده‌هاي عمليات بيت المقدس را كسي توانست ترور كند؟

*ارشدي: روز آزادي خرمشهر من چندتا از فرمانده‌هان لشكر حضرت رسول(ص) را ديدم كه فكر مي‌كنم احمد متوسليان بود.

*فارس: از ايشان عكس نگرفتيد؟

*ارشدي: نه. البته چند تا عكس گرفتم اما خوب ريز نشدم ببينم چه كساني در عكس هستند. يادم مي‌آيد مهدي كياني فرمانده لشكر انصار الحسين هم بود. من در جنگ زياد خودم را در قيد و بند فرمانده‌ها نمي‌كردم، بيشتر دور و بر كارگرها و خط اول بودم. همه عشقم در عكاسي بچه‌هاي خط شكن بودند.

*فارس: تلخ ترين خاطره‌اي كه از عمليات بيت المقدس داريد، چه خاطره‌اي است؟

*ارشدي: تلخ ترين خاطره همين مجروحيتم بود. چون زمان را از من گرفت، البته مصلحت خداوند بود ولي اگر آن لحظه بودم شايد در ورود به خرمشهر مي‌توانستم صحنه‌هاي خيلي قوي‌اي را شكار كنم اما قسمت نشد.

*فارس: شيرين ترين خاطره‌ برايتان چه موقعي بود؟

*ارشدي: كشف سنگر فرمانده عراق بود كه خودم پيداش كردم. مرحله اول عمليات كه بچه‌ها رفتند سمت جاده را گرفتند، بيابان عظيمي بود كه همه 40-50 كيلومتر رفتند داخل بيابان تا به جاده رسيدند. در ميان اين بيابان يك نقطه كور بود كه بچه‌ها از آن عبور كرده بودند. من وقتي رفتم عكاسي كردم و با موتور برگشتم ديدم يك سري سنگرهاي بزرگ جفت همديگر ساخته شدند، با خودم گفتم اين فضاي فرماندهي است. رفتم در سنگرها دقيق شدم ديدم چقدر تجهيزات، چقدر امكانات، حتي كلت‌هايشان هم بود. آن زمان همه دنبال كلت بودند، يكي دو تا كلت را برداشتم و بعد رفتم سنگرها را گشتم ديدم علاوه بر سنگري كه به اصطلاح سنگر فرماندهي بود، سنگر تداركات هم آنجاست. يك سنگر تا سقف چايي بود، يكي تا سقف برنج و يك سنگر هم تا سقف لباس بود. اين درحالي بود كه بچه‌هاي ما آن موقع به خواب مي‌ديدند مثلا 3 تا لباس عراقي گيرشان بيايد. من رفتم سريع يك ماشين از پشيباني آوردم، آمدم ديدم هنوز هيچ كس نيامده. سريع رفتم حدود تقريبا يك وانت لباس عراقي بار كردم و آوردم. ما به خاطر كمبود لباس در تداركات جنگ مشكل داشتيم.
امكاناتمان واقعا كم بود. در خود پشتيباني به ما بعد از 2 سال يك دست لباس دادند كه در مجروحيتم پاره شد. لباس‌ها را كه آوردم در پشتيباني، آن هم نه در مقر سپاه و لشكر، بردم جهاد. بچه‌ها گفتند: اين ها را از كجا آوردي؟! گفتم: پيدا كردم. گفتند: از كجا پيدا كردي؟! قضيه را برايشان گفتم. نمي‌دانيد سر اين لباس‌ها چه كار مي‌كردند. تقريبا نزديك 5 -6 روز من مي‌رفتم داخل اين سنگرهاي كشف شده و اول كه مي‌رسيدم قشنگ در سنگر فرماندهي مي‌چرخيدم. كلمن‌هاي يخ پر از نوشابه، آب ميوه را باز مي‌كردم و مي‌خوردم. بعد ازكمي استراحت تنهايي تجهيزات بار مي‌كردم و هيچ كس را هم همراه خودم نمي‌آوردم و برمي‌گشتم. همه‌اش را مي‌بردم براي بچه‌هاي پشتيباني. گفتم اينجا اگر لو برود دشمن ترتيبش را مي‌دهد.

*فارس: چرا كسي را نمي‌برديد؟

*ارشدي: چون آنجا طوري بود كه اگر اطلاعاتش لو مي‌رفت، ظرف 24 ساعت صاف و صوفش مي‌كردند. من هم تمام امكانات را خودم تنهايي بار كردم. لباس، برنج، روغن، بيسيم‌هاي پيشرفته فرماندهي كه اصلا بچه‌هاي پشتياني به خواب هم نديده بودند را جمع كردم و آوردم. آنجا برايم يكه هفته‌اي هتل شده بود. مي‌رفتم در خط عكاسي مي‌كردم و مي‌آمدم در اين قرارگاه. آنجا هم هيچ كسي نبود جز خودم. جالب اين بود كه يك كيف سامسونت پيدا كردم كه در اتاق فرماندهي بود. پيش خودم گفتم حتما اين اسناد و مدارك عراقي‌هاست، برداشتم و بردم در سنگر پشتياني. گفتم بچه‌ها يك سري اسناد و مدارك عراقي‌ها را پيدا كردم، گفتند از كجا؟ گفتم: سنگر خود فرماندهي‌شان. پرسيدند: سنگر فرماندهي‌شان كجاست؟! تو خيلي مشكوك مي‌زني‌ها. 4-5 روز است كه هي مي‌روي و كمپوت گيلاس و ... مي‌آوري. يكبار هم تعقيبم كردند كه رد گم كردم. خلاصه 5-6 نفر از متخصصين كيف باز كن جمع شدند و يكي دو ساعت كاركردند تا در سامسونت باز شد. ديديم يك ريش تراش با خمير ريش و يك آئينه داخلش بود.

*فارس: اگر موضوعي از عمليات بيت المقدس باقي مانده برايمان تعريف كنيد.

*ارشدي: خوب چند سال از عمليات بيت المقدس گذشته است. آن عمليات لحظه به لحظه‌اش خاطره و درگيري بود. چون حدود بيست و پنج شش سال راجع به آن صحبت نشده و ما الان هرچه صحبت مي‌كنيم داريم رجوع مي‌كنيم به آن چيز‌هايي كه در ذهنمان مانده يا مثلا در يك جمعي باشيم كه دوستان قديمي هم باشند و نكته‌اي را بگويند تا ما دوباره يك چيزي يادمان بيايد. معمولا آن چيز‌هايي كه ما راجع به آن صحبت كرديم در اين يكي دو ساله تقريبا مطرح شده است.
من خيلي تلاش كردم تا دوستاني كه آنجا بودند مصاحبه كنند و خاطراتشان كتاب شود اما بعضي‌ها قبول نكردند. يكي دو سال است كه ديگر واقعا خودم به اين رسيدم كه بايد بايستيم و كار جدي انجام دهيم. چون مي‌گويم كه ما زنده‌ايم و بخش عظيمي از جنگ دارد تحريف مي‌شود و هركسي هرچه دلش مي‌خواهد مي‌گويد اما واقعا اين‌ گفته‌ها بايد سنديت پيدا كند. يعني خاطرات اين شب‌ها نبايد يك عاملي باشد كه كسي بيايد و با آن قهرمان سازي كند.
هرچند كه در جنگ ما اتفاقاتي افتاد كه ماوراي همه فكرها و بحث‌هاي ديگر است، يعني يك نيروي الهي به ما در جنگ عنايت مي‌كرد. بعضي‌ها متأسفانه يك صحبت‌هايي مي‌كنند كه به نظر مي‌آيد واقعي نيست و يا مي‌خواهند نقش ديگران را كمرنگ كنند. اصلا زيبايي جنگ ما اين بود كه همه بودند. همه تيپ‌ها، لشكرها، جهادي‌ها و همه نيروهاي مردمي بودند.

*فارس: ممنون از اينكه وقتتان را در اختيار ما گذاشتيد.


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1390/03/08 ساعت 12:53 بعد از ظهر.اخبار داخلی - لينک ثابت


به احترام مادري كه پسران رشيد خود را فداي حسين(ع) كرد

امروز سالروز وفات «فاطمه كلابيه» همسر بزرگوار امام علي‌(ع) است. مادري كه چهار پسر به نام‌هاي عباس، عبدالله، عثمان و جعفر را تربيت كرد تا امّ‌البنين‌(مادر پسران) لقب گيرد. پسراني كه عاشقانه در راه حسين عليه‌السلام جان‌فشاني كردند.


تاريخ دقيق ولادت حضرت ام‌البنين(س) در هيچ يك از كتب معتبر تاريخي و روايي درج نشده است اما در صفحه 354 «عمدة الطالب» آمده است: علي(ع) به برادرش عقيل ـ كه نسب‌شناس بود ـ فرمود: «ينظر إلي إمرأة قد ولدتها الفحولة من العرب لأتزوجها فتلد لي غلاماً فارساً» زيرا هدف امام علي(ع) از ازدواج با ام‌البنين‌(س) ولادت فرزنداني شجاع و دلير بود.
البته در صفحه 15 «المجدي» و صفحه 94 جلد سوم «شرح الاخبار» آمده است كه؛ با توجه به سال ولادت عباس(فرزند بزرگ ام‌البنين) مي‌توان چنين حدس زد كه ازدواج وي با امام علي‌(ع) پيش از سال 25 هجري بوده است.
حاصل اين ازدواج چهار پسر به نام‌هاي «عباس»، «عبدالله»، «جعفر» و «عثمان» بود. به همين دليل به «ام‌البنين» (مادر پسران) مشهور شد.
به همين مناسبت و با توجه به سالروز وفات اين بانوي بزرگ اسلام، به بررسي نقش پسران ام‌البنين(س) در صحراي كربلا و شهادت آنان در واقعه عاشورا مي‌پردازيم.

* «جعفربن علي» 19 ساله

جعفربن علي، آخرين برادر تني عباس (ع) بود كه در كربلا، به شهادت رسيد. بيشتر منابع، سن او را هنگام شهادت، نوزده سال ذكر كرده‌اند؛ ليكن برخي گفته‌اند كه او هفده ساله بوده و طبق نقل برخي، 29 سال داشته است. با توجه به اين كه اميرمؤمنان (ع) در سال چهلم هجري به شهادت رسيد، وي بايد در جريان عاشورا، حداقل بيست ساله بوده باشد، مگر اين كه هنگام شهادت امام علي (ع)، مادرش تازه به او باردار شده باشد كه در اين صورت، نوزده ساله بودن او نيز قابل قبول خواهد بود.
وي در روز عاشورا، با خواندن اين رجز، به دشمن حمله كرد و به خيل شهدا پيوست:
من، جعفرم، صاحب افتخارات / پسر علي نيك و بخشنده / با نيزه جولان‌دهنده، از حسين، دفاع مي‌كنم / و با شمشير براق درخشنده.
قاتل وي را برخي‌ «هاني‌بن ثبيت» و برخي «خولي‌بن يزيد اصبحي» دانسته‌اند.
نام وي در «زيارت رجبيه» آمده است. در «زيارت ناحيه مقدسه» هم مي‌خوانيم:
سلام بر جعفر، پسر اميرمؤمنان؛ همان شكيبايي كه كارش را براي خدا انجام داد، همان كه دور از وطن و غريب، تسليم نبرد شد، و پيش‌گام در نبرد بود و مغلوب مهاجمان گرديد! خداوند، قاتلش هاني‌بن ثبيت حضرمي را لعنت كند!
ـ در «المناقب»‌ ابن شهر آشوب آمده است: ‌سپس برادر حسين (ع) «‌جعفر» به ميدان پا نهاد و اين شعر را سرود:
من، جعفر صاحب بزرگواري‌ام / فرزند علي نيك و بخشنده / آن وصي بلندمرتبه و حاكم / جعفر (طيار)، مرا از داشتن عمو و دايي، كفايت مي‌كند / از حسين، آن بخشنده همچون باران، حمايت مي‌كنم.
خولي اصبحي، به او تيري زد كه به شقيقه يا چشمش خورد (و او را كشت).
ـ در «مقتل الحسين» خوارزمي آمده است: پس از عثمان، برادرش جعفربن علي ـ كه مادر او نيز ام البنين ـ بود، به ميدان آمد و (به دشمن) حمله برد، در حالي كه مي‌خواند:
من، همان جعفر صاحب بزرگواري‌ام / فرزند علي نيك و بخشنده / با نيزه جولان‌دهنده، از حسين (ع) دفاع مي‌كنم
و نيز با شمشير براق درخشنده / آن‌گاه، جنگيد تا كشته شد.
ـ «الطبقات الكبري» (الطبقة‌الخامسة من الصحابة) ـ‌در ياد كرد كشته‌شدگان‌ـ مي‌نويسد: جعفر اكبر، پسر علي‌بن ابي‌طالب (ع) كه هني بن ثبيت حضرمي او را كشت.
ـ «مقاتل الطالبين» به نقل از عبيدالله‌بن حسن و عبدالله‌بن عباس مي‌نويسد: جعفر بن ابي‌طالب، به هنگام شهادت نوزده سال داشت. ابومخنف در حديث ضحاك مشرفي گفته است كه؛ عباس بن علي (ع)، برادرش جعفر را پيش از خود به ميدان فرستاد ... و هاني بن ثبيت ـ كه برادرش (عبدالله) را كشته بود ـ به او نيز حمله برد و او را هم كشت.
ضحاك، چنين گفته است؛ ولي نصر بن مزاحم (منقري)، به نقل از عمرو بن شمر، از جابر، از باقر (ع)، آورده است كه: خولي بن يزيد اصبحي ـ كه خدا ، لعنتش كند ـ جعفر بن علي (بن ابي‌طالب) را كشته است.

* «عبدالله‌بن علي» 25 ساله

كنيه عبدالله «ابومحمد اكبر» و لقبش «عبدالله اصغر» بود. سن او هنگام شهادت، 25 سال گزارش شده است.
عباس(ع) مايل بود كه تا زنده است، جانبازي برادرانش را در راه امام‌(ع) و برادر بزرگ‌تر خود ببيند و اجرا صابران را ببرد. لذا خطاب به برادرش عبدالله گفت: در پيش رويم بجنگ (و شهيد شو)، تا (كشته شدن) تو را ببينم و (در راه خدا) به شمار آورم، كه تو فرزندي نداري.
آن‌گاه، عبدالله به ميدان آمد و در حالي كه اين اشعار را زمزمه مي‌كرد، به صف دشمن، حمله كرد تا شهيد شد:
من، پسر داراي دليري و شايستگي‌هايم / آن علي نيكوي صاحب تلاش / آن شمشير پيامبر خدا (ع)، دارنده عبرت‌ها (و پندها) / هرگاه كه حوادث هولناك رخ مي‌نمودند.
نام وي در «زيارت رجبيه» آمده است.
در «زيارت ناحيه مقدسه» نيز مي‌خوانيم: سلام بر عبدالله، فرزند امير مومنان؛ خوب آزموده شده در بلا، ندا دهنده به ولايت در عرصه كربلا و ضربه خورده از جلو و پشت! خداوند، قاتلش‌ هاني بن ثبيت حضرمي را لعنت كند!
ـ «الطبقات الكبري» (الطبقة الخامسة من الصحابة) در ياد كرد كشته‌شدگان مي‌نويسد: (ديگر) عبدالله‌بن علي ابي‌طالب، كه هاني‌بن ثبيت حضرمي، او را كشت.
ـ «الأمالي» شجري در يادكرد كشته‌شدگان مي‌نويسد: زيدبن علي‌بن الحسين (ع) و يحيي‌بن ام‌طويل و عبدالله‌بن شريك عامري و غير ايشان گفته‌اند: عبدالله‌بن علي، كه مادر او نيز ام البنين بود. خولي‌بن يزدي اصبحي، تيري به سوي او انداخت و مردي از بني‌تميم‌بن ابان‌بن دارم، كار او را تمام كرد.
ـ «مقاتل الطالبيين» به نقل از علي‌بن ابراهيم مي‌نويسد: عبيدالله‌بن حسن و عبدالله‌بن عباس، برايم نقل كردند كه عبدالله‌بن علي‌بن ابي‌طالب به هنگام شهادت، 25 ساله بود و فرزندي از او نماند. احمدبن عيسي، از حسين‌بن نصر، از پدرش، از عمر‌بن سعد، از ابو مخنف، از عبدالله‌بن عاصم، از ضحاك مشرفي برايم نقل كرد كه؛ عباس‌بن علي (ع)، به برادر تني‌اش عبدالله‌بن علي گفت: پيش از من، به ميدان برو تا (شهادت) تو را ببينم و (پاداش شهادت تو را) به حساب خدا بگذارم (و اجرا ببرم)، كه تو فرزندي نداري. او پيش‌گام شد و هاني‌بن ثبيت حضرمي، به او حمله برد و وي را كشت.
ـ الفتوح: پس از جعفر، برادرش عبدالله‌بن علي به ميدان آمد، در حالي كه رجز مي‌خواند و مي‌گفت:
من، پسر دلاور و بخشنده‌ام / آن علي نيك نيكوكردار / آن شمشير مجازات پيامبر خدا (ع) / در هر پيكار دهشتناك / سپس، حمله كرد و جنگيد تا كشته شد. خدايش رحمت كند!

* «عثمان بن علي» 21 ساله

امام علي (ع) به جهت علاقه‌اي كه به «عثمان‌بن مظعون» صحابي بزرگ پيامبر خدا (ع) داشت، نام يكي از فرزندان خود از ام‌المبين را عثمان گذشات. از ايشان، در اين باره روايت شده كه فرمود: همانا او را به نام برادرم عثمان‌بن مظعون، قرار دادم.
كنيه عثمان‌بن علي، ابو عمرو بود و سن او هنگام شهادت، 21 سال گزارش شده است. او به ميدان آمد و به صف دشمن حمله برد، در حالي كه چنين رجزهايي را مي‌خواند:
من، عثمان صاحب دارنده افتخاراتم / پدرم، علي است، آن نيكوكردار پاك / و پسرعموي پيامبر پاك / و نيز برادر حسينم، بهترين بهترين‌ها / و سرور بزرگ و كوچك / پس از پيامبر (ع) و وصي ياري كننده.
وي مي‌جنگيد تا اين كه شخصي به نام خولي‌بن يزيد اصبحي، او را هدف تير قرار داد و بر زمين افتاد و مردي از بني‌ابان سرش را از تنش جدا ساخت.
نام وي در «زيارت رجبيه» آمده است.
ـ در زيارت «ناحيه مقدسه» نيز آمده: سلام بر عثمان، پسر امير مومنان، همنام عثمان‌بن مظعون! خدا، خولي‌بن يزيد اصبحي ايادي دارمي را لعنت كند كه او را هدف تير قرار داد!
ـ در «المناقب» ابن شهر آشوب آمده است: سپس عثمان، برادر عباس (ع)، به ميدان آمد، در حالي كه اين گونه مي‌خواند: من، عثمان صاحب افتخاراتم / پدرم، علي نيكوكردار پاك است / اين، حسين است، سرور نيكان / و سرور كوچك و بزرگ / پس از پيامبر (ع) و وصي ياري‌كننده. خولي‌بن يزيد اصبحي، تيري به پهلويش زد كه از اسب بر زمين افتاد و مردي از بني ابان‌بن حازم، سرش را جدا كرد.
ـ «الفتوح» نيز مي‌نويسد: پس از او، برادرش عثمان بن علي ـ كه مادر او نيز ام البنين، دختر حزام بن خالد بن ربيعة بن وحيد بن كلاب عامري بود ـ به ميدان آمد، در حالي كه چنين مي‌خواند: منم، عثمان، دارنده افتخارات / پدرم، علي است، آن نيكوكردار پاك / پسر عموي پيامبر پاك / و برادر حسينم، برگزيده نيكان / و سرور بزرگ و كوچك / پس از پيامبر (ع)، و پس از وصي ياري كننده / آن‌گاه، جنگيد تا كشته شد.
ـ «الاخبار الطوال» مي‌نويسد: يزيد اصبحي، تيري به عثمان‌بن علي زد و او را كشت. سپس به سوي او رفت و سرش را جدا كرد و نزد عمر بن سعد آورد و تقاضاي پاداش كرد. عمر گفت: نزد اميرت عبدالله بن زياد، برو و پاداشت را از او بخواه.
ـ در «مقاتل الطالبيين» آمده است: عثمان‌بن علي‌بن ابي‌طالب، كه مادر او نيز ام البنين بود. يحيي‌بن حسن، به نقل از علي بن ابراهيم، از عبيدالله‌بن حسن و عبدالله بن عباس، درباره او آورده است كه گفته‌اند: عثمان بن علي، در 21 سالگي، كشته شد.
ضحاك مشرفي، در سند نخستين ـ كه اندكي پيش بيان شد ـ گفته است: خولي بن يزيد، تيري به عثمان بن علي زد و او را ناتوان كرد. سپس مردي از بني آبان بن دارم ، به او يورش برد و او را كشت و سرش را جدا كرد. عثمان بن علي، همان است كه از امام علي (ع) روايت شده كه درباره‌اش فرمود: «همانا او را به نام برادرم عثمان بن مظعون ناميدم.»
ـ در «الارشاد» نيز آمده است: خولي بن يزيد اصبحي، عثمان بن علي را كه جاي برادرانش را ( در ميدان) گرفته بود، نشانه گرفت و تيري به او زد و او را بر زمين انداخت. سپس مردي از بني دارم، به او حمله برد و سرش را جدا كرد.

* «عباس بن علي» 34 ساله

عباس (ع)،‌جلوه عشق و ايثار، تبلور رادمردي، صفا و وقار، و تجسم شجاعت، شهامت و كرامت است. او در ميان حماسه آفرينان كربلا و شهيدان تاريخ، از چنان جايگاه بلند و مكانت والايي برخوردار است كه به گفته سيد الساجدين، زين العابدين(ع)؛ براي عباس(ع)، نزد خداوند، منزلتي است كه همه شهدا در روز قيامت، به او رشك مي‌برند.
كنيه آن بزرگوار، «ابوالفضل» و «ابو قربه» (صاحب مشك) و القابش «سقا» و «قمر بني‌هاشم» است.
عباس(ع)، قامتي بلند، سينه‌اي ستبر، بازواني توانمند و چهره‌اي بس زيبا داشت، بدان سان كه او را «ماه بني هاشم» مي‌گفتند.
او از آغاز قيام اباعبدالله الحسين (ع)، همراه و همدل ايشان و در هنگامه نبرد كربلا، پرچمدار سپاه او بود. عباس (ع)، در روزهاي سخت محاصره امام (ع) و يارانش، سقايت سپاه و آب رساني به كودكان را برعهده داشت.
او در آستانه شب عاشورا، در جمع همراهان حسين (ع)، هنگامي كه امام (ع) از آنها خواسته بود تا بروند و ايشان را تنها بگذارند اولين كسي بود كه با جملاتي سرشار از عشق و ايمان، و آكنده از ايثار، هم گامي و جان فشاني‌‌اش را اعلام كرد.
شمر‌بن ذي الجوشن، در كربلاي براي عباس (ع)و سه برادرش، امان‌نامه آورد. او كه در آغاز، حتي از رويارويي با شمر، نفرت داشت، در رد پيشنهاد سفاهت‌آميز او، شكوهمند و استوار گفت: لعنت خدا بر تو و امان‌نامه‌ات باد!... آيا به ما امان مي‌دهي، در حالي كه پسر پيامبر خدا (ع) در امان نيست؟!
عباس (ع)، در كلام معصومان (ع)، به ايثار، تيزبيني، استواري در ايمان، جهاد عظيم، آزمايش نيكو و داشتن جايگاه رشك‌آور در قيامت، ستوده شده است.
اين قهرمان شكوهمند قيام كربلا و پشتيبان شكست‌ناپذير اباعبدالله (ع)، در هنگامه اوج تنهايي امام (ع) و در راه رساندن آب به كام‌هاي خشكيده كاروان حسين (ع)، شهد شهادت نوشيد.
غم شهادت او، جان امام حسين (ع) را بسي فسرد، بدان گونه كه در كنار قامت خونينش، از سر سوز، در سوگ آن عزيز از دست رفته فرمود: اكنون، پشتم شكست و چاره‌ام، ناچار شد.
عباس (ع)، در هنگام شهادت، 34 سال داشت. بنابراين، در حدود سال 26 هجري به دنيا آمده است.
در «زيارت ناحيه مقدسه» درباره او آمده است: سلام بر ابوالفضل عباس، فرزندان امير مؤمنان؛ از خود در گذرنده با جان براي برادر، برگيرنده از ديروزش براي فردايش، فدايي او، نگهدارنده، كوشنده براي رساندن آب به او، و كسي كه دست‌هايش بريده شد! خداوند، قاتلانش «يزيدبن رقاد حيتي» و «حكيم‌بن طفيل طايي» را لعنت كند!


 

نوشته شده توسط مسلم در پنجشنبه 1390/02/29 ساعت 0:53 قبل از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


اعترافات تكان دهنده اشغالگران در افغانستان

خونخواران آمريكايي چگونه جان كودكان را مي گرفتند

ترجمه: محمد امين آبادي
اشاره
بايد زمان بگذرد تا جناياتي را كه نظاميان آمريكايي در افغانستان (و عراق) طي يك دهه گذشته انجام داده اند، در كتاب ها و بازجويي ها و فيلم ها منعكس شود. اما از طريق رسانه هاي جديدي مثل اينترنت و تلفن همراه، گوشه هاي ناچيزي از اين جنايات هراس انگيز، به رسانه ها درز پيدا كرده است.
مطلب ذيل بخشي از همين جنايات اسفناك و هراس انگيز نظاميان آمريكايي را روايت مي كند.
سرويس خارجي
روزنامه اشپيگل آلمان اخيرا تصاويري از سربازان آمريكايي منتشر كرده است كه نشان مي داد اين سربازان در حال گرفتن عكس يادگاري با اجساد قربانيان خود در افغانستان بودند. اين سربازان متهم هستند با ايجاد يك گروه موسوم به تيم مرگ، شهروندان غيرمسلح افغان را به طور تصادفي انتخاب و آنها را با نارنجك هدف قرار مي دادند و يا با گلوله مي كشتند و انگشتان آنها را به عنوان نشان پيروزي جمع مي كردند و اجساد قربانيان خود را مثله مي كردند.
روزنامه گاردين طي گزارشي در اين باره تحت عنوان «تيم مرگ آمريكا با اجساد قربانيان غيرنظامي خود عكس يادگاري مي گرفت» مي نويسد: فرماندهان ارتش آمريكا در افغانستان به دنبال انتشار اين عكس هاي نفرت انگيز خود را براي خيزش موج جديدي از احساسات ضدآمريكايي در بين مردم اين كشور آماده مي كنند. فرماندهان ارشد ناتو نيز در كابل اين تصاوير را با عكس هاي منتشر شده از جنايت هاي سربازان آمريكايي در زندان ابوغريب كه به شدت احساسات ضدآمريكايي را در سرتاسر جهان تحريك كرد، مقايسه كرده اند. رسوايي ارتش آمريكا به دنبال انتشار اين تصاوير هولناك، ممكن است بيشتر از زندان ابوغريب، به وجهه عمومي ايالات متحده در نزد جهانيان صدمه بزند.
تحقيقات اشپيگل نشان مي دهد بيش از 4000 قطعه عكس و تصاوير ويدئويي از جنايت هاي سربازان آمريكايي در افغانستان كه توسط خود اين سربازان گرفته شده است، وجود دارد.
به دنبال انتشار اين تصاوير، سايت آمريكايي «رولينگ استون» جزئيات كامل تري را از نحوه عمل تيم مرگ منتشر كرد، جزئياتي درباره نحوه انتخاب قرباني ها و نحوه صحنه سازي قتل ها براي اين كه قانوني به نظر برسند و همچنين، در مورد سربازان و افسراني كه در اين جنايت ها دخالت داشته اند.
مطالب ذيل يك داستان جنايي تخيلي نيست، بلكه شرح رولينگ استون از اقدامات و جنايات «گروه مرگ» ارتش آمريكا در افغانستان است. همه اين وقايع مستند است و از اعترافات سربازاني كه در اين گروه بوده اند، استخراج شده است.
گروه مرگ
چگونه سربازان آمريكايي در افغانستان شهروندان بي گناه و غيرمسلح را مي كشتند و اجساد آنها را مثله مي كردند و چطور فرماندهان آنها نتوانستند جلوي اين سربازان را بگيرند؟
اوايل سال گذشته ميلادي، بعد از هشت سال جنگ سخت در افغانستان، گروهي از نيروهاي پياده نظام ارتش آمريكا، يك تصميم حساس و خطرناك گرفتند. قبل از آن، سربازان شركت امنيتي «براو» در مورد كشتن غيرنظاميان افغان، براي هم داستان هاي زيادي مي گفتند.
اين سربازان هنگام صرف ناهار و شب نشيني هاي خود، در مورد نحوه شكار افغان ها و احتمال گير افتادن در لحظه كشتن آنها صحبت مي كردند. اما، در مورد اجراي طرح جديد، بعضي ها مي ترسيدند و مردد بودند و بعضي ديگر مي پرسيدند كي شروع كنيم؟ قرار بر اين شد كه در فاصله زماني كوتاهي پس از شروع سال جديد ميلادي و در ميان دشت هاي خشك ولايت قندهار افغانستان عمليات شروع شود. آنها توافق كردند كه بحث را تمام كنند و دست به اسلحه ببرند.
نيروهاي شركت براو از تابستان در منطقه قندهار مستقر شده بودند. تلاش هاي اين شركت امنيتي براي ريشه كني طالبان و تثبيت حضور آمريكا در يكي از ناآرام ترين مناطق افغانستان با موفقيت كمتري همراه بود.
صبح روز 15 ژانويه، نيروهاي واحد سوم شركت براو با ادوات نظامي و زرهي و نفربرها و كاميون هاي هشت چرخ خود، در اطراف روستاي «لامحمد كالاي» كه يك روستاي كشاورزي در حومه قندهار است، مستقر شدند.
سربازان براي ايجاد يك منطقه امن، ادوات نظامي و نفربرهاي زرهي خود را پيرامون اين آبادي مستقر كردند. آنها سپس جست وجوي خود را براي پيدا كردن بوميان و روستاييان مظنون به حمايت از طالبان آغاز كردند.
اما گشت زني در ميان كوچه هاي روستا نااميدكننده بود. آنها جنگجويان مسلح و محل استقرار دشمن را پيدا نكردند، و به جاي آن، كشاورزان فقير افغان را مشاهده مي كردند كه بدون امكانات اوليه مثل برق و آب آشاميدني، مشغول زندگي خود هستند؛ مرداني با ريش هاي بلند و لباس هاي محلي كهنه و بچه هايي كه به دنبال پول و شكلات بودند. اين آن چيزهايي بود كه نظاميان آمريكايي به جاي طالبان مي ديدند.
گفتن اين كه حتي يكي از اين روستاييان ممكن است كه هوادار طالبان باشد، غيرممكن بود. شورشيان در اين منطقه ترجيح مي دهند خود را از چشم سربازان آمريكايي مخفي كنند و تا جايي كه ممكن است از طريق كار گذاشتن بمب هاي كنار جاده اي، به آنها صدمه بزنند.
در حالي كه افسران واحد سوم از بقيه سربازان جدا شده بودند تا با ريش سفيدان روستا صحبت كنند، 20 نفر از سربازان نيز از واحد خود جدا شدند و آن قدر پياده روي كردند تا به حاشيه روستا رسيدند و خود را در ميان يك مزرعه خشخاش يافتند. آنها در جست وجوي فردي براي كشتن بودند.
بعدها يكي از اين سربازان به بازجويان ارتش گفت: توافق جمعي اين بود كه اگر مي خواستيم كار خطرناك و خلاف قانوني را انجام دهيم، نبايد در اطراف شاهدي وجود داشته باشد كه ما را ببيند. شكوفه هاي خشخاش در آن موقع از سال هنوز كامل نرسيده بودند سرجوخه «جري مورلاك» و گروهبان سه «اندرو هولمز» كشاورز جواني را ديدند كه تك و تنها در مزرعه ترياك كار مي كرد. به فاصله كمي از او چند سرباز مشغول نگهباني بودند. اين كشاورز فقط يك افغاني با سر و وضعي مثل بقيه افغان ها بود، بدون كوچكترين شاهدي در اطرافش. موقعيت مناسبي بود، آنها هدف خود را براي كشتن انتخاب كرده بودند. نوجواني 15 ساله كه هنوز مو روي صورتش سبز نشده بود و سن او خيلي كمتر از آنها نبود؛ مورلاك 21 ساله و هولمز 19 ساله بودند.
اسم اين نوجوان «گل مودين» بود كه يك اسم متداول در افغانستان است.
او يك كلاه كوچك سرش بود و يك جليقه سبز مدل آمريكايي پوشيده بود. مودين چيزي در دستش نبود كه به عنوان اسلحه تلقي شود، حتي بيل هم نداشت. نحوه برخورد او خيلي دوستانه بود، مورلاك بعدها اعتراف كرد كه او يك تهديد محسوب نمي شد. مورلاك و هولمز به زبان پشتو به او دستور دادند كه بايستد و پسر ايستاد، بعد او را مجبور كردند كه پشت يك ديوار گلي زانو بزند، سپس مورلاك نارنجكي به سمت مودين انداخت، زماني كه نارنجك منفجر شد او و هولمز با مسلسل هاي اتوماتيك M4 به سرعت به سمت او تيراندازي كردند. پسرك با صورت به زمين افتاد، كلاه از سرش افتاد و جوي خون از سرش جاري شد. صداي انفجار نارنجك و شليك گلوله ها به سرعت در روستاي آرام و ساكت «لامحمد كالاي» پخش شد. صداي رگبار غيرمنتظره مسلسل باعث واكنش اضطراري بقيه سربازان شد و آنها براي بررسي اوضاع خود را به صحنه رساندند، ولي سربازان حاضر در صحنه نگران به نظر نمي رسيدند. مورلاك از طريق بي سيم با صداي بلند و هيجان زده به فرمانده خود اين گونه مخابره كرد كه در نزديكي تپه مورد حمله قرار گرفته است. در اين هنگام «آدام وين فيلد» به دوستش گروهبان سه «اشتون مور» توضيح داد كه احتمالا حمله اي در كار نبوده است. صحنه بيشتر شبيه يك قتل برنامه ريزي شده بود، او گفت: اينها براي قتل يك افغان غير مسلح برنامه ريزي كرده بودند.»
سربازاني كه به صحنه رسيدند، يك جسد خونين را روي زمين پيدا كردند. وقتي استوار يكم واحد از مورلاك و هولمز پرسيد چه اتفاقي افتاده است؟ مورلاك گفت: اين پسر با يك نارنجك به سمت ما حمله كرده بود و ما مجبور شديم تيراندازي كنيم.
البته، اين يك داستان ساختگي و غيرواقعي بود؛ يك شبه نظامي طالبان به تنهايي فقط با يك نارنجك، در كمين يك دسته سرباز آمريكايي نشسته باشد، آن هم در روز روشن و در منطقه اي كه اجازه هيچ گونه استتار و پوششي را نمي دهد! باورش خيلي سخت بود.
حتي افسر ارشد حاضر در صحنه سروان «پاتريك ميچل» بعدها به تيم تحقيق گفت:«در مورد داستان مورلاك چيز عجيبي وجود داشت، من فكر مي كنم اين خيلي عجيب و غيرعادي است كه فردي با اين شرايط بيايد و به سمت ما نارنجك پرتاب بكند.»
اما ميچل به سربازانش دستور نداد به مودين كه احتمال مي رفت زنده باشد و به هيچ وجه خطري محسوب نمي شد، كمك كنند. در عوض او به استوار يكم «كريس اسپراكو» دستور داد كه مطمئن شود پسره مرده است، او هم اسلحه اش را مسلح كرد و دو بار به سمت مودين تيراندازي كرد.
زماني كه سربازان دور جسد مي چرخيدند، يك پيرمرد محلي كه در همان نزديكي ها درحال كار در مزرعه بود، به محل آمد و مورلاك و هولمز را متهم به اين جنايت كرد. او گفت كه ديده است سرباز و نه آن پسر، نارنجك را انداخته است. مورلاك و ديگر سربازان اعتنايي به او نكردند. سربازان همان پيرمردي را كه صبح با افسران واحد صحبت كرده بود، براي تشخيص هويت آوردند. اما اتفاق بسيار دردناكي افتاد، همراه پيرمرد، پدر نوجوان كشته شده نيز آمده بود، وقتي او پسرش را غرق در خون ديد، لحظه بسيار غمباري بود؛ از شدت ناراحتي نمي دانست چه كار بايد بكند. گرفتن عكس يادگاري با جسد نوجوان كشته شده، مرحله بعدي ماجرا بود؛ هولمز درحالي كه سيگاري بر دست داشت، با بي خيالي تمام با چنگ زدن به موهاي سر بدن نيمه عريان مودين، با او عكس يادگاري گرفت. به نظر مي رسيد هيچ كس بيشتر از استوار يكم «كالرين گيبس» سرجوخه معروف واحد از كشتن اين نوجوان خوشش نيامده بود. يكي از سربازان در اين مورد بعدا به تيم تحقيق ارتش گفت: اين فرد واقعا روز متفاوتي داشت. او شروع كرد به حركت دادن دست ها و دهان نوجوان كشته شده، جوري كه به نظر مي رسيد مودين درحال سخن گفتن است. سپس با يك قيچي جراحي انگشت كوچك پسرك را بريد و آن را به عنوان نشان افتخار براي كشتن اولين افغان غيرمسلح به هولمز داد.
طبق اظهارات سربازان هم قطار هولمز، او انگشت را داخل يك كيسه زيپ دار نگه مي داشت و به آن افتخار مي كرد.
بعداز كشتن مودين، سربازان درگير در قتل او، به هيچ وجه تنبيه يا مجازات نشدند و اين به سربازان واحد، جرأت و جسارت كافي و فزاينده اي بخشيد تا طي چهار ماه بعدي حداقل سه نفر افغاني غيرمسلح بي گناه را صرفا براي تفريح و خوش گذراني به قتل برسانند.
زماني كه قتل ها سرانجام در تابستان سال گذشته رسانه اي شد، ارتش آمريكا اعلام كرد اين كشتارها كار يك گروه ياغي در ارتش بوده، كه كاملا مستقل عمل مي كرده است. بدون آن كه فرماندهان ارشد آنها چيزي بدانند. وكلاي ارتش به سرعت چهار سرباز رده پايين را متهم به انجام اين قتل ها كرد. پنتاگون به شدت در مورد درز جزئيات اين قتل ها رسانه ها را تحت فشار قرار داد. سربازان شركت براو از هرگونه مصاحبه و دادن اطلاعات به رسانه ها منع شدند. به وكلاي متهمين نيز گفته شده بود در صورت گفت وگو با رسانه ها، حبس و سلول انفرادي در انتظارشان خواهد بود. هيچ افسري در اين ماجرا متهم نشد. اما طبق اطلاعات و فايل هاي بازجويي كه به دست رولينگ استون افتاده است، ده ها سرباز عضو اين شركت امنيتي اذعان كرده اند كه عملكرد اعضاي تيم مرگ، مخفي نبوده است، و آنها مقابل چشم بقيه اعضاي شركت اين اقدامات را انجام مي داده اند.
طبق آن چه كه پنتاگون تلويحاً اعتراف كرده، در مورد قتل غير نظاميان بي گناه افغاني، در ميان اعضاي شركت امنيتي براوويك آگاهي عمومي وجود داشته است و همه نيروهاي واحد مي دانستند كه اين اعمال غيرقانوني است.
طبق اظهارات يكي ديگر از سربازان، بحث در مورد قتل هاي برنامه ريزي شده در ميان سربازان، يك موضوع آشكار و عادي بود.
گروهبان سه «جاستين استونر» يكي از خبرچينان ارتش، به بازجوي جنايي ارتش گفت: آنها براي انجام قتل هاي ساختگي و برنامه ريزي شده، تمرين هاي زيادي كرده بودند.
از همان آغاز به دليل ماهيت بحث برانگيز قتل ها، فرماندهي ارشد ارتش به موضوع حساس شده بود. رولينگ استون متوجه شد در همان روزي كه قتل اول انجام شده بود، عموي نوجوان به قتل رسيده، به پايگاه آمده و خواستار انجام تحقيقات در مورد اين قتل شده بود.
سرهنگ «ديويد آبراهام» نفر دوم گردان در اين باره گفت: آنها (بستگان مقتول) چهار ساعت تمام جلوي در مركز فرماندهي نشستند. طي چهارساعت گفت و گو باعموي مودين، آبراهام متوجه شد كه چندين كودك در روستاي لامحمدكالاي ديده اند كه مودين توسط سربازان واحد سه كشته شده است. فرمانده گردان دستور داد مجدداً از سربازان واحد بازجويي شود.
اما سرهنگ ديويد آبراهام گفت: هيچ تناقضي در اظهارات آنها (متهمان آمريكايي) پيدا نكرده است و موضوع تمام شده تلقي شده و پرونده به بايگاني رفت.
در واقع، اين باور خيلي سخت بود كه هيچ كس از ماجراي قتل ها خبر نداشته است. سربازان واحد سه تعداد زيادي عكس گرفته و با اين عكس ها كشته هاي خود در افغانستان را ثبت كرده بودند، تصاويري كه به دست رولينگ استون افتاده است، فرهنگ ما (آمريكايي ها) را در ميان سربازان ارتش آمريكا به تصوير مي كشد؛ كشتن شهروندان غيرمسلح افغان، وقتي بهانه جشن و پايكوبي مي شود، باعث نگراني است. بيشتر سربازان مستقر در واحد سه از افغان ها متنفر بودند، هر چند اين فرد افغان جزو پليس ملي يا ارتش و يا يك افغاني محلي باشد.
يكي از سربازان بعداً به بازجوها گفت: همه مي گفتند آنها وحشي هستند. يك عكس نشان دهنده يك دست بدون انگشت است، عكس ديگر، يك سربريده را نشان مي دهد، بدن هاي مثله شده، دست ها و بازوهاي جدا شده و باد كرده اند.
چند عكس نيز افغان هاي كشته شده را روي زمين يا پشت نفربرها نشان مي دهد، در حالي كه هيچ سلاحي در كنار آنها نيست. در بسياري از عكس ها اصلاً مشخص نيست كه اجساد قربانيان متعلق به شبه نظاميان طالبان است يا غير نظاميان افغان اما گرفتن اين عكس ها وانتشار آنها در پايگاه هاي اينترنتي، تخلف از قوانين ارتش محسوب مي شد.
تصاوير وحشتناك مربوط به اجساد قربانيان مثل فيلم هاي تلويزيوني بين سربازان به عنوان يادگاري هاي جنگ دست به دست مي شده است.
اين مجموعه اسناد شامل چندين فيلم ويدئويي نيز مي شود كه توسط سربازان گرفته شده است. يكي از اين فيلم ها نشان مي دهد كه دو افغاني سوار بر يك موتورسيكلت توسط هليكوپتر نظامي هدف قرار مي گيرند و كشته مي شوند. در حالي كه به نظر مي رسيد هيچ سلاحي با خود نداشتند و تهديد هم محسوب نمي شدند.
قبل از آن كه اين جنايت ها علني شود، پنتاگون تدابير فوق العاده اي را براي جلوگيري از انتشار اين تصاوير و فيلم ها آغاز كرده بود. اين تلاش ها در بالاترين سطوح مقامات دو كشور افغانستان و آمريكا پي گيري مي شد. ژنرال «استنلي مك كريستال» و «حامدكرزي» اوايل ماه مه سال گذشته ميلادي (ارديبهشت 1380) در جريان اين موضوع بودند.
ارتش تلاش هاي گسترده اي را براي يافتن تصاوير فيلم ها آغاز كرده بود تا از تكرار رسوايي زندان ابوغريب جلوگيري كند. گروه هاي تحقيق در افغانستان حافظه ده ها رايانه سربازان را براي يافتن فيلم ها و تصاوير بررسي كردند و رايانه ده ها سرباز نيز توقيف شد. به آنها دستور داده شده بود همه تصاوير تحريك كننده را از حافظه رايانه خود پاك كنند. فرماندهي تيم تحقيق جنايي ارتش همچنين مأموراني را به اقصي نقاط ايالات متحده فرستاد، تا از خانه سربازان، بستگان و خويشاوندان آنها همه فايل ها و كپي هاي فيلم ها و عكس هاي مربوط به اين رسوايي را جمع كنند.
پيام روشن بود: هر اتفاقي كه در افغانستان مي افتد، بايد در افغانستان نيز دفن شود. به موازت سرپوش گذاشتن روي تصاوير، ارتش سعي كرد شواهدي را كه نشان مي داد قتل غيرنظاميان افغان فراتر از واحد سه شركت امنيتي براو بوده است، مخفي نگه دارد.
يكي از تصاوير، دو افغاني را نشان مي دهد كه كشته شده اند و دست هاي آنها به همديگر از پشت بسته شده و يك دست نوشته بر روي گردن آنها آويزان شده است با اين مضمون كه «طالبان مرده اند» پنتاگون مي گويد در مورد عكس ها تحقيق كرده است، اما تاكيد مي كند مشخص نيست تصاوير مربوط به اين حادثه كجا گرفته شده است. سخنگوي پنتاگون مي گويد: ما فقط دو افغان را در تصوير مي بينيم كه دست آنها به همديگر بسته شده است. اما از پشت پرده خبرنداريم. شايد آنها توسط خود طالبان و با هدف ايجاد نفرت از آمريكائي ها، كشته شده باشند. اما اين اظهارات زياد با واقعيت همخواني ندارد، به عنوان مثال، شماره نفر بري كه در تصوير وجود دارد، به راحتي قابل تشخيص است.
طبق اظهارات يك منبع در شركت براو كه نخواست نامش فاش شود، دو مرد غير مسلح در اين تصاوير، توسط سربازان واحد ديگري كشته شده اند كه هنوز متهم نشده اند. «كالوين گيبس» يك استوار يكم 26 ساله، سربازي كه در عراق نيز جنگيده بود و فرماندهي جوخه در واحد سوم را برعهده داشت آن طوري كه توسط سربازان و هم رديفانش در شركت براو توصيف شده است، شيفته كشتن بود. او از همه افغان ها متنفر بود. او با قدبلند و وزني كه داشت، مي توانست همه كساني كه در اطرافش بودند را مرعوب كند. او در يك خانواده مذهبي در مونتانا رشد كرده و بزرگ شده بود. گيبس از تحصيل در دبيرستان انصراف داد و در ارتش ثبت نام كرد؛ زماني كه به عراق اعزام شد، شروع به جمع آوري مدال هاي افتخار در اين كشور كرد، جايي كه مرز دفاع مشروع و كشتن غيرنظاميان بسيار كم رنگ بود. در سال 2004 گيبس و چند سرباز ديگر به يك خانواده غيرنظامي و غيرمسلح عراقي در نزديكي كركوك تيراندازي مي كنند و دو كودك و بزرگسال را مي كشند. اين حادثه در آن زمان مورد رسيدگي قرار نگرفت. قبل از اين كه گيبس در سال 2009 به شركت براو ملحق شود، مامور حفاظت از يكي از فرماندهان ارشد ارتش آمريكا به نام سرهنگ «هري تامل» بود. اين سرهنگ جنجالي در آن زمان فرمانده گردان پنجم استرايكر بود و به صورت آشكار، قوانين و رويه ارتش را در مورد لزوم حمايت از غيرنظاميان و افراد محلي مسخره مي كرد.
او در آن زمان نوشت: حقانيت سياسي به ما ديكته مي كند كه در مورد روندهاي ظالمانه و غيرعادلانه در عمليات موفق ضدتروريستي صحبت نكنيم. تامل همچنين از سربازانش مي خواست دشمن را بي رحمانه مورد حمله قرار دهند و او را نابود كنند.
زماني كه گيبس از تامل جدا شد، به خط مقدم رفت و به سرعت به مدل افراطي يك سرباز بي رحم تبديل شد. او در چادر خود پرچم دزدان دريايي را برافراشته بود. گيبس مرتب به دوستانش مي گفت: با من بيائيد، ما فردي را براي كشتن پيدا خواهيم كرد. در ساق پاي او تصوير دو صليب با 6 جمجمه خالكوبي شده بود؛ سه تا از جمجمه ها قرمز رنگ بودند، كه نشان دهنده كشتارهاي او در عراق بود و سه تاي ديگر آبي بودند براي افغانستان، زماني كه گيبس به شركت براو پيوست، روحيه سربازان گردان استرايكر زياد خوب نبود، چهار ماه قبل ا ز آن زمان، واحد مورد نظرما در افغانستان مستقر شده بود.
اين گردان به نفربرهاي زرهي هشت چرخ مجهز بود كه با تكنولوژي پيشرفته خود پياده نظام را به سرعت جابجا مي كردند و سرعت، امنيت، توان عملياتي ارتش آمريكا را بر ضد طالبان تقويت مي كردند. اما در ماه دسامبر همه اميدها به ياس بدل شد، طالبان با افزايش اندازه و توان تخريبي بمب هاي كنار جاده اي خود، اين نفربرهاي زرهي را مجبور كردند كه از جاده ها خارج شوند. گردان فوق نيز از اين بابت تلفات سنگيني را متحمل شد. سربازان گيج، مايوس و عصباني بودند، آنها به عنوان يك واحد گارد پيشرفته و مجهز و با هدف نابودي طالبان به افغانستان اعزام شده بودند؛ اما حالا شبه نظاميان طالبان در همه جا حضور داشتند.
فرماندهي عالي پنتاگون به خاطر مشكلات مربوط به روحيه پايين سربازان گردان كه در حال افزايش بود دست به كار شد، يك ماه بعد از حادثه كشته شدن آن فرد توسط بالگرد و تنها چهار ماه قبل از شروع كشتارهاي برنامه ريزي شده ژنرال مايكل مولن رئيس ستاد مشترك ارتش آمريكا يك سفر تبليغاتي به منطقه انجام داد. او به حمله دشمن با بمب هاي كنار جاده اي خود باشند.
يك ايده نيمه شوخي و نيمه جدي كه پيشنهاد شد اين بود كه آنها شكلات را در بيرون از نفربرهاي زرهي قرار دهند و زماني كه از روستا بچه ها براي برداشتن شكلات ها نزديك مي شوند، آنها را هدف قرار دهند. طبق اظهارات سرباز ديگري، سناريوي بعدي اين بود كه آنها شكلات ها را جلوي نفربر قرار دهند و زماني كه بچه ها شكلات ها را برمي دارند، نفربر از روي آنها رد شود. برنامه بعدي اين بود كه آنها منتظر يك حمله و انفجار بمب كنار جاده اي مي مانند، بعد به بهانه اين انفجار، غيرنظاميان را مي كشند.
سربازان بالاخره مجاب شدند كه مي توانند به هر كسي در منطقه تيراندازي كنند. مورلاك بعدا كه زنداني شد در اين باره در بازجويي گفت: ما در مكان ها و موقعيت هاي بسيار بدي عمليات مي كرديم ولي دستمان بسته بود، تصور من اين بود كه ما بايد از چيزهايي كه در دستمان وجود دارد، استفاده كنيم. بعد از كشتن نوجوان افغاني، در روستاي لامحمد كالاي، سربازان واحد سه وقتي به همديگر مي رسيدند، با زدن دست هايشان به همديگر، از اين كار احساس شادماني مي كردند.
چند ساعت بعد از تيراندازي به آن نوجوان، در طول يك چكاپ روزانه در پايگاه پزشكي، هولمز و مورلاك در مورد قتل اين نوجوان با «آلسياريلي» پزشك واحد صحبت كردند. بعدا زماني كه آنها دور هم نشسته بودند و مشغول بازي ورق بودند به ريلي گفتند كه آنها مي خواهند با يك انگشت انسان شرط بندي بكنند.
سپس آنها انگشتي را كه گيبس از دستان مودين بريده بود روي ميز شرط بندي گذاشتند؛ ريلي به بازجوها گفت: اين صحنه خيلي شرم آور بود، مورلاك خيلي مشتاق بود حقيقت را با دوستانش در واحد درميان بگذارد. او به هيچ وجه نگران اين نبود كه كسي ممكن است نسبت به كشتن يك افغاني غيرمسلح، از خود واكنش نشان بدهد.
عصر همان روزي كه مورلاك به آن نوجوان شليك كرده بود، چند نفر از اعضاي شركت براو به طور پنهاني داخل يك نفربر زرهي براي مصرف حشيش كه يك فعاليت متداول در پايگاه بود جمع شدند.
مصرف حشيشي كه توسط مترجمان افغاني تهيه مي شد، بخش اصلي زندگي روزانه بسياري از سربازان بود. آنها به طور دائم در داخل آسايشگاهها در نفربرها و در تانك ها حشيش مصرف مي كردند. مورلاك هنگام مصرف حشيش نحوه كشتن مودين را با جزئيات كامل به بقيه سربازان گفت.
حتي او توضيح داد كه مراقب بوده است هنگام پرتاب نارنجك، ضامن آن را زمين نيندازد. چون ممكن بود شاهدي باشد بر اين كه يك مهمات آمريكايي در حمله استفاده شده است. درست به همين دليل مورلاك تمام اثر و نشانه هاي پودر سفيد حاصل از انفجار را از اطراف جسد مودين پاك كرده بود.
قبل از آن كه ارتش در افغانستان با مشكل كمبود نيرو مواجه شود، مورلاك در وضعيتي بود كه ارتش او را قبول نمي كرد؛ او در واسيلياي آلاسكا بزرگ شده بود، منطقه اي كه زياد با اقامتگاه «ساراپلين» فاصله نداشت.
مورلاك هاكي بازي مي كرد. در آن روزها او به طور دائم در جنگ و دعوا بود و در مسابقات مست مي كرد، بدون گواهينامه رانندگي مي كرد و حتي در چند مورد از صحنه تصادف شديد رانندگي فرار كرده بود. او زماني كه به ارتش هم پيوست و به افغانستان اعزام شد نيز دست از كارهاي خود برنداشت، او در افغانستان هم دستش به هرنوع ماده مخدري كه از حشيش و كوكائين و ترياك مي رسيد مصرف مي كرد. به موازاتي كه مورلاك مباهات مي كرد به اين كشتارهاي برنامه ريزي شده، سربازان تصاوير اين جنايت ها را به دوستانشان ايميل مي كردند و در طول دوران مرخصي و ديدار با خانواده هايشان درباره آن صحبت مي كردند.
در14 فوريه 3ماه قبل از آن كه ارتش تحقيقات خود را آغاز كند، آدام وين فيلد 21 ساله كه يكي از سربازان واحد بود، ازطريق فيس بوك پيامي به پدرش فرستاد. او گفت: كساني داخل واحد ما هستند كه هركاري دلشان بخواهد مي كنند. او ادامه داد: مقتول يك نوجوان بي گناه بود كه فقط مشغول كشاورزي بود. وين فيلد از طريق همين پيام ها، پدرش را در جريان اتفاقات قرار مي داد.
كريس وين فيلد كه خود يك كهنه سرباز بود، بعدها به تيم تحقيق گفت: آدام به من گفته كه شنيده است گروه در حال برنامه ريزي براي كشتن يك مرد افغاني ديگر هستند.
وين فيلد فرمانده ارتش با مركز فرماندهي مشترك تماس گرفت و به ستواني كه آن جا بود گفت: آنها قصد دارند كه يك افغاني را بكشند و يك اسلحه كلاشينكف كنار او بگذارند تا اين گونه به نظر برسد كه او يك شورشي بوده است.
اما طبق اظهارات وين فيلد، ستوان مذكور به راحتي از كنار اين موضوع گذشت و گفت: زماني كه آدام به خانه اش براي مرخصي مي رود، به اين موضوع رسيدگي مي شود، اما با كمال تأسف فرماندهان حاضر در پايگاه هيچ كاري را براي پيگيري گزارش انجام ندادند.
آدام وين فيلد زماني كه به افغانستان برگشت به دنبال گزارش مجدد اين جنايت بود. او معتقد بود كه اين قتل ها كار اشتباهي بوده است، اما درنهايت به اين نتيجه رسيد كه او براي مقابله با تيم مرگ گيبس خيلي ضعيف است. در نقطه مقابل آن، او به پدرش گفت كه تماسهايش را با ارتش متوقف كند، براي اين كه تهديد به مرگ شده بود.
وين فيلد گفت: گيبس به او هشدار داده است كه اگر او چيزي از اين قتل ها به كسي بگويد، ممكن است در يك تابوت به خانه بازگردد. پدرش پذيرفت كه موضوع را مسكوت بگذارد.
بدون پاسخگويي به افسران مافوق سربازان واحد سوم حالا ديگر معتقد بودند بدون اين كه مجازات شوند، مي توانند برنامه ريزي هاي بعدي را براي قتل هاي جديد آغاز كنند.
وجود اسلحه در كنار كساني كه كشته مي شدند براي اين كه حمله و عمليات را مشروع جلوه دهند، بسيار ضروري بود. قوانين ارتش در مورد عمليات ضدشورش، براي تشخيص يك فرد عادي از يك پيكارجو در اين ميان مشخص بود. پيكارجو بايد اسلحه به همراه داشته باشد. وجود اسلحه در كنار قرباني كليد رهايي از زندان براي قاتل بود. در مناطق جنگي آشوب زده افغانستان آنها به راحتي مي توانستند اسلحه را پيدا كنند.
در ارتش همه مهمات و اسلحه اي كه در اختيار سربازان قرار مي گرفت و هر مهمات و نارنجكي كه استفاده مي شد به دقت ثبت و ضبط مي شد، بنابراين گيبس تلاش كرد اسلحه و مهماتي كه براي قتل هاي برنامه ريزي شده خود نياز داشت را از طريق كانال هاي ديگر پيدا كند.
او دوستاني در پليس ملي افغانستان داشت و تلاش كرد از طريق آنها اين كار را انجام دهد. او در يك تجارت پاياپاي به آنها، مجلات سكسي تحويل مي داد و در عوض از آنها انواع اسلحه و مهمات جنگي را تحويل مي گرفت. مهمات ها و نارنجك هاي قديمي كه هيچ كدام از آنها در ارتش آمريكا استفاده نمي شد.
او بهترين چيزي را كه پيدا كرد يك اسلحه كلاشينكف و فشنگ هاي آن بود او اين اسلحه و مهمات آن و ساير نارنجك ها را در يك جعبه آهني، در درون يكي از نفربرهاي زرهي مخفي كرد.
دو هفته بعد از قتل مودين، حادثه اي اتفاق افتاد.
شب 27 ژانويه بود و واحد درحال گشت زني در بزرگراهي بود كه در نزديكي مركز عملياتي آنها قرار داشت. ناگهان دوربين هاي حرارتي ديد در شب آنها فردي را در نزديكي تشخيص دادند كه به صورت بالقوه مظنون بود، چون معمولا طالبان از تاريكي شب براي انجام عمليات خود استفاده مي كنند.
واحد در نزديكي فرد مذكور موضع گرفت و سربازان آرايش نظامي گرفتند ويك مترجم از نفربر پياده شد. آنها مي ديدند كه آن مرد خم شده و شبيه يك توپ خود را جمع كرده است. به او دستور داده شد كه بلند شود و دستانش را جلوي سينه اش قرار دهد تا سربازان دستان او را ببينند، چون معلوم نبود او دستانش را از سرما مخفي كرده است يا مي خواهد يك عمليات انتحاري انجام دهد. مترجم به زبان پشتو سر او فرياد مي كشيد و سربازان با نورافكن هاي قوي نور شديدي را به صورت آن مرد انداختند: به او دستور داده شد كه پيراهنش را در بياورد. اما مرد شروع به عقب و جلو آمدن در مقابل نورافكن ها كرد، بدون اعتنا به دستور سربازان.
رفتار او عجيب بود، او براي چند دقيقه جلوي چشم سربازان اين پا و آن پا مي كرد، و سربازان براي هشدار به اطرافش تيراندازي كردند. مرد با ناديده گرفتن هشدارها شروع به رفتن به سمت سربازان كرد، يكي گفت آتش و گيبس شروع به تيراندازي كرد دست كم پنج سرباز ديگر نيز شروع به تيراندازي كردند. آنها حداقل 40 تير به سمت مرد شليك كرده بودند.
بدن مرد روي زمين افتاد، او كاملا غيرمسلح بود، طبق گزارشات رسمي بعداً معلوم شد كه او ناشنوا و ناتوان ذهني بوده است.
علاوه بر ريشش، بخش زيادي از جمجمه اش نيز پخش زمين شده بود.
«مايكل واگن» يك تكه از جمجمه را كه پخش زمين شده بود جمع كرد و براي يادگاري پيش خود نگه داشت. اين دومين كشتار يك فرد غيرمسلح در هفته هاي اخير بود و دومين باري بود كه آنها به يك جسد بي حرمتي مي كردند. افسران واحد به جاي تحقيق در مورد اين قتل ها، تمام سعي خود را براي توجيه آن متمركز كرده بودند.
زماني كه «رومن ليقسي» با بي سيم به كاپيتان «متئوگوگيل» فرمانده واحد خبر داد كه همان واحد دوباره به يك مرد افغان تيراندازي كرده است، كاپيتان به شدت عصباني شد. او به ليقسي دستور داد كه جست وجو كنند تا اسلحه پيدا شود، ليقسي كنترل خود را از دست داده بود. او مطمئن بود كه اگر اسلحه پيدا نشود او شغلش را از دست خواهد داد. طي چهار ساعت بعد سربازان تمام منطقه را با چراغ قوه هايشان براي يافتن اسلحه گشتند اما آنها چيزي را پيدا نكردند.
سپس ستوان سوم آبراهام به كوئينتال دستور داد كه كلاشينكفي كه گيبس در داخل جعبه آهني در درون نفربر مخفي كرده بود را بياورد. چند دقيقه بعد صدايي از درون تاريكي فرياد زد: قربان من فكر مي كنم چيزي پيدا كرده ام!
ليقسي دوان دوان آمد و ديد كه يك اسلحه روي زمين افتاده است، خيالش راحت شد، اعضاي گروه مرگ همه مي دانستند كه آن اسلحه براي اين كه اين قتل قانوني و مشروع به نظر برسد، كنار جسد گذاشته شده است.
«استونر» يكي ديگر از سربازان تيم مرگ به گروه تحقيق ارتش گفت: قتل جوري صحنه سازي شده بود كه به نظر برسد او اسلحه داشته است، ما براي توجيه قتل چاره ديگري نداشتيم، اما او پير و ناشنوا بود، ما او را كشتيم!
طبق قوانين جنگ در ارتش آمريكا، هر كس مسئوليت قتل كسي را كه كشته است برعهده دارد. براي اين كه آن مرد هشدارهاي سربازان واحد را ناديده گرفته بود و به سمت آنها حركت كرده بود، هيچ كس به خاطر قتل او متهم نشد، اما دست كم حالا ارتش مي داند كه او توسط سربازاني كشته شده كه مشتاق تيراندازي به مردم غيرمسلح صرفاً براي تفريح بودند.
در همان ماه طبق گزارش ارتش آمريكا، گيبس يك شهروند غيرمسلح افغان ديگري را كشت و اسلحه اي را در كنار جسدش گذاشت. اين كار در زمان اجراي عمليات «كوداك مومنت» بود؛ يك ماموريت روزانه براي گردآوري عكس و اطلاعات از مردان مقيم در روستاي «كاري خيل».
در 22 فوريه در زمان انجام ماموريت، گيبس يك اسلحه كلاشينكف را كه از يك مامور پليس ملي افغانستان دزديده و مخفي كرده بود، با خود آورد؛ همزمان با واحد كه داخل روستا بودند او به يك پناهگاه نزديكي رفت و به يك مرد كه مظنون به عضويت در گروه طالبان بود، دستور داد كه از آن جا خارج شود.
ابتدا گيبس با كلاشينكف به نزديكي ديوار تيراندازي كرد. سپس اسلحه را به سمت پاهاي مرد افغان انداخت، سپس با اسلحه «ام-4» خود و از فاصله نزديك همراه با مورلاك و يك سرباز ديگر به سمت مرد تيراندازي كرد. يكي از اولين كساني كه بايد در اين زمينه پاسخگو باشد استوار يكم «اسپارگيو» است.گيبس ادعا كرد كه او توسط آن مرد در يك گوشه گير افتاده بود و آن مرد با تيراندازي به او با اسلحه كلاشينكف مي خواسته اسلحه گيبس را بدزدد، اما زماني كه اسپارگيو وضعيت را بررسي كرد، متوجه شد ادعاي گيبس دروغ است.
اسپارگيو تناقضات اين حادثه را به ليقسي فرمانده واحد گزارش داد. زماني كه جسد تشخيص هويت شد، بستگانش گفتند كه «آقا» مردي عميقاً مذهبي بوده و هرگز اسلحه در دستش نگرفته بود و اصلا نمي دانست كه چگونه از كلاشينكف استفاده مي كنند. آنها به ليقسي گفتند هيچ اقدامي به جز مجازات و تنبيه گيبس آنها را راضي نمي كند.
با شكست مجدد تحقيقات درباره اين قتل جديد، به اعضاي تيم مرگ اين احساس دست داد كه آنها شكست ناپذير هستند. گيبس شروع كرد به ترغيب و تهييج سربازان ساير واحدها براي هدف قرار دادن و كشتن شهروندان غيرمسلح. گيبس يكي از نارنجك هايي را كه به دست آورده بود به يكي از دوستانش در گردان ديگري داده بود. «استيون» كه پزشك ارشدي است به تيم تحقيق يادآور شد: «يك جعبه از طرف گيبس دريافت كردم، روي ميز وقتي در جعبه را باز كردم با يك نارنجك و يك جوراب كثيف مواجه شدم، شكل آن جوراب مضحك بود.» استيون آن را به گوشه اي پرتاب كرد. مدتي بعد كه گيبس او را ديد به استيون گفت نارنجك را بياور. بعد از او پرسيد آيا آن وسيله ديگر داخل جعبه را هم ديده است؟
استيون پاسخ داد: كدام چيز، منظورت آن جوراب است؟ گيبس پاسخ داد: نه منظورم چيزي است كه داخل جوراب بود.
واقعيت اين بود كه گيبس چند انگشت انسان داخل جوراب گذاشته بود.
در يك صبح بهاري گيبس و مورلاك درحالي كه گشت زني مي كردند، مورلاك يك نارنجك روسي پيدا كرد. گيبس گفت: «اين نارنجك بهترين وسيله براي برنامه ريزي يك حمله جديد است.»
از آنجا كه شبه نظاميان طالبان به استفاده از اسلحه و مهمات روسي معروف بودند اين ايده به ذهن آنها خطور كرده بود. مورلاك شب قبل از آن در صحبت با دسته اي از سربازان، به آنها گفته بود كه او به دنبال يك حاجي ديگر براي كشتن مي گردد.
حاجي اصطلاح تحقيرآميزي بود كه سربازان ارتش آمريكا در افغانستان و عراق به مسلمان ها مي گفتند.
صبح روز دوم ماه مه واحد طبق برنامه روزانه درحال گشت زني در يك روستا كه چند مايل از پايگاه فاصله داشت، بود. فرماندهان واحد به خانه اي وارد شدند، براي صحبت با مردي كه قبلاً به اتهام داشتن بمب هاي كنار جاده اي دستگير شده بود. بقيه سربازان واحد در روستا درحال پرسه زني و جست وجو براي پيدا كردن اهداف جديد براي كشتن بودند.
گيبس و دو سرباز ديگر همراه او توجهشان را مردي با ريش سفيد جلب كرد او را تا بيرون روستا تعقيب كردند. وين فيلد بعداً به تيم تحقيق گفت: پيرمرد رفتارش خيلي دوستانه بود و ما هيچ نشانه اي از دشمني و خصومت نسبت به خودمان از او نديديم. گيبس آن پيرمرد را مجبور كرد كه به سمت يك گودال حركت كند. سپس به او دستور داد كه زانو بزند و در همان حالت بماند، سپس مورلاك، وين فيلد و خودش در نزديكي آن گودال موضع گرفتند، گيبس نارنجك را به سمت پيرمرد افغان پرتاب كرد، به محض پرتاب نارنجك مورلاك و وين فيلد شروع به تيراندازي كردند وين فيلد به يك تيربار قدرتمند مجهز بود كه با فشار ماشه در هر ثانيه 3تا5 گلوله شليك مي كرد. گيبس به مورلاك گفت: مرحله دوم برنامه را بايد انجام دهيم، بايد نشان دهيم كه حمله واقعي بوده است مرد همان جايي كه زانو زده بود افتاده بود، شدت انفجار يكي از پاهاي او را جدا كرده بود، پاي ديگرش نيز از زير زانو قطع شده بود. مورلاك نارنجك روسي را كنار دستان پيرمرد كشته شده گذاشت. گيبس به سمت جسد پيرمرد حركت كرد، درست بالاي سر او ايستاد و دو بار به سر پيرمرد شليك كرد، فك و دهان پيرمرد خرد شد.
بعداً كه اوضاع آرام شد و سربازان زن و بچه هاي پيرمرد را كه درحال گريه و زاري بودند از پايگاه بيرون انداختند و مورلاك يك داستان براي فرماندهان مافوق سرهم كرد، گيبس يك قيچي برداشت و انگشت كوچك جسد پيرمرد را قطع كرد تا براي خودش به عنوان يادگاري نگهدارد. سپس يك دستكش جراحي به دست كرد و دندان هاي پيرمرد را از دهنش بيرون كشيد و به وين فيلد تقديم كرد. وين فيلد براي مدتي دندان ها را پيش خود نگهداشت، بعداً او آنها را دور انداخت.
اين بار روستائيان زيربار نرفتند، پيرمرد كشته شده، يك روحاني صلح جو بود به نام «ملا الله داد» با بالاگرفتن اعتراضات، فرمانده منطقه انتقادات گزنده اي را از فرمانده واحد كرد. او گفت: «سربازان واحد نارنجك را با صحنه سازي كنار جسد آن پيرمرد گذاشته اند، تا به او تيراندازي كنند.»
فرمانده منطقه، ستوان «موني» يكي از اعضاي تيم حفاظت، خود را به محل تيراندازي به پيرمرد فرستاد. او دو پيرمرد روستايي را پيدا كرد كه آنها ادعا مي كردند كه هر دو «ملا الله داد» را با يك نارنجك ديده اند. موني حالا ديگر با آسودگي خيال از آنها خواست كه اين ادعا را همه جا پخش كنند. موني گفت: اين حيله اي است كه طالبان از آن براي سربازگيري از مردم عادي عليه ما استفاده مي كند.
ماموريت موني با موفقيت تمام شد، او روستا را با اين احساس ترك كرد كه واحد مي تواند به كار روزانه خود برگردد. بعد از اين كه او به فرمانده خود گزارش داد «همه چيز عادي است.»
نيمه شب همان روز كه موني از ماموريت موفقيت آميز خود برگشت گروهبان سه «استونر» كه در طرح ريزي كشتن مرد افغان در بزرگراه با گذاشتن كلاشينكف در كنارش دست داشت، به مركز طرح ريزي عمليات تاكتيكي شركت امنيتي براو آمد و گفت: «از دست سربازاني كه در واحد از اتاق او براي استعمال حشيش استفاده مي كنند، خسته شده است.» او هشدار داد كه اگر اين رويه ادامه پيدا بكند، او ممكن است تنزل درجه پيدا كند.
او از آنها خواست كه دنبال جاي ديگري براي استعمال حشيش باشند، ولي آنها آن را رد كردند.
سربازان آن قدر از آن جا براي مصرف حشيش استفاده كرده بودند كه آن جا بو گرفته بود. استونر به ستوان كشيك گفت: من نگران شغلم هستم. با تاكيد بر اين كه او خبرچين نيست. استونر به او گفت كه نمي خواهد سربازان هم قطار خود را به مخمصه بيندازد.
ستوان كشيك داستان استونر را زياد جدي نگرفت، تا آن را به سلسله مراتب فرماندهي گزارش دهد. او بعداً گفت: من فكر كردم استونر عصبي و ناراحت است و نياز دارد با كسي در مورد اين حادثه صحبت بكند. استونر قتل عام شماري از سربازان افغان توسط آمريكايي ها را نيز به او گفته بود به جاي گزارش كشته شدن آن افغان به مقامات بالاتر، ستوان به استونر اطمينان داد موضوع مصرف حشيش در اتاق او بي سر و صدا رسيدگي خواهد شد و هويت او نيز مخفي خواهد ماند. اما رازداري با جو موجود در شركت براو زياد سازگار نبود.
روز بعد همه مي دانستند كه استونر آنها را لو داده است. همه وحشت كرده بودند. گيبس اعضاي تيم مرگ را در اتاق خود جمع كرد و به آنها گفت: ما بايد تكليف استونر را روشن بكنيم. او تاكيد كرد خبرچين ها به دردسر خواهند افتاد. در ششم ماه مه گيبس و شش نفر از ديگر سربازان روي سر استونر در اتاقش خراب شدند و در را پشت سر خود بستند و به او در حالي كه روي تخت خوابش نشسته بود، حمله كردند. آنها گلوي او را گرفته بودند و روي زمين مي كشيدند، اما مراقب بودند كبود شدگي روي صورت استونر ايجاد نشود. مورلاك در حالي كه شكم استونر را مشت و مال مي داد به او گفت: چطور توانستي اين كار را با ما انجام دهي؟ آنها قبل از ترك اتاق به صورت استونر تف انداختند.
چند ساعت بعد گيبس و مورلاك به اتاق استونر برگشتند، او روي تخت نشسته بود هنوز از آن حمله گيج و منگ بود، مورلاك به او توضيح داد كه ممكن است اين حمله ادامه پيدا نكند، اگر استونر دهان خود را بسته نگه دارد.
گيبس هشدار داد اگر استونر دوباره خيانت كند، دفعه بعد زماني كه از واحد بيرون رفته است ممكن است كشته شود.
گيبس سپس تكه پارچه اي را از درون يك جعبه بيرون آورد و آن را روي زمين پهن كرد درون آن دو انگشت قطع شده، با تكه هاي پوستي كه از آنها آويزان بود، وجود داشت. مورلاك گفت: استونر براي كشتن مردم بايد بيشتر تمرين بكند.
استونر شك نداشت كه مورلاك مي تواند تهديد خود را عملي كند، او بعداً به تيم تحقيق گفت: اساساً من بر اين باور بودم كه مورلاك اگر شانس اين را پيدا مي كرد، من را مي كشت. زماني كه دستيار پزشك استونر را روز بعد مورد معاينه قرار داد، جاي كبودي ها را روي بدن او ديد. استونر براي گفت وگو با بازجوهاي ارتش فراخوانده شد. او به آنها توضيح داد كه چگونه گيبس چند انگشت قطع شده را روي زمين جلوي او انداخته است. زماني كه بازجوها از او پرسيدند گيبس اين انگشت ها را از كجا آورده بود. استونر گفت: «واحد تعداد زيادي از مردم بي گناه را كشته است.» استونر همه قتل ها را مورد به مورد با ذكر اسم ها، مكان ها و تاريخ ها با جزئيات تمام توضيح داد.
اعترافات مورلاك روند تحقيقات را تشديد كرد. مورلاك جاي انگشت هايي را كه گيبس آنها را لاي پارچه اي مخفي كرده بود به بازجوها گفت. زماني كه تيم تحقيق اثر انگشت هاي اين انگشت هاي پيدا شده را با ا طلاعات موجود در مركز اطلاعات شركت امنيتي براو تطبيق دادند، اثر انگشت ها منطبق نبودند احتمالاً كشته هاي ديگري نيز وجود داشت كه هنوز بررسي و گزارش نشده بود.
تاكنون هيچ كدام از افسران ارشدي كه متهم شده بودند به دست داشتن در اين قتل ها يا سرپوش گذاشتن روي آنها، محكوم نشده اند.
هنوز نتايج تحقيقات مجزايي كه توسط بخش ديگري از ارتش آمريكا انجام شد منتشر نشده است. اگر افسران ارشد شركت امنيتي براو حتي اگر در هيچ كدام از اين قتل ها دخالت هم نداشته باشند ولي به طور قطع و يقين اين قتل هاي برنامه ريزي شده در مقابل چشمان آنها انجام شده است و آنها از موضوع اين قتل ها اطلاع داشتند.
مورلاك در آخرين بازجويي خود گفت: هيچ كدام از ما در واحد، چه سرباز و چه فرمانده، از اين لعنتي ها كه كشته شدند، خوشمان نمي آمد. آنها يك سري كثافت بودند كه بايد كشته مي شدند. بهترين كار، كشتن اين آشغال ها بود.
منابع: مجله رولينگ استون، اشپيگل، گاردين


 

نوشته شده توسط مسلم در پنجشنبه 1390/02/22 ساعت 6:39 بعد از ظهر.اخبار ویژه - لينک ثابت


مدینه منوره به روایت تصویر

نماي از مدينه منوره

(( مدینه منوره ))

مدينه منوره

مسجد قبا در مدينه منوره

(( مسجد قبا در مدينه منوره ))

قبرستان بقيع

(( قبرستان بقيع ))

مسجد قبا

(( مسجد قبا ))

مسجد خندق

(( مسجد خندق ))

كوه احد

(( كوه احد ))

مسجد خندق

(( مسجد خندق ))

قبور ائمه در قبرستان بقيع

(( قبور ائمه در قبرستان بقيع ))

درب خانه حضرت زهرا (س) در مدينه منوره

(( درب خانه حضرت زهرا (س) در مدينه منوره ))

دريچه اي با روايت هاي گوناگون بر گنبد مسجدالنبي(ص)

(( دريچه اي با روايت هاي گوناگون بر گنبد مسجدالنبي(ص) ))


 

نوشته شده توسط مسلم در جمعه 1390/02/16 ساعت 10:42 قبل از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


براي اسلامي‌شدن جامعه بايد «حيا» را تقويت كرد

(( آيت‌الله مجتبي تهراني مرجع تقليد ))

آيت‌الله مجتبي تهراني در درس اخلاق خود با موضوع «حيا» گفت: اگر جامعه‌اي بخواهد اسلامي باشد بايد حيا را تقويت كرد نه بي‌حيايي را؛ همه چيز از درون حيا مي‎آيد.


جلسات درس اخلاق و معارف اسلامي آيت‌الله مجتبي تهراني به مناسبت ايام فاطميه(ع) اول از 25 تا 29 فروردين در خيابان ايران، كوچه شهيد ملكي برگزار مي‌شود.
متن كامل چهارمين جلسه دروس اين مرجع تقليد با موضوع «حيا» كه روز دو‌شنبه 28 فروردين‌ماه و بعد از اقامه نماز مغرب و عشا برگزار شده است در پي مي‌آيد.
متن، صوت و فيلم اين جلسات در پايگاه اطلاع‏رساني حضرت آيت‌الله مجتبي تهراني به نشاني www.mojtabatehrani.ir در دسترس علاقه‌مندان قرار مي‌گيرد.

* مروري بر مباحث گذشته

بحث ما راجع به "حيا " بود. عرض كردم يكي از مشكلات اساسي جامعه ما، همين مسأله رواج بي‎حيايي در روابط گوناگون ديداري، گفتاري و شنيداري است. گفته شد كه حيا فريضه‎اي از فرايض انساني است كه بازدارنده انسان از اعمال زشت و قبيح مي‎باشد. در آخر جلسه گذشته رابطه بين عقل عملي و حيا را مطرح كردم و رواياتي هم در اين رابطه خواندم. روايت از علي عليه‎السلام بود كه فرمودند: «اعقل الناس احياهم»، عاقل‎ترين مردم، باحياترين آنها است. بعد رابطه حُسن و قُبح با اعمال شرعيه را كه اين هم رابطه با حيا است، مطرح كردم وگفتم كه احكام شرعيه ما بر محور مصالح و مفاسد است، مصلحت و مفسده همان حُسن و قُبح است. اگر مصلحت اهمّي باشد، حكم الزامي مي‎آيد و آن عمل واجب مي‎شود و اگر مفسده، مفسده ملزمه باشد حكم حرمت مي‎آيد. آخر جلسه گذشته عرض كردم كه مصلحت و مفسده همان حُسن و قُبح است و احكام شرعيه ما هم بر همين محور است؛ لذا رابطه مستقيم با حيا دارد كه براي‎تان توضيح مي‎دهم.

* حسن و قبح درجه دارد

حُسن و قُبح نسبت به بايدها و نبايدها است كه به آنها احكام يا اعمال مي‎گوييم. در اين شكي نيست كه زيبايي يك عمل با زيبايي عمل ديگر مساوي نيست. خود انسان درك مي‎كند كه يك عمل زيبا است، يك عمل ديگر را هم مي‎بيند كه زيبا است، امّا اين دو را با هم مقايسه مي‎كند، اين مراتب حسن و قبح است.
بعد قُبح اعمال هم همين‎طور است، يك عمل زشت است، يك عمل زشت‎تر است. سيلي زدن به صورت غير زشت است، قتل هم زشت است، امّا آيا اين دو مساوي هستند؟ نه. لذا مي‎گويند: حُسن و قُبح داراي مراتب است.

* تبعيت احكام از مراتب مصلحت‎ها و مفسده‎ها

احكام ما كه بايد و نبايدها است چون بر محور حسن و قبح است، اگر مصلحت ملزمه باشد، حكم الزامي و جدّي است كه نبايد ترك كني. اگر از آن طرف مفسده زياد باشد، نبايد انجام دهي. اين مصلحت و مفسده مراتب دارد، آنهايي كه اهلش هستند مي‎فهمند، ما احكام واجب داريم و از آن طرف احكام مستحب داريم، مستحب آنجايي است كه انجام عمل رجحان دارد، يعني انجام دادن با انجام ندادنش فرق مي‎كند؛ در انجام دادن يك چيزي نصيب انسان مي‎شود، لذا مي‎گويند: اين كار رجحان دارد؛ امّا مصلحت، ملزمه نيست يعني به اندازه‎اي نيست كه لازم باشد، حتماً آن كار را انجام دهي. در باب مكروهات هم همين‎طور است. لذا تمام بايدها و نبايدها در شريعت اسلام بر محور "مصلحت‎ها و مفسده‎ها " و "حُسن‎ها و قُبح‎ها " است، هميشه اين‎طور است.

* شكر منعم امري فطري است

چون من سراغ احكام شرعيه آمدم، مي‎خواهم حيا را در اين فضا بحث كنم. ما در باب شكر مُنعِم بحثي داريم كه يك امر فطري است. از همان فطريات انسان است، يعني اگر كسي به آدم محبتي كرد، احساني كرد، انسانيت اقتضا مي‎كند كه از آن تشكر كنيم. اين مطلب، چيزي نيست كه قابل انكار باشد، مگر اين‎كه شخصي مسخ شده باشد. شكر انواعي دارد، شكرِ قلبي داريم، زباني داريم، عملي داريم. حتي در روايات اين تعبير آمده است كه "الانسان عبيد الاحسان ". انسان بنده احسان است.
ما الآن داريم در منطقه شريعت بحث مي‎كنيم، چون وارد احكام شرعيه شديم. كساني كه خودشان را متدين مي‎دانند، مسلمان مي‎دانند، مؤمن مي‎دانند و مي‎گويند ما معتقد به مبدأ و معاد هستيم، اينهايي كه مدعي هستند كه تمام نعمت‎هايي كه در اختيار ما است چه متصل و چه منفصل خدا به ما داده است، بحث درباره احكام شرعيه، مربوط به اينها است. عقل عملي جز غرايز و فطريات است، اين عقل اقتضا مي‎كند كه انسان از كسي كه به او نيكي كرده است، به نحوي تشكر نمايد.

عقل عملي، تشكر را لازم مي‎داند

مثلاً اگر كسي كادويي به من داد و محبتي كرد، من در صدد اين هستم كه يك وقت آن را جبران كنم، يك شرايطي پيش بيايد كه بتوانم جواب محبت او را بدهم، زمينه‎اي فراهم شود تا بتوانم جبران كنم كه از آن به "مكافات " تعبير مي‎كنيم، اين لزوم جبران را چه كسي به من مي‎گويد؟ از درون من است، هيچ احتياجي نيست كه ديگري به من تذكر دهد. خودم فطرتاً اين‎طور هستم. اينها همه عقل عملي است، تمام اينها دروني من است، خود درون من مي‎گويد كه جواب نيكي، نيكي است.
امّا اگر كسي بخواهد بر عكس عمل كند، يعني جواب نيكي را با بدي دهد، اينجا عقل تقبيح مي‎كند، خجالت مي‎كشد، حيا مي‎كند، لازم نيست كسي به من بگويد، خودم به خودم مي‎گويم: خجالت نمي‎كشي كه فلاني اين همه به تو محبت كرده است، حال تو اين‎طوري با او رفتار مي‎كني و اين‎طوري سزا مي‎دهي؟!
دين‎داري يعني "انجام خواسته‎هاي كسي كه همه چيز به ما داده است! "
در باب عمل به احكام شرعيه، اعم از الزامي و غير الزامي، يعني واجب، مستحب، حرام و مكروه همه اينها، وجدان انسان مي‎گويد: آن مُنعِمي كه به تو اين همه نعمت داده است، اين همه محبت كرده است حالا از تو عملي را خواسته است، پس جواب احسان او را بده! بايد تشكرت اين باشد كه به امر و نهي او جواب مثبت دهي. حالا مي‎خواهد درخواستش يك درخواست مثبت يا منفي باشد، اين هيچ فرقي نمي‎كند. مثلاً مولا مي‎گويد: من اين كار را از تو مي‎خواهم، اين كار را براي من بكن! من گره از كارت باز كردم، اين گره را هم تو از كار من باز كن! حال اگر تو آن كار را نكني درونت تو را نكوهش مي‎كند. آيا منفعل نمي‎شوي؟ منزجر نمي‎شوي؟ خودت از خودت متنفر نمي‎شوي؟ درونت به تو مي‎گويد: اين چه برخوردي است؟ حيا نمي‎كني؟

* «حيا» پشتوانه عمل به همه احكام اسلامي است

من در تعبيراتم عرض كردم: حيا "انكسار النفس " است، انفعال در ربط با عمل قبيح است. عمل حرام، نزد عقل قبيح است، ترك واجب نزد عقل قبيح است. يعني غريزه حيا است كه موجب مي‎شود انسان به واجب عمل كند، همان غريزه حيا است كه موجب مي‎شود حرام را ترك كند. البته اين مطلب درجه‎بندي دارد.
كسي حيائش خيلي بيشتر است اين هم به واجب عمل مي‎كند و هم به مستحب، يكي حيائش كمتر است فقط به واجب بسنده مي‎كند. منظور اين است كه به فرد بستگي دارد كه آيا شخص بخيلي است يا اين‎كه واقعاً مي‎خواهد كادوها و نيكي‎هاي طرف مقابل را جبران كند. در باب حرام و مكروه هم همين است. پشتوانه عمل به احكام حيا است.
از خدا حيا كن!
حالا من در بُعد معرفتي وارد نشدم. آنجا بحث از "حيا من الله تعالي " است. گاهي هم در زبان‎ ما است كه مي‎گوييم: از خدا حيا كن! از خدا خجالت بكش! اين تعبيري است كه ما خودمان مي‎كنيم. لذا پشتوانه تمام احكام شرعيه ما، بايدها و نبايدها عبارت از همين حيا است. حالا من آخر بحثم به سراغش مي‎روم. من اينهايي را كه مي‎گويم مي‎خواهم بر حسب آنچه كه در معارف ما است بحث كرده باشم.

* حيا كليد هر خيري است

اين تعبير را در روايات داريم، در روايتي از علي عليه‎السلام است كه خيلي هم زيبا است، مي‎فرمايد: "الحيا مفتاحُ كلّ خير " يعني هر عمل نيكي كه از تو سر بزند كليدش حيا است. واجب خير است، مستحب خير است، ترك حرام خير است. من طلبه هستم، كسي نگويد ترك جنبه‎ عدمي است، نه خير، ترك، كفّ نفس است. كفّ نفس امر وجودي است، من دارم نفساني بحث مي‎كنم. جلوگيري و خودداري امر وجودي است نه عدمي. اگر روي يك چيزي حكم واجب نيامد يعني حرام است؟ خير! اين‎طور نيست.
"الحيا مفتاح كل خير " حيا كليد هر خيري است. روايت ديگري از علي عليه‎السلام است كه مي‎فرمايد: "الْحَيَا سَبَبٌ إِلَى كُلِّ جَمِيل " حيا سبب هر عمل نيكي است كه انسان انجام مي‎دهد. روايت ديگري است كه مي‎فرمايد: "الحيا تمام الكرم و احسن الشيم ". غرضم اين است كه روايات متعددي داريم گفتم. اينها همه جز معارف ما است كه من در يك قالبي مي‎ريزم و سطحش را پايين مي‎آورم. پشتوانه تمام اعمال خيري كه ما انجام مي‎دهيم حيا است و زير بناي تمام آن گناهاني كه ما مي‎كنيم، بي‎حيايي است، وقاحت است. حالا درست عكس است، از اين طرف، زير بناي تمام اطاعات حيا است.

* «حيا» منشأ ملكات حسنه است

در روايتي است كه اين را داود بن سرحان نقل مي‎كند از امام صادق عليه‎السلام مي‎گويد: "قال اباعبدالله عليه‎السلام: يَا دَاوُدُ إِنَّ خِصَالَ الْمَكَارِمِ بَعْضُهَا مُقَيَّدٌ بِبَعْضٍ " اين خصال زيبايي كه در انسان پيدا مي‎شود با هم رابطه دارند، حضرت اول رابطه را مي‎فرمايد، اين را خداوند تقسيم كرده است؛ " يَكُونُ فِي الرَّجُلِ وَ لَا يَكُونُ فِي ابْنِهِ وَ يَكُونُ فِي الْعَبْدِ وَ لَا يَكُونُ فِي سَيِّدِهِ " بله ممكن است يكي داشته باشد و يكي نداشته باشد. داشتن و نداشتنش را خدا تعيين كرده است. خصال يعني ملكه كه حالا من توضيح مي‎دهم. "صِدْقُ الْحَدِيثِ " اوّل، راستگويي، خود راست گويي از حيا نشأت مي‎گيرد، چون آخر روايت دارد "و رَأْسُهُنَّ الْحَيَا " چون من مي‎خواهم بخوانم تا به آخر برسم.

* «حيا» منشأ راستي در گفتار است

عقل عملي مي‎گويد دروغ زشت است، قبيح است حيا كن. نتيجه‎اش چه مي‎شود؟ آدم از هر چيزي كه بدش مي‎آيد به ضدش رو مي‎كند. معمولي‎اش اين است كه به ضدش رو مي‎كند. قُبح دروغ من را به راست‎گويي مي‎كشاند، وقتي درك كردم كه دروغ زشت است، حيا مي‎كنم و دروغ نمي‎گويم. "صِدقُ الحَديثَ وَ صِدْقُ الْيأْسِ "
چون هر كدام از اينها بحث دارد، من مجبورم اشاره‎اي رد شوم و بروم. يعني آدم در زندگي‎اش كه مدعي است، متشرع است مي‎گويد: همه امور دست خدا است، مسبب الاسباب او است، از اين حرف‎ها مي‎زند بعد ته دلش را كه مي‎بيني پول و رياست را مسبب الاسباب مي‎داند. تمام اميدش به پول‎ها و رياست است، از اينها دل نبريده است. اينها لفظي است. "يأس " يعني انقطاع الي الله. بايد تو تمام اميدت خدا باشد.
در روايت بلافاصله بعد دروغ، يأس را مي‎گويد. صدق حديث از مكارم اخلاق است، يأس هم از مكارم است يعني انقطاع الي الله. اول اميد به پول و رياست نبند و بعد مدعي به ديانت شو! كسي كه مدعي به ديانت است اميد به پول و رياست نمي‎بندد.

* حيا منشأ «بخشيدن» و «جبران كردن» است

"وَ إِعْطَا السَّائِلِ "كسي به تو مراجعه كرده است تمكن داري، مي‎تواني كمكش كني، امّا كمك نكني و ردش كني، خود وجدان تو مي‎گويد اين عمل تو قبيح است. باز همان حيا پشتوانه مي‎شود كه به او كمك كني. "وَ الْمُكَافَاةُ بِالصَّنَائِعِ " كه من در بحثم اين را مثال زدم. محبت كرده است، جواب محبت محبت است، جواب احسان احسان است.
حيا منشا "امانت داري "، "صله رحم " و ...
"وَ أَدَا الْأَمَانَةِ " خيانت در امانت زشت است، قبيح است. باز همين‎جا است كه عقل عملي انسان مي‎گويد قبيح است، حيا كن. حضرت همين‎جوري مي‎آيد يكي پس از ديگري بيان مي‎كند. "وَ صِلَةُ الرَّحِمِ " از خويشاوند نبُر. بريدن از خويشاوند زشت است. "وَ التَّوَدُّدُ إِلَى الْجَارِ وَ الصَّاحِبِ " نيكي كردن به همسايه. واقعاً وجدان مي‎گويد اذيت كردن همسايه كار خوبي نيست. "وَ قِرَى الضَّيْفِ " وجدان آدم از بي اعتنايي كردن به مهمان و از او پذيرايي نكردن، ناراحت مي‎شود.

* سرآمد همه خصال نيك «حيا» است

حضرت تك تك خصال نيك را بيان مي‎كند چه آنهايي را كه جنبه‎هاي الزامي دارد و چه آنهايي را كه جنبه الزامي ندارد، همه را به داود بن سرحان مي‎فرمايد و مثال مي‎زند، بعد مي‎فرمايد: "وَ رَأسُهُنَّ الحَيا " سرآمدش حيا است، چون پشتوانه همه اينها حيا است.
روايت ديگري از پيغمبر اكرم است كه فرمودند: "قال رسول الله صلي‎الله ‎عليه ‎وآله‎ وسلم: وَ أَمَّا الْحَيَا فَيَتَشَعَّبُ مِنْهُ اللِّينُ وَ الرَّأْفَةُ وَ الْمُرَاقَبَةُ لِلَّهِ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ وَ السَّلَامَةُ وَ اجْتِنَابُ الشَّرِّ وَ الْبَشَاشَةُ وَ السَّمَاحَة " يعني همه خوبي‎ها از حيا سرچشمه مي‎گيرد. درست مقابل هم. وقاحت، بي شرمي پشتوانه تمام خلاف‎كاري‎ها و معاصي در جامعه است. از آن طرف در باب عمل به احكام شرعيه پشتوانه‎اش حيا است.

* اسلامي شدن جامعه به با حيا شدن آن است

اگر يك جامعه‎اي بخواهد اسلامي باشد بايد حيا را تقويت كرد نه بي‌حيايي را. بايد حيا را تقويت كني، همه چيز از درون اين حيا در مي‎آيد. من اين را خواستم بگويم كه از بزرگ‎ترين مشكلات جامعه ما ترويج بي‎حيايي است.

* رابطه حيا با تقوا و ورع

رابطه بين حيا و عقل را گفتم، رابطه بين حيا و احكام شرعيه را هم گفتم، نگاه كنيد كلاسيك جلو مي‎آيم. حالا رابطه بين حيا و تقوا را مي‎گويم. هر چه سطح حيا بالا رود، سطح عمل هم بالا مي‎آيد. رابطه بين تقوا و ورع، يك وقت مي‎گويي ورع هم‎دوش با تقوا است، يكي است، يك وقت مي‎گويي نه دو تا است. تقوا پرهيز از محرمات است، ورع پرهيز از مشتبهات هم هست. هرچه سطح حيا بالا رفت، مشتبه هم ترك مي‎شود. نمي‎دانم اين غذا حرام است يا حلال تا نفهمم حلال است نمي‎خورم. دست از مشتبه هم مي‎كشم. نمي‎دانم اين حرف حرام است يا حلال است، حرف نمي‎زنم. رابطه حيا و تقوا، حيا و ورع يك رابطه مستقيم است.
در روايتي دارد كه علي عليه‎ا‎لسلام فرمود: «مَن قَلَّ حَيائُهُ قَلَََّ وَرَعُهُ» حيا كه كم شد ورع هم كم مي‎شود. ورع جنبه‎هاي عملي است. در روايت امام صادق تعبير خصال بود حالا من اين را توضيح بدهم كه بحثم را ببندم.

* كارايي حيا، پشتوانه جميع ملكات انساني

پشتوانه جميع ملكات و فضايل انساني است، ملكات حسنه است. ملكات بر اثر كثرت عمل به افعال حاصل مي‎شود. من قبلاً دربحث‎هايم گفتم، كاري را مكرر انجام دادي ملكه مي‎شود. ملكه كه شد ديگر به آساني انجام مي‎دهي، آن چيزي كه ملكه نشده است، انجامش سخت است. نماز خواندن ملكه شده هيچ سختي برايت ندارد. ملكات بر اثر تكرّر هستند. گفتيم ايمان مستمر، عمل مكرّر تقوا ساز است. امام تعبير به خصال مي‎فرمايند. همين حيا است كه موجب مي‎شود تو عمل خوب كني. همين حيا است كه موجب مي‎شود دست از عمل زشت برداري و اين ملكه‎‎ات مي‎شود. زيربناي ملكات حسنه حيا است و كه زيربناي ملكات سيئه است؛ بي‎حيايي است.
"مَن قَلَّ حَيائُهُ قَلَََّ وَرَعُهُ " ورع از ملكات حسنه معنويه است. بحثم ادامه دارد من ديگر به اين بحث كشيده شدم، ساده تمام نمي‎شود، تازه اوايل بحث حيا هستم. ما به اين نتيجه مي‎رسيم اين كه اسلام آمده حيا را مطرح كرده است، به اين دليل است كه يك نقش زير بنايي براي انسان سازي دارد. فرق تو باحيوان در حياي تو است.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1390/01/31 ساعت 5:30 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


چرا حضرت فاطمه(س) در را به‎روي مهاجمان باز كرد

(( علامه سيدجعفر مرتضي عاملي يكي از چهره‌هاي درخشان تحقيق و پژوهش در زمينه تاريخ و فرهنگ و فقه اسلامي در دوران معاصر ))

علامه سيدجعفر مرتضي عاملي به شبهاتي كه پيرامون شهادت حضرت زهرا(س) مطرح شده است، پاسخ مي‌گويد. يكي از اين شبهات، بازكردن در خانه توسط حضرت فاطمه(س) در حالي است كه علي(ع) در منزل حضور دارد.


علامه «سيد جعفر مرتضي عاملي» يكي از چهره‌هاي درخشان تحقيق و پژوهش در زمينه تاريخ و فرهنگ و فقه اسلامي در دوران معاصر است. وي سال 1364 قمري در جبل عامل به دنيا آمد و پس از فراگيري مقدمات علوم اسلامي در سن هجده سالگي عازم نجف اشرف شد و به تحصيل در علوم ديني پرداخت. سپس به ايران عزيمت كرد و در شهر مقدس قم، به تحصيل و تحقيق ادامه داد.
در بهمن ماه 1388 از مقام علمي علامه سيدجعفر مرتضي عاملي در همايش كتاب سال حوزه تجليل به عمل آمد.
دو كتاب «الحياة السياسية للامام رضا(ع)» و «حديث الافك» نخستين آثار علامه است كه در بيروت منتشر شد. وي پس از آن به تأليف كتاب سترگ «الصحيح من سيرة النبي الاعظم» در 35 جلد پرداخت كه يكي از بهترين آثاري است كه درباره سيره نبوي(ص) نگاشته شده است.
يكي ديگر از آثار مهم علامه عاملي، «مأساة الزهرا» بوده كه از جمله آثار برگزيده و محققانه‌اي است كه درباره حضرت زهرا (س) نگاشته شده است. انگيزه نگارش اين اثر از سوي مؤلف، بررسي و پاسخگويي به اظهارنظرها و شبهاتي است كه از سوي برخي نويسندگان غيرمورخ مطرح شده است. علامه عاملي با تتبع و تحقيق فراوان گفتني‌هاي لازم را در بررسي اين مسئله عنوان كرده و بيشتر آنچه در اين زمينه، در متون تاريخي و ادبي و حديثي بوده، همراه با بررسي‌هاي عالمانه خود، فراروي علاقه‌مندان قرار داده است.
از همين رو و به‌مناسبت فرا رسيدن ايام شهادت زهراي مرضيه سلام‌الله عليها به بيان برخي از مطالب كتاب «مأساة الزهرا» (رنج‌هاي زهرا) با ترجمه فارسي محمد سپهري مي‌پردازيم.
در فصل هفتم اين كتاب به اين شبهه پاسخ داده مي‌شود كه «چرا فاطمه (س) در را باز كرد؟»، در اين فصل مناقشاتي در موضوعات زير خواهيم خواند:
1- غيرت و مردانگي علي (ع) اجازه نمي‌دهد كه زهرا (س) در را براي مهاجمان باز كند.
2- شجاعت علي (ع) اجازه نمي‌دهد كه زهرا (س) به واسطه باز كردن در براي مهاجمان با خطر مواجه شود.
3- زهرا (س) يك زن پرده‌نشين (مخدره) است. پس چگونه با مردان روبه‌رو مي‌شود؟
4- چرا در را حسنين، يا فضّه يا علي (ع) يا زبير يا يكي از بني‌هاشمي كه در خانه بودند، باز نكردند؟
5- متحصنان در خانه فاطمه (س) مسلح بودند پس چرا از رويارويي مي‌ترسيدند؟
6- زهرا (س) امانت رسول خدا بود چگونه علي (ع) او را در معرض خطر قرار داد؟
7- زدن زهرا (س) يك مسئله شخصي است و ربطي به خلافت ندارد. پيغمبر (ع) نيز علي (ع) را سفارش نكرد كه از خود و از همسرش در مسائل شخصي دفاع نكند بلكه او را وصيت كرد كه به‌خاطر خلافت كه يك قضيه عمومي متعلق به مسلمانان است، معركه‌اي به وجود نياورد.
8- چگونه حاضران آنچه را بر زهرا (ع) مي‌گذشت، مي‌شنيدند اما او را نجات ندادند؟
اين موضوعاتي است كه در اين فصل مطرح خواهيم كرد. به خدا توكل مي‌كنيم و از او ياري و راستي مسئلت داريم.

* غيرت و مردانگي علي كجاست؟

بعضي معتقدند كه جلوس علي (ع) در خانه و اجازه به زهرا (س) براي بازكردن در با غيرت و مردانگي او منافات دارد؟ آيا ممكن است چنين عملي از علي (ع) سر زند؟!
در پاسخ مي‌گوييم:
1ـ بدون ترديد علي (ع) پيشواي غيرتمندان عالم و صاحب دلاوري و غيرتمندي است. حسين (ع) نيز مانند پدرش پيشواي غيورمردان جهان است... حسين (ع) زنانش و از جمله خواهرش عقيله بني‌هاشمي، زينب را همراه خود برد تا با مصائب و بلايا و سختي‌ها و مشكلات روبه‌رو شوند. زيرا خداوند سبحان اراده فرمود كه آنان را در اسارت ببيند. دشمناني كه از ارتكاب زشت‌ترين جنايات حتي به ساحت مقدس اوصيا،‌ پيغمبران و نيز سربريدن كودكان و اسارت دختران پيغمبر پروايي نداشتند، آنان را از شهري به شهر ديگر بردند و افراد دور و نزديك، خويش و بيگانه به چهره‌هايشان نگريستند. اگر زينب حوراء به عبيدالله‌بن زياد گفت: خشنودي خداوند، خشنودي ما اهل بيت است، علي (ع) از دخترش زينب سزاوارتر است كه آنچه خداوند را خشنود مي‌سازد، او را خشنود سازد.
بديهي است كه اميرالمؤمنين علي مي‌خواهد اين دين قوي و راسخ به حيات خود ادامه دهد اگرچه روحش بهاي حيات دين باشد و آمادگي دارد كه هر گونه آزار و اذيتي را در اين راه تحمل كند.
همچنان كه بردن زينب و زنان ديگر به كربلا با علم به اسارت آنان هيچ منافاتي با غيرت حسين (ع) منافاتي ندارد، پاسخ زهرا (س) به مهاجمان نيز با مردانگي و غيرت علي (ع) منافاتي ندارد.
2ـ هر گاه لازم مي‌شد رسول اكرم به زنان خود و امّ‌ايمن مي‌فرمود كه به كسي كه در مي‌زد، پاسخ دهند. [1] آيا از رسول اكرم (ص) غيورتري هست؟!
3ـ اين مهاجمان بودند كه تجاوز كردند و مرتكب كارهاي خلاف شرع و ديانت و غيرت و مردانگي و حتي عرف جاهلي شدند. اما علي (ع) هيچ يك از كارهاي خلاف از او سر نزد بلكه آن حضرت به تكليف خود عمل كرد. زهرا (س) هم به تكليف خود عمل كرد. خلاف و تعدي از جانب مهاجمان بود.

* شجاعت علي (ع) كجاست؟

فضل‌بن روزبهان درباره حديث آتش زدن خانه فاطمه (س) مي‌گويد: اگر اين حديث صحيح باشد، بر عجز و ناتواني علي دلالت دارد. حاشا و كلا! نهايت عجز مرد اين است كه خود و خانواده‌اش و همسرش در خانه‌اش بسوزند ولي او قادر به دفع آن نباشد... [2]
برخي اين معني را گرفته و فرموده‌اند:
جايز به نظر نمي‌رسد كه با بودن علي در خانه زهرا در را باز كند و به مهاجمان پاسخ دهد. وي تلاش دارد عواطف و احساسات مردم را تحريك كند. چه مي افزايد: آيا احدي از شما مي‌پذيرد كه همسر يا مادر يا خواهرش مورد تهاجم قرار گرفته و او در خانه نشسته باشد و بگويد: لا حول و لا قوة الا بالله! مردم در اين باره به او چه خواهند گفت؟ آيا او را قهرمان خواهند ناميد يا ترسوي بزدل؟! پس چگونه به علي (ع) چيزي نسبت مي‌دهيد كه به خود نمي‌پسنديد؟!
او با تاكيد بر اين ديدگاه مي‌گويد: در دبي مجلس سوگواري زهرا (س) منعقد بود. مداح اين قضيه را خواند. يكي از اهل سنت كه در مجلس حاضر بود به مرد شيعي گفت: شما مي‌گوييد: علي قهرمان شجاعي است. او كه پشت قهرمانان را به خاك ماليد،‌ چگونه از همسرش، امانت رسول خدا (ع) دفاع نكرد؟!
مي‌گوييم:
1- اين سخن جديدي نيست. علماي شيعه و زيديه بدان پاسخ داده‌اند. ابن حمزه زيدي مي‌گويد: او (علي) با همه شجاعتش از مراعات امر امت، و استقامت دين و ترك آنچه موجب پراكندگي است، كوتاهي نكرد. [3]
2- ابن حمزه در رد كسي مي‌گويد: «او را از مغلوب‌شدن ملامتي نباشد؛ زيرا غلبه نه دليل حق است و نه باطل و نه جبن. او به نصّ صريح امام معصوم است بر اساس عصبيت كار نمي‌كند بلكه بر پايه فرمان، انجام وظيفه مي‌كند و به صبر فرمان داده شده است؛ بنابراين در امتثال امر خداوند سبحان و فرمان رسولش، صبر پيشه كرد. نه به واسطه خشم پيش رفت و نه به‌خاطر ترس عقب نشست.» [4]
3- در تاريخ علي (ع) با اين قوم تنها زدن زهرا (س) نيست،‌ بلكه در روايات آمده كه شخص علي (ع) را نيز زده‌اند. اما نه ابوبكر و عمر، بلكه كسي كه به لحاظ شأن و اثر از اين دو كمتر است، عثمان بن عفان. زبيربن بكا در كتابش روايت كرده: علي‌بن ابي‌طالب (ع) گفت: «عثمان كسي به‌دنبال من فرستاد.صورتم را با لباسم پوشاندم و به نزدش آمدم. بر او وارد شدم. روي تختش نشسته بود و باچوبي در دست، در مقابلش مالي فراوان: دو پشته از طلا و نقره. گفت: مال تو، آنقدر بردار كه شكمت را پر كني. تو مرا كشتي.
گفتم: صله رحم كردي. اگر اين مال را به ارث بردي يا كسي به تو بخشيده يا از تجارتي به‌دست آورده‌اي. من يكي از دو مرد هستم. يا برمي‌دارم و تشكر مي‌كنم يا افزون‌تر مي‌خواهم و براي به‌دست آوردن آن تلاش مي‌كنم و اگر ازمال خداوند است وحق مسلمين و يتيم و در راه مانده، ‌در آن نه تو حق داري كه به من ببخشي و نه من حق دارم كه بردارم.
گفت: سرپيچي كردي. به خدا سوگند كه سرپيچي كردي. سپس برخاست و به طرفم آمد و مرا با چوب زد. به خدا قسم كه دستش را برنگرداندم تا اينكه كارش را كرد. پس صورتم را با لباسم پوشاندم و به خانه‌ام برگشتم و گفتم: خداوند بين من و تو شاهد است كه تو را به معروف امر نمودم و از منكر نهي كردم.» [5]
از اين بالاتر آنكه آن حضرت به قتل نيز تهديد شد. از اين مسئله پيش از اين در موضوع «احترام زهرا (س) نزد صحابه» سخن گفتم.
در كافي به سند صحيح از امام صادق (ع) روايت شد: «هنگامي كه عمر ام‌كلثوم را از علي خواستگاري كرد و علي گفت: كوچك است. عمر به عباس گفت: از برادرزاده‌ات، دخترش را خواستگاري كردم. او مرا رد كرد. به خدا قسم، زمزم را ببندم. و براي شما مكرمتي نگذارم مگر اينكه نابود سازم و دو شاهد بر او اقامه كنم كه شهادت بدهند علي سرقت كرده و آنگاه دستش را قطع كنم.
عباس نزد علي آمد و به او خبر داد و درخواست كرد كه موافقت كند. علي (ع) موافقت كرد.» [6]
اين روايت دلالت مي‌كند تا چه اندازه به علي (ع) جسارت مي‌كردند.
4- بدون ترديد احدي از ما نمي‌پذيرد كه همسر، يا مادر يا خواهرش مورد تهاجم قرار گيرد و او در خانه نشسته باشد و بگويد: لاحول ولا قوة الا بالله. اگر چنين كند قطعا مردم خواهند گفت: او ترسوست ما هم همين را خواهيم گفت.
اما هرگاه مهاجمان بخواهند ما را به معركه‌اي بكشند يا احساسات ما را تحريك كنند تا متشنج شويم و واكنش نشان دهيم. بدون اينكه به نتايج كارهايمان توجه كنيم. اگر به خواسته مهاجمان پاسخ مثبت دهيم و اهدافشان را محقق سازيم، همه ما را سرزنش خواهند كرد.
اين گروه مهاجم همين را از علي (ع) مي‌خواستند و اگر علي به آنان پاسخ مثبت مي‌داد فرصت شناخت از بين مي‌رفت و به آنان فرصت مي‌داد كه همه برگ‌هاي برنده و همه امكانات تحريف و تغيير حقيقت را بدست گيرند. اين مطلب را به زودي توضيح خواهيم كرد.
شجاعت علي (ع) در اينجا صبر بر اذيت و بي‌توجهي به تحركاتي است كه بر ضد او به راه‌انداخته‌اند. علي (ع) كسي است كه همه چيز را در راه حفظ دين قرباني مي‌كند و اين را مسئوليت و تكليف خود مي‌داند. او كسي نبود كه در راه رسيدن به هيچ چيز از دينش كوتاه بيايد.
5- فرض مي‌كنيم كه آنچه اين شخص در خصوص احترام و ارزش زهرا (س) نزد اينان گفته، درست است پس چرا فرض نكنيم كه هدف از اينكه زهرا جواب داد و در را به روي آنان باز كرد. استفاده از همين موقعيت و منزلت او براي دفاع آنان از ساده‌ترين و آسان‌ترين راه‌ها بود؟ آيا به نظر شما موقعيت و منزلت زهرا (س) نزد آنان جلوي تهاجم و اذيت و آزارشان را گرفت؟!

* زن پرده‌نشين در را باز نمي‌كند

وي مي‌گويد: زهرا (س) يك مخدّره (پرده‌نشين) بود. پس چگونه براي باز كردن در رفت. زني كه نه مردان را مي‌بيند و نه با احدي از آنان رو به رو مي‌شود، چگونه چنين كاري انجام مي‌دهد؟!
پاسخ:
1- آيا اگر مخدّره مورد تهاجم قرار گيرد، نبايد از خود يا از فرزندان و همسرش يا از شرف و دين، و رسالتش دفاع كند؟
2- مگر زينب مخدره نبود؟ پس چرا امام حسين (ع) او را با خود به كربلا برد تا با اسارت و مصائب و با مردان روبه‌رو شود و در كوفه و شام در مقابل طاغوت‌ها و جباران عصر خود خطبه بخواند؟
3- آيا پرده‌نشيني زن، مانع پاسخگويي از پشت در است؟ يا اين‌گونه پاسخ دادن او را به مردم نمايان خواهد كرد تا آنچه رؤيت آن براي بيگانگان جائز نيست، ببينند؟
4- اگر زهرا (س) از پشت در جواب داده اين بدان معني نيست كه با آنان روبه‌رو شده است. پس آنگاه كه در را شكستند و فاطمه براي حفظ حجاب در پشت آن پنهان شد و او را بين در وديوار فشردند، آيا او مسئول اين كار است؟
مؤيد اين مطلب اينكه در برخي از متون آمده: فاطمه دستانش را از پشت در دراز كرد. آنان با تازيانه به دستان او زدند. [7]
5- مگر همين مخدره، به اقرار شخص سؤال كننده در مسجد پيغمبر براي مردم خطبه نخواند و صدايش را همگان نشنيدند.
آيا پرده‌نشيني زن مانع از آن مي‌شود كه هرگاه دفاع از عدالت و حقيقت منحصر به او باشد، به پا خيزد و در صورت لزوم فرياد مظلوميت سر دهد؟
اگر شنيدن صداي زن مردان بيگانه را تحريك كند، مگر نه اين است كه فقها صورت دفاع از حق را استثنا كرد‌ه‌اند.
چگونه جايز است كه در مسجد براي مردم خطبه بخواند؛ اما جايز نيست كه از پشت در جواب دهد؟ آيا مخدره بودن زهرا مانع مي‌شود كه هرگاه دفاع از امامت و بيان حقيقت براي نسل‌ها منحصر به او باشد، بدين امر خطير قيام كند؟ آيا مخدره بودن زهرا مانع مي‌شود كه در مقابل ظالمان و غاصبان بايستد تا حقيقت آنان را براي مردم، روشن و نيات واقعي و جسارت‌شان را به ساحت خداوند و رسول (ص) آشكار سازد. و به همگان در طول نسل‌ها نمايان سازد كه اينان آمادگي دارند كه زنان و بلكه مقدس‌ترين زن: سرور زنان جهانيان ويگانه دختر رسول عظيم‌الشان اسلام را بلافاصله پس رحلت او، مورد تعرض قرار دهند؟
آيا بياني رساتر از اين هست؟ آيا بدون اين مي‌توان مظلوم را از ظالم و مهاجم را از مدافع تشخيص داد؟ چه كسي تضمين مي‌كند كسي كه به زهرا و پيغمبر خدا اهانت مي‌كند تا آنجا كه گفت:‌ پيغمبر هذيان مي‌گويد،‌ به تحريف و تزوير حقايق نپردازد؟
6- همين شخص معترض، منكر صحت حديث است كه مي‌گويد براي زن بهتر است كه نه مردان او را ببينند و نه او مردان را. و در صحن انكار خود به خطبه زهرا (س) در مسجد بيرون رفتن با زنان در جنگ‌ها و غزوات و سخنان او با ابوبكر و عمر، هنگامي كه براي رضايت طلبيدن بر او وارد شدند استناد مي‌كند. اين به چه معناست كه در اينجا بدان استدلال مي‌كند و آنجا آن را انكار؟

* چرا «زبير» يا «فضّه» در را باز نكرد؟

از سخنان عجيب و غريب او است كه مي‌گويد: همه راويان مي‌گويند كه وقتي پس از رحلت رسول خدا مهاجمان آمدند تا علي (ع) را براي بيعت با ابوبكر بيرون برند به تنهايي در خانه نبود بلكه همه بني‌هاشم و فضه و زبير با او بودند. پس چرا كسي غير از زهرا در را باز نكرد؟
پاسخ:
ادعاي «بودن همه بني‌هاشم در داخل خانه زهرا (س) به هنگام حادثه» معلوم نيست. زيرا:
1- نظّام ـ‌آنگونه كه از وي نقل مي‌شود‌ـ تصريح كرده كه عمر «فرياد مي‌زد: خانه زهرا (ع) را با ساكنانش به آتش كشيد» و در خانه غير از علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) كسي نبود. [8]
اينكه مي‌گويد: در خانه كسي نبود. خواه سخن نظام باشد يا از گفتار مؤلف در آنچه ما در صدد بيان آن هستيم. يعني نفي وجود فضه و زبير در خانه كافي است.
2- اگر بپذيريم كه گاهي اوقات افراد ديگري هم در خانه زهرا (س) بوده‌اند، بايد دانست كه يورش به خانه زهرا (س) چند بار صورت گرفته است. اين به صراحت از سياق حديث منقول در الامامه و السياسه ابن قتيبه بدست مي‌آيد.
شماري از روايات ديگر نيز خصوصاً با جمع و مقايسه، و ملاحظه خصوصيات حوادث بر اين مطلب دلالت دارد. اگر در هجوم اول افرادي در خانه زهرا (س) حضور دارند، لازم نيست كه در هجوم دوم يا يورشهاي بعدي هم در خانه باشند. چه دليلي داريم كه در همه تهاجمات در خانه زهرا (س) بوده‌اند؟
3- روايتي در دست نيست كه بگويد: همه بني هاشم در خانه زهرا (س) بودند. بلي آنان مي‌گويند: بني هاشم از بيعت امتناع ورزيدند. شايد امر بر گوينده اشتباه شده و گمان برده كه آنان در خانه علي (ع) نشستند و حاضر به بيعت نشدند و به معناي قعدوا توجه نكرده است. چه قعدوا در اينجا به معني امتناع ورزيدن است نه جلوس در خانه علي (ع) يا ديگران.
4- برخي روايات تصريح دارد كه علاوه بر علي، فاطمه، حسن و حسين (ع) زبير [9] هم در خانه بود. اما از ديگران نام نبرده است. برخي از روايات به وجود شمار يا جمعي از بني‌هاشم و نه همه آنان، اشاره دارد. [10]
5- خانه زهرا (س) كوچك بود و گنجاييش همه و بلكه نيمي از بني‌هاشم را نداشت. خصوصاً كه پيغمبر (ص) در آن خانه دفن شد و مي‌بايست حرمت او را مراعات كرد.
6- چنانكه از پاسخ به پرسش بعدي به دست خواهد آمد، كسي كه علي، و فضّه، و حسن، و حسين (ع) را از باز كردن در منع كرد، زبير و ساير بني‌هاشم را از اين كار بازداشت.

* اگر علي (ع) پاسخ مي‌داد

وي گمان مي‌برد كه مي‌بايست علي (ع) يا فضه يا ديگري در را باز مي‌كرد. اقدام زهرا (س) براي باز كردن در قابل توجيه نيست.
پاسخ: دو مسئله است كه بايد از آن صحبت كنيم:
1- آيا علي (ع) يا هر كس ديگر مي‌توانست در را باز كند؟!
2- چرا مي‌بايست فقط زهرا (س) اين كار را انجام دهد؟!
پاسخ به اين دو پرسش با هم تداخل دارد. به همين لحاظ به گونه زير بدان پرداختيم.
1- پيغمبر (ص) برخي از زنانش را مي‌فرمود كه در را براي مراجعان بازكنند، چنانكه پيش از اين آورديم. بنابراين اقدام زهرا (س) براي باز كردن در، اشكال مبنايي ندارد.
2- واضح است كه باز كردن در توسط علي (ع) يا حداقل پاسخ وي به آنان از پشت در از دو حال خارج نيست:
يا به دستور آنان با ابوبكر بيعت مي‌كند كه در اين صورت كاري شبيه به پذيرش مشروعيت كارهاي آنان انجام داده است در حالي كه هرگونه دلالتي بر حقانيت آنان را از اساس مردود مي‌داند.
يا فقط به مهاجمان پاسخ مي‌دهد و از پذيرش خواسته آنان امتناع مي‌ورزد. اين كار مهاجمان را به مجادله، و تلاش براي تأثيرگذاري بر او با بيان كلمات درشت و خشن، يا نرم و ملايم، و حتي بيرون بردن علي (ع) براي بيعت، وا مي‌داشت.
اين اقدام علي (ع) به آنان فرصت قلب حقايق و تشويه امور، وادعاي آنچه خوشايندشان بود، مي‌داد، به گونه‌اي كه علي (ع) را بشكنند و حقيقت را براي مردم وارونه جلوه دهند. خصوصاً كه حاكم و مسلط‌اند و دنيا خواهان به سويشان گردن فراز مي‌كنند و چاپلوسان خود را به آنان نزديك.
آنان به مردم خواهند گفت كه ما براي تعزيت و احوال‌پرسي آمديم اما علي (ع) بر ما حسادت ورزيد و روي خود حساب كرد و با اعتماد به مواضع و قدرت خويش و زنديكي به رسول خدا (ص) و شجاعت خود، و همسري دختر رسول خدا (ص) و پدري حسن و حسين، با كلمات گزنده و نيش‌دار، با ما به عنف مقابله كرد. پس او متجاوز است و ما قرباني؛ او حسود و كينه‌توز، و مهاجم و مغرور است و در امري كه انصرافش را از آن اعلام كرده، طمع دارد. چه هنگامي كه علي (ع) مشغول تجهيز رسول خدا (ص) بود، در ميان مردم شايعه كردند كه او خلافت را نمي‌خواهد. گفته منذربن ارقم در سقيفه به هنگامي كه كفه ابوبكر از سعدبن عباده سنگين‌تر شد و انصار با هم اختلاف كردند، بر اين مطلب دلالت دارد. منذر گفت: «در ميان ايشان مردي است كه اگر اين امر را خواستار مي‌شد، هيچ‌كس با او به نزاع بر نمي‌خاست. مقصود او، علي بن ابي‌طالب بود.» [11]
در نامه‌اي كه گفته مي‌شود عمربن خطاب به معاويه نوشته، درباره ابوبكر مي‌گويد: «ومردم را براي بيعت و همراهي او آوردم تا او و هر كه حاضر به بيعت نمي‌شد را بترسانم، هر كه گفت: علي‌بن ابي‌طالب چه كرد؟ مي‌گفتم: آن را از عهده‌اش برداشت و به عهده مسلمانان گذاشت تا مبادا بين آنان اختلاف افتد و خود خانه‌نشين شد». [12]
آري، آنان به مردم خواهند گفت: «حال كه علي (ع) از خلافت انصراف داده و از سوي ديگر مي‌بايست كارها را در دست گرفت و سامان داد، تا فتنه و آشوب بوجود نيايد، ما به منظور حفظ اسلام، و وحدت امت، و كرامت مردم و انتظار امور زندگي انان، به اين كار اقدام كرديم. ما خيرخواه مردم، و در پي قرب خداوند هستيم و چيزي جز اين نمي‌خواهيم. هنگامي كه علي با ما به عنف رفتار كرد، راهي در برابرمان نماند جز اينكه به منظور سركوبي فتنه و حفظ دين و امت، او را بازداشت كنيم.
چه كسي مي‌تواند ادعايشان را تكذيب كند، در حالي كه حاكم و بر امور مسلط هستند و معمولاً حاكمان تازيانه و شمشير دارند و در كنارش اموال و مناصب. آنان مي‌تواند مطامح و خواسته‌ها را برآورده سازند. و صداي تبليغات آنها بلندتر بوده است. زيرا با شمشيرهاي مال و مقام، و جبروت، و طمع‌ورزي‌ها، و خواسته‌هاي نفساني، شمشير مي‌زنند. علي‌الخصوص كه بسياري از مردم با علي (ع) و پناهندگان، و منسوبان او بغض و كينه‌ها دارند. بر حاكمان جديد لازم است كه از اين كينه‌ها نيز در جهت تبيت خلافت، و تقويت سلطنت خويش استفاده كنند.
هنگامي كه فاطمه (س) پاسخ داد، پاسخ او، اقدام غير منتظره‌اي بود كه فرصتي را كه فراهم ديده بودند. از آنان گرفت. لذا با عنف و قدرت، و انفعال و شتابزدگي با او برخورد كردند. آنگاه كه به هجوم خشونت‌آميز برخاسته از خشم و كينه مبادرت كردند، و هجومي كه هيچ دليلي ندارد جز اصرار و پافشاري در گرفتن قدرتمندانه خلافت حتي اگر به قيمت قتل «محسن» و هتك حرمت خانه زهرا (س) و تعدّي به او با ضربات مرگبار تمام شود. در حالي كه فاطمه (س) نه زن طمّاع و حسودي است و نه به خود مغرور و نه كينه‌توز و نه تفنه‌انگيز. او آمده تا ببيند چه كسي در مي‌زند. او در صدد بيان كلمات زشت و حساب شده نبود. بلكه دليلي ندارد كه بدون مقدمه چنين موضعي اتخاذ كند.
او در فراق پدرش، بزرگترين پيغمبر خدا (ص) كه آنان را از ظلمات به نور آورده، عزادار و يگانه‌ دختر او، و انسان ممتاز، و سرور زنان عالم از اولين و آخرين، و كسي است كه خداوند از خشنودي او، خشنود مي‌شود و به خشم او، خشم مي‌گيرد.
اگر آنان از ابتدا، با كلمات ملايم و پيراسته سخن مي‌گفتند و او را اينگونه تسليت مي‌دادند: دختر رسول‌ خدا! حال شما چطور است؟ خدمت رسيديم كه از حال شما جويا شويم و از سلامت شما مطمئن، و در فراق رسول خدا (ص) به شما تسليت عرض كنيم؛ آيا اجازه مي‌فرماييد كه شما را زيارت كنيم و از علي (ع) احوالپرسي نماييم و با او همدلي و همدمي كنيم؛ به نظر شما زهرا (س) جز با اخلاق پسنديده و كلمات پاكيزه، و خوشامدگويي و خيرمقدم با آنان مواجه مي‌شد؟!
سپس او يا علي (ع) با حكمت و درايت و به دور از فضاي عنف و قهر، و به كارگيري شمشير و تازيانه، در خصوص تلاش آنان در غصب خلافت از آنان بازخواست و احتجاج مي‌كرد.
ليكن حقيقت اين است كه آنان در بيعت گرفتن از علي (ع) خيلي عجله داشتند. چه مي‌دانستند كه به زودي دروغ آنچه به مردم گفته‌اند، معلوم خواهد شد و همه خواهند دانست كه علي (ع) از خلافت انصراف نداده است. حال به مردم چه پاسخ خواهند داد كه‌: شما ديروز در غدير خم با علي (ع) بيعت كرديد، و سپس به ما گفتيد: علي (ع) از خلافت استعفا داده است ولي اينك خلاف ادعاي شما ظاهر شده است. لذا به سرعت سراغ علي (ع) رفتند تا به زور خشونت و وحشت از او بيعت گيرند و بدين وسيله از طرح هرگونه سؤال احتجاج مشكل و رسواكننده خود، پيشگيري كنند. همچنان كه با اين فضاي سرشار از خشونت و وحشت مي‌توانند علي (ع) را متمرد و شورشي، و قانون‌شكني معرفي نمايند.
موضع زهرا (س) برايشان غير منتظره و ناگهاني بود و توان اتخاذ يك تصميم درست و اقدام مناسب را از آنان سلب كرد و برنامه‌هايشان را برهم زد و موجب رسوايي، و نيز برملا شدن نيات و رؤياهاي آنان شد. لذا با خشونت، شتابزدگي، و حقد و كينه با او برخورد كردند.
پس كجا رفت آن تقواي ادعايي؟ و چه شد آن خيرخواهي خيالي؟!‌ مردم حقيقت را فهميدند و دانستند كه چرا اين همه از سركوبي فتنه، و اقامه شريعت و احكام دين سخن مي‌گويند؟!
برخورد آنان با زهرا (س) قدرت صحنه‌سازي را از آنان گرفت. باز كردن در توسط زهرا (س) ضربه كوبنده‌اي بود كه همه توطئه‌ها و نقشه‌هاي شيطاني آنان را نقش بر آب كرد و توان هرگونه تحريف و تزوير حقايق و وقايع را از آنان گرفت.
چگونه مي‌توان نسل‌ها را از تزوير تبليغاتي حاكماني كه با همه نيروها و امكانات مادي و حكومتي خود انجام مي‌دهند، ايمن ساخت؟!
مأمون برادرش امين را كشت. سپس با تبليغات وانمود كرد كه امين، انساني حقير و پست و جاهل و احمق و بلكه عقب‌مانده ذهني بود و هنوز پژوهشگران درباره امين، همين عقيده را دارند كه مأمون در ميان مردم شايعه كرد. در حالي كه حقيقت كاملاً برعكس است ليكن گناه او اين بود كه شكست خورد و كشته شد.
اگر ما معيارهايي داريم كه به ما امكان مي‌دهد كه بسياري از حقايق را در آنچه به پيغمبر (ص) و ائمه (ع) و ديگران نسبت داده مي‌شود، كشف كنيم زيرا قرآن و رسول اكرم (ص) را معيار و ميزان مي‌دانيم؛ اما ديگران كه به اسلام و قرآن معتقد نيستند در كشف حقيقت از طرق مطالعه شواهد تاريخي موجود، مشكلات فراواني دارند.
زيرا هنگامي كه پژوهشگر غير مسلمان مي‌خواند: انساني هست كه پيغمبر (ص) با صداي بلند نام او را مي‌برد و مي‌گويد: او پس از من ولي شماست، و مردم مخصوصاً انصار [13] با صداي بلند از او نام مي‌برند و در سقيفه مي‌گويند: جز با علي [14] بيعت نمي‌كنيم و او عالم شجاع و مجاهد قوي و صاحب مواضع بزرگ و فداكاري‌هاي عظيم و داماد و بزرگ شده پيغمبر (ص) و پسر عمو، و حبيب او است.
و در مقابل مي‌خواند: رقيبان علي (ع) غيبت او را از صحنه مغتنم شمردند و خلافت را به خود اختصاص دادند، و آنگاه به خانه‌اش آمدند تا به خلافت غاصبانه آنان اعتراف كند و تسليم شود و آن را به رسميت بشناسند، و تابع خواسته‌هاي آنان باشد....
سپس بار سوم، مطالبي دالّ بر شايعاتي در خصوص كناره‌گيري صاحب بر حق خلافت و عدم مراجعه او براي مطالعه آن به دلايل خاص و عام، مي‌خواند.
قاضي نوالله شوشتري مي‌گويد:
«برخي از منحرفان از علي (ع) در دل مردم انداخته‌اند كه علي (ع) به سبب شدت مصيبت پيغمبر (ص) از تصدي منصب خلافت خودداري كرده و در خانه‌اش به اندوه و ماتم نشسته است. خزيمة بن ثابت انصاري نزد قومش آمد و آنچه درباره علي (ع) شنيده بود، برايشان گفت‌ و بيان كرد كه بايد كسي عهده‌دار اين امر (خلافت) شود ولي جز او قرشي شايسته خلافت وجود ندارد.
انصار ترسيدند كه مبادا مصيبت بر آنان شديد شود، و يك قرشي درشتخوي و بداخلاق خلافت را به دست گيرد و انتقام خونهاي جاهلي، و كينه‌هاي بدر را از آنان بگيرد. لذا متوجه سعد بن عباده، بزرگ انصار شدند و در سقيفه حضور يافتند و به او التماس كردند تا خلافت را قبول كند. سعد به خاطر جايگاه علي (ع) و اينكه او از جانب خداوند و رسول منصوص به خلافت است، از پذيرش آن خودداري كرد. پس چون قريش ـ كه در انتظار فرصت بودند ـ اين را شنيدند، واقعيت را به گونه ديگري جلوه دادند و در بيعت ابوبكر شتاب ورزيدند». [15]
اين پژوهشگر براي بار چهارم مي‌خواند: اين مرد از كرده خود در كناره‌گيري از خلافت، پشيمان شد، و از نو حس طمع‌ورزي در او بيدار شد. لذا هنگامي كه به نزدش آمدند، درخواستشان را رد كرد و به تكذيب آنان پرداخت و آن را اعلام كرد؛ و بلكه با دشنام و ناسزا، و سخنان زشت و ناپسند، و گزنده و نيش‌دار، با آنان برخورد كرد، و بلكه آنان را بواسطه اين خيانت بزرگ و جنايت عظيم به شدت توبيخ و سرزنش كرد.
سپس مي‌خواند: آنان نيز در مقابل، زشتي را با زشتي، و عنف و خشونت را با خشونت و عنف پاسخ دادند و در نتيجه كارها سخت شد و به درگيري، خشونت و جدايي انجاميد.
وي اين را خواهد پذيرفت و تصديق خواهد كرد و در برابرش تصويري كامل و هماهنگ خواهد ديد و با خود خواهد گفت: پادشاهي عقيم است. چون جاه و مقام، و مال و مناصب، و كرامت و قداست دارد و همه دوست دارند به حكومتي برسند كه همه اين امتيازات را داشته باشد. آنگاه در اثبات اين مطلب به احتجاجات و براهين متوسل خواهد شد و به جمع شواهد و دلائل خواهد پرداخت و چه بسا در اين راه به ظلم تعدّي و تزوير حقايق دچار خواهد شد.
بنابراين، هرگاه پادشاهي يا سلطنتي بر او عرضه شود كه دو گروه با هم بر سر آن نزاع داشته باشند و هر كدام در چنين شرايطي مي‌گويد: من مظلوم هستم و مورد تهاجم واقع شده‌ام و ديگري ظالم و مهاجم؛ نخواهد توانست به حقيقت برسد. زيرا همچنان كه گفتيم وي معيارهاي كافي براي روشن شدن حق، و تشخيص آن از باطل در اختيار ندارد.
يكي از خاورشناسان در بيان اين حقيقت مهم مي‌گويد: مظلوميت امام حسين (ع) را درك نكرده مگر از كشته شدن طفل شيرخوارش. اين سخن درستي است. زيرا نه كليدي دارد كه به كمك آن بتواند وارد شخصيت امام حسين (ع) شود و نه معياري كه در قضيه امام حسين (ع) حق را از باطل به او بشناساند مگر معيار عاطفي و انساني ولي ما قرآن، و گفتار رسول خدا (ص)، و الگوها، و ارزش‌ها و حقايقي داريم كه همه چيز را بر اساس آن مي‌سنجيم و حق را از طريق آن مي‌شناسيم.
بدين ترتيب روشن مي‌شود كه اگر علي (ع) پاسخ مي‌داد، حق نزد بسياري از مردم تباه مي‌شد و اين همان چيزي است كه علي (ع) حاضر نيست در هيچ شرايطي از آن كوتاه بيايد. از سوي ديگر مهاجمان هرچه مي‌خواستند از قبيل اشغال خانه و... انجام مي‌دادند و با بدخواهي هرچه بيشتر و كينه‌توزي هرچه خشن‌تر، و با عنف و پرده‌دري هرچه افزون‌تر، خانواده علي (ع) را مورد تهاجم قرار مي‌دادند، و مردم به بزرگترين بلا گرفتار مي‌شدند. چه يگانه روزنه شناخت حق از آنان خصوصاً آنها كه از فضاي مدينه دور بودند، تا چه رسد به نسل‌هاي بعدي تا امروز، گرفته مي‌شد. آيا با توجه به رواج شايعات و اباطيل در آن روزگار، شناخت محق از مبطل، و طمّاع متغلب غاصب مهاجم از ستمديده و مقهور كه حقش را ربوده‌اند و به او دروغ بسته‌اند، امكان‌پذير مي‌شد؟!
بلي؛ اگر علي (ع) به مهاجمان پاسخ مي‌داد قطعاً حق و حقيقت تباه و نابود مي‌شد. و شايد امروز هيچ‌يك و يا بگو: بسياري از ما نه شيعه علي (ع) بوديم و نه حق و صداقت او را مي‌شناختيم و با اسلام عزيز حديث ديگري داشتيم. علي (ع) امام همگان است و مسئول ايمن‌سازي نسلها در قبال تزوير و گمراهي خصوصاً در مورد عقايد، بنابراين بايد به آنان فرصت دهد تا اين تزوير را در هر زمان و از سوي هر كس كه باشد، كشف كنند.

* اگر قضّه پاسخ مي‌داد

حتي اگر فضّه پاسخ مي‌داد، وضع با آنچه گفتيم فرق نمي‌كرد. زيرا پاسخ وي مردم را از حرص و ولع اينان در رسيدن به خلافت، و اصرار و ابرام آنان در بودن حق از صاحب حقيقي آن، آگاه نمي‌كرد. از سوي ديگر به راحتي مي‌توانستند او را چنان از سر راه خود بردارند كه هيچ نقشي در روشن شدن صورت مسئله، و شناخت حقيقت نداشته باشد. چه ممكن بود او را متهم كنند كه با آنان برخورد غير اخلاقي و بي‌ادبانه داشته است.
فضّه نه از مقام رفيع زهرا (س) بهره‌مند بود و نه پيغمبر (ص) درباره‌اش گفته بود: خداوند از خشم او، خشم مي‌گيرد. اما زهرا (س) آن زن معصوم و مطهره به نص قرآن است كه خداوند به خشم او خشم مي‌گيرد و از خشنودي او خشنود مي‌شود.
بنابراين اگر زهرا (س) نبود، نشانه‌هاي دين محو مي‌شد و كينه‌توزان و منافقاني كه در كمين اسلام عزيز نشسته‌اند، گرانبهاترين و شيرين‌ترين منويات و آرزوهاي خود را عملي مي‌كردند. پس زهرا (س) با آن گام‌هاي اندك خود به سوي در، حق علي (ع)، و امامت ـ و نه فقط خلافت ـ را از تزوير و نابودي حفظ كرد. او به مردم و حتي غير مسلمانان، چه آنان كه در آن روزگار زندگي مي‌كردند و چه آنان كه پس از آن آمدند و مي‌آيند، امكان داد كه خود، حقيقت را كشف كنند.
توجه دقيق در تاريخ به ما نشان مي‌دهد كه هر يك از امامان در حفظ اسلام نقش اساسي داشته‌اند. به گونه‌اي كه اگر هر كدام نبودند، دين به كلي تباه مي‌شد.
بنابراين اگر نبود تبليغ امامت در روز غدير، و صلح امام حسن (ع) و شهادت امام حسين(ع)، و بدون شگفتي: اين موضعگيري زهرا (س) كه به موجب ان مورد اذيت و آزار، و كتك و سقط جنين، قرار گرفت؛ از اسلام جز مظاهر و اسامي، و اشكال و آداب و مراسم تو خالي، چيزي باقي نبود.

* شاهد و مثال

در اينجا دو شاهد در زمينه مسئوليت پيغمبر و امام در ايمن‌سازي امت از اينكه طعمه تزوير قرار گيرد، بيان مي‌كنيم:
1- پيغمبر (ع) به رغم آنكه در مناسبتها و مواضع فراوان خصوصا در غدير خم كه از مردم براي علي (ع) بيعت گرفت. بر امامت تأكيد كرده بود در بستر مرگ از آنان كاغذ و دوات خواست تا چيزي بر ايشان بنويسد كه هرگز پس از او گمراه نشوند. اراده پيغمبر (ص) اين بود كه امت را از دچار شدن به تزوير تبليغاتي دشمنان ايمن سازد تا كسي نگويد كه پيغمبر (ص) از نظر برگشت و شرايط جديدي بوجود آمده كه بايد علي‌(ع) از اين امر دور شود. اين اقدام پيغمبر (ع) گفته شد: پيغمبر هذيان مي‌گويد، يا چيز ديگري شبيه اين. ديگر مجالي براي اين تعليل باقي نماند كه صحابه پيغمبر (ع) پرهيزگاران مخلصي هستند كه ضمن رعايت احترام او در جهت تنفيذ و اجراي فرامين و جلب رضايت او تلاش مي‌كنند. چه گفته آنان كه پيغمبر هذيان مي‌گويد، ميزان جسارت آنان بر ساحت مقدس رسو اكرم (ص) را بر ملا ساخت. حال كه مطامع و مصالح دنيوي، آنان را به اين جسارت واميدارد تا با بزرگترين پيغمبر خدا با اين شيوه گستاخانه برخورد كنند، آيا در راه تحقق اهداف خود از زدن زنان، و نابود ساختن حقيقت، پروا خواهند كرد؟!
2- حسين (ع)‌زنان و كودكان را با خود به كربلا برد تا حاكمان جنايتكار مدعي نشوند كه دزدان، حسين را كشتند يا در صحرا گم شد و از تشنگي مرد چنان كه براي راهنمايان مسلم بن عقيل پيش آمد؛ يا درندگان او را دريده‌اند و مانند اين ...
سپس همين مزوران دروغگو جنازه‌اش را با احترام و شكوه هر چه تمام، و با اظهار حزن و اندوه فراوان تشييع كنند و مردم را فريب دهند و بر راه منحرف جنايت پيشه خود تأكيد ورزند.
به همين دليل امام حسين (ع) در روز ترويه (نهم ذي‌حجه) از مكه بيرون آمد. در حالي كه مي‌بايست در اين روز به عرفات برود. مي‌دانيم كه حسين (ع) يگانه بازمانده ذريه رسول خدا (ص) و اسوه دين بود و مردم او را مسئول حفظ و پاسداري دين، و تعلم احكام آن مي‌دانستند. پس چگونه در روزي كه اعمال مناسك حج يعني: بزرگترين شعار اسلام، شروع مي‌شود، از مكه خارج مي‌شود و آنان را رها مي‌كند؟ و به جاي عرفات، به سوي ديگر مي‌رود؟! اين حركت، توجه همگان را به خود جلب خواهد كرد، و سؤالات فراواني مطرح خواهد نمود.
حسين (ع) از مكه به جاي ديگري، و از قلب تپنده عالم اسلام كه بزرگترين مكان مقدس مسلمانان را در دامن خود دارد، به سرزميني مي‌رود كه هيچ مكان مقدسي در آن نيست.آن هم در ايام حج نه در ايام عادي سال و دقيقا در روز اول مناسك حج، در حالي كه بايد امير مردم و رهبر، و مرجع آنان باشد و مناسك و احكام حج را به آنان تعليم دهد.
حسين (ع) همان كسي است كه دل و ديده مردم تمناي ديدن او ولو براي يك بار در عمر دارد، تا چه رسد به اين سعادت كه با او سخن گويد و در نزديكي‌اش جلوس نمايد.
حسين (ع) به همه مردم اعلام مي‌كند كه خداوند اراده فرموده كه او را كشته ببيند، و درباره زنان مي‌گويد: خداوند اراده فرموده كه آنان را اسير ببيند. بنابراين جنايتي غير عادي در كار است، جنايت قتل انساني بزرگ و در رايط غير عادي. جنايتي كه بزرگترين انسان روي كره زمين را هدف خود قرار داده تا در يك جنگ كوبنده كشته شود، جنگي كه همه مردان از ذريه رسول خدا، و همراهانشان كشته مي‌شوند، و دختران وحي و اهل بيت نبوت به اسارت مي‌روند.
بنابراين، بايد مردم از خود بپرسند كه اين جنايت كار كيست و مسئوليت و موضع آنان در قبال اين واقعه تلخ و خطير چيست؟ آنان بي‌صبرانه منتظر خبر اين جنايت هولناك خواهند بود.
خروج حسين (ع) نه براي رسيدن به دنيا و سلطنت بود، و نه فرار از خطر، و نه براي آسايش و گردش بلكه براي رويايي با بزرگترين خطر و رويارويي با سلطه‌جويان.
كساني كه اين سخن را از حسين (ع) شنيدند و با اين حادثه رو به رو شدند، از همه سرزمينهاي اسلام آمده بودند و شايد از همه شهرها و دهات، و از همه محلات و خيابانها؛ آنان خاطراتي را به ياد خواهند آورد در ارتباط با احساسات و عواطف عقايدشان كه ضميرشان را به جنبش آورد و وجدانشان را بيدار كند. آنان از اين خارات كه هنوز نبض زندگاني به دست آن است، چه از آغاز جنبش، آنان را در حالت انتظار و دلهره قرار دارد؛ براي ديداركنندگان خود سخن خواهند گفت.
اين، قدرت حاكميت قهر و ستم را به رغم همه تلاشها در تزوير حقيقت ضعيف خواهد كرد و شك و ترديدها و علامت‌هاي سؤال بزرگ همواره با قدرت در برابر اين تزوير، هر چند پنهان و زيركانه صورت گيرد، خواهد ماند. درود خداوند بر حسين و فرزندان حسين، و يارانه حسين.

* ترس مسلحان

اين استدلال‌كننده تلاش ديگري كرده تا مگر بتواند به كمك آن ، ديدگاه خود را تقويت كند. به نظر وي اقدام زهرا (س) براي باز كردن در با توجه به اينكه عده‌اي در خانه بودند، قابل توجيه نيست. او مي‌گويد: «هرگاه كساني بيايند تا تو را بازداشت نمايند، ‌آيا به همسرت مي‌گويي:‌در را باز كن يا خودت در را باز مي‌كني»؟
اين جماعت آمدند تا علي را بازداشت كنند. پس چرا فاطمه در را باز مي‌كند؟ خصوصا كه ساكنان خانه مسلح بودند. پس نبايد از رويارويي با مهاجمان بترسند. زبير شمشر كشيده از خانه بيرون آمد، مهاجمان شمشيرش را شكستند.
به نظر مي رسد اين اشكال را از فضل‌ بن روزبهان گرفته كه مي‌گويد:
«بزرگان بني هاشم، اشراف بني عبد مناف، ‌و دليران قريش با علي بودند. آنان در خانه بودند با شمشيرهاي يماني در دست. اگر كار به آتش زدن ساكنان خانه مي‌رسيد، آيا به نظر شما مردانگي و غيرت را كنار مي‌گذاشتند و با شمشيرهاي كشيده بيرون نمي‌آمدند تا كساني را كه قصد آتش زدن آنان را داشتند،‌بكشند.» [17]
پاسخ:
1ـ من معتقدم كه آنچه در پاسخ به پرسش قبل بيان شد براي بيان ضرورت باز كردن در توسط زهرا (س) كافي است. چه مسئله فقط منابع مهاجمان از دستگيري و بازداشت علي نبود بلكه مقابله علي (ع) ‌با آنان باعث تضييع حق، و فراهم آمدن فرصت براي تحقق اهداف مهاجمان در تزوير حقيقت و تحريف تاريخ مي‌شد.
آشكار شدن ماهيت اين قوم و معرفي آنان به عنوان متجاوز و ظالم به مردم فقط و فقط با اقدام زهرا (س) براي باز كردن در و پاسخ به مهاجمان امكان‌پذير بود و بس.
قابل ملاحظه اينكه به رغم وضوح اين مسئله،‌برخي واژه‌هايي به كار مي‌برند كه با حقيقت سازگاري نيست. مثل: بازداشت علي، به تسليم واداشتن معارضه، و مقابله با تمرد و ...
گويي به نظر اينان نشستن علي (ع) در خانه و پاسخ دادن زهرا (س) از ترس بازداشت علي (ع) بوده نه بر اساس برنامه‌اي كه هدف آن نقش بر آب كردن توطئه مهاجمان بود و به رغم همه مصائبي كه علي و فاطمه (س) در اين راه تحمل كردند، به خوبي، موفق شدند.
2- واضح بود كه مقابله با مهاجمان با عنف و شمشير، خواسته مهاجمان بود تا حدود زيادي در خدمات و به نفع مصالح آنان؛ چيزي كه علي (ع) از آن اجتناب مي‌كرد و پيغمبر (ص) او را از آن نهي فرموده بود.
استدلال كننده، به اين امر اقرار كرده مي‌گويد: وصعيت برادرش ( رسول خدا) و را به عدم به كارگيري زور و شمشير در امر خلافت، مقيد كرده بود. پس چه توقعي از آن حضرت (ع) در اين كار دارد؟ آيا از او مي‌خواهد كه با فرمان پيغمبر (ع) مخالفت كند و تسليم دامي شود كه برايش كار گذاشته‌اند و در نتيجه فرصت شناخت حق را از امت بگيرد؟!
3- عدم پاسخ به دعوت به عنف بدان معني نيست كه احتياطات لازم در دفاع از خود را در صورت بروز هرگونه اذيت و آزار از سوي مهاجمان، به كار نگيرند.
نخواستن خلافت به زور شمشير چيزي است و دفاع از خويش آنجا كه اقداماتي براي ريختن خون در كار است، چيزي ديگر.
آنچه زبير انجام داد، هنگامي بود كه علي (ع) را گرفتند. زيبر نمي‌توانست تحمل كند كه علي را دستگير كنند. لذا كوشيد تا با حمله به مهاجمان، علي (ع) را خلاص سازد. خالد سنگ بزرگي به سوي او پرت كرد كه به پشت زيبر اصابت كرد و شمشير را از دستش انداخت. عمر شمشير را برداشت و آن را به تخته سنگي زد تا شكست. [18]
متن ديگري درباره آمدن عمر با جماعتي، مي‌گويد: زبير با شمشير كشيده به سوي عمر بيرون آمد، پايش گير كرد و به زمين خورد و شمشير از دستش افتاد. به او هجوم بردند و او را گرفتند. [19]

* چرا علي (ع) از امانت رسول خدا (ص) دفاع نكرد؟!

برخي مي‌گويند: اگر زهرا (س)‌ امانت رسول خدا (ص) نزد علي (ع) بود، پس چرا علي (ع) از او دفاع نكرد؟ مگر حفظ امانت واجب نيست؟!
پاسخ:
1- پاسخ قبل در اينجا نيز كافي است. دين خداوند بزرگترين امانت از جانب خدا و رسول نزد علي (ع) بود و مي‌بايست اين امانت را حفظ كند. به علاوه امانت رسول ـ زهرا (س) ـ نيز لحظه‌اي در دفاع از اين امانت الهي، با جان و آنچه در توان داشت، كوتاهي نكرد.
2- علي (ع) اقدامي كه با حفظ امانت منافات داشته باشد، انجام نداد.
زهرا (س) به وظيفه و تكليف خود عمل كرد. اين مهاجمان بودند كه با حكم خدا مخالفت كردند و امانت رسول خدا (ص) را مورد تعدي و تجاوز قرار دادند. بنابراين تكليف حفظ امانت قبل از همه متوجه آنان است. اما اين گفته كه اجازه علي (ع) به فاطمه (س) براي مقابله با تهاجم به تنهايي، تفريط علي (ع) در حفظ امانت است؛ نه تنها درست نيست بلكه سخني سخيف به شمار مي‌آيد. زيرا تكليف فاطمه (س) اين بود كه از امامت دفاع كند كه به همين تكليف عمل كرد.
تكليف علي (ع) اين بود كه نه به آنان مشروعيت بخشد و نه دستاويزي كه بتوانند با كمك آن برنامه و نقشه خود را پياده كنند و فرصت تشخيص حق از باطل را براي مردم حفظ كند. سپس نه به مهاجمان فرصت دهد كه به زهرا (س) تعدي نمايند و نه اين امكان را فراهم سازد كه صحنه‌سازي كنند و از زشتي جنايتي كه مرتكب شده‌اند بكاهند و آن را با سياست‌ و زيركي به مردم تحميل كنند.
تكليف مهاجمان اين بود كه حق را جايگاهش برگردانند و خويشتن را در معرض خشم زهرا (س) و از آنجا در معرض خشم خدا و رسول قرار ندهند.
علي (ع) و زهرا (س) به بهترين وجه به تكليف خود عمل كردند و امكان اقدام بهتر از آن وجود نداشت.
نمي‌توان كسي را كه به تكليف شرعي خود عمل مي‌كند، به كوتاهي در حفظ امانت و مخالفت با حكم شرعي متهم كرد بلكه تفريط از سوي ديگران صورت گرفته است.

* زدن زهرا (س) يك مسئله شخصي؟!

اين گوينده در ادامه اعتراضات خود، مي‌گويد:
اگر شما بگوييد: علي (ع) به واسطه وصيت پيغمبر (ص) از زهرا (س) دفاع نكرد. چه «وصيتي از برادرش او را مقيد كرده بود.»
ما مي‌گوييم: پيغمبر (ص) به او سفارش كرده بود كه براي رسيدن به خلافت معركه‌اي به وجود نياورد ولي به او نگفته بود كه از همسرت دفاع نكن. از سوي ديگر زدن زهرا (س) ارتباطي به خلافت ندارد. چه يك مسئله شخصي است. همچنان كه شخص زهرا (س) نيز ارتباطي به خلافت ندارد. مسئله خلافت به همه جامعه اسلامي تعلق دارد.
پاسخ: پيش از پاسخ به اين گفته: به بيان يك ملاحظه مي‌پردازيم: مسئله زهرا (س) با اين مردم، مسئله امامت و سپس خلافت است. زيرا اينان خود را به مقام امامت مردم منصوب مي‌نمايند و امامت يك مقام الهي است كه آن را براي كساني غير از اينان قرار داده است. خلافت يكي از شئون امامت، است. دليل ما تلاش آنان براي اختصاص دادن حق تشريع به خويشتن است. از اين بالاتر، هنگامي كه يكي از آنان به واسطه يكي از تشريعات خود مورد بازخواست قرار گرفت، گفت: من همكار محمد هستم [20] ما درباره اين مسئله مطالبي در كتاب «تحليلي از زندگاني سياسي امام حسن (ع)» بيان كرده‌ايم. به آنجا مراجعه نماييد.
اينكه در پاسخ وي مي‌گوييم:
1- اين مردم به منظور اجبار امير‌المومنين (ع) براي بيعت با آنان به خانه فاطمه (س) آمدند تا بدين وسيله خلافت آنان تثبيت شود و بهره‌مندي آنان از خلافت بدون حضور علي (ع) مورد تأكيد قرار گيرد. اما زهرا (س) و همينگونه علي (ع) مي‌خواهند آنان را از وقوع همين امر بازدارند. لذا مي‌خواستند زهرا (س) را از سر راه خود دور كنند تا بتوانند علي (ع) را به بيعت وادار سازند.
اين معكره‌ايست كه دشمنان علي (ع) بر ضد او و به منظور غصب خلافت در آن فرو رفته‌اند و به اعتراضات همين شخص معترض، پيغمبر (ص) او را سفارش كرده بود كه براي خلافت، وارد معركه‌اي نشود. [21]
پس اين گفته‌اش يعني چه، كه مي‌گويد: زهرا (س) و زدن او ربطي به خلافت ندارد؟ بلكه حقيقت اين است كه قضيه زهرا (س) و آنچه بر او گذشت به همه جامعه اسلامي مربوط است.
آيا اين گوينده گمان مي‌برد كه مطالبه فدك توسط زهرا (س) براي تأمين معاش خود او بود؟ در حالي كه واضح است كه زندگاني زهرا (س) پيش از آن، در همان اوان، و پس از آن كمترين تفاوتي نداشت.
او با اموال فدك نه كاخي براي خود ساخت و نه خود را با طلا و نقره آراست، نه فرش خانه‌اش نو شد، و نه اشياي فاخر و قيمتي جمع كرد، و نه پولي براي آينده پس‌انداز كرد، و نه باغ و مستغلات خريد، و نه مركب‌هاي زيبا چنان كه ديگران كرده‌اند و مي‌كنند. زهرا (س) غله فدك را در راه خدا ‌و بين فقرا و مساكين به مصرف مي‌رساند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------
پي‌نوشت‌ها:
1ـ ر. ك: الاحتجاج، صص 471ـ470، كشف‌اليقين، صص 260، 305؛ بحارالانوار، ج 32، ص 347؛ ج 39 ص 267؛ ج 90 ص 272 ج 37 ص 313، صص 349 ـ 350، 121، 122 ، 126، 152؟ 305، 356- 357؛ الطرائف ص72 مناقب ابن‌مغازلي، دعوات راوندي، ص 47 مشارق انواراليقين، كشف الغمه ج1 ص91،‌مناقب خوارزمي صص 86- 87 ترجمه الامام علي ج 3 ص 164 فرائد المسطين ج 1 ص 331 كفاية الطالب ص 312
2ـ ابطال نهج الباطل ( در ضمن دلائل الصدق) ج 3 ق 1 ص 47
3ـ الشافي، ج 4 ص188
4ـ همان، صص 20-201
5ـ شرح نهج‌البلاغه ج 9 ص 10
6ـ كافي، ج 5، ص 346
7ـ بحارالانوار ج 30 صص 293- 295
8ـ الملل والنحل ج 1ص 84؛ بحارالانوار ج 28 ص 271؛ ر. ك : نهج‌البلاغه ج 5 ص 15؛ بيت‌الاحزان ص 124.
9ـ امام مفيد، صص 49 - 50
10ـ الجمل، صص 117 - 118
11ـ تاريخ يعقوبي، ج2، ص 123، (ترجمه آيتي، ج1، 522-523)
13ـ شرح نهج‌‌البلاغه، ج16؛ ص215؛ احقاق الحق، ج2، صص 354-355، به نقل از تحفة‌الاحباب دشتكي
14ـ تاريخ الامم و الملوك، ج3، ص202
15ـ احقاق الحق، ج 2، صص 347-348
16ـ احقاق الحق، ج 2، صص 347-348
17ـ ابطال نهج‌الباطل، (در ضمن دلائل الصدق)، ج 3، ص 46
18ـ الاختصاص، صص 186 -187؛ بحارالانوار ، ج 28، ص 229
19ـ تاريخ الامم و الملوك ، ج3، ص 202
20ـ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 291؛‌الفائق، ج2، ص 11
21ـ شيخ مفيد بيان كرده، كه علي از پيغمبر نقل كرد كه فرمود: اگر بيست نفر شديد، با آنان جهاد كن الاختصاص، ص 187؛ ر.ك؛ ج28، صص 229،270،317 . در اين روايت آمده: اگر چهل مرد با اراده پيدا مي‌كردم، با آنان مي‌جنگيديم. تفسير عياشي، ج 2، ص 68؛ تفسير برهان، ج 2، ص 93؛ ر.ك:الصراط المستقيم، ج3، ص 12؛ الاحتجاج، ج1، صص 188، 213؛ المسترشد، ص 63؛ كتاب سليم، ج 2، ص 586، شرح نهج‌البلاغه ابن ميثم، ج2، ص 27


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1390/01/28 ساعت 6:35 بعد از ظهر.اخبار داخلی - لينک ثابت


تأملي در مفهوم ولايت

آيت الله محمد تقي مصباح يزدي :
تأملي در مفهوم «ولايت»
مطلبي كه مناسب است در اين جا كمي درباره آن تأمل كنيم اين است كه اصولا منظور از ولايت خدا، ولايت پيامبر
(صلي الله عليه وآله) و ولايت ائمه معصومين(عليهم السلام) چيست؟ براي پاسخ به اين سؤال ابتدا بايد يادآور شويم كه معمولا همه واژه هاي يك زبان عيناً به زبان ديگر قابل ترجمه نيست. كساني كه با زبان شناسي و زبان هاي مختلف آشنا هستند و يا دستي در ترجمه دارند به اين مطلب واقفند. براي مثال، گاه در ترجمه يك لغت از زباني به زبان ديگر نمي توان يك كلمه كه به طور دقيق آن واژه را به زبان ديگر برگرداند پيدا كرد و بايد از دو يا چند كلمه كمك گرفت. يكي از واژه هايي كه در برگردان از فارسي به عربي چنين مشكلي دارد واژه «ولايت» است.
«ولايت» را گاه به «دوستي» ترجمه مي كنند. اگر اين معنا را بگيريم، اهل ولايت كساني هستند كه اهل بيت(عليهم السلام) را دوست مي دارند. گاهي نيز «ولايت» را به «اطاعت» معنا مي كنند. طبق اين معنا، اهل ولايت يعني كساني كه از اهل بيت(عليهم السلام) اطاعت مي كنند. گاه نيز اين كلمه را به «نصرت»، «سرپرستي» و... معنا مي كنند.
قرآن كريم در موارد متعددي اين كلمه را به كار برده است؛ مثلا مي فرمايد: وليّ شما تنها خدا و پيامبر او است و كساني كه ايمان آورده اند، همان كساني كه نماز به پا مي دارند و در حال ركوع زكات مي دهند... .1 مصداق اين «وليّ»، حضرت امير(عليه السلام) و پس از آن، ائمه معصومين(عليهم السلام) هستند. اكنون اين پرسش مطرح است كه «ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) « و
«ولايت ائمه(عليهم السلام) » به چه معنايي است؟
اگر ولايت را در اين قبيل آيات به معناي «دوست داشتن» بگيريم، در عالم اسلام افرادي كه از اين ولايت محروم باشند بسيار كم هستند؛ حتي مي توان گفت امروزه ديگر اثري از چنين افراد و گروه هايي وجود ندارد و نسل آنان منقرض شده است. در زمان هاي گذشته عده اي به عنوان «ناصبي» يا «خارجي» با اهل بيت(عليهم السلام) سر آشتي نداشتند و با آنان دشمني مي ورزيدند. به هر حال، در مورد چنين كساني بايد در اصل ايمانشان نسبت به خدا و پيامبر
(صلي الله عليه وآله) شك كرد. با توجه به توصيه ها و سفارشاتي كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) درباره اهل بيت(عليهم السلام) فرموده است، به طور طبيعي همه افرادي كه به پيغمبر اكرم
(صلي الله عليه وآله) ايمان دارند، بايستي اهل بيت: را نيز دوست داشته باشند.
در هر صورت، امروزه به سختي مي توان مسلماني را يافت كه ولايت به معناي دوستي اهل بيت(عليهم السلام) را نداشته باشد. بنده با مسلمانان كشورهاي مختلف تماس و معاشرت داشته ام و از نزديك ديده ام كه همه آنان به اهل بيت(عليهم السلام) علاقه دارند. برخي از اين مسلمانان كه از برادران اهل تسنن هستند، در مقام محبت و اظهار دوستي حتي از ما شيعيان پيشي مي گيرند. يك بار به اتفاق متولي آستانه حضرت معصومه(عليها السلام) به كشور مالزي سفر كرده بوديم. در يكي از روزها صبحانه را مهمان يك روحاني سنّي مذهب از اهل مصر بوديم. در مجلس ما مهمان ديگري از اهل مصر نيز حضور داشت. مهمان مصري قصيده اي در مدح اهل بيت(عليهم السلام) خواند كه بنده و متولي آستانه حضرت معصومه(عليها السلام) هر دو به گريه افتاديم. آري، يك سنّي مذهب در يك كشور غريب، در مدح حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام) شعري آن چنان زيبا و عالي مي سرايد كه انسان را تحت تأثير قرار مي دهد! در همين سفر به يكي از شيوخ اهل سنّت كه اهل مصر بود و از طرف «رابطه العالم الاسلامي» ـ وابسته به عربستان ـ در محلي به كار فرهنگي و تبليغي مشغول بود، گفتم: گويا شما به اهل بيت(عليهم السلام) علاقه داشته و آنان را دوست مي داريد؟ در پاسخ گفت: چه مي گويي؟! صحبت از دوستي مي كني! نحن مفتونون ب اهل البيت ؛ ما شيفته و شيداي اهل بيت(عليهم السلام) هستيم!
بنابراين اگر «ولايت» به معناي «دوستي» باشد به زحمت مي توان كسي را يافت كه ادعاي اسلام داشته باشد و در عين حال اهل بيت پيغمبر را دوست نداشته باشد. البته در صدر اسلام منافقاني يافت مي شدند كه در ظاهر به پيامبر(صلي الله عليه وآله) اظهار علاقه مي كردند، ولي در واقع به پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) ايمان نداشتند و به همين دليل نيز رابطه آنان با اهل بيت پيامبر خوب نبود.
به هر حال، در مسأله ولايت، امري بالاتر و فراتر از دوست داشتن اهل بيت(عليهم السلام) مطرح است و مقصود از ولايت اهل بيت
(عليهم السلام) تنها اظهار محبت و دوست داشتن آنها نيست.
«غدير»، ترجماني گويا از «ولايت»
شايد بهترين و بارزترين چيزي كه مي تواند مقصود از ولايت اميرالمؤمنين و اهل بيت(عليهم السلام) را روشن كند «حديث غدير» است. داستان غدير به طور متواتر از بزرگان اسلام، اعم از شيعه و سنّي نقل شده است. عده اي عمر خويش را در راه تبيين اين مسأله صرف كرده اند. يكي از آن افراد در عصر ما علامه اميني رضوان الله عليه است. كتاب شريف «الغدير» كه حاصل عمر آن بزرگوار محسوب مي شود دايره المعارفي بزرگ و جامع، درباره حديث غدير و ماجراي فراموش نشدني غدير خم است. مرحوم علامه اميني اين كتاب را در چندين جلد به نگارش در آورده كه متأسفانه هنوز جلدهاي آخر آن به چاپ نرسيده است. آن مرحوم براي تأليف اين مجموعه ارزشمند زحمات زيادي كشيد و خون دل فراوان خورد كه در اين جا مجال ذكر آن نيست. در هر صورت، «مسأله غدير» مسأله اي بسيار مهم و از هر حيث درخور توجه و تأمل است.
پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) پيش از عزيمت براي آخرين حج خويش، كه به «حجه الوداع» معروف گشت، دستور داد اعلام كنند همه مسلمانان و كساني كه مي توانند، از همه نقاط سرزمين اسلامي، براي فراگرفتن مناسك حج عازم مكه شوند. به همين دليل در آن سال پرجمعيت ترين اجتماع مسلمانان در آن روزگار، اعمال حج را به همراه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به جاي آوردند. اعمال حج به پايان رسيد و مسلمانان براي عزيمت به شهر و ديار خود از مكه خارج شدند. هنگامي كه به محلي رسيدند كه راه كاروان ها از يكديگر جدا مي شد، پيامبر(صلي الله عليه وآله) دستور دادند كه همه توقف كنند و بارها را بر زمين بگذارند. طبق آنچه در روايات اسلامي آمده، دليل اين كار پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز اين بود كه جبرئيل نازل شد و از سوي پروردگار متعال پيام مهمي آورد كه پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي بايست آن را در همان جا به مردم اعلام كند. نزديك ظهر بود و آفتاب به شدت مي تابيد. آن حضرت دستور دادند كساني كه جلوتر رفته اند بازگردند و هم چنين صبر كردند تا كساني كه هنوز نرسيده بودند به آنان ملحق شوند. پيام مهمي در كار است كه بايد همه مسلمانان حضور داشته باشند.
آيا مي توان گفت اين همه تشريفات براي اين نكته بود كه آن حضرت بفرمايند: علي را دوست بداريد؟! مگر پيش از اين آيات متعددي درباره محبت اهل بيت وارد نشده بود؟ مگر آن حضرت بارها در طول زندگي خويش درباره مودت و محبت به اميرالمؤمنين(عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام) سفارش نفرموده بود؟! اساساً چه احتياجي بود كه در آخرين سال حيات پيامبر(صلي الله عليه وآله) و در آن آفتاب سوزان و آن اجتماع بسيار عظيم به مردم پيام محبت داده شود؟!
به اجماع شيعه و سنّي، در آن روز اين آيه شريفه نازل شد:
يا أيّها الرّسول بلّ غ ما أنز ل ليك م ن ربّ ك و ن لم تفعل فما بلّغت ر سالته و اللّه يعص مك م ن النّاس نّ اللّه لا يهد ي القوم الكاف ر ين؛2اي پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، ابلاغ كن؛ و اگر نكني رسالت الهي را ابلاغ نكرده اي، و خدا تو را از گزند مردم نگاه مي دارد. آري، خدا گروه كافران را هدايت نمي كند.
خدا به پيامبرش مي فرمايد: اگر اين پيام را به مردم نرساني، اصل رسالت خويش را ابلاغ ننموده اي: و ن لم تفعل فما بلّغت ر سالته؛ و در ابلاغ اين پيام از مردم نترس، خدا تو را محافظت مي فرمايد: و اللّه يعص مك م ن النّاس . آيا گفتن اين سخن كه: «علي را دوست بداريد» آن قدر خطرساز بود كه براي اقدام به آن بايد حفاظت پيامبر(صلي الله عليه وآله) از طرف خداوند تضمين شود؟!
از اين رو بايد گفت كه مسأله غدير فراتر از محبت و مودت است. پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) آن روز مسأله «ولايت» را مطرح كرد و فرمود: من كنت مولاه فهذا عل يّ مولاه. اكنون سؤال اين است كه معناي اين ولايت چيست؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. مائده (5) آيه 55ـ56.
2. مائده (5)، 67.


 

نوشته شده توسط مسلم در پنجشنبه 1389/12/26 ساعت 1:10 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


زندگینامه حضرت فاطمه معصومه ( س )

شهرمدينه چشم به راه تولد کودکي از خاندان پاک پيامبر بود. خانه امام کاظم (ع) حال و هواي ديگري داشت. نجمه، همسر آن بزرگواربه اميد تولد فرزندش روزشماري مي کرد. شوروشادي درخانه امام موج مي زد.
سرانجام انتظار به پايان رسيد ودراول ذي قعده سال 173 هجري قمري، خداوند دختري به امام هفتم حضرت امام کاظم (ع) بخشيد ونوزادي نوراني وخوش سيما در خانه با صفاي امام،چشم به جهان گشود.
دل همه اهل خانه از تولد نوزاد جديد، غرق شادي شد.پس ازامام،شايد کسي به اندازه، نجمه همسرآن حضرت،خوش حال نبود؛ زيرا بعد ازگذشت25 سال اين دومين فرزندي بود که پروردگار به او عنايت مي کرد.25سال پيش درهمين ماه؛ نجمه پسري به دنيا آورد تا پس ازپدر، به امامت برسد.آري، درست درسال 148 هجري قمري بود که با تولد علي که بعدها به «رضا»شهرت يافت، نجمه،تولد نخستين فرزندش را جشن گرفت.اينک پس ازسال ها ،خداوند دختري به او و همسرش، امام کاظم(ع) وخواهري به رضا عطاکرد.
امام کاظم(ع) به سبب عشق و علاقه خاصي که به حضرت فاطمه زهرا(س) داشت،نام نوزادش را «فاطمه» گذاشت که به خاطر سرشت پاک و پرهيزکاري اش، پس ازمدتي «معصومه»خوانده شد؛ چون مانند پدرگرامي اش از گناه و بدي دوربود.
«فاطمه»نامي بود که در ميان اهل بيت، صدها خاطره تلخ وشيرين از دوران زندگاني حضرت فاطمه زهرا(س) را به ياد مي آورد. آنان اگر براي يکي از فرزندانشان، نام«فاطمه»را بر مي گزيدند،اورا گرامي مي داشتند وبه او محبت مي کردند.دختر نورسيده امام کاظم (ع) هم از اين سنت نيکوبي بهره نبود. امام کاظم(ع) اورا بسيار دوست مي داشت واز هيچ گونه اظهار لطف ومحبتي به او دريغ نمي کرد.
حضرت فاطمه معصومه(س) زير سايه پرمهر پدر ومادر عزيزش بزرگ شدوچيزهاي تازه اي ازآن دو بزرگوار آموخت .اگر پدرفاطمه معصومه(س)،امام شيعيان بود ودرپرهيزکاري نظير نداشت، مادرش هم زني پارسا وبا ايمان بود که احکام و عقايد اسلامي را در مکتب همسر امام صادق(ع) فرا گرفته بود.او ازبرجسته ترين زنان آن روزگار به شمار مي آمد. حضرت فاطمه معصومه(س) از محضر پدروبرادر معصوم و مادر پارسا وعالمش بهره ها برد ودر دوره نوجواني با بسياري از دانش هاي اسلامي آشنا بود.
روزي گروهي از شيعيان به مدينه آمدند تا پرسش هاي ديني خود را به امام کاظم(ع) عرضه کنند وبا پاسخ هاي درست،به شهر خود بازگردند.آن روز امام درسفربود وحضرت رضا (ع) نيز در مدينه حضور نداشت. شيعيان از اينکه پرسش هايشان بي پاسخ ماند، بسيار ناراحت شدندوبه ناچار راه بازگشت درپيش گرفتند.
وقتي فاطمه معصومه(س) ازاندوه مسافران آگاهي يافت، پرسش هايشان راکه به صورت نامه اي تهيه شده بود، گرفت وبه همه آنها پاسخ داد.شيعيان بسيارخوش حال شدند.مي خواستند مدينه را به قصد سرزمين خويش ترک کنند که در بيرون مدينه با امام کاظم(ع) روبه رو شدند. آنان پاسخ هاي فاطمه معصومه را دراختيار امام گذاشتند. وقتي امام پاسخ هاي دختر گرامي اش را خواند،با جمله اي کوتاه، شاگرد مکتبش را اين گونه ستود:«پدرش به فدايش».
حاکمان آن دوران،فرزندان پيامبررا بسيار اذيت مي کردند.امام کاظم(ع) بيش از ديگران از دست شاهان هم عصرخود، آزار ديد. ناراحتي ها و رنج هاي امام ، دل پاک فاطمه معصومه (س) را به درد مي آورد. واورا غمگين مي کرد. تنها وجود برادر دل سوز وفداکارش، حضرت رضا(ع) بود که به وي وديگرافراد خانواده آرامش مي داد.
هنگام که فاطمه معصومه(س) به دنيا آمد، سه سال ازخلافت «هارون» مي گذشت. هارون در ستمگري و چپاول بيت المال، گوي سبقت را از حاکمان پيش ازخود ربوده بود.او حاکمي دنيا پرست بود. امام کاظم(ع) نمي توانست دربرابر ستم هارون به شيعيان وخيانت اوبه اسلام و امت اسلامي سکوت کند.ازاين رو،با شيوه هاي گوناگون با حکومت او مبارزه مي کرد.
هارون نيزبا آگاهي از سرسختي آل علي(ع)، به ويژه امام کاظم (ع) درراه مبارزه با طاغوت،بيشترين تلاش را براي سرکوب آنان به کار مي برد. او پول هاي زيادي به شاعران مي داد تا برضد فرزندان پيامبر شعربسرايند. وبه آنان ناسزا بگويند. همچنين اوعلويان رازنداني وتبعيد مي کردوگروهي را نيز پس ازشکنجه بسياري به شهادت مي رساند.اوبعدازمحکم کردن پايه هاي حکومت وقدرت خود،امام کاظم(ع) رادستگير وزنداني کرد.
براي همين،فاطمه معصومه(س) درسال هاي آخرزندگي پدر،از ديدار آن حضرت و بهره مندي ازوجود آن بزرگوار محروم شد.
پس از شهادت امام کاظم(ع)،حضرت رضا(ع)به امامت رسيد. درآن هنگام، امام رضا(ع) 35 سال داشت.ايشان افزون بررهبري امت اسلامي ،تنها وصي امام کاظم(ع) بود که به فرمان پدرمسئوليت سرپرستي فرزندان حضرت را به عهده داشت.
فشار و خفقان حکومت هارون همچنان ادامه داشت. امام رضا(ع) بدون هيچ واهمه اي به انجام وظايف الهي خود مشغول بود ودرراه گسترش حق و حقيقت، لحظه اي آرام نمي گرفت.
هارون درسال 193 هجري قمري، پس از يک دوره بيماري طولاني مردو مسلمانان، ازشريکي ديگرازخلفاي ستم کارعباسي رهايي يافتند.
پس ازهارون، پسرش،امين به خلافت رسيد که چهارسال حکومت کرد. ميان امين وبرادرش،مأمون برسرخلافت درگيري هاي خونيني رخ داد که نتيجه آن، کشته شدن امين در سال 198هجري قمري بود.
امام رضا(ع) درطول درگيري هاي اين دو برادر وسرگرم بودن آنان به جنگ،با آسودگي، به راهنمايي وتربيت پيروان خود
پرداخت وازفرصت به دست آمده، بهره برد.
پس ازامين،مأمون به خلافت رسيد.اوبا حيله گري به تقويت پايه هاي حکومت خود پرداخت.با توجه به گستردگي کشور اسلامي و وجود مخالفان سرسخت،مأمون براي حفظ تاج وتختش ،شيعيان را با خود همراه کرد؛ زيرا اگر شيعيان به صف دشمنان او مي پيوستند،کار دشوار مي شد. وي براي فريب شيعيان تصميم گرفت امام رضا(ع) را جانشين خود کند. روشن بود که اگرامام ، پيشنهاد خليفه را مي پذيرفت، شيعيان با حکومتي که امامشان ولي عهد آن بود،مخالفت نمي کردند.ميان مأمون وامام رضا(ع) نامه هاي فراواني رد و بدل شد.حضرت ولايتعهدي را قبول نمي کرد. وخليفه همچنان اصرار مي ورزيد.
مأمون دست بردار نبود.او براي رسيدن به هدف خود در سال 200 هجري قمري، شخصي به نام رجا بن ابي ضحاک را راهي مدينه کرد تا امام (ع) را از آنجا به «مرو»بياورد که مرکز حکومتش بود.
امام رضا(ع) ،به ناچار مدينه رابه قصد مرو ترک کرد.
با رفتن امام رضا(ع) لحظه اي شيرين زندگي فاطمه معصومه(س) هم پايان پذيرفت.او پس از شهادت پدر،به سايه پرمهربرادرش، دلخوش بود وسفرتحميلي امام ودوري ازآن عزيز، برايش بسيار دشواربود .
يک سال از سفرامام رضا(ع) به مرو گذشت. خاندان پيامبر در مدينه از ديدارآن عزيز محروم بودند و چيزي جز زيارت سيماي نوراني حضرت ،دل غم ديده آنان را آرام نمي کرد.
فاطمه معصومه(س) نيز کاسه صبرش لبريزشده بود ومانند خواهران و برادران خود از دوري برادر بزرگوارش، امام رضا(ع) بي تابي مي کرد.مي گويند در همان روزها،امام رضا(ع) نامه اي به معصومه(س) نوشت.ازمحتواي آن نامه اطلاعي دردست نيست، ولي هرچه بود، شوق ديدارامام رضا(ع) رادردل نزديکان ايشان بيشتر کرد.فاطمه معصومه(س) وگروهي از برادران و برادرزادگان امام تصميم گرفتند به مرو بروند و به محضر امام (ع) شرف ياب شوند.
کاروان عشاقان امام رضا(ع) پيش مي رفت وجزبراي نماز وغذا واستراحت، لحظه اي از حرکت باز نمي ايستاد. اين کاروان، تپه ها، کويرها و ريگ زارهاي حجاز را يکي پس از ديگري پشت سرمي گذاشت واز مدينه دورودورتر مي شد.
رنج سفر،فاطمه معصومه(س) را بسيار آزارمي داد.براي بانوي جواني مانند او، پيمودن اين مسيرطولاني،دشوار وطاقت فرسا بود. با اين همه، ديدار برادرآن قدر برايش ارزش داشت که حاضربود حتي صدها برابراين سختي را هم تحمل کند.
مرحله دشوارسفرپايان يافت وکاروانيان به سرزمين ايران رسيدند. آنان روزهايي را نيز درخاک ايران به سفر خودادامه دادند و شهرها وروستاهاي آن را پشت سر گذاشتند. سرانجام کاروان به شهر ساوه رسيد. در آنجا بود که فاطمه معصومه (س) بيمارشدوديگرنتوانست به سفرادامه بدهد.
آيا خواهرامام رضا(ع) مي توانست با چنين حالي، به ديدار برادر عزيزش در«مرو»برود؟ آيا مي توانست باز بر مرکب بنشيند وسفرخود رابا ديدارامام رضا(ع) تمام کند؟اين پرسش ها، دختر امام کاظم(ع) را سخت نگران کرده بود .به هرحال، وقتي آن بانو،حال و روز خود را چنين ديد، تصميم گرفت به قم برود.
قم آن روزگار،پناهگاه ارادت مندان خاندان پيامبر بودوگروهي از عاشقان ودوستان اهل بيت(ع) درآن زندگي مي کردند. خبرآمدن حضرت فاطمه معصومه(س) به ساوه و بيماري آن بانوي بزرگوار به قم رسيد .اهالي شهر تصميم گرفتند نزد آن بزرگوار بروند وازايشان تقاضا کنند مدتي درقم بمانند.
موسي بن خزرج، به نمايندگي مردم «قم»، نزد دخترگرامي امام کاظم رفت ودرخواست اهالي شهررابا آن حضرت در ميان گذاشت. حضرت معصومه(س) درخواست آنان را پذيرفت وکاروان به سمت قم حرکت کرد.
حضرت معصومه(س) وهمراهان آن بزرگوار، در 23ربيع الاول سال 201 هجري قمري، وارد قم شدو مورداستقبال گرم اهالي شهر قرارگرفت. مردم از ورود دختر امام کاظم(ع) به شهرخود، بسيار خوش حال شدند.موسي بن خزرج،مأمور پذيرايي ازحضرت فاطمه معصومه و همراهانش شد.اومرد ثروت مندي بود وخانه بزرگي در اختيارداشت.از اين رو، با کمال ميل، مسئوليت پذيرايي از ميهمانان را به عهده گرفت.
حضرت معصومه(س) درخانه موسي بن خزرج، عبادتگاهي براي خود آماده کرد تا در آنجا با خداي بزرگ راز ونياز کند. اين عبادتگاه هنوز هم هست و«بيت النور»نام گرفته است.
بيماري دختر گرامي امام کاظم(ع)،همراهان ايشان و اهالي قم را سخت ناراحت کرده بود. آنان از هيچ کوششي براي مداواي ميهمان عزيزخويش کوتاهي نمي کردند، ولي حال اوروز به روز بدتر مي شد. سرانجام زائرخسته امام رضا(ع) ،دردهم ربيع الثاني 201 هجري قمري، چشم از جهان فروبست.
منبع:نشريه قاصدک،شماره 48


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1389/12/25 ساعت 12:6 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


علي «ع» نماد تفكيك ناپذيري دين از سياست

آيت الله محمد تقي مصباح يزدي :
اعتبار رأي مردم هم، در حقيقت به اعتبار وليّ فقيه و تأييد او است. هيچ گاه منظور امام(رحمه الله) اين نبوده و نيست كه ميزان رأي مردم است حتي اگر مردم رأي بدهند كه قانون اساسي دروغ است! يا رأي بدهند كه اسلام نباشد! ولايت فقيه نباشد! عاقل كه جاي خود دارد، بعيد مي دانم هيچ سبك عقلي هم احتمال بدهد كه منظور اين است كه در اين موارد نيز ميزان رأي ملت است! شخصيتي كه عمر خود را صرف اسلام و احياي احكام دين كرد و دائماً اسلام و اجراي احكام اسلام ورد زبانش بود، آيا چنين كسي اجازه مي داد مردم اسلام را نسخ كنند؟! آيا نظر او اين بود كه ميزان رأي مردم است، حتي اگر ضد اسلام باشد؟!
در هر حال سقيفه براي اولين بار حساب دين را از حساب دنيا و حكومت جدا كرد. اين مبنا براي اولين بار در آن جا گذاشته شد كه مي توان در دين و مسايل ديني به پيغمبر(صلي الله عليه وآله) و علي(عليه السلام) رجوع كرد اما در امر حكومت و سياست به سراغ ديگران رفت! حتي خليفه اول و دوم در بسياري از مسايل ديني به سراغ حضرت علي(عليه السلام) مي آمدند. آنها ابايي نداشتند كه در مسايل ديني به حضرت علي(عليه السلام) مراجعه كنند و سفارشات پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در مورد رجوع به ثقلين را نيز حمل بر مراجعه به آنها در مسايل ديني مي كردند؛ يعني احكام دين را علي(عليه السلام) بيش از ديگران از پيغمبر(صلي الله عليه وآله) ياد گرفته است و ساير مردم بايد از او ياد بگيرند. امروزه هم بسياري از اهل تسنن در كشور ما و بسياري مناطق ديگر به همين مطلب اعتقاد دارند.
حتي بعضي از شافعي هاي كشور ما معتقدند كه ائمه اثنا عشر(عليهم السلام) مرجع ديني بوده اند؛ يعني مي توان احكام دين را از آنها ياد گرفت و رواياتي كه از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) درباره آنها نقل شده، اشاره به همين امر دارد، نه اين كه آنها خليفه باشند. اين دقيقاً همان معناي تفكيك دين از دنيا و سياست است و تبليغات آشكار و پنهان امروزه براي جدا كردن مسأله دين از سياست، در حقيقت پيروي از همان نظريه اي است كه در سقيفه پي ريزي شد.
ولايت علي(عليه السلام) نماد تفكيك ناپذيري دين از سياست
با توجه به تفاصيلي كه گذشت اكنون بهتر و بيشتر روشن مي شود كه چرا پيامبر(صلي الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) تا اين حد نسبت به مسأله ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) تأكيد و سفارش كرده اند. يكي از حكمت هاي اين همه تأكيدات بر ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين است كه ولايت حضرت علي(عليه السلام) رمز تفكيك ناپذيري دين از سياست است. اين كه مي گويند اگر ولايت حضرت علي(عليه السلام) را قبول نداشته باشيد، اعمالتان قبول نيست و ايمانتان ناقص است، يكي از رموز اساسي اش همين مسأله است. اگر ايمان نسبت به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) سست شود، كار به اين جا مي كشد كه مي گويند، بايد دين را از سياست جدا كرد و دين فقط براي حسينيه ها و معبدها است! برويد سينه بزنيد، ولي كار به حكومت نداشته باشيد!
پذيرش ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) يعني اين كه بپذيريم آن حضرت، هم رهبر ديني و هم رهبر سياسي است؛ و گرنه اگر كسي فقط رهبري ديني اميرالمؤمنين(عليه السلام) را بپذيرد و رهبري سياسي آن حضرت بعد از پيامبر(صلي الله عليه وآله) را انكار كند، چنين كسي قطعاً منكر ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) است. از اين رو پذيرش ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) با اعتقاد به سكولاريزم ناسازگار و در تناقض است. هم چنين اعتقاد به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) با پذيرش دموكراسي به معناي رايج و مصطلح آن در غرب، قابل جمع نيست؛ زيرا مبناي ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين است كه حاكم را بايد خدا تعيين كند و مشروعيت حكومت از طرف او است. مردمي كه اختيار خود را ندارند، چگونه مي توانند اختيار خلق خدا را به دست كسي بدهند؟! آيا من حق دارم دست خودم را ب برم و آيا در شرع اجازه چنين كاري به من داده شده است؟ من حتي حق ندارم يك زخم كوچك به بدن خودم وارد كنم. با اين حال من چگونه مي توانم به ديگري اجازه بدهم كه اگر كسي در جامعه دزدي كرد، او دست دزد را ببرد! من كه حق زخمي كردن دست خودم را هم ندارم، چگونه حق بريدن دست ديگري را دارم! و چگونه مي توانم چنين اجازه اي را به ديگري بدهم؟! ممكن است گفته شود حكم بريدن دست دزد متعلق به 1400 سال پيش است (هم چنان كه برخي اعتقادشان همين است و مي گويند تاريخ مصرف اين قبيل حكم ها گذشته است!)؛ مي گوييم اشكالي ندارد، اما حكم زندان را كه قبول داريد؟ يا مي گوييد، بايد به دزد هم لبخند زد؟! اگر زندان كردن دزد را قبول داريد، سؤال اين است كه من چگونه حق دارم كسي را زندان كنم؟ و چگونه حق دارم به كسي اجازه بدهم كه او ديگري را زندان كند؟ چه كسي اين اجازه را به من داده است؟ اين خدا است كه مالك و صاحب اختيار تمام بندگان است، و او است كه بايد چنين اجازه اي بدهد. اگر او به حكومتي مشروعيت نبخشد، آن حكومت چه حقي دارد كه در بندگان خدا تصرف كند؟
پس كسي كه ولايت حضرت علي(عليه السلام) را مي پذيرد، نمي تواند با دموكراسي به اين معنا موافقت كند. هر چقدر هم كه از دموكراسي تعريف و تمجيد كنند و حتي آن را تا حدّ پرستش بالا ببرند كه كسي جرأت نكند عليه آن حرفي بزند، اما به هر حال در اين ميان كسي پيدا مي شود كه با صداي بلند بگويد: دموكراسي با اسلام نمي سازد. اسلام قائل به حاكميت مطلق «الله» است، در حالي كه دموكراسي به معناي حاكميت مطلق خواست و اراده «مردم» و «انسان» است؛ آن گاه چگونه مي توان اين دو را با يكديگر جمع كرد؟! ولايت حضرت علي(عليه السلام) يعني تحقق بخشيدن به حكومت خداوند در ميان خلق. يا بايد حكومت خدا را پذيرفت يا حكومت مردم را:
أ لم أعهد ليكم يا بن ي آدم أن لا تعبدوا الشّيطان نّه لكم عدوّ مب ين. و أن اعبدون ي هذا ص راط مستق يم؛1 اي فرزندان آدم مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را نپرستيد، زيرا وي دشمن آشكار شما است؟ و اين كه مرا بپرستيد؛ اين است راه راست.
پرستش، سزاوار خداي يگانه است، و هر چه خلاف آن باشد بت پرستي است، خواه بت سنگي باشد، خواه بتي كه از خرما درست شده، يا بتي كه از گوشت و استخوان باشد. هر كسي غير از خدا پرستش شود بت است. ولايت حضرت علي(عليه السلام) يعني مظهر توحيد خالص، يعني پرستش خداي يگانه، يعني پذيرفتن تنها يك حاكميت و حكومت و آن هم حكومت الله؛ نه حكومت نخبگان، نه حكومت زورمداران، نه حكومت فريب كاران و نه حكومت مردم؛ فقط حكومت خدا. ما بايد خدا را بسيار شكر كنيم كه اين نعمت را به ما ارزاني داشته است: الحمد ل لّه الّذي جعلنا م ن المتمسّ كين ب و لايه أمير المؤم نين(عليه السلام) و الأئ مّه المعصومين(عليهم السلام) .
گفتار سيزدهم2
بحثي پيرامون مفهوم «امامت»، «ولايت» و «ولايت فقيه»
در مورد دو واژه «امامت» و «ولايت» شايد كمتر توجه شده باشد كه دقيقاً چه معنايي دارند و ما از ذكر اين دو خصوصيت براي اميرالمؤمنين و ائمه معصومين(عليهم السلام) چه معنايي را در نظر مي گيريم و اگر افرادي منكر امامت يا ولايت هستند به كدام معنا منكرند و موضع گيري ما در مقابل آنها به چه جهت است. از اين رو در اين جا مناسب است تأملي درباره اين دو مفهوم داشته باشيم.
امامت در آينه لغت
كلمه امامت از ماده «امّ» گرفته شده و در اصل لغت عربي به معناي جلو و پيش است. معادل آن در زبان فارسي «پيشوايي» است. «امام» يعني چيزي يا كسي كه جلوي انسان قرار مي گيرد. به جهت پيش رو نيز «امام» گفته مي شود. «امام» در مقابل «خلف» است كه به جهت پشت سر اطلاق مي گردد. به موجودي كه پيش رو قرار مي گيرد «ا مام» گفته مي شود. اين موجود ممكن است يك مكان، يك شيئ مادي يا شخص انساني و يا موجود و امري معنوي باشد. به همه اينها «امام» گفته مي شود؛ مثلا قرآن كريم در مورد شهر «اصحاب لوط» و شهر «اصحاب ايكه» مي فرمايد:
فانتقمنا م نهم و نّهما لب مام مب ين؛3 پس، از آنان انتقام گرفتيم، و آن دو [شهر، اكنون] بر سر راهي آشكار است.
خطاب به مردم حجاز مي فرمايد: وقتي شما به شام مي رويد، در بين راه به اين دو مكان مي رسيد و «امام» و پيش راه شما هستند. قرآن كريم هم چنين به كتاب هاي آسماني «امام» اطلاق كرده است:
و م ن قبل ه ك تاب موسي ماماً و رحمه ً؛4 و پيش از وي كتاب موسي راهبر و مايه رحمت بوده است.
اين كلمه نسبت به اشخاص نيز در قرآن استعمال شده است:
قال نّ ي جاع لك ل لنّاس ماماً؛5 [خدا به ابراهيم(عليه السلام) ] فرمود: من تو را پيشواي مردم قرار دادم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. يونس (36)، 60 ـ61.
2. تاريخ ايراد اين سخنراني 16/1/78 مي باشد.
3. حجر (15)، 79.
4. هود (11)، 17.
5. بقره (2)، 124.


 

نوشته شده توسط مسلم در شنبه 1389/12/21 ساعت 4:8 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


علل ولايت گريزي

آيت الله محمد تقي مصباح يزدي
گفتار دوازدهم1
علل همراهي نكردن مردم با علي(عليه السلام) پس از پيامبر
(صلي الله عليه وآله)
معماي ولايت گريزي
در زمينه فضايل و مناقب اهل بيت(عليهم السلام) و به خصوص شخص اميرالمؤمنين(عليه السلام) از شيعه و سنّي روايات فراواني نقل شده است. علاوه بر شيعه، علماي اهل تسنّن نيز كتاب هايي درباره ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) ، مناقب آن حضرت و آياتي كه در شأن آن حضرت(عليه السلام) نازل شده و هم چنين داستان غدير نوشته اند.
با توجه به انبوه رواياتي كه شيعه و سنّي در مورد فضايل اميرالمؤمنين(عليه السلام) و هم چنين وصايت و خلافت آن حضرت نقل كرده اند، قاعدتاً نمي بايست درباره عظمت شخصيت و نيز حق آن حضرت در خلافت بعد از پيامبر(صلي الله عليه وآله) شك و شبهه اي وجود مي داشت. فضايل و عظمت شخصيت آن حضرت آن چنان شهره است كه امروزه حتي بسياري از غير مسلمانان ـ مثل جرج جرداق مسيحي ـ با شور و حرارتي خاص درباره آن حضرت كتاب مي نويسند و سخن مي گويند. گاه حتي كساني كه به هيچ يك از اديان آسماني معتقد نيستند به اميرالمؤمنين(عليه السلام) عشق مي ورزند. حال چگونه است كه قدر و منزلت چنين شخصيتي براي بسياري از مسلمانان ناشناخته است و ارادت چنداني به آن حضرت ندارند؟!
حضرت علي(عليه السلام) مظهر عدالت و سمبل تمام فضايل انساني، و نام او يادآور آنها است. مسلماناني كه در صدر اسلام آن معامله را با علي(عليه السلام) كردند كساني بودند كه سال ها با پيامبر اكرم
(صلي الله عليه وآله) مصاحبت داشتند و فرمايشات آن حضرت(صلي الله عليه وآله) را درباره علي(عليه السلام) شنيده بودند و فداكاري ها، شجاعت ها، گذشت ها، ايثارها، محبت ها، دل سوزي ها و خيرخواهي هاي حضرت امير(عليه السلام) را به چشم خود ديده بودند. سؤال اين است كه چرا با اين همه، علاقه و ارادت چنداني به حضرت علي(عليه السلام) پيدا نكردند و حتي برخي دشمني هم كردند؟ سرّ اين مسأله در چيست؟
از سوي ديگر، مسأله وصايت، خلافت و امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز مطلبي نبود كه در طول تاريخ حيات پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) مجهول و ناشناخته باشد. از همان اولين روزي كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) دعوت خود را علني كردند، فرمودند: اول كسي كه به من ايمان بياورد، جانشين من خواهد بود،2 و همه ديدند كه اين شخص كسي جز نوجواني ده، سيزده ساله، يعني علي بن ابي طالب(صلي الله عليه وآله) نبود. پس از آن نيز پيامبر(صلي الله عليه وآله) تا آخرين روزهاي حيات، به مناسبت هاي مختلف اشاره مي كردند كه جانشين من علي(عليه السلام) است. آخرين بار نيز در روز عيد غدير خم، هفتاد روز پيش از رحلت خويش، همه مسلماناني را كه اجتماع آنها در آن محل ممكن بود ـ كه غالب مورخان جمعيتي بيش از صد هزار نفر را نوشته اند ـ در بيابان و زير آفتاب داغ نگاه داشت و دست علي(عليه السلام) را بلند كرد و فرمود: اين علي(عليه السلام) جانشين من است. چه شد كه پس از هفتاد روز آن مسلمانان گويا فراموش كردند كه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) چه فرمود و خود براي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) جانشين تعيين كردند؟ كساني كه در سقيفه جمع شدند و براي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) جانشين تعيين كردند، افرادي تازه مسلمان نبودند. بسياري از آنها كساني بودند كه در جنگ هاي بدر و خيبر و حنين شركت داشتند و سال ها در راه اسلام شمشير زده و سختي هاي زيادي را تحمل كرده بودند. با اين اوصاف، چگونه شد كه بعد از وفات پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) ، در حالي كه هنوز جنازه آن حضرت(عليه السلام) روي زمين بود، جانشين ديگري را ـ غير از كسي كه او فرموده بود ـ به خلافت تعيين كردند؟
اين همه در حالي است كه در روايات اهل بيت(عليهم السلام) اصرار عجيبي درباره ولايت حضرت علي(عليه السلام) شده است؛ به طوري كه اگر كسي اين ولايت را نداشته باشد ايمانش تمام نيست و اعمال او قبول
نمي شود. حتي روايتي هست كه اگر كسي بين صفا و مروه آن قدر عبادت كند كه مثل مشك خشكيده شود، ولي ولايت حضرت علي(عليه السلام) را نداشته باشد عبادتش قبول نمي شود.3 چه سرّي در ولايت
حضرت علي(عليه السلام) است كه تا اين حد اهميت دارد؟
سؤال ديگري كه در اين جا مطرح مي شود اين است كه آيا من و شما مطمئن هستيم كه اگر بعد از وفات پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در آن صحنه حضور داشتيم، به سراغ حضرت علي(عليه السلام) مي رفتيم؟ يا اگر ما هم بوديم مثل آنها عمل مي كرديم؟ شبيه همين سؤال اين است كه اگر ما در زمان امام حسين(عليه السلام) و روز عاشورا بوديم، جزو اصحاب سيدالشهداء(عليه السلام) مي شديم يا به سپاه يزيديان مي پيوستيم؟ در پاسخ اين سؤال ممكن است به راحتي بگوييم: هرگز! خدا نكند! ما هميشه زيارت عاشورا و وارث مي خوانيم و مي گوييم: يا ليتنا كنّا معكم. آرزوي ما اين است كه اي كاش در آن زمان بوديم و به شهادت مي رسيديم. اما بايد توجه داشته باشيم كه ادعا كردن آسان است. بسياري از افراد در طول تاريخ اسلام چنين ادعاهايي داشته اند، اما در مقام عمل و به هنگام امتحان، به گونه اي ديگر رفتار كرده اند.
سه عامل عمده مخالفت با ولايت
و خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام)
بسياري از مسلمانان صدر اسلام كمابيش با شخصيت اميرالمؤمنين(عليه السلام) آشنا بودند و فضايل و مناقب آن حضرت را، هم به چشم ديده و هم از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) شنيده بودند. شاهد اين امر نيز روايات متعدد و معتبري است كه علماي اهل سنّت در كتاب هاي خود در اين باره از همين مسلمانان نقل كرده اند.4 اكنون پرسش اين است كه با اين حال چرا مسلمانان حضرت علي(عليه السلام) را رها كرده و به سراغ ديگران رفتند و حتي بعضي با آن حضرت(عليه السلام) دشمني كردند. در پاسخ اين سؤال مي توان به سه عامل عمده اشاره كرد كه در ادامه به آنها مي پردازيم.
1. كينه هاي شخصي
در پاسخ اين سؤال يك سلسله مسايل روان شناختي مطرح است كه به بعضي از آنها در دعاي ندبه نيز اشاره شده است. برخي از كساني كه حضرت علي(عليه السلام) را رها كردند، به اين دليل بود كه يك سلسله كينه ها، حسادت ها و دل خوري هايي نسبت به آن حضرت(عليه السلام) داشتند. كساني كه در صدر اسلام مسلمان شده بودند، بت پرست هاي مكه و يا از عشاير مختلف عرب بودند و در بسياري از جنگ ها در جبهه مقابل پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) با آن حضرت جنگيده و بستگان بسياري از آنها در امثال بدر و حنين به دست حضرت علي(عليه السلام) كشته شده بودند. در آن زمان روحيه عشايري بر مردم حاكم بود و اگر كسي از تبار يا عشيره اي كشته مي شد همه آن قبيله نسبت به قاتل او بدبين مي شدند و كينه او را در دل مي گرفتند. در دعاي ندبه در اين باره مي خوانيم: ...أحقاداً بدر يّه ً و خيبر يّه ً و حنين يّه ً و غيرهنّ فأضبّت علي عداوت ه و أكبّت علي منابذت ه. آنان گرچه مسلمان شده بودند و در ظاهر علي(عليه السلام) را هم دوست داشتند، اما در زواياي پنهان دل خود، حتي گاهي به صورت ناخودآگاه، نسبت به آن حضرت(عليه السلام) كينه داشتند و با خود مي گفتند، همين شخص بود كه پدر، جدّ، عمو و دايي و بستگان ما را كشت.
البته امروزه اين عامل نسبت به خود اميرالمؤمنين(عليه السلام) در مورد ما مطرح نيست. اميرالمؤمنين(عليه السلام) كسي از بستگان ما را نكشته كه بر سر آن با آن حضرت دشمني كنيم. اما در مورد غير اميرالمؤمنين(عليه السلام) نظير اين عامل در مورد ما نيز مي تواند مطرح شود. آيا اگر حكومت بر حق اسلامي در اين زمان فرد يا افرادي از بستگان ما را واقعاً به حق و به درستي اعدام كند و از ميان بردارد، آيا ما كينه آن را به دل نخواهيم گرفت؟!
2. عدالت علي(عليه السلام)
مسأله ديگر در دشمني و مخالفت مسلمانان صدر اسلام با اميرالمؤمنين(عليه السلام) ،
مربوط به شخص آن حضرت بود. علي(عليه السلام) صفتي داشت كه مردم آن را نقطه ضعف مي شمردند. آنان با تمام فضايلي كه براي حضرت علي(عليه السلام) قايل بودند، اما به پندار خود يك عيب و ضعف اساسي نيز براي آن حضرت سراغ داشتند! آن ايراد اين بود كه علي
(عليه السلام) سخت گير و انعطاف ناپذير است! علي مو را از ماست مي كشد و بيش از حد در مسايل دقيق و ريز مي شود. به خصوص در مواردي كه مربوط به احكام شرعي، حقوق مردم و بيت المال باشد زياد از حد سخت مي گيرد!
بسياري از ما داستان عقيل را مي دانيم. عقيل برادر حضرت علي(عليه السلام) و فردي نابينا و در عين حال عيالوار بود. بسياري از اوقات فرزندانش گرسنه بودند و سهم او از بيت المال كفاف زندگي اش را نمي داد. روزي حضرت علي(عليه السلام) را به مهماني دعوت كرد تا آشفتگي و ژوليدگي كودكانش را ببيند، بلكه سهم بيشتري از بيت المال براي او مقرر كند. حضرت آهن داغ را به بدن او نزديك كرد به طوري كه فريادش بلند شد و گفت: مي خواهي مرا بسوزاني؟! مگر من چه كرده ام كه اين كار را با من مي كني؟! اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمود، تو از آهني كه به دست من داغ شده تا اين اندازه وحشت مي كني، من چگونه در روز قيامت آتشي را كه از غضب خدا افروخته شده تحمل كنم؟ اگر من بخواهم از بيت المال يك درهم بيشتر از سهمت به تو بدهم، در آخرت بايد به آتش جهنم بسوزم.5آري، علي(عليه السلام) در مسأله بيت المال و حقوق جامعه اسلامي تا بدين حد سخت گير بود و اين سخت گيري براي بسياري از مردم و حتي برخي از دوستان نزديكش قابل تحمل نبود. سخت گيري هاي حضرت علي(عليه السلام) به خصوص در
بيت المال، باعث مي شد كه دوستان آن حضرت هم ايشان را تحمل نكنند.
اين عاملي است كه ما نيز بايد در مورد آن بينديشيم. آيا اگر ما در زمان حضرت علي(عليه السلام) بوديم و سخت گيري هاي آن حضرت(عليه السلام) را مي ديديم، تحمل مي كرديم؟ اگر من و شما به جاي عقيل بوديم و فرزندانمان گرسنه و ژوليده بودند، عموي آنها هم اميرالمؤمنين(عليه السلام) و حاكم تمام كشورهاي اسلامي بود، آيا در برابر اين سخت گيري طاقت مي آورديم؟ مگر عقيل از علي(عليه السلام) چه خواست؟ چند قرص نان و اندكي سهم بيشتر از بيت المال براي رفع گرسنگي كودكان خود. اما اميرالمؤمنين
(عليه السلام) از اين كار خودداري كرد و فرمود سهم تو از بيت المال همين است! نيك بينديشيم و قضاوت كنيم كه اگر ما در آن زمان بوديم، با اين همه سخت گيري، آيا علوي مي شديم يا غير علوي؟! اگر مي بينيم پاسخ درستي نداريم و نمي توانيم باصراحت بگوييم غير علوي نمي شديم، بدانيم كه اشكالي در كار ما وجود دارد؛ و در صدد برآييم كه خود را اصلاح كنيم، تمرين كنيم كه به حق تن دهيم و هر چه حق ما است به همان رضايت دهيم. اگر كسي بيشتر از حق به ما مي دهد از او تعريف نكرده و به سراغ او نرويم. اگر مي خواهيم علوي باشيم، ببينيم حق ما چه مقدار است و به همان قانع باشيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. تاريخ ايراد اين سخنراني 6/1/79 مي باشد.
2. ر.ك: بحارالانوار، ج 18، باب 1، روايت 27.
3. ر.ك: بحارالانوار، ج 23، باب 13، ص 230.
4. از جمله مي توان به كتاب ينابيع المودّه نوشته سليمان حنفي اشاره كرد.
5. بحارالانوار، ج 41، باب 107، روايت 23.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1389/12/18 ساعت 4:6 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


غدير در مسلخ سقيفه 33

آيت الله محمد تقي مصباح يزدي
گفتار يازدهم1
تقابل «غدير» و «سقيفه» در تاريخ اسلام
غدير، حادثه اي بسيار مهم و درخور توجه
مسأله غدير ابعاد مختلفي دارد كه هر كدام از آنها درخور بحث هاي گسترده و فراوان است. زحمت هاي زيادي در اين زمينه كشيده شده، بحث هاي فراواني انجام گرفته و كتاب هاي متعددي به رشته تحرير در آمده است. در اين جا حتي نمي توان به فهرست كارهايي كه در اين زمينه انجام گرفته اشاره كرد. به همه عزيزان توصيه مي كنم كه بخشي از اوقات خود را، دست كم در ايام تعطيلي، به مطالعه اين مسايل اختصاص دهند. بزرگان ما در طول چهارده قرن، در اين زمينه زحمات فراواني كشيدند كه ما حتي از اجمال آن زحمات هم اطلاع درستي نداريم. آنان با خون دل كتاب هايي را در باره اين مسأله فراهم كرده اند. گاهي سال ها براي پيدا كردن يك مدرك و منبع زحمت مي كشيدند و رنج سفرهاي طولاني را بر خود هموار مي كردند تا به كتابخانه يا منبع و مدركي معتبر دست رسي پيدا كنند.
از جمله اين تلاش ها، تأليف دو دايره المعارف در اين زمينه است كه در نوع خود شاهكار است. يكي از آنها كتاب شريف «عبقات الانوار» تأليف مرحوم مير حامد حسين هندي است كه اخيراً خلاصه شده آن نيز در 12 جلد به نام «نفحات الازهار خلاصه علي عبقات الانوار» منتشر شده است. اين بزرگوار در شرايطي كه وسايل چاپ و نشر و تجهيزات پيشرفته امروزي وجود نداشت، زحمت فراواني كشيد تا اين كتاب را تهيه كرد. وي در هندوستان با خون دلي بسيار كتابخانه اي را فراهم نمود تا توانست اين كتاب عظيم را تأليف كند. تأليف اين اثر خدمتي بسيار بزرگ به تشيع و اهل بيت (عليهم السلام) و اسلام محسوب مي شود؛ لكن مطالعه آن، فرصت و حوصله زيادي مي خواهد و تلخيص آن، كار را آسان تر مي كند.
دايره المعارف ديگر در اين زمينه، كتاب شريف «الغدير» است كه مرحوم علامه اميني تأليف كرده است. اين كتاب نيز با زحمات بسيار فراواني تهيه شده است. بزرگان ما، براي پيدا شدن يك كتاب گاهي مدت ها زحمت مي كشيدند و حتي به ائمه(عليهم السلام) متوسل مي شدند و در اين توسلات گاهي كراماتي نيز براي آنها ظاهر مي شد. در جريان تأليف الغدير نيز براي علامه اميني مواردي از اين دست اتفاق افتاد. براي نمونه، علامه اميني(رحمه الله) توسلي به اميرالمؤمنين(عليه السلام) يا موسي بن جعفر(عليه السلام) داشت و حاجتش دست پيدا كردن به كتابي بود كه براي تأليف الغدير به آن نياز داشت. روزي مسافري از آذربايجان شوروي مي آيد و كتابي را براي ايشان مي آورد و مي گويد در بازار پيرزني اصرار كرده كه آن كتاب را بخرد! او نيز به احتمال اين كه شايد علامه(رحمه الله) بتواند از آن كتاب استفاده كند، آن را براي علامه آورده است. مرحوم علامه اميني وقتي نگاه مي كند، مي بيند همان كتابي است كه سال ها به دنبال آن بوده است!
كتاب الغدير نيز نسبتاً مفصل است. يكي از فضلاي بزرگوار اين كتاب را تلخيص كرده و چكيده اي از آن را به نام «في رهاق الغدير» در يك جلد نوشته است. اين كار خدمتي است براي كساني كه حوصله و فرصت خواندن تمام كتاب الغدير را ندارند، تا دست كم اين خلاصه را مطالعه كنند و به طور اجمالي ببينند بزرگان ما چه زحماتي براي اثبات حقايق دين كشيده اند، تا اين دين و مذهب به اين صورت دست ما رسيده است.
شايد بسياري از ما تصور كنيم كه تحقيق در اين مسايل ضرورتي ندارد و اين مسايل آن قدر روشن است كه احتياج به مطالعه در اطراف آن نيست. چنين تصوري نادرست و غفلت از فعاليت هاي دشمنان است. در همين كشور جمهوري اسلامي، كه مذهب رسمي آن تشيّع است، در بعضي از شهرهاي مرزي، اقدامات عجيبي از طرف مزدوران بعضي از بيگانگان انجام مي گيرد و افراد بسياري در اثر كم اطلاعي گمراه مي شوند. كساني از روحانيون كه براي تبليغ به اين گونه استان ها و شهرها مي روند بايد در اين زمينه آمادگي كامل و دلايلي روشن و قابل قبول داشته باشند. مسأله كاملا جدي است و بايد با آن آگاهانه برخورد كرده و از سطحي نگري و ساده انگاري بپرهيزيم. در غير اين صورت ممكن است روزي چشم باز كنيم و ببينيم جمعيت فراواني از شيعيان، بر اثر ناآگاهي مذهب خود را از دست داده اند.
غدير در مسلخ سقيفه!
در مورد خلافت و ولايت اميرالمؤمنين پس از پيامبر(صلي الله عليه وآله)، خداي متعال آيات متعددي در قرآن نازل فرموده است. پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نيز در طول دوران زندگي خود با تمهيدات و بيان هاي مختلفي اين مسأله را به مردم گوشزد نمود و سعي كرد در رفتار و گفتار خود آن را در اذهان تثبيت كند. در آخرين اقدام نيز هفتاد روز قبل از رحلتش، در روز غدير آن را در بين انبوه مسلمانان اعلام كرد تا مسأله براي امت اسلامي روشن باشد و بعد از پيامبر(صلي الله عليه وآله) دچار اختلاف و پراكندگي نشوند. اما تاريخ مي گويد كه پس از رحلت آن حضرت، مسلمانان غير از اين عمل كردند. در بين آن مسلمانان كساني بودند كه در ركاب پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در جنگ هاي متعدد شركت كرده و حتي مجروح نيز شده بودند. برخي از آنان خود، سرمايه زيادي را در راه ترويج اسلام صرف كرده بودند، و برخي ديگر از خانواده شهدا بودند. عجيب تر از همه آن كه، بسياري از آنان خود در آن روز در غديرخم حاضر بودند و جريان معرفي اميرالمؤمنين(عليه السلام) را با چشم و گوش خود ديده و شنيده بودند، اما پس از هفتاد روز گويا همه را فراموش كردند! آنان زماني كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) از دنيا رفت، چنان رفتار كردند كه گويا اصلا چنين چيزي نبوده است! هنوز جنازه پيغمبر
(صلي الله عليه وآله) روي زمين بود كه كساني جمع شدند تا جانشيني براي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) تعيين كنند! اصل اين تفكر كه امت اسلامي بايد رهبري داشته باشد و حتي يك روز هم مردم نبايد بدون رهبر بمانند صحيح بود، اما در اين مسأله كه چگونه بايد اين رهبر را شناخت و تعيين كرد، دچار اشتباه شدند. آنان در سقيفه جمع شدند و با يكديگر بحث كردند كه چه كسي را بايد به جاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) برگزيد.
بحث هاي زيادي شد و حتي گاهي گفتگوها به كشمكش و مشاجره نيز منجر شد، ولي آنچه كه صحبتي از آن نشد ـ يا دست كم در تاريخ اشاره اي به آن نگرديده، و اگر در مورد آن صحبت شده بود قطعاً تأثيري در جلسه مي گذاشت و در تاريخ نقل مي شد ـ اين بود كه، خود پيغمبر(صلي الله عليه وآله) چه كسي را تعيين كرده است! هيچ كس نگفت ماجراي هفتاد روز پيش در غدير چه بود و چرا پيامبر(صلي الله عليه وآله) حضرت علي(عليه السلام) را بلند كرد و فرمود: من كنت مولاه فهذا عل يّ مولاه.2 هيچ سخني در اين باب گفته نشد. يكي گفت جانشين پيامبر(صلي الله عليه وآله) بايد از مهاجران باشد، ديگري گفت بايد از انصار باشد، سومي گفت بايد از قريش باشد، و در نهايت رأي گيري شد. اما در مورد اين كه خود پيغمبر(صلي الله عليه وآله) چه كسي را تعيين كرد و يا لااقل تمايل داشت چه كسي جانشين او بشود، هيچ صحبتي نشد. پس از آن نيز در طول چهارده قرن، بر سر غدير آن آمد كه امروزه بسياري از مسلمانان از داستان غدير هيچ اطلاعي ندارند و بسياري از علماي اهل سنّت ادعا مي كنند كه اصلا اين ماجرا واقعيت ندارد! اين در حالي است كه بزرگاني مثل صاحب عبقات و صاحب الغدير با زحماتي كه كشيده اند نشان داده اند كه اين ماجرا از معتبرترين روايات شيعه و سني است. اگر رواياتي را كه اين بزرگان در اين باره نقل كرده اند با وجود كثرت و اعتبار راويان آنها نپذيريم، معلوم نيست در مجموع احاديث شيعه و سني چند حديث باقي مي ماند كه قابل قبول باشد! با اين حال برخي از علماي اهل سنّت مدعي اند كه «چنين ماجرايي رخ نداده است» و يا «ساختگي است و شيعه آن را درست كرده است»! اين در حالي است كه عمده روايات مربوط به غدير، از مدارك اهل سنّت نقل شده است.
در هر صورت، مسأله مهم در اين زمينه، حل اين معما است كه چگونه آن همه تمهيدات و نزول آيات در مورد مسأله ولايت بي ثمر ماند و به فراموشي سپرده شد؟! مسأله اي كه خداوند درباره آن، خطاب به پيامبر(صلي الله عليه وآله)
مي فرمايد: يا أيّها الرّسول بلّ غ ما أنز ل ليك م ن ربّ ك و ن لم تفعل فما بلّغت ر سالته.3 از نظر خداي متعال اين مسأله به اندازه اي مهم بود كه ابلاغ نكردن آن، حكم ترك رسالت را داشت! «ا ن لم تفعل»، يعني اگر اين مسأله را تبليغ نكني، «فما بلّغت ر سالته»، اصلا رسالت خود را تبليغ نكرده اي! روشن است كه منظور از ابلاغ رسالت، فقط رساندن همين يك پيام خاص (ابلاغ ولايت و خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام) ) نيست؛ چرا كه در اين صورت معناي آيه اين مي شود كه، اگر اين پيام را نرساني، همين پيام را نرسانده اي! بديهي است كه گفتن چنين مطلبي لغو و غيرحكيمانه است. از اين رو معناي آيه اين است كه، اگر اين پيام خاص (جانشيني علي(عليه السلام) ) را ابلاغ نكني، مأموريت نبوت و رسالت الهي را به انجام نرسانده اي و تمام زحمات 23 سال گذشته تو نيز ناديده انگاشته خواهد شد؛ يعني اعتبار كل رسالت پيغمبر اكرم(صلي لله عليه وآله) به اين مسأله بستگي دارد و اگر اين مطلب نباشد، اصل رسالت از بين مي رود. سرّ آن نيز اين است كه اگر حضرت علي(عليه السلام) بعد از پيغمبر اكرم
(صلي الله عليه وآله) نبود، تحقيقاً اسمي از اسلام باقي نمي ماند. گرچه اكثريت مسلمانان تا 25 سال زير بار ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) نرفتند، با اين حال وجود آن حضرت(عليه السلام) و تعليمات ايشان بود كه موجب گرديد اسلام درهمين حد باقي بماند.
تكرار سقيفه
معماي بزرگ اين فراموشي را چگونه بايد حل كرد؟ از اين ماجرا چه درسي بايد بگيريم؟ آيا اين امر حادثه اي منحصر به فرد در تاريخ است و هيچ مشابهي نخواهد داشت؟ اصولا آيا حوادث اجتماعي منحصر به فرد است و قابل تكرار نيست؟
دست كم از نظر قرآن اين گونه نيست و حوادث تاريخي قابل تكرار است و مشابه آنها در زمان هاي بعد نيز ممكن است اتفاق بيفتد. اصولا فلسفه مهم ذكر جريان هاي تاريخي اين است كه از آنها براي زندگي امروزمان پند بگيريم، و گرنه قضيه تاريخي كه در گذشته اتفاق افتاده و خاتمه يافته است.
اين روايت را، هم شيعه و هم سنّي نقل كرده اند و مضمون آن در قرآن نيز آمده است كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) فرمود: هر جايي كه بني اسرائيل قدم گذاشتند شما نيز قدم خواهيد گذاشت، همان راهي را كه آنها رفتند شما نيز خواهيد رفت؛
حتّي لو دخلوا جحر ضبّ لدخلتموه؛4 اگر بني اسرائيل داخل لانه سوسماري شده باشند شما نيز داخل آن مي شويد!
اين هم كه قرآن در موارد متعددي داستان بني اسرائيل را ذكر مي كند به اين دليل است كه مشابه آن براي ما نيز اتفاق خواهد افتاد. از اين رو ما بايد مراقب باشيم اشتباه آنها را مرتكب نشويم. اگر در بني اسرائيل سامري پيدا شد و آنها را فريب داد، بدانيم در امت اسلامي هم سامري ديگري خواهد بود و بلكه هر عصري سامري خاص خود را خواهد داشت. ساير داستان هاي بني اسرائيل نيز به همين ترتيب است. داستان غدير را نيز اگر امروزه نقل مي كنيم براي اين است كه مراقب باشيم مشابه داستان غدير ممكن است در اين زمان براي ما نيز اتفاق بيفتد. بايد مراقب باشيم كه اشتباه مسلمانان صدر اول را در اطاعت نكردن از پيغمبر(صلي الله عليه وآله) تكرار نكنيم. حوادث تاريخي قابل تكرار است و مشابه هر يك از آنها ممكن است اتفاق بيفتد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. اين سخنراني در تاريخ 26/1/77 ايراد شده است.
2. بحارالانوار، ج 28، باب 4، روايت 1.
3. مائده (5)، 67.
4. بحارالانوار، ج 51، باب 2، روايت 24.


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1389/12/16 ساعت 2:33 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


علي (ع) و وحدت اسلامي

آيت الله محمد تقي مصباح يزدي
گفتار دهم
نقش مردم در مشروعيت و مقبوليت حكومت اسلامي
چكيده اي از مباحث جلسه قبل
قرن ها است كه شيعه در مسأله «رهبري» و «امامت»، بر اين عقيده پاي مي فشرد كه اين مقام «انتصابي» است و خداي متعال هر كس را كه خود صلاح بداند براي اين امر برمي گزيند. با اين همه، متأسفانه در سال هاي اخير برخي افرادي كه به ظاهر ادعاي اسلام و تشيع دارند اين نظر را مطرح كرده اند كه امامت مقامي است كه مردم به پيامبر(صلي الله عليه وآله) و حضرت علي و ائمه(عليهم السلام) مي دهند! اينان معتقدند تعيين حاكم و حكومت در اختيار مردم است و حاكمان و حكومت ها آن گاه مشروع هستند و حق اعمال حاكميت دارند كه مردم اين حق را به آنان داده باشند. گفته مي شود، بر اين اساس كه خداوند انسان ها را آزاد آفريده و آنان را حاكم بر سرنوشت خودشان قرار داده، بنابراين كسي حق ندارد بر آنها حكومت كند! حتي پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز، گرچه خدا گفته باشد، چنين حقي ندارد! مردم حاكم بر سرنوشت خودشان هستند و پيغمبر(صلي الله عليه وآله) و حضرت علي(عليه السلام) و هر كس ديگري، زماني حق حكومت بر مردم را پيدا مي كنند كه مردم اين حق را به آنها واگذار كنند. اگر مردم رأي بدهند و بيعت كنند، آن گاه آنها حق حكومت پيدا مي كنند. اين هم كه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در روز غدير و مواقع ديگر خلافت علي(عليه السلام) را مطرح كرده اند، چيزي بيش از كانديداتوري نبوده است. اين كار پيامبر(صلي الله عليه وآله) فقط بدين معني بود كه به نظر من اين شخص براي حكومت مناسب است، به او رأي بدهيد! اما چون در طول 25 سال مردم به آن حضرت رأي ندادند، امام و رهبر نشد و حق امامت و رهبري نيز نداشت! كسي حق امامت داشت كه مردم به او رأي داده بودند. بر اين اساس، سه خليفه قبلي حق حكومت داشتند و حكومت اسلامي در آن 25 سال حق آنها بود.
متأسفانه امروزه اين شبهه را از زبان كساني مي شنويم كه خود را شيعه و پيرو علي(عليه السلام) مي دانند و احياناً عمامه نيز بر سردارند!
اين در حالي است كه، شيعه هميشه معتقد بوده و هست كه منصب امامت و خلافت، از جانب خداي متعال به حضرت علي(عليه السلام) داده شده است. بر اين اساس حتي اگر تمام مردم جمع شوند و در مخالفت با علي(عليه السلام) شعار بدهند، از مشروعيت و حق حكومت او چيزي كاسته نمي شود. مگر آن زمان كه اكثريت مردم با پيامبر(صلي الله عليه وآله) مخالفت مي ورزيدند و در طائف به سر و روي مبارك آن حضرت سنگ مي زدند، آن حضرت از رسالت و نبوت و حق حاكميت خلع مي شد؟! همان طور كه در اعطاي مقام رسالت به آن حضرت از جانب خداي متعال، خواست و پذيرش مردم هيچ نقشي نداشت، خداوند مقام امامت و حق حاكميت و رهبري جامعه را هم به پيامبر(صلي الله عليه وآله) داده بود، چه مردم بپذيرند، چه نپذيرند. هنگامي كه خداوند مقام امامت و حق حاكميت و رهبري جامعه را به حضرت ابراهيم(عليه السلام) عطا فرمود، آن حضرت از خدا خواست كه اين مقام به فرزندانش نيز داده شود؛1 طبق نصوصي كه از شيعه و سني نقل شده، پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) فرمود: آن امامي كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) دعا كرد ـ كه خدايا امامت را در نسل من هم قرار بده ـ من هستم.2
بنابراين مقام امامت براي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) ثابت شد چون خدا به او داده بود، نه چون مردم با ايشان بيعت كردند. پس از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نيز اين مقام به اميرالمؤمنين(عليه السلام) اعطا شد؛ چرا كه پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمود: من كنت مولاه فهذا عل يّ مولاه.3 اين مقام به پذيرش يا عدم پذيرش مردم ارتباطي ندارد و مقامي خدادادي است.
و اما دليل اين كه حضرت علي(عليه السلام) براي احقاق حق خود و گرفتن حكومت اقدام نكرد اين بود كه كسي آن حضرت را ياري نكرد. وقتي آن حضرت در مقابل هزاران نفر مخالف فقط چند نفر طرفدار داشت چگونه مي توانست اقدام كند؟ اين كار جز اين كه عده اي بي جهت كشته شوند و جامعه نوپاي اسلامي دچار تشتّت و اختلاف گردد، نتيجه ديگري نداشت. حتي با اين كه جنگي صورت نگرفت، طولي نكشيد كه از اطراف افرادي مرتد شده و از اسلام برگشتند و در برابر جامعه اسلامي ايستادند. از زمان خليفه اول جنگ هايي با مرتدان آغاز شد كه در تاريخ به «جنگ هاي ردّه» معروف است. در چنين شرايطي، اگر جنگ داخلي در مدينه النبي
(صلي الله عليه وآله) هم به راه افتاده بود، دشمناني كه در اطراف مدينه بودند، فرصت را غنيمت شمرده و فاتحه كشور نوپاي اسلامي را مي خواندند. از اين رو براي حفظ اساس اسلام، حضرت علي(عليه السلام) از اقدام به جنگ براي گرفتن حق خود خودداري نمود. البته آن حضرت حجت را بر مردم تمام كرد؛ به در خانه هاي آنها رفت و با يادآوري داستان غدير و موارد ديگر، از آنها خواست براي شهادت بر اين كه خلافت حق آن حضرت است در مسجد حاضر شوند؛ اما مردم همراهي نكردند. هم چنين حضرت زهرا(عليها السلام) در مسجد بر مردم احتجاج كردند و حجت بر مردم تمام شد. در عين حال و علي رغم سكوت ظاهري، اميرالمؤمنين(عليه السلام) در زمان خلفا در هيچ جنگي شركت نكرد و هيچ منصبي را از طرف آنان نپذيرفت؛ براي آن كه معلوم باشد اين حكومت را به رسميت نمي شناسد؛ گرچه براي آن كه اختلاف در جامعه اسلامي پيش نيايد در ظاهر با آنها بيعت كرد.
همراهي علي(عليه السلام) با جامعه غير اسلامي؟
ترديدي نيست كه مخالفت آگاهانه با حضرت علي(عليه السلام) مساوي با كفر است. كسي كه حكم خدا را آگاهانه رد كند، قطعاً در باطن كافر است، گرچه در برخي صور حكم به كفر ظاهري او نشود. بر اين اساس، و با توجه به اين كه حضرت علي(عليه السلام) از جانب خداي متعال براي حكومت نصب شده بود. بايد بگوييم جامعه اي كه اين حكم خدا و حق علي(عليه السلام) را ناديده گرفت جامعه اي كافر بود (هر چند كفر باطني باشد). اكنون با عنايت به اين مسأله، سؤالي كه پيش مي آيد اين است كه چرا با اين همه، حضرت علي(عليه السلام) مي خواست آن جامعه كافر را حفظ كند؟!
در پاسخ مي توان گفت، اسلامي و غيراسلامي بودن جامعه از امور تشكيكي است و مراتب دارد و به اصطلاح، امر آن داير بين «همه يا هيچ» نيست. زماني، تمام احكام اسلام در جامعه اجرا و تمام ارزش هاي اسلامي پياده مي شود و در رأس آن هم امام معصوم(عليه السلام) است؛ اين جامعه ايده آل و صددرصد اسلامي است. اما هر قدر به احكام و ارزش هاي اسلامي كمتر توجه شود، جامعه از اسلامي بودن كامل و از مرتبه صد فاصله مي گيرد و مراتب نازل تري از «جامعه اسلامي» را خواهيم داشت.
از اين رو اولا، مادامي كه در جامعه صحبت از اين است كه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) و قرآن حق هستند و احكام و ارزش هاي اسلامي كاملا رعايت مي شود، جامعه ايده آل اسلامي است. اگر روزي با برخي توجيهات و شبهه افكني ها بعضي از احكام را ترك كرده، برخي را بگويند مصلحت نيست و برخي را بگويند معني آيه اين نيست و قرائت ما چيز ديگري است و...، باز هم به اسلامي بودن اصل جامعه ضرري نمي زند. بنابراين مادامي كه اين تفكر حاكم است كه اسلام، قرآن و احكام اسلامي حق است، مرتبه اي از حكومت اسلامي وجود دارد و چنين كشور و جامعه اي كافر نيست، گرچه افرادي در آن ـ در ظاهر يا فقط در باطن ـ كافر باشند.
ثانياً، اگر بر فرض، اكثريت يك جامعه كافر شوند و نظام هم ديگر نظام اسلامي نباشد، اما اگر اميد اين باشد كه در آينده بتوان همين افراد را اصلاح كرد، باز لازم است به عنوان مقدمه، وحدت را حفظ كرد تا روزي كه بتوان حكومت حقي را براي آنها ايجاد كرد. در اين فرض، حكومت، حكومت كفر است، ديگر صحبت از احكام اسلامي هم نمي شود و همان احكام جاهليت را دوباره زنده كرده اند يا طبق فرهنگ غربي و احكام كشورهاي اروپايي عمل مي كنند؛ اما اگر اميدي هست كه بعد از چندي حكومتي اسلامي سر كار بيايد، نبايد اختلاف ايجاد كرد. شاهد اين مدعا سخن قرآن است، هنگامي كه حضرت موسي(عليه السلام) به كوه طور رفت، به برادرش هارون فرمود: در نبود من تو جانشين مني. مواظب باش بين بني اسرائيل، اختلاف ايجاد نشود. پس از رفتن حضرت موسي(عليه السلام) ، داستان سامري پيش آمد. گوساله اي درست كردند و عده اي مشغول پرستش گوساله شدند. عكس العمل حضرت هارون اين بود كه فقط به نصيحت اكتفا كرد؛ چرا كه دستور نداشت با آن گوساله پرست ها بجنگد. وقتي حضرت موسي(عليه السلام) برگشت و مشاهده كرد عده زيادي از مردم ـ در بعضي روايات هست كه بيش از نصفشان ـ گوساله پرست شده اند، بسيار عصباني شد. يقه برادرش حضرت هارون را گرفت كه چرا گذاشتي اينها كافر و مشرك شوند؟ حضرت هارون پاسخ داد: يا بن أمّ لا تأخذ ب ل حيت ي و لا ب رأس ي؛4 دست از سر و ريش من بردار، نّ القوم استضعفون ي و كادوا يقتلونن ي؛5 اينها نزديك بود مرا بكشند، نمي توانستم كاري انجام بدهم. هم چنين عذر ديگر حضرت هارون اين بود كه: نّ ي خش يت أن تقول فرّقت بين بن ي سرائ يل؛6 من اگر در اين فاصله ده روزي كه به پايان چهل روز مانده بود جنگي به راه مي انداختم، بين بني اسرائيل اختلاف مي افتاد. از اين رو من اين چند روز را تحمل كردم تا اين وحدت از هم نپاشد تا خودت برگردي و هر طور صلاح است عمل كني.
پس با اين كه گوساله پرست و كافر شده بودند، حضرت هارون آنها را طرد نكرد، بلكه مماشات نمود، به اميد اين كه حضرت موسي(عليه السلام) خودش برگردد و دستور خدا را درباره آنها اجرا كند. بنابراين حتي ـ العياذ بالله ـ با ظهور كفر در يك جامعه اسلامي، باز هم اگر اميدي باشد كه به تدريج از طرقي خاص، زمينه اي فراهم شود كه دوباره مردم هدايت شده و حكومت اسلامي برقرار شود؛ باز هم صبر كردن و خون دل خوردن جا دارد تا چنين روزي فراهم شود. حضرت علي(عليه السلام) نيز با علم امامتش مي دانست كه مردم روزي دوباره به حق بازخواهند گشت و نوبت او خواهد رسيد. از اين رو 25 سال صبر كرد تا روزي بيايد كه بتواند احكام دين را كامل اجرا كند و آب رفته را به جوي بازگرداند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. قال نّ ي جاع لك ل لنّاس ماماً قال و م ن ذرّ يّت ي قال لا ينال عهد ي الظّال م ين؛ بقره (2)، 124.
2. ر.ك: بحارالانوار: ج 25، باب 6، روايت 12.
3. همان، ج 35، باب 8، روايت 9.
4. طه (20)، 94.
5. اعراف (7)، 150.
6. طه (20)، 94.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1389/12/11 ساعت 4:42 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


پيش بيني پيامبر درمورد جنگ اميرالمؤمنين با فتنه گران

عنصر «مصلحت» در حكومت اميرالمؤمنين(عليه السلام)
به راستي اگر حضرت علي(عليه السلام) به همراه طلحه، زبير و معاويه شورايي تشكيل مي دادند و حكومت را بين خودشان تقسيم مي كردند، گل مي گفتند و گل مي شنيدند و با صلح و سازش به روي هم لبخند مي زدند؛ من و شما امروز درباره آن حضرت چه قضاوتي مي كرديم؟! آيا بين حكومت آن حضرت و حكومت هاي قبل و بعد از ايشان تفاوتي قايل مي شديم؟
اميرالمؤمنين(عليه السلام) مي بايد وراي همه مصالح، مصلحتي فراتر را ملاحظه كند، و آن ارائه يك الگوي راستين از حكومت اسلامي بود. هيچ مصلحت ديگري در مقايسه با اين مصلحت رجحان نداشت. اراده خداوند اين بود كه با حكومت آن حضرت به مردم نشان دهد كه امكان پياده شدن و اجراي حكومت اسلامي، به معناي واقعي آن، وجود دارد. تا زمان ظهور امام عصر(عليه السلام) ـ كه معلوم نيست چقدر طول خواهد كشيد ـ حكومت اميرالمومنين(عليه السلام) حجتي است بر ما كه حكومت راستين اسلامي، صرفاً يك ايده آل ذهني نيست و عملا قابل تحقق است. اگر حكومت آن حضرت نبود خداوند چنين حجتي بر مردم نداشت. از اين رو در چنين حكومتي به هيچ وجه، سازش كاري و مصلحت گرايي قابل توجيه نبود و بايستي شكل كاملا صحيح حكومت اسلامي پياده و اجرا مي گرديد.
پيش بيني پيامبر(صلي الله عليه وآله)
در مورد جنگ اميرالمؤمنين(عليه السلام) با فتنه گران
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل مي كند كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) خطاب به آن حضرت فرمودند:
ا نّ اللّه قد كتب عليك ج هاد المفتونين كما كتب عليّ ج هاد المشر كين قال فقلت يا رسول اللّه ما هذ ه الف تنه الّتي كت ب عليّ في ها الج هاد قال قوم يشهدون ان لا ا له ا لاّ اللّه و انّي رسول اللّه و هم مخال فون ل لسّنه فقلت يا رسول اللّه فعلام اقات لهم و هم يشهدون كما اشهد قال علي الا حداث في الدّين و مخالفه الامر .1
پيغمبر(صلي الله عليه وآله) به اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمودند: خدا بر من جهاد با مشركان را و بر تو جهاد با فتنه زدگان را واجب كرد. همان طور كه من مأمور بودم با مشركان بجنگم، بعد از من روزگاري بيايد كه تو بايد با كساني كه فتنه زده شده اند، جهاد كني. اميرالمؤمنين(عليه السلام) سؤال كردند اين فتنه اي كه مي فرماييد كساني فتنه زده مي شوند و من بايد با آنها بجنگم، چه فتنه اي است؟ پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمودند: آن فتنه زدگان كساني هستند كه شهادتين را بر زبان دارند؛ يعني مي گويند ما خداي يگانه را قبول داريم، رسالت پيغمبر(صلي الله عليه وآله) را قبول داريم و مسلمانيم. آنان احكام ظاهري اسلام را عمل مي كنند، اما با سنّت من مخالفند و به رفتار من اقتدا نمي كنند؛ تو بايد با آنان جنگ كني. عرض كردم، يا رسول الله وقتي آنها مسلمان هستند و شهادت به توحيد و نبوت مي دهند به چه دليل بايد با آنها بجنگم؟ چطور با مسلماني كه نماز مي خواند و روزه مي گيرد، بجنگم؟! پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمودند: آنچه باعث مي شود كه تو با آنان بجنگي يكي اين است كه آنها در دين بدعت مي گذارند، و ديگر اين كه با تو مخالفت مي كنند؛ و مخالفت با تو، به عنوان امام و خليفه بر حقي كه حقانيت و خلافتش ثابت گرديده و پذيرفته شده است، خروج برامام حق است، كه بايد با آن مقابله كرد.
از اين رو پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) اين مسأله را كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) روزگاري مي بايد با گروه هايي از مسلمانان بدعت گذار بجنگد، از قبل به آن حضرت خبر داده بود و آمادگي روحي لازم را در حضرت علي(عليه السلام) ايجاد كرده بود تا براي چنين روزي آماده باشد.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) خود در نهج البلاغه درباره ظهور بدعت ها در دين مي فرمايد:
و ا نّ المبتدعات المشبّهات هنّ المهل كات ا لاّ ما حف ظ اللّه م نها؛ بدعت ها و امور شبهه ناك، و چيزهايي كه جزو دين نيست ولي با توجيهاتي به نام دين به مردم ارائه مي شود، باعث هلاكت مردم مي گردد، مگر اين كه خدا منّت بگذارد و از مفاسد آن جلوگيري كند و مانع نابود شدن جامعه شود.
و ا نّ في سلطان اللّه ع صمه ً لا مر كم؛ حكومت و قدرت الهي كه در اختيار من قرار گرفته، موجب مي شود كه شما بيمه شويد و كارتان به سامان برسد، مبتلا به شبهات نشده و هلاك نشويد.فاعطوه طاعتكم غير ملوّمه و لا مستكره ب ها؛ حال كه حكومت من عامل نجات شما از هلاكت است، از روي اختيار، و نه اكراه و جبر، با حكومت من همكاري كنيد و تصميم بگيريد آن را از دل و جان بپذيريد تا هم در دنيا عزتتان محفوظ بماند و هم در آخرت به نجات و سعادت برسيد. سپس مي فرمايد، يا اين كار را انجام مي دهيد و خود را با طوع و رغبت با حكومت حق همراه مي كنيد، يا اين كه خدا اين قدرت را از شما خواهد گرفت: و اللّه لتفعلنّ او لينقلنّ اللّه عنكم سلطان الا سلام ثمّ لا ينقله ليكم ابداً حتّي يأر ز الامر ا لي غير كم؛2 اگر با حكومت حق همراهي نكنيد، خدا سلطنت اسلامي و حكومت اسلامي را از چنگ شما در خواهد آورد و به دست ديگران خواهد داد.
تفاوت جنگ هاي پيامبر(صلي الله عليه وآله)
با جنگ هاي زمان حكومت علي(عليه السلام)
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه در توصيف جنگ هاي زمان پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي فرمايد:
فلقد كنّا مع رسول اللّه(صلي الله عليه وآله) و ا نّ القتل ليدور علي الآباء و الأبناء و ال خوان و القرابات فما نزداد علي كلّ مصيبه و ش دّه ا لاّ ايماناً و مض يّاً علي الحقّ و تسليماً ل لأمر و صبراً علي مضض الج راح ؛3 در زمان پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) شرايطي پيش مي آمد كه ما بايد با پدران، فرزندان، برادران و ساير خويشانمان بجنگيم و راهي نمي ماند جز اين كه به كشتن آنها اقدام كنيم. آري، در جنگ هاي صدر اسلام بسيار مي شد كه كار به آن جا مي كشيد كه پدر و پسر مقابل هم قرار مي گرفتند و يكي بايد ديگري را مي كشت. حضرت مي فرمايد، اين مصيبت ها و امتحان هاي سخت موجب نمي شد كه ما دست از ايمانمان برداشته و در راه و روشمان سست شده و از جنگ فرار كنيم، بلكه اين مسايل بر ايمان، پايداري و مقاومت ما مي افزود.
ليكن با اين همه، خصوصيت جنگ هاي زمان پيغمبر(صلي الله عليه وآله) اين بود كه جبهه حق و باطل كاملا روشن بود و يك طرف ايمان و طرف ديگر كفر قرار داشت. در يك طرف مسلمان ها و پيامبر(صلي الله عليه وآله) و طرف ديگر كفار و مشركان بودند. از اين رو اگر كسي اسلام را پذيرفته بود كاملا برايش روشن بود كه بايد براي جنگيدن با كفار آماده باشد و خلاصه، دغدغه، اضطراب و ابهامي در كار نبود.
اما در زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام) كار بسيار سخت تر از زمان پيامبر(صلي الله عليه وآله) بود. روزگاري شده بود كه بايد مسلمان با مسلماني ديگر بجنگد. اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اين باره مي فرمايد: و لك نّا ا نّما اصبحنا نقات ل ا خواننا ف ي الا سلام علي ما دخل فيه م ن الزّيغ و الا عو جاج و الشّبهه و التّأويل ؛4 پس از پيامبر(صلي الله عليه وآله) روزگاري آمده كه بايد با هم كيشان و برادران مسلمان خود كه دچار كج روي و انحراف شده اند و احكام خدا را تأويل مي كنند، بجنگيم. اين همان چيزي بود كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) درباره آن به اميرالمؤمنين(عليه السلام) خبر داده و فرموده بود: روزگاري بيايد كه همان طور كه من بر اساس تنزيل قتال كردم تو بايد بر اساس تأويل قتال كني. پيامبر(صلي الله عليه وآله) برخي از نمونه هاي اين انحرافات را نيز به اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرموده بودند. در اين باره حضرت علي(عليه السلام) در يكي از خطبه هاي نهج البلاغه از قول پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) نقل مي كند كه آن حضرت فرمودند، از جمله فتنه هايي كه پس از من در ميان امتم ظاهر خواهد شد اين است كه:
فيستح لّون الخمر بالنّبيذ و السّحت ب الهد يّه و الرّ با ب البيع ؛5 روزگاري بيايد كه شراب را به اسم آب انگور، رشوه را به اسم هديه، و ربا را با نام بيع حلال مي شمرند.
جنگ بر اساس تنزيل و تأويل
از امام زين العابدين(عليه السلام) نقل شده كه فرمودند: روزي بند كفش پيغمبر(صلي الله عليه وآله) كنده شده بود. حضرت آن را به اميرالمؤمنين(عليه السلام) دادند تا تعمير كند. سپس خودشان در حالي كه به يك پايشان كفش و پاي ديگرشان برهنه بود در جمع اصحاب حاضر شدند. آن روز در مسجد افراد زيادي، از جمله، ابوبكر و عمر و بسياري ديگر از اصحاب حضور داشتند. پيامبر(صلي الله عليه وآله) رو به آنان كرده و فرمودند: ا نّ م نكم من يقات ل علي التّأويل كما قاتل معي علي التّنزيل ؛ در ميان شما كسي هست كه بعد از من «قتال علي التأويل» خواهد كرد همان گونه كه همراه من «قتال علي التنزيل» كرده است. ابوبكر سؤال كرد: انا ذاك، آيا آن كسي كه بر تأويل جنگ خواهد كرد من هستم؟ پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمودند: نه، تو نيستي. عمر سؤال كرد: آيا آن شخص من هستم؟ پيامبر(صلي الله عليه وآله) باز هم فرمودند: نه، تو نيستي. اصحاب ساكت شدند و به يكديگر نگاه كردند. پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمودند: و لك نّه خاصف النّعل و اومأ ب يد ه ا لي عليّ(عليه السلام) ؛ كسي كه بر «تأويل» خواهد جنگيد هماني است كه الآن كفش مرا پينه مي زند؛ و اشاره به علي(عليه السلام) كردند، در حالي كه آن حضرت مشغول پينه زدن كفش پيامبر(صلي الله عليه وآله) بود.6
بدين ترتيب پيامبر(صلي الله عليه وآله) از همان زمان حيات خودش زمينه سازي مي كرد كه بگويد علي(عليه السلام) بعد از من خواهد جنگيد و جنگش بر حق و بر اساس قرآن است؛ پس به او اعتراض نكنيد كه آيه قرآن را درست تطبيق نمي كند.
و عجيب اين است كه حضرت علي(عليه السلام) هنگامي كه براي جنگ با اصحاب جمل مهيا مي شد اين آيه را خواند:و ن نكثوا أيمانهم م ن بعد عهد ه م و طعنوا ف ي د ين كم فقات لوا أئ مّه الكفر نّهم لا أيمان لهم لعلّهم ينتهون.7 مضمون آيه اين است كه مشركان با شما پيمان و قرارداد ترك مخاصمه مي بندند و متعهد مي شوند در چهار ماه حرام يا اوقات ديگر با شما نجنگند؛ مادامي كه آنها به قراردادشان عمل مي كنند شما نيز به پيمان خود وفادار باشيد، اما اگر آنان پيمان را شكستند، با پيشوايان كفر بجنگيد. اميرالمؤمنين(عليه السلام) آن روز پس از تلاوت اين آيه فرمود، «أئ مّه الكفر» زبير، طلحه و عايشه هستند و از روزي كه اين آيه نازل شده، به آن عمل نشده بود و ما با جنگ جمل به آن عمل مي كنيم.8 اين در واقع تأويل آيه و از همان مواردي بود كه پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرموده بود علي(عليه السلام) بر اساس تأويل جنگ خواهد كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 9، باب 157، ص 206.
2. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 121.
3. همان، خطبه 121.
4. همان.
5. همان، خطبه 155.
6. بحارالانوار، ج 32، باب 7، روايت 260.
7. توبه (9)، 12.
8. بحارالانوار، ج 32، باب 3، روايت 140.


 

نوشته شده توسط مسلم در جمعه 1389/12/06 ساعت 3:3 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


قرآن و وظايف مؤمنان در برابر پيامبر اعظم(ص)

اولين و بزرگترين وظيفه اجتماعى نسبت به پيامبر اسلام(ص)، پذيرش ولايت و رهبرى آن حضرت است.اهميت ولايت آن حضرت، به حدّى است كه از ولايت خود مؤمنان بر خودشان برترى دارد.


قرآن كريم، پيامبر اكرم(ص) را به عنوان نيكوترين الگو براى بشريّت(1) و سيره او را بهترين راه سعادت بخش معرفى كرده است. از آنجا كه تنها راه خوشبختى دنيوى و اخروى انسان، در پيروى از سيره آن جناب است، خداوند سبحان، ضمن مكلف نمودن بشر به ايمان به او، احكام و مقرّراتى نيز وضع نمود كه در واقع شرح وظايف آنان نسبت به پيامبر اسلام(ص) مى باشد و چون مؤمنان، خود را در مسير هدايت آن حضرت قرار دادند، بدون ترديد علاوه بر وظايف عام، وظايف خاص ديگرى نيز متوجه آنان مى‏شود كه در آيات متعددى از قرآن كريم بدان اشاره شده است. اين مقاله در صدد است با نگاهى گذرا به آيات ذكر شده، وظايف فردى و اجتماعى مؤمنان نسبت به پيامبر اعظم(ص) و آثار التزام به آن را بررسى نمايد.

اطاعت مطلق از پيامبر اسلام(ص)

همه مردم بايد نسبت به پيشوايان الهى، به ويژه پيامبر اكرم(ص)اطاعت مطلق داشته و اوامر و نواهى آن حضرت را چه در حوزه امور اجتماعى و چه فردى، بدون چون و چرا بپذيرند و اطاعت كنند.
قرآن كريم، در آيات متعدّدى به اين مسئله اشاره كرده و در برخى آيات، با مخاطب قرار دادن همه انسان ها، آنان را به اطاعت از پيامبر اسلام(ص) فرمان داده است: «قُل اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ...؛(2)اى پيامبر(ص) بگو: از خدا و رسول او اطاعت كنيد...» و در جاى ديگر، خصوص مؤمنان را به اين موضوع دعوت مى نمايد: «ياايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ‏واَطيعُوا الرَّسولَ..؛(3) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا و رسولش را اطاعت كنيد...»
مفهوم اطاعت، به معناى دنباله روى است؛ يعنى راهى كه رسول خدا(ص)مى رود، صراط مستقيم است كه صراط خداست و اطاعت آن حضرت بر همه واجب است.(4)
از نظر قرآن كريم، اطاعت از رسول خدا(ص)، اطاعت از خداست: «مَن يُطِعِ الرَّسولَ فَقَد اَطاعَ اللّهَ...؛(5) هر كس كه از رسول خدا اطاعت كند، از خدا اطاعت كرده است...». اطاعت، گستره وسيعى دارد و منظور از اطاعت رسول، اطاعت از همه دستورهايى است كه از ناحيه خدا نازل شده و آنچه پيامبر دستور مى دهد، همان وحى خدا است.(6)
دستور خداوند به اطاعت از پيامبر(ص)، بدون هيچ قيد و شرطى، خود، دليل بر عصمت آن حضرت مى باشد؛ زيرا اگر حضرت، هرگونه ضعف، انحراف و گناهى داشت، مى‏بايست فرمان كتاب خدا درباره اطاعت رسول اكرم(ص)مشروط باشد.(7)
بر همين اساس حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «وَ اَنَّ محمداً عبدُهُ و رسوله ... و خَلَّف فينا راية الحق من تقدَّمها مرق و من تخلّف عنها زهق و من لزمها لحق؛ گواهى مى دهم كه محمد(ص)بنده و فرستاده خداست... و پرچم حق را در ميان ما به يادگار گذاشت، هر كس از آن پيشى گيرد، از دين خارج شده و آن كس كه از آن عقب ماند، هلاك گردد و هر كس همراهش باشد، رستگار شود».(8)
و در كلام بلندى، از آن حضرت نقل شد كه فرمودند: «محبوب ترين بنده نزد خداوند كسى است كه از پيامبرش پيروى كند و گام بر جايگاه قدم او نهد».(9)

الف - وظايف اجتماعى‏

مهم ترين بخش وظايف مؤمنان نسبت به پيامبر خدا(ص)مربوط به حوزه ولايت و امامت آن حضرت است. بى شك بزرگترين تلاش آن حضرت، تشكيل حكومت دينى بود كه در غدير تجلّى يافته است. قرآن كريم، در ضمن آيات متعددى به اين سنخ از وظايف پرداخته و آن ها را مورد تأكيد قرار داده است. به برخى از اين وظايف اشاره مى كنيم:

1- پذيرش ولايت پيامبر و ائمه(عليهم السلام)

اولين و بزرگترين وظيفه اجتماعى نسبت به پيامبر اسلام(ص)، پذيرش ولايت و رهبرى آن حضرت است.
قرآن كريم، ولايت را از آن خداوند و پيامبر اكرم(ص) و ائمه(عليهم السلام) مى داند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ ورَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا...؛(10)ولى امر و ياور شما تنها خدا و رسولش و مؤمنان ائمه(عليهم السلام) هستند...» اهميت ولايت آن حضرت، به حدّى است كه از ولايت خود مؤمنان بر خودشان برترى دارد. خداوند مى فرمايد: «اَلنَّبِىُّ اَولى بِالمُؤمِنينَ مِن اَنفُسِهِم...؛(11) پيغمبر اولى و سزاوارتر به مؤمنان است از خود آنان» از اين رو بايد مؤمنان حكم و اراده او را بر اراده خود مقدم بدارند. يا به عبارت ديگر، همانطور كه خداوند بر همه ولايت دارد «فَاللّهُ اَولى بِهِما»(12) پيامبر اكرم(ص) نيز بر مؤمنان ولايت دارد؛ از آن جا كه پيامبر(ص) به تعبير قرآن، عبد مطلق خداست و از جانب خود سخن نمى گويد بلكه دستورات او وحيانى است: «و ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى، اِن هُوَ اِلاّ وحىٌ يوحى»(13) از اين رو هر كس ولايت رسول الله(ص) را بپذيرد، ولايت خدا را پذيرفته است.(14)
قرآن كريم، پذيرش ولايت ائمه(عليهم السلام) را در امتداد پذيرش ولايت رسول الله(ص) قرار مى دهد: «اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم...؛(15) از خدا و رسولش و واليان امر كه به تصريح روايات مقصود از آن ائمه معصومين(عليهم السلام) هستند، اطاعت كنيد...» نمونه بارز آن، در مورد ولايت على(عليه السلام) مى‏باشد. از يكى از اصحاب پيامبر(ص)به نام بريده روايت شده كه گفت: «من با على(عليه السلام) در جنگ يمن بودم، بعد از اينكه به مدينه آمدم به محضر رسول الله(ص)رسيدم و نزد آن حضرت، از على(عليه السلام) بدگويى كردم. ديدم رنگ آن جناب تغيير كرد، فرمود: «اى بريده، مگر من اولى به همه مؤمنان از خودشان نيستم؟» عرض كردم: بله، فرمود: پس هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست.»(16)

2 - رجوع به سنّت آن حضرت در مخاصمات اجتماعى

در آيات متعدد قرآن، خداوند سبحان به مؤمنان او فرمود كه در مخاصمات اجتماعى به رسول اكرم(ص) رجوع كنند و گفتار و كردار و تقريرهاى آن حضرت را در قالب سنّت و قرآن كريم، چراغ راه خود، در مسير سعادت ابدى قرار دهند. از جمله آن آيات: «ياَيّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم فَاِن تَنازَعتُم فى شَى‏ء فَرُدّوهُ اِلَى اللّهِ والرَّسولِ اِن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الآخِرِ...؛(17) اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و واليان امر ائمه(عليهم السلام) اطاعت كنيد و اگر در چيزى نزاع كرديد، به حكم خدا و رسول بازگرديد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد...» برخى از مفسران مى‏گويند: اين آيه شريفه به وظيفه مردم در برابر خدا و رسول خدا و اولى الامر اشاره مى كند و مى فرمايد: «با وجود اين سه مرجع خدا، پيامبر و اولى الامر، مردم در بن بست قرار نمى گيرند.»(18)
از نگاه قرآن، مراجعه به سنّت پيامبر اكرم(ص)در مخاصمات، از مقوَّمات ايمان واقعى مردم است: «فَلا ورَبكَ لا يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا يَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجا مِمّا قَضَيتَ ويُسَلِّموا تَسليما؛(19) نه چنين است، قسم به خداى تو كه اينان اهل ايمان نيستند مگر اينكه در خصومت و نزاعشان، تنها تو را حاكم كنند و آن گاه به هر حكمى كه (به سود و زيان آنها) كنى، اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.» به هر حال، خداوند در آيه فوق، سوگند ياد كرد كه مردم، ايمان واقعى پيدا نمى كنند، مگر اينكه، سه شرط را دارا باشند:
الف: در هنگام اختلاف به سنّت پيامبر اكرم(ص)مراجعه كنند نه به طاغوت.
ب: از حكم پيامبر(ص)در دلِ خود احساس دلتنگى نكنند.
ج: در برابر قضاوت آن حضرت، تسليم محض باشند.(20)
در منطق دين نه تنها مراجعه به پيامبر اكرم(ص)وظيفه مؤمنان است؛ بلكه پذيرش داورى ها و احكامى كه صادر كرده‏اند، نيز بر آنان واجب است، چنانكه امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «اگر قومى عبادت خدا را انجام بدهند و براى خدا شريك نگيرند و نماز بخوانند و زكات بدهند و حج خانه خدا را بجا آورند و روزه ماه رمضان را بگيرند ولى در كارى كه خدا يا رسول خدا(ص)كرده، چون و چرا كنند و بگويند: «اگر خلاف اين را مى كرد بهتر بود» حتى اگر اين چون و چرا را به زبان نياورند و از دل خود بگذرانند، به همين مقدار مشرك شده اند.»(21)

3- اخذ اجازه از پيامبر

از نگاه قرآن كريم، در حوزه مسايل اجتماعى، آن گاه كه تكاليف، صورت جمعى پيدا مى كند، كسى حق ندارد، بدون اجازه پيامبر اكرم(ص)و جانشينان آن حضرت، براى مدّتى هرچند كوتاه و براى هر گونه عذرى، عرصه را خالى كند و يا خودسرانه عمل كند: «اِنّمَا المُؤمِنونَ الّذينَ ءامَنوا بِاللّهِ ورَسولِهِ واِذا كانوا مَعَهُ عَلى اَمر جامِع لَم يَذهَبوا حَتّى يَستأذِنوهُ...؛(22) منحصراً مؤمنان (واقعى) كسانى اند كه به خدا و رسول او ايمان آورده اند و هرگاه در كار اجتماعى شان به حضور رسول خدا(ص)لازم باشد، حاضرند، تا اجازه نگيرند، از محضر آن حضرت، بيرون نمى روند...» آيه فوق در مورد عدّه‏اى نازل شد كه هر وقت رسول خدا(ص)، مؤمنان را براى اجراى امرى از امور جمع مى كرد تا پى كارى يا جنگى بفرستد، بدون اجازه آن حضرت، متفرق مى شدند و خداوند با اين آيه به آن ها هُشدار دادند كه بدون اذن حضرت، جايى نروند.(23)
اين دستور انضباطى مهم اسلامى، مخصوص پيامبر و يارانش نبوده است؛ بلكه در برابر تمام رهبران و پيشوايان الهى اعم از پيامبر و ائمه و علمايى كه جانشينان آن ها هستند، رعايت آن ها لازم است؛ چرا كه مسئله سرنوشت مسلمين و نظام جامعه اسلامى در آن مطرح مى باشد و علاوه بر دستور قرآن مجيد، عقل و منطق نيز حاكم بر آن است؛ زيرا اصولا هيچ تشكّلى بدون رعايت اين اصل پابرجا نمى ماند و مديريت صحيح، بدون آن امكان پذير نيست.(24)
از اين رو وظيفه همگانى و هميشگى مردم در هر عصرى كه مسائل اجتماعى اسلام مطرح است، در حقيقت، شخصيت حقوقى رسول اكرم(ص)در آن جهت به صحنه آمده و هرگز مؤمنان نبايد اين صحنه را ترك كنند.(25)

4- خيانت نكردن

يكى ديگر از وظايف مؤمنان، خيانت نكردن به خدا و رسول الله(ص) مى‏باشد كه در قرآن به آن تصريح شده است: «ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تَخونُوا اللّهَ والرَّسولَ و...؛(26) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خدا و رسول او خيانت نكنيد...» مرحوم طبرسى در ذيل اين آيه شريفه مى فرمايد: «خيانت خدا، يعنى ترك واجبات و خيانت رسول الله(ص)ترك سنّت و روش پيامبر اكرم(ص)و شرايع دين او مى باشد و تركِ چيزى از دين و ضايع كردنِ آن، خيانت به خدا و رسول الله(ص)مى باشد.»(27)
پيام اين آيه را مى توان با استفاده از شأن نزول آن تبيين كرد كه مفسّران در مورد شأن نزول آيه اختلاف كردند:
الف - هنگامى كه مسلمانان، به فرمان پيامبر خدا(ص) يهوديان قبيله بنى قريظه را محاصره كردند، آنان پيشنهاد صلح و كوچ كردن به شام را دادند، پيامبر اكرم(ص)نپذيرفت و سعد بن معاذ را به داورى مأمور ساخت. يكى از مسلمانان همراه او، به نام ابولبابه كه سابقه دوستى با آنان داشت، با اشاره به گلوى خود به آنان فهماند كه در صورت پذيرش حكميت سعد بن معاذ، همه كشته خواهيد شد. جبرئيل اين اشاره را به پيامبر خدا(ص)خبر داد، پس از آن ابولبابه با شرمندگى از اين خيانت، خود را به ستون مسجد پيامبر بست و هفت شبانه روز چيزى نخورد، سرانجام خداوند توبه اش را پذيرفت.(28) مطابق اين شأن نزول، گاهى يك اشاره به سود دشمن، خيانت محسوب مى شود.(29)
بنابراين آن چه كه باعث مى شود، پيامبر اكرم(ص)مورد توهين قرار گيرد و دين اسلام زير سؤال برود، مؤمنان بايد آن را ترك كنند و كارى نكنند كه بيگانگان، از كار آن ها عليه اسلام و پيامبر اعظم(ص)سوء استفاده كنند و باعث تقويت دشمن شوند.
ب - در جنگ بدر، بعضى از مسلمانان، نامه اى به ابوسفيان نوشتند و از نقشه پيامبر اكرم(ص)او را باخبر ساختند، ابوسفيان هم از مشركان مكّه درخواست كمك كرد كه هزار نفر براى جنگ بدر به راه افتادند.(30)
طبق اين شأن نزول، افشاى اسرار نظامى، خيانت به پيامبر اسلام(ص) و خيانت به خداوند است؛ چون در آيه فوق، خدا و پيامبر خدا(ص) در كنار هم ذكر شدند.(31)
به عبارت ديگر، مؤمنان در نظام اسلامى نبايد، اسرار و اطلاعات نظامى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى را به نفع دشمنان نظام، افشاء كنند؛ چون طبق آيه شريفه فوق، خيانت به خدا و پيامبر(ص)به حساب مى آيد.

ب - وظايف فردى

منظور از وظايف فردى، امورى است كه خارج از چارچوب ساختارى جامعه قرار گيرد؛ يعنى هر مؤمنى، صرف نظر از رابطه امت و رهبرى و لحاظ حوزه اجتماعى پيامبر اكرم (ص)، مكلّف و مأمور به التزام بدان مى باشد.
قبل از هر چيز لازم است، گفته شود، اديان الهى به ويژه اسلام، براى رشد معنوى انسان آمده اند؛ به عبارت ديگر هدف شريعت، تهذيب نفوس انسان ها است؛ براى اين منظور، بعضى از تكاليف فردى در كنار وظايف اجتماعى واجب گشته است تا هر انسانى به ويژه مؤمن با پايبندى به آن در مسير عبوديّت كه هدف آفرينش است، قرار گيرد و از اين رهگذر به مقام قرب الهى نائل آيد.
بزرگترين وظيفه فردى مؤمنان، نسبت به پيامبر اكرم(ص)عمل به آن دسته از دستورهايى است كه براى تهذيب جان و روح آنان آمده است؛ زيرا بدون قيام به وظايف فردى، عمل به وظايف اجتماعى نيز به درستى صورت نمى پذيرد. به عنوان مثال، كسى كه تقوا و عدالت و... نداشته باشد، چطور مى شود، مسئوليت هاى كليدى جامعه را به او سپرد.
البته وظايف فردى مؤمنان نسبت به رسول الله(ص)فراوان است، ولى آن چه كه در قرآن كريم بطور صريح، خطاب به مؤمنان آمده است، بيان مى كنيم:

1- محبّت پيامبر(ص) و اهل بيت او (عليهم السلام)

محبّت به پيامبر(ص) و اهل بيت او(عليهم السلام) از چنان جايگاهى برخوردار است كه پيامبر اسلام(ص)آن را به عنوان مكمّل ايمان ذكر فرموده اند: «ايمان بنده اى كامل نمى شود، مگر اينكه من پيش او محبوب تر از خودِ او باشم و عترت من نزد او محبوب تر از خويشان خودش باشد...»(32) در جاى ديگر، آن حضرت در مورد اهميّت مسئله محبّت مى فرمايد: «المرء مع مَن اَحَبّ؛ انسان با محبوب خود، محشور مى شود»(33).
البته، منظور از محبّ كسى است كه خود را با محبوب هماهنگ كند و تلاش كند كه گفتار و كردار او را الگويى براى خود قرار دهد.
محبت به اهل بيت(عليهم السلام) وظيفه‏اى بس خطير است. لذا در قرآن كريم به عنوان مزد رسالت مطرح شده است: «قُل لا اَسئلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُربى؛(34) من از شما اجر رسالت نمى خواهم، جز اينكه محبّت مرا در حق خويشاوندان منظور داريد»؛ به عبارتى ديگر، محبّت به اهل بيت(عليهم السلام)، لازمه محبّت به پيامبر اكرم(ص)است.

2- صلوات فرستادن

يكى از وظايف فردى مؤمنان نسبت به رسول الله(ص)فرستادن صلوات بر آن حضرت است. قرآن كريم، درود مؤمنان نسبت به پيامبر اكرم(ص)را در رديف درود خداوند و ملائكه قرار داده و مؤمنان را فرمان داده است كه بر پيامبر اعظم(ص)صلوات بفرستند: «اِنَّ اللّهَ ومَلائكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النّبىِ‏ّ ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا صَلّوا عَلَيهِ وسَلّموا تَسليما؛(35) به درستى كه خدا و فرشتگان او، بر پيامبر درود مى فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر پيامبر، صلوات بفرستيد و تسليم آن حضرت باشيد.»
معناى صلوات بر آن حضرت اينست كه، خدايا رحمتت را بر پيامبر(ص)و خاندانِ پاك او نازل فرما، وقتى رحمت بر حضرت نازل شد، به ديگران هم مى‏رسد؛ چون او مجراى فيض است و اگر بخواهد خيرى به ديگران برسد، بايد به عنوان رحمت خاص، نخست بر حضرت نازل شود و سپس به ديگران برسد.(36)
حضرت على(عليه السلام) در مورد اين موضوع مى فرمايد: «وقتى اين آيه را در نماز يا در غير نماز مى خوانيد، صلوات بفرستيد.»(37)
اين مسئله، آن قدر اهميّت دارد كه امام صادق(عليه السلام) در كلام بلندى مى فرمايد: «چون نام پيغمبر ذكر شود، بسيار بر او صلوات بفرستيد؛ زيرا هر كه يك صلوات بر آن حضرت بفرستد، خداوند بر آن شخص هزار صلوات مى‏فرستد در هزار صف از ملائكه و هيچ خلقى نماند مگر به سبب صلوات خدا و ملائكه بر او، بر او صلوات بفرستد. پس كسى كه به چنين رحمتى رغبت ننمايد، جاهل و غافل است و خدا، رسول و اهل بيت(عليهم السلام) از او بيزارند.»(38)
در حديثى ديگر از آن حضرت نقل شده است كه فرمودند: «هيچ عملى در ميزان اعمال، سنگين تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست و شخصى را در قيامت، اعمالش را به ميزان مى گذارند، سبك مى آيد، حضرت رسول(ص)صلوات بر خود را در ميزان او مى گذارد، سنگين مى شود و بر اعمال بدش، غالب مى شود»(39).

3- توسّل

خداى متعال، گنهكاران را ارشاد فرموده است كه درِ خانه رسول اكرم(ص)بروند. از آن حضرت بخواهند كه براى ايشان طلب مغفرت كند: «ولَو اَنّهُم اِذ ظَلَموا اَنفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللّهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللّهَ تَوّابا رَحيما...؛ (40) اگر آنهايى كه به خود ظلم كردند، به تو رجوع كردند، براى آنها استغفار كن و از خدا آمرزش بخواه كه خداوند را توبه پذير و مهربان خواهى يافت.»

4- زيارت

هنگامى كه به زيارت پيامبر اكرم(ص)به مدينه مى رويم، مشمول لطف خاص خداوند مى شويم كه هم پيامبر(ص)به ما سلام مى كند: «واِذا جاءَكَ الذينَ يُؤمِنونَ بِآياتِنا فَقُل سَلامٌ عَلَيكُم...»(41) و هم براى گناهان از خداوند طلب رحمت مى كند.(42)
البته، زيارت و توسّل به آن حضرت، فقط به حضور حضرت رسيدن و رفتن به مدينه، سرِ قبرِ آن حضرت نيست؛ هرچند فضيلت بيشترى دارد، بلكه هر گاه كه مؤمنان، حال دعا پيدا كردند و از دور، دعاها و زيارت نامه هاى آن حضرت كه در منابع اسلامى وارد شده است، بخوانند، شامل عنايت آن حضرت مى شوند. زيرا قرآن كريم تصريح فرموده است كه رسول خدا(ص)اعمال مؤمنان را مى‏بيند؛ «وقُلِ اعمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُم ورَسولُهُ والمُؤمِنونَ...».(43)

5 - رعايت ادب

قرآن كريم، ادب گفتگو با رسول الله(ص)را به مسلمانان(44)مى آموزد و در برخى از آيات به اين موضوع پرداخته است.
قرآن براى اينكه مسلمانان، پيامبر خدا(ص)را فردى عادى تلقى نكنند، توصيه مى كند كه صداى خود را از صداى آن حضرت بلندتر نبرند؛ زيرا چنين رفتارى جسارت است و ارتكاب چنين كردارى، سبب نابودى اعمال نيك آن ها مى شود: «ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تَرفَعوا اَصوتَكُم فَوقَ صَوتِ النبىِ‏ّ ولا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ كَجَهرِ بَعضِكُم لِبَعض اَن تَحبَطَ اَعمالُكُم واَنتُم لاتَشعُرون؛(45) اى اهل ايمان (با رسول با ادب سخن بگوييد) صداى خود را از صداى پيغمبر بلند مكنيد، بر او فرياد نكشيد كه اعمال نيكتان باطل مى شود و شما نمى فهميد (كه بى ادبى مبطل اعمال نيك است).»
حكم باطل شدن اعمال نيك در مقابل اين جسارت، ويژه دوران زندگى ظاهرى و دنيوى آن حضرت نيست، بلكه در جوار قبر مطهّر آن بزرگوار نيز نبايد با صداى بلند سخن گفت.(46) ائمه اطهار(عليهم السلام) و جانشينانِ آن حضرت نيز همان حكم را دارند و نيز احترام ذرّيه آن بزرگوار علماى ربّانى و فقهاى عادل و مراجع تقليد كه به فرموده روايات، جانشينان پيامبر(ص)مى‏باشند، بر ما لازم است.(47)
در آيه ديگرى، خداوند هرگونه پيشى گرفتن نسبت به رسول اكرم(ص)را به مؤمنان گوشزد مى كند: «يا ايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تُقَدِّموا بَينَ يَدَىِ اللّهِ ورَسولِهِ...؛(48) اى كسانى كه ايمان آورده ايد،(در هر كارى) بر خدا و رسول او تقدّم مجوييد.»
مرحوم طبرسى در بيان آيه شريفه فوق، نهى از پيشى گرفتن را به موارد زيادى عموميت مى دهد كه عبارت است از: راه رفتن، سخن گفتن قبل از اينكه حضرت سخنى بگويد، انجام دادن كارى، قبل از انجام دادن پيامبر اكرم(ص) و فرمود: «خلاصه اينكه، بايد در همه زمينه ها، حضرت را همراهى كرد».(49)
بعضى از مفسرين موارد تقدم و پيشى گرفتن از رسول الله(ص)را چنين تبيين كردند: «از اينكه قرآن كريم، موارد تقدم را بيان نكرد و مطلق آورد به خاطر اينست كه، شامل تمام انواع پيشى افتادن عقيدتى، علمى، سياسى و اقتصادى در گفتار و كردار، شود و كسى كه از خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله)، پيشى گيرد، در مديريت نظام خلل وارد كرده است و جامعه را به هرج و مرج مى‏كشاند و در حقيقت دستگاه نظام قانون گذارى را بازيچه تمايلات خود قرار مى دهد».(50)
بنابراين، بعضى از سليقه هاى شخصى، عادت و رسوم اجتماعى و سياسى از مقرّرات و قوانين بشرى، كه ريشه در قرآن و حديث ندارد، برخاسته از عقل و فطرت نيست و هرگونه حرام كردن نعمتهاى حلال خداوند يا حلال كردنِ حرام خداوند، نوعى پيشى گرفتن از خدا و رسول اعظم(ص)است.(51)

پى‏نوشت‏ها: -
1. سوره احزاب، آيه 21.
2. سوره نور، آيه 54 و 56؛ سوره آل عمران، آيه 32؛ سوره مائده،آيه 92. 3. سوره نساء، آيه 59؛ سوره انفال،آيه 20؛ سوره محمد،آيه 33.
4. طباطبايى، محمدحسين، الميزان، ترجمه: سيد محمدباقر موسوى همدانى، ج 5، 40 جلدى(، قم: دارالعلم، چ حكمت، ص 317).
5. سوره نساء،آيه 80.
6. ر.ك. الميزان، پيشين، ترجمه پيشين، ج 36،ص 80.
7. قرائتى، محسن، درسهايى از قرآن (1 - 5) دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، ص 272.
8. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 100، ص 187.
9. همان، خطبه 160،ص 301.
10. سوره مائده، آيه 55.
11. سوره احزاب،آيه 6.
12. سوره نساء،آيه 135.
13. سوره نجم،3 و 4.
14. سوره نساء،آيه 80.
15. همان، آيه 59.
16. سيوطى، جلال الدين، درالمنثور، چاپ بيروت، محمد امين، ج 5، ص 182.
17. سوره نساء، آيه 59.
18. قرائتى، محسن، تفسير نور، ج 2؛ تهران: مركز فرهنگى درس هايى از قرآن، 1382،ص 311.
19. سوره نساء،آيه 65.
20. ر.ك. رازى، فخرالدين، تفسير كبير، ج 10؛ تهران: دارالكتب، چاپ دوم، ص 164.
21. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، ج 2، بيروت: دارالاضواء، 1405 ق، ح 6،ص 398.
22. سوره نور،آيه 62.
23. قمى، على بن ابراهيم، تفسير قمى، ج 2، نجف،1387 ق، ص 110.
24. تفسير نمونه، ج 14، ص 565.
25. جوادى آملى، عبدالله، صهباى حج، مركز نشر اسراء، 1384 ش، ص 198و 199.
26. سوره انفال،آيه 27. طبرسى، مجمع البيان، ج 4-3؛بيروت: دار احياء التراث، چاپ اوّل،1412ق، ص 663.
27. همان.
28. تفسير نور، ج‏4،ص 306.
29. مجمع البيان، پيشين؛ تفسير نور، پيشين، ص 305.
30. همان، ص 306.
31. بحار الانوار، ج 17 ص‏13؛به نقل از جوادى آملى، صهباى حج، مركز نشر اسراء، 1384 ش، ص 501.
32. همان.
33. سوره شورى،آيه 23.
34. سوره احزاب،آيه 56.
35. جوادى آملى، عبدالله، حكمت عبادات، مركز نشر اسراء، چاپ 6، 1383؛ ص 242.
36. ابن بابويه قمى، محمد بن على، خصال صدوق، قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1362 ش، ص 629.
37. اصول كافى،ج 2،ص 492 ح‏6؛به نقل از علامه مجلسى، عين الحيات، ج 2، قم: دارالاعتصام، چاپ اول،1376 ش، ص 139.
38. اصول كافى، پيشين، ح 15؛به نقل از علامه مجلسى، پيشين، ص 140.
39. مطهرى، مرتضى، عدل الهى، انتشارات صدرا، چاپ 8،1374،ص 240.
40. سوره نساء،آيه 64.
41. سوره انعام، آيه 54.
42. دهقان، اكبر، هزار و يك نكته از قرآن، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، 1379، ص 147.
43. سوره توبه،آيه 105.
44. نسبت ميان ايمان و اسلام، عموم و خصوص مطلق است؛ يعنى هر مؤمنى، مسلمان است، ولى هر مسلمانى، مؤمن نيست، ولى اين تفاوت در صورتى است كه دو واژه (مسلمانان و مؤمنان) در برابر هم ذكر شوند؛ امّا اگر جداگانه ذكر شدند، ممكن است هر دو در يك معنا به كار رفته باشند. (تفسير نمونه، ج 22، ص 210؛به نقل از اكبر دهقان، هزار و يك نكته از قرآن، ص 353.
45. سوره حجرات،آيه 2.
46. تفسير تسنيم، پيشين، ج 6،ص 35.
47. قرائتى، محسن، تفسير سوره حجرات، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، چاپ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چ 22، 1384، ص 30.
48. سوره حجرات، آيه 1.
49. ر.ك. مجمع البيان، پيشين، ج 10- 9،ص 166.
50. تفسير سوره حجرات، پيشين، ص 13.
51. ر.ك. تفسير سوره حجرات، پيشين، ص 13 و 14.

نويسنده: محمدعلى سروى

منبع:ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 303


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1389/12/01 ساعت 11:15 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


علل مخالفت خواص با اميرالمؤمنين

عبرت هايي مهم از سقيفه
به هر حال، اين فتنه واقع شد و هنوز هم دود آن به چشم همه مسلمانان مي رود. پس از آن نيز اين فتنه ادامه داشته و خواهد داشت، تا زماني كه حضرت وليّ عصر(عليه السلام) ظهور بفرمايد و اين فتنه ها را رفع كند. اما منظور از نقل اين داستان ها چيست؟ آيا ص رف حسرت خوردن بر وقوع اين فتنه ها و نتايج تأسف بار آن و گريه بر مظلوميت مولا اميرالمؤمنين(عليه السلام) كافي است؟ يا اين كه مسؤوليت ما بيش از اينها است؟ شكي نيست كه تمام اين كارها لازم است و ما بايد از كساني كه مصالح اسلام و مسلمين را به بازي گرفتند قلباً ناراضي باشيم. هم چنين بايد براي مظلوميت اميرالمؤمنين(عليه السلام) متأسف باشيم و اشك بريزيم. اما تمام اين كارها براي هدفي والاتر است و آن، پند گرفتن از اين حوادث براي چگونگي برخورد با مسايل جامعه اسلامي در اين زمان است. ما بايد اين وقايع را تفسير و تحليل كنيم تا دريابيم چرا اين قضايا اتفاق افتاد؟ آيا فتنه ها متعلق به صدر اسلام بود يا اين كه نظير آن براي ما نيز ممكن است اتفاق بيفتد؟ چرا حكايات اقوام پيشين بارها در قرآن كريم نقل شده است؟ قرآن مي فرمايد: تكرار اين داستان ها براي عبرت است، تا ما مراقب باشيم در موارد مشابه، اشتباهات پيشينيان را مرتكب نشويم. بسياري از حوادث تاريخي دائماً به نوعي در قالب هاي جديد تكرار مي شوند و ما بايد تحليل روشني از اين حوادث داشته باشيم و از آنها عبرت بگيريم.
و اما براي عبرت گرفتن از خصوص حوادثي كه ذكر آنها گذشت دو سؤال مهم مطرح است:
سؤال اول اين كه، چرا مردم نسبت به حضرت علي(عليه السلام) دشمني ورزيدند و با وجود سفارش هاي فراوان پيامبر(صلي الله عليه وآله) در مورد حضرت علي(عليه السلام) ، آن حضرت را رها كردند؟ آنچه ما در مورد فضايل اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل كرديم، قطره اي از درياي بي كران فضايل آن حضرت بود، كه با همين مختصر نيز امامت و ولايت آن حضرت به وضوح ثابت مي شود؛ اما چرا با اين همه، آن حادثه رقم خورد؟
از آغاز ولادت حضرت علي(عليه السلام) و تولد آن حضرت در كعبه، مردم دريافتند كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) شخصيتي فوق العاده و مورد عنايت خداوند است. پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نيز طي 23 سال بارها و به مناسبت هاي مختلف فضايل و مقامات اميرالمؤمنين(عليه السلام) را گوشزد كرده، حتي گاهي به خلافت ايشان تصريح مي كردند. آيا با وجود انبوهي از دلايل، شواهد و قراين، اگر پس از رحلت پيامبر(صلي الله عليه وآله) كسي واقعاً قصد شناختن جانشين پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) را داشت، مقدمات لازم براي او فراهم نبود؟ آيا مسأله خلافت حضرت امير
(عليه السلام) تا به اين اندازه مخفي بود كه مردم خود اقدام به انتخاب جانشين براي حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) كردند؟ چرا مردم آن همه تأكيدات پيامبر(صلي الله عليه وآله) را در مورد امامت حضرت علي(عليه السلام) به فراموشي سپردند و نخواستند آنها را به خاطر داشته باشند؟1 خوش بينانه ترين دليلي كه براي رفتار مسلمانان در سقيفه مي توان ذكر كرد اين است كه بگوييم آنها داستان غدير را فراموش كردند، با وجود اين كه بيشتر از هفتاد روز از آن حادثه مهم نگذشته بود!
چرا مردم بايد اين واقعه مهم را فراموش كنند؟ چرا هنگامي كه اميرالمؤمنين(صلي الله عليه وآله) براي احقاق حق خود در مقام احتجاج برآمدند و همراه با حسنين(عليهما السلام) و حضرت زهرا(عليها السلام) به در خانه مهاجران و انصار رفته و با آنها بحث كردند، نتيجه مثبتي حاصل نشد؟ اين سؤال، جدي است. شايد عاملي كه موجب همراهي نكردن مردم آن روزگار با حضرت علي(عليه السلام) شد، به نحوي در ما نيز وجود داشته باشد و از آن غافل باشيم. درون خود را جستجو كنيم و ببينيم آيا آنچه موجب دست كشيدن مردم از حضرت علي(عليه السلام) شد در ما نيز وجود دارد يا نه؟ علت تبعيت نكردن مردم از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و فراموش كردن سفارشات پيامبر(صلي الله عليه وآله) در مورد آن حضرت، امري كلي است و اختصاصي به آن زمان و آن مردم ندارد. از اين رو بايد تأمل كنيم و ببينيم آيا اين عامل در ما و جامعه ما وجود ندارد؟
و اما سؤال دوم، در مورد نحوه رفتار اميرالمؤمنين(عليه السلام) بعد از رحلت پيغمبر اسلام(صلي الله عليه وآله) تا آخرين روزهاي عمر شريفشان است. چه امري موجب شد كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در بعضي موارد در مقابل ديگران سرسختي نشان دهد و در برخي موارد نيز با ملايمت و انعطاف برخورد كند؟
پاسخ اين دو پرسش را، ان شاء الله، در مباحث آتي پي خواهيم گرفت.
گفتار هفتم
بازشناسي عوامل مخالفت با اميرالمؤمنين(عليه السلام)
در بحث قبل اين پرسش را مطرح كرديم كه، چرا با وجود فضايل بي نظير حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و تأكيدات فراوان پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) درباره آن حضرت طي 23 سال، ماجراي سقيفه پيش آمد؟ اين پرسش بسيار مهم و اساسي است كه چرا مسلمانان آن زمان، در حالي كه خدا پرست و اهل نماز و روزه بودند و در جهاد شركت كرده و فداكاري هاي فراواني در راه پيشرفت اسلام كرده بودند، بلافاصله بعد از رحلت پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) از اميرالمؤمنين(عليه السلام) فاصله گرفتند و آن حضرت 25 سال خانه نشين گرديد؟ هم چنين پس از آن و در زمان خلافت آن حضرت، چرا كار به جايي رسيد كه تقريباً تمام دوران پنج ساله خلافت حضرت علي(عليه السلام) به جنگ با مخالفان سپري شد؟
پاسخ اين سؤال متوقف بر مرور و تحليل حوادث تاريخي آن زمان است. در اين تحليل بايد توجه داشت كه در روند حركت ها و مسايل اجتماعي معمولا نقش نخبگان و خواص با نقش توده هاي مردم متفاوت است. معمولا نخبگان طراحي و برنامه ريزي امور را انجام
مي دهند و مردم به دنبال آنها حركت مي كنند و چشمشان به آنها است. در جريان سقيفه و مخالفت با اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز نقش نخبگان بسيار بارز است و اين مسأله در درجه اول به نخبگان و بزرگان جامعه آن روز مربوط مي شود.
اما چرا نخبگان و خواص مخالفت با اميرالمؤمنين را بنا گذاشتند؟ در پاسخ به اين سؤال به پنج عامل مي توان اشاره كرد كه در اين جا به بررسي آنها مي پردازيم:
علل مخالفت خواص با اميرالمؤمنين(عليه السلام)
1. دنياپرستي و جاه طلبي
يكي از ويژگي هاي تمام نخبگاني كه در آن زمان با اميرالمؤمنين(عليه السلام) مخالفت كردند اين بود كه تشنه دنيا و ثروت يا طالب مقام بودند. آنها به اين نتيجه رسيدند كه با پيروي از حضرت علي(عليه السلام) به خواسته هايشان نخواهند رسيد؛ به همين دليل بناي مخالفت گذاشتند. كساني از آنها كه از قبل حضرت علي(عليه السلام) را به خوبي مي شناختند از همان آغاز بناي مخالفت گذاشتند. برخي هم در ابتدا درست آن حضرت را نمي شناختند و فكر مي كردند مي توانند با حضرت علي
(عليه السلام) كنار بيايند و به مطامع نا مشروع خود برسند؛ اما در عمل تجربه كردند كه چنين چيزي امكان ندارد. از اين رو در ابتدا همراهي كردند اما سپس بناي جنگ با آن حضرت را گذاشتند.
بنابراين يكي از عوامل مهم مخالفت برخي نخبگان جامعه آن روز با اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) دنياپرستي و جاه طلبي آنان بود.
2. نفاق و ايمان مصلحتي
همه كساني كه ما آنها را جزو مسلمانان و مؤمنان صدر اسلام به حساب مي آوريم ايمان واقعي نداشتند. بهترين گواه بر اين مطلب قرآن كريم است:
و م ن النّاس من يقول آمنّا ب اللّه و ب اليوم الآخ ر و ما هم ب مؤم ن ين؛2 و برخي از مردم مي گويند: «ما به خدا و روز بازپسين ايمان آورده ايم»، در حالي كه [حقيقتاً] ايمان ندارند.
اينان همان منافقان هستند. آيات زيادي در قرآن درباره منافقان نازل شده و حتي سوره اي خاص به نام آنها در قرآن وجود دارد. منافقان كساني بودند كه در مسجد نماز مي خواندند، روزه مي گرفتند، به حج و جهاد مي رفتند و انفاق مي كردند، ولي نمازها و ساير عبادات و كارهاي آنان فقط ظاهرسازي بود. ايمان آنان يا از روي مصلحت و يا از ترس جانشان بود؛ مانند «طلقا» كه بعد از فتح مكه، در واقع از سر ترس ايمان آوردند. عده اي نيز اسلامشان به اين اميد بود كه بتوانند در سايه اسلام به خواسته هاي خود برسند. آنان قبل از اسلام روابطي با علماي يهودي و مسيحي داشتند و از آنها شنيده بودند پيامبري در جزيره العرب ظهور مي كند و كارش بالا خواهد گرفت؛ به همين دليل خود را در صف مسلمين داخل كردند تا روزي بتوانند از موقعيت استفاده كنند. براي معرفي اين گونه افراد مي توان از تاريخ شواهدي به دست آورد. به هر حال، اين منافقان در صدد بودند تا در اولين فرصت منويات خود را عملي سازند. از اين رو بلافاصله پس از رحلت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) دست به كار شدند و علم مخالفت با اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) و توطئه بر عليه آن حضرت را بلند كردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. بايد توجه داشت كه گاهي انسان عمداً مطلبي را فراموش مي كند. از نظر روان شناسي ثابت شده است كه اگر انسان نسبت به اموري علاقه نداشته باشد، آنها را از حافظه خود عقب زده، به فراموشي مي سپارد.
2. بقره (2)، 8.
پاورقي


 

نوشته شده توسط مسلم در پنجشنبه 1389/11/28 ساعت 11:46 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


تا ملاقات خدا -6 شرط رسيدن به لقاء الهي

انّ الّذ ين لا يرجون ل قاءنا و رضوا ب الحياه الدّنيا و اطمأنّوا ب ها و الّذ ين هم عن آيات نا غاف لون أولئ ك مأواهم النّار ب ما كانوا يكس بون(1)
قبلا بيان شد كه در آيات قرآن از كساني كه به لقاء الهي اميد ندارند، نكوهش شده است. اگر مراد ملاقات عمومي باشد، اين پرسش مطرح مي شود كه آيا اين ها اصلاً به وجود آفريدگار معتقد نيستند و يا به رغم گمان به وجود خداوند، هيچ اميدي به ديدار او ندارند؟ و اگر ملاقات ويژه اولياي خدا مراد باشد، سؤال به اين صورت مطرح مي شود كه: چه طور ممكن است انسان مؤمن، به ملاقات با خدا اميد نداشته باشد؟
تفاوت ظن واميد
از باب مقدمه عرض مي كنم: احتمال بيش از پنجاه درصد را اصطلاحاً ظن مي گويند. گاهي به معناي اعتقاد راجح با قيد نرسيدن به حدّ علم استعمال مي شود و گاه به معناي مطلق اعتقاد راجح است، حتي اگر به حد علم برسد. ظن و اميد هم پا هستند، البته در ظن به گذشته جاي اميد نيست زيرا اميد فقط نسبت به آينده حاصل مي شود. براي نمونه در بازي فوتبال، اگر هيچ اطلاعي از ويژگي هاي دو تيم بازي كننده نداشته باشيم، احتمال برنده شدن هر دو يكسان است. ولي اگر بدانيم تيم الف، مربي، بازيكن و وضعيت بهتري دارد احتمال بيش تر مي دهيم كه برنده شود. ظن و اميد به برنده شدن اين تيم با هم هستند، اين ظن در اثر دانستن ويژگي هاي تيم حاصل مي شود. هر قدر شناخت انسان از حادثه اي بيش تر باشد اميدش نيز بيش تر خواهد بود. عجيب اين است كه گاه عاملي احساسي در شناخت انسان اثر مي گذارد. گاهي محاسبات، وقوع حادثه اي را تأييد نمي كند، ولي انسان از بس تمايل دارد، مي گويد: نه، حتماً مي شود! و اميدش افزايش مي يابد. اميد در شناخت اثر مي گذارد، عكس آن هم امكان پذير است: گاهي نمي خواهد موضوعي واقع شود با اين كه عوامل پيدايش ظن، بلكه يقين موجود است. نخواستن، ناخودآگاه در شناخت اثر مي گذارد. اين ها به روانكاوي مربوط است. عوامل بسياري در حالات روحي انسان اثر مي گذارد كه خودش متوجه نمي شود. اگر براي كسي كه به سيگار كشيدن عادت كرده، صدها دليل پزشكي بر نفي سيگار بياوري نمي پذيرد، بر عكس، اگر براي كسي كه از چيزي بيزار است صدها دليل قوي برپذيرش آن بياوري زير بار نمي رود. اين جاست كه ظن از اميد جدا مي شود، البته ظن منطقي، نه ظن به معناي حالات رواني:ايحسب ال نسان ألّن نجمع ع ظامه بلي قاد ر ين علي أن نسوّ ي بنانه بل ير يد ال نسان ل يفجر أمامه(2)
معناي «يحسب، حسبان» با ظن خيلي نزديك است و شايد مترادف باشند. مي فرمايد: آيا آدميزاد مي پندارد ما او را زنده نخواهيم كرد و اين كار شدني نيست؟! آن كسي كه اصل اين استخوان ها را آفريده است، مي تواند آن ها را زنده كند. زنده كردن مرده دشوارتر است يا آفريدن از عدم؟! عقل، امكان وقوع معاد را نفي نمي كند پس چرا آدميزاد مي گويد ممكن نيست؟ چون مي خواهد آزاد باشد و بي بندوباري كند.
آزادي وبي بند وباري
مي گويند: آزادي مسأله اي مستحدثه است كه اروپايي ها آن را كشف كرده اند و ما هم بايد بپذيريم، حقي است كه دنياي كنوني كشف كرده و ما هم بايد تابع باشيم هر چند برخلاف دين باشد! در حالي كه تازه كشف نشده، بلكه آزادي از قديمي ترين مسائل بشريت است. انسان مي خواهد آزاد باشد و بر اساس هواي نفساني عمل كند: بل ير يد ال نسان ل يفجر أمامه مي خواهد مانعي در پيش رو نداشته باشد اگر بپذيرد آخرتي هست و به دنبالش حساب و كتابي وجود دارد، كار او مشكل مي شود. به همين سبب مي گويد: قيامتي در كار نيست و همه چيز براي من جايز است! به جاي اين كه شناخت، منشأ احساس و باور باشد، ابتدا مي پذيرد، سپس مي گويد: شناختم يا رد مي كند، آن گاه مي گويد: وجود ندارد. به كساني كه باور كرده اند آخرت وجود ندارد، نمي توان گفت: به آخرت اميد داشته باشيد ولي اگر كسي دست كم احتمال راجح بدهد كه آخرتي در كار است، مي تواند به آن اميدوار باشد، البته گاهي با اين كه به قيامت ظن دارد، ممكن است به آن اميد نداشته باشد. گاه مسأله اي را ثابت يا رد مي كند، ولي به لوازم آن توجه ندارد يعني اصل اعتقاد يافتن در اثر عوامل عقلاني، مسأله اي است و زنده نگه داشتن آن در ذهن، مسأله اي ديگر. همه ما معتقديم كه خداي متعال همه جا حاضر و ناظر است، ولي آيا هميشه توجه داريم؟!
عدم دلبستگي به دنيا،شرط اعتقاد به آخرت
اميد بالفعل داشتن هنگامي است كه انسان به اعتقاد خود توجه داشته باشد و عوامل ناخودآگاه در او اثر نكند به عبارتي، بايد مقتضي موجود و مانع مفقود باشد. كسي كه به آخرت و ملاقات با خدا در آن اعتقاد دارد، بايد به وقوع آخرت اميد داشته باشد ولي گاهي عوامل ناخودآگاه،مانع مي شود. اگر انسان واقعاً بخواهد اعتقادش را منشأ اثر قرار دهد، بايد آن را هميشه زنده نگه دارد و موانع مربوط را برطرف كند. آيه مذكور ممكن است اشاره اي به اين مطلب باشد كه: اي مؤمنان! بايد ابتدا بينديشيد و با دليل ثابت كنيد كه معاد هست سپس اين اعتقاد را در دل خود زنده نگه داريد، به لوازمش ملتزم و منتظر وقوع آن باشيد. گاه هيجان ها و عادت ها مانع پاي بندي به لوازم اعتقاد مي شوند: نّ الّذ ين لا يرجون ل قاءنا و رضوا ب الحياه الدّنيا و اطمأنّوا ب ها و الّذ ين هم عن آيات نا غاف لون أولئ ك مأواهم النّار ب ما كانوا يكس بون بنده گمان مي كنم ترتيب جملات مذكور به سبب ارتباطي است كه بين آن ها وجود دارد. برخي انسان ها چون زندگي دنيا را پسنديده اند، براي آخرت حسابي باز نمي كنند و منتظر ملاقات با خدا نيستند. آن چه مي خواستند همين است و غير از لذت هاي دنيوي هيچ دغدغه و گم شده اي ندارند. اميدي به آخرت ندارند تا به آن بينديشند ولي بايد بدانند: أولئ ك مأواهم النّار ب ما كانوا يكس بون. بنابراين سرّ پاي بند نبودن به لوازم اعتقاد به آخرت، دلبستگي به حيات دنياست چنان با لذت هاي دنيوي انس گرفته كه نمي خواهد از اين ها جدا شود، پس براي چه درباره چيزي بينديشد كه او را از آن ها جدا خواهد كرد! اگر بخواهي برايش از اوصاف مرگ و قيامت بگويي، مي گويد: حالا بي خيال ! اگر آيه و روايت بياوري، مي گويد: قبول دارم، قيامت و حسابرسي هست ولي حالا كار و كاسبي دارم، حوصله ندارم درباره اين چيزها فكر كنم. آن كه قيامت را باور داشت و به لوازم آن ملتزم بود، فرمود: والله لابن ابي طالب آنس بالموت من الطفل بثدي امّ ه ،(3) علي(ع)مي فرمايد: به خدا قسم! انس من به مرگ از انس طفل شيرخوار به پستان مادر بيش تر است. او باور دارد، مي داند با چه كسي ملاقات خواهد كرد و چه لذت هايي در انتظارش است.
سخنراني حضرت آيت الله مصباح يزدي (دامت بركاته)در دفتر مقام معظم رهبري ـ قم، 4و5/8/1384
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. يونس، 7 و 8 2. قيامت، 3 تا 5 3. بحار الانوار، ج28، ص234
زلال بصيرت روزهاي پنج شنبه منتشر مي شود.


 

نوشته شده توسط مسلم در پنجشنبه 1389/11/28 ساعت 11:41 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


ظهور فتنه در ماجراي سقيفه

مورخان شيعه و سني نقل كرده اند كه تأكيدات پيامبر(صلي الله عليه وآله) براي شركت مسلمانان در اين جنگ به اندازه اي بود كه در هيچ يك از جنگ ها سابقه نداشت. آن حضرت ضمن تأكيد بر پيوستن افراد به سپاه اسامه، فرمودند: نفذوا جيش أسامه لعن اللّه من تأخّر عنه؛1 خدا لعنت كند كسي را كه از لشكر اسامه تخلف نمايد و در اين جنگ حضور پيدا نكند. اين تدبيري بود براي اين كه كساني كه احياناً ممكن بود هنگام رحلت پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) فتنه اي برپا كنند، در مدينه حضور نداشته باشند، تا مسأله خلافت و امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام) با مشكلي مواجه نشود.
اما با وجود اصرار فراوان پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در مورد شركت افراد در جنگ، ابوبكر و عمر همراه با آن سپاه عازم نشدند و به منزل پيغمبر(صلي الله عليه وآله) آمدند. حضرت با ديدن آنان بسيار ناراحت شدند و پرسيدند: مگر من نگفتم كه همه بايد به جهاد بروند و كسي اجازه تخلف از لشكر اسامه را ندارد؟ آنها در جواب گفتند: چون حال شما مناسب نبود، نخواستيم شما را در مدينه تنها بگذاريم و در بين راه از ديگران جوياي سلامتي شما شويم! ما به سبب علاقه اي كه به شما داشتيم همراه با سپاه نرفتيم و خواستيم در كنار شما حضور داشته باشيم!2
با اين اقدام آنان، اين تدبير پيامبر(صلي الله عليه وآله) نتيجه نداد و كساني كه بايد در جهاد شركت مي كردند، از همراهي با سپاه خودداري نموده و از امر حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) تخلف كردند. بار ديگر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در آخرين لحظه حيات تدبيري ديگر انديشيدند. آن حضرت در حال احتضار فرمودند: قلم و دواتي بياوريد تا مطلبي را بنويسم كه اگر به آن عمل كنيد هرگز گمراه نشويد. برخي از كساني كه در آن جا حاضر بودند و شمّ سياسي داشتند و مي توانستند حوادث را پيش بيني كنند، متوجه شدند كه آنچه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) قصد نوشتن آن را دارد به احتمال بسيار قوي در مورد امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام) است و اين كار مانع اجراي نقشه هاي آنها مي شود. از اين رو از اين كار ممانعت كردند. بر اساس نقل مورخان و محدثان اهل تسنن، عمر بن خطاب گفت: ا نّ النّب يّ قد غلب عليه الوجع؛3 يعني درد بر پيامبر غلبه كرده است! هم چنين نقل شده است كه وي حتي تعبيري جسارت آميزتر به كار برد و گفت: ا نّ رسول اللّه (صلي الله عليه وآله) يهجر؛4 يعني ـ نعوذ بالله ـ رسول خدا هذيان مي گويد! مي دانيم كه اين تعبير معمولا در مورد كسي به كار مي رود كه بخواهند نسبت به او بي اعتنايي كنند و او و سخنش را كم اهميت جلوه دهند.
حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) از اين تعبير غضبناك و ناراحت شدند. پس از اين مجادلات، بعضي از اصحاب به آن حضرت عرض كردند، اگر اجازه بفرماييد قلم و دوات بياوريم. حضرت فرمودند أبعد الّذي قلتم؛5 يعني، بعد از اين سخناني كه گفتيد؟! به تعبير ديگر، به اين ترتيب اكنون اگر هم چيزي بنويسم، خواهيد گفت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) هذيان نوشته است!
ماجراي سقيفه
اين گونه بود كه اين تدبير نيز كه نهايت لطف و رحمت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به امت بود، مفيد واقع نشد. سرانجام روح از بدن مبارك پيغمبر(صلي الله عليه وآله) پرواز كرد، در حالي كه سر مبارك آن حضرت در آغوش اميرالمؤمنين(عليه السلام) قرار داشت.
بعد از رحلت ايشان نيز بلافاصله داستان سقيفه پيش آمد. انصار و مهاجران در سقيفه جمع شدند و درباره جانشيني پيغمبر(صلي الله عليه وآله) به گفتگو پرداختند. يكي از بزرگان طايفه خزرج ـ كه حدود نيمي از مسلمانان مدينه را تشكيل مي دادند ـ به نام «سعد بن عباده» به سقيفه آمد و در حالي كه بيمار بود و نمي توانست با صداي بلند صحبت كند، گفت: كسي حرف هاي مرا با صداي بلند براي ديگران بازگو كند. سپس خطبه اي انشا كرد و ابتدا به تعريف از مهاجران و ذكر سابقه آنها در اسلام و لزوم احترام نسبت به ايشان پرداخت. سپس گفت: با اين وجود، مدينه شهر ما انصار است و پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در ميان ما عزت يافت، اسلام در شهر ما رواج پيدا كرد و ما بوديم كه به مهاجران كمك كرديم و زندگي آنها را سامان داديم. بنابراين امامت و رهبري جامعه حق انصار است.
اما از سوي ديگر مهاجران ـ كه پدران همسران پيغمبر
(صلي الله عليه وآله) هم در ميان آنها بودند ـ نيز برنامه هايي در نظر داشتند كه بر اساس آنها در مقابل شروع به بحث كردند. آنها نيز به تعريف از انصار و ذكر خدمات آنها نسبت به پيامبر(صلي الله عليه وآله) و مهاجران پرداختند. سپس گفتند: اما ما مهاجران بوديم كه در زمان غربت اسلام به پيامبر(صلي الله عليه وآله) ايمان آورديم، سابقين و اولين در اسلام ما هستيم و قرآن ما را با وصف «السّاب قون الاوّلون»6 ستايش كرده است. علاوه بر اين كه بسياري از خويشاوندان پيغمبر(صلي الله عليه وآله) نيز در بين مهاجران هستند.
بر اساس بعضي از نقل ها يكي از مهاجران گفت: در بين ما كسي هست كه اگر براي خلافت پيشگام شود هيچ كس با او مخالفت نخواهد كرد، و او علي بن ابي طالب(عليه السلام) است.
بحث و گفتگو بين مهاجران و انصار در مورد انتخاب امام و خليفه بالا گرفت تا جايي كه گفتند: براي اين كه حق هيچ يك از دو طرف ضايع نشود، دو جانشين انتخاب كنيم، «م نّا امير و م نكم امير». بزرگان قوم گفتند: اين كار موجب وهن مسلمانان و اختلاف ميان آنان مي شود و عزت ما از بين خواهد رفت؛ از اين رو تنها بايد يك خليفه انتخاب شود. سرانجام ابوبكر برخاست و ماهرانه، خطبه اي انشا كرد. او ابتدا به ستايش و تمجيد از انصار پرداخت و سپس موقعيت و افتخارات مهاجران را نيز بيان كرد و گفت: براي حفظ وحدت امت اسلامي، امير از مهاجران باشد و از ميان انصار وزيري براي او انتخاب شود و ما قول مي دهيم كه بدون مشورت انصار كاري انجام ندهيم. با شنيدن اين سخنان بعضي از انصار به طرفداري از او برخاستند، تكبير گفته و با ابوبكر بيعت كردند. در اين هنگام سعد بن عباده برخاست و دست به شمشير برد؛ عمر نيز در برابر او شمشير كشيد و كار به جنگ و نزاع كشيده شد. اما با وساطت عده اي ديگر از مسلمانان و خارج كردن سعد بن عباده از معركه، غائله خاتمه يافت و خلافت ابوبكر تثبيت شد.
عكس العمل حضرت علي(عليه السلام) پس از اطلاع از جريان سقيفه
در اين ميان، خبر اين واقعه به حضرت امير(عليه السلام) رسيد، در حالي كه آن حضرت پيكر مبارك پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) را تجهيز كرده و در قبر گذاشته بود. اميرالمؤمنين(عليه السلام) با شنيدن اين خبر بيل را در زمين فرو كرد، سر مبارك را به آسمان بلند كرد و آيات ابتداي سوره عنكبوت را تلاوت كردند:
ب سم اللّه الرّحمن الرّح يم . الم. أحس ب النّاس أن يتركوا أن يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون. و لقد فتنّا الّذ ين م ن قبل ه م فليعلمنّ اللّه الّذ ين صدقوا و ليعلمنّ الكاذ ب ين. أم حس ب الّذ ين يعملون السّيّ ئات أن يسب قونا ساء ما يحكمون؛7
سپس فرمودند: اين همان امتحان و فتنه الهي است كه خداوند فرموده هيچ امتي از آن بي نصيب نخواهند ماند.8
فتنه و امتحان كه در اين آيات آمده، غالباً مترادف با هم به كار مي وند؛ گرچه از نظر معناي لغوي با يكديگر تفاوت دارند. در آيات ديگري از قرآن نيز اين دو واژه به يك معني به كار رفته است؛ نظير اين آيه كه مي فرمايد: و اعلموا أنّما أموالكم و أولادكم ف تنه ؛9 يعني بدانيد كه دارايي و فرزندان شما وسيله آزمايش الهي هستند. در آيه اي ديگر مي فرمايد: ونبلوكم ب الشّرّ و الخير ف تنه ً؛10 يعني شما را با خوبي ها و بدي ها مي آزماييم. آيات ابتداي سوره عنكبوت نيز ـ كه حضرت علي(عليه السلام) با شنيدن خبر ماجراي سقيفه تلاوت كردند ـ اشاره به اين مطلب دارد كه آيا مردم تصور مي كنند با ص رف ادعاي ايمان، خداوند آنها را رها كرده، نمي آزمايد؟ ولقد فتنّا الّذ ين م ن قبل ه م؛ ما پيشينيان را امتحان كرديم، شما را نيز خواهيم آزمود. ص رف اين كه اظهار ايمان كنيد، نماز بخوانيد و جهاد و انفاق كنيد، كافي نيست؛ بلكه بايد تمام مراحل مختلف ايمان را طي كنيد و در هر مرحله امتحان شويد تا پايه ايمان شما مشخص شود. اين سنّت الهي بر ساير سنّت هاي خداوند حاكم است و خدا هيچ گاه از آن دست برنمي دارد. خداوند ابتدا راه را روشن كرده، اتمام حجت مي كند تا مقدمات لازم براي كساني كه در صدد شناخت حق هستند فراهم باشد؛ اما زمينه امتحان را نيز باقي مي گذارد.
در نهج البلاغه11 نقل شده است كه شخصي از اميرالمؤمنين(عليه السلام) سؤال كرد: منظور از فتنه اي كه در اين آيه آمده چيست؟ حضرت در پاسخ فرمود: اتفاقاً من نيز از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) درباره فتنه اي كه اين آيه مي فرمايد مؤمنان در آن واقع خواهند شد سؤال كردم؛ پيامبر(صلي الله عليه وآله) به اجمال فرمودند: بعد از من فتنه هايي در اين امت واقع خواهد شد. من گفتم: يا رسول الله! آيا به خاطر داريد در جنگ احد، بعد از شهادت بسياري از مؤمنان، من به اين دليل كه فوز شهادت نصيبم نشده بود ناراحت بودم و به محضر شما از اين امر گلايه كردم؛ شما نيز فرموديد: «أبش ر فا نّ الشّهاده م ن ورائ ك» و به من بشارت داديد كه من نيز به شهادت خواهم رسيد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمودند: بلي، به خاطر دارم؛ لكن تو چگونه با شهادت روبرو خواهي شد و چگونه بر آن صبر خواهي كرد؟ حضرت علي(عليه السلام) مي فرمايد: در جواب پيامبر(صلي الله عليه وآله) عرض كردم: يا رسول الله! در برابر شهادت بايد خدا را شكر كرد، جاي صبر و شكيبايي نيست. من مشتاق شهادت هستم و آرزوي نايل شدن به آن را دارم.
سپس بار ديگر حضرت امير(عليه السلام) از فتنه اي كه پس از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) گريبان گير مسلمانان خواهد شد سؤال مي كند. آن حضرت در جواب مي فرمايند: بعد از من فتنه هايي به وجود خواهد آمد؛ مردم در دين داري بر خدا منت مي گذارند، با اين حال انتظار رحمت او را دارند. آنان فريب دنيا را خواهند خورد و به علت تمايلات نفساني احكام دين را تغيير خواهند داد. «رشوه» را به عنوان هديه خواهند گرفت. «ربا» را به عنوان بيع انجام داده و حرام خدا را حلال خواهند كرد. تمام اين كارها به علت علاقه به دنيا انجام خواهد شد. اين فتنه ها در امت من به وقوع خواهد پيوست و به دنبال آن تو نيز به شهادت خواهي رسيد.
بنابراين پيامبر(صلي الله عليه وآله) مسأله امتحان و فتنه امت را پيش بيني كرده بود و اميرالمؤمنين(عليه السلام) آمادگي مواجهه با آن را داشت. از همين رو هنگامي كه براي آن حضرت خبر آوردند كه گروهي در سقيفه براي انتخاب خليفه و جانشين پيامبر(صلي الله عليه وآله) جمع شده اند، ايشان تعجب نكردند. حضرت علي(عليه السلام) با شنيدن داستان سقيفه، ماجراي گفتگوي خود با رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را به خاطر آوردند و آيه فتنه را تلاوت كردند: أحس ب النّاس أن يتركوا أن يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. بحارالانوار، ج 27، باب 1، روايت 4؛ هم چنين ر.ك: همان، ج 28، باب 3، روايت 3.
2. همان، ج 22، باب 1، روايت 19.
3. صحيح بخاري، روايت 5237.
4. صحيح مسلم، روايت 3090.
5. بحارالانوار، ج 22، باب 1، روايت 19.
6. توبه (9)، 100.
7. عنكبوت (29)، 1 ـ 3.
8. شرح اين ماجرا در بحارالانوار، ج 28، باب 4، ص 181 نقل شده است.
9. انفال (8)، 28.
10. انبياء (21)، 35.
11. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 155.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1389/11/27 ساعت 2:36 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


سنگ بناي سكولاريزم در سقيفه

تجاهل، يكي از شگردهاي معاويه
از جمله موارد ديگري كه معاويه چنين وانمود كرده كه اگر آگاه بود سرپيچي نمي كرد، داستاني است كه بعد از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام) اتفاق افتاد. در يكي از سفرهايي كه معاويه به بهانه حج به حجاز آمده بود، مطابق سنّت رايج بين سياست مداران شيطاني ـ كه امروزه نيز مي توان نمونه هايي از آن را مشاهده كرد ـ براي فريفتن و جذب افراد سست ايمان، آنها را به مجالس خود دعوت مي كرد، به آنها احترام مي گذاشت، از آنها پذيرايي كرده و به ايشان هدايايي مي داد. آن گونه كه نقل شده است، ظاهراً در مسجد النبي(صلي الله عليه وآله) ديد سه نفر از افراد برجسته و شخصيت هاي اجتماعي آن دوران گرد هم نشسته اند. آنان عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس و سعد بن ابي وقّاص بودند. سعد بن ابي وقّاص پدر عمر سعد و يكي از شخصيت هاي معروف آن زمان و از صحابه پيامبر(صلي الله عليه وآله) بود. او از كساني بود كه با معاويه بيعت نكرده بود، گرچه از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز تبعيت نمي كرد.
معاويه نزد آنها آمده و در كنار آنها نشست و با روي باز از هر يك احوال پرسي كرد. سپس از سعد پرسيد: آيا تو همان كسي هستي كه با ما بيعت نكردي؟ سعد پاسخ داد: بله، من پير شده ام و نمي خواهم وارد اين گونه بحث ها شوم؛ به علاوه، بيعت با تو ابهام هايي داشت و من يقين به صحت اين كار نداشتم. معاويه از او پرسيد: چگونه جرأت مي كني بگويي كه من صلاحيت بيعت را نداشتم؟ سعد در جواب او گفت: من از حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود:
عل يّ مع الحقّ و الحقّ مع عل يّ و الحقّ يدور حيثما دار عل يّ؛1 علي(عليه السلام) با حق است و حق با علي(عليه السلام) است، هر جا كه علي(عليه السلام) باشد، حق همان جا است.
با وجود اين فرمايش پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) چگونه مي توانستم علي(عليه السلام) را رها كنم و با تو بيعت كنم؟ معاويه گفت: عجب سخني نقل كردي! من تا به حال نشنيده بودم! پيغمبر(صلي الله عليه وآله) چه وقت چنين سخني فرموده است؟ آيا دليل و شاهدي نيز داري؟ سعد پاسخ داد: بله! امّ سلمه شاهد صدور اين فرمايش از پيامبر(صلي الله عليه وآله) بوده است. معاويه همراه با آن سه نفر براي بررسي سخن سعد به خانه امّ سلمه رفتند. امّ سلمه يكي از همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله) است و همه او را طبق آيه قرآن به عنوان «امّ المؤمنين» شناخته و به او احترام مي گذاردند.
پس از ورود به خانه امّ سلمه، معاويه شروع به صحبت كرد و گفت: يا امّ المؤمنين! مي داني كه در اين روزگار دروغ هاي زيادي گفته مي شود و مطالبي به پيغمبر اسلام(صلي الله عليه وآله) نسبت داده مي شود كه حقيقت ندارند. سعد بن ابي وقّاص مدعي است از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) سخني را شنيده است، كه ما آن را نشنيده ايم، و ادعا مي كند كه تو نيز شاهد آن بوده اي. امّ سلمه گفت آن سخن چيست؟ معاويه گفت: سعد مدعي است كه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) فرموده است: عل يّ مع الحقّ و الحقّ مع عل يّ و الحقّ يدور حيثما دار عل يّ. امّ سلمه گفت: پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در همين خانه و در همين مكان اين حديث را فرمود. با شنيدن شهادت امّ سلمه معاويه در بحث مغلوب و سرافكنده شد، اما براي فريب حاضران گفت: من اين حديث را نشنيده بودم؛ اگر از آن اطلاع داشتم، تا دم مرگ از متابعت علي(عليه السلام) دست بر نمي داشتم2!
اگر معاويه اين حديث را نشنيده بود، آيا صدها حديث ديگر با همين مضمون را كه بر امامت و ولايت حضرت علي(عليه السلام) دلالت مي كند، نيز نشنيده بود؟! معاويه به خوبي از اين مسأله آگاه بود، لكن براي فريب مردم چنين وانمود مي كرد كه امر بر من مشتبه شده است. اين يكي از شگردهايي است كه همه شياطين بعد از شكست و مفتضح شدن به آن متوسل مي شوند و اشتباه خود را به صورت هاي مختلف توجيه مي كنند تا كار خود را درست جلوه دهند و يا خود را نزد ديگران معذور نشان دهند.
حاصل كلام اين كه، معناي عملكرد اصحاب سقيفه، تفكيك دين از سياست بود. به تعبير ديگر، بنيان گذاران سكولاريزم در اسلام، اصحاب سقيفه بودند و اولين كسي كه با صراحت مدعي تفكيك دين از سياست شد، شخص معاويه بود كه گفت پيغمبر(صلي الله عليه وآله) به جز رسالت مقام ديگري نداشت: لايمل ك شيئاً غيره. بعد نيز براي توجيه كار خود گفت: اگر از احاديثي كه بر ولايت علي(عليه السلام) دلالت مي كند اطلاع داشتم، من نيز از علي(عليه السلام) تبعيت مي كردم!
اثبات امامت حضرت علي(عليه السلام)
در گرو اثبات مقام امامت پيامبر(صلي الله عليه وآله)
با توجه به شبهه تفكر جدايي دين از سياست، معلوم مي شود كه قبل از اثبات خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام) بايد مقام امامت پيغمبر
(صلي الله عليه وآله) را اثبات كنيم؛ تا خلافت و جانشيني حضرت علي
(عليه السلام) پس از پيغمبر(صلي الله عليه وآله) ، مستلزم اثبات مقام امامت براي آن حضرت باشد.
امامت مقامي است كه يكي از شؤون مهم آن، زعامت و رهبري سياسي جامعه مي باشد، به گونه اي كه اطاعت از اوامر و نواهي صاحب اين مقام بر همه واجب و فرمان او نافذ باشد. اگر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) داراي چنين مقامي نباشد، جايي براي بحث از برخورداري حضرت علي(عليه السلام) از اين مقام، به عنوان خليفه آن حضرت، باقي نمي ماند؛ چرا كه در نهايت گفته خواهد شد: پيامبر(صلي الله عليه وآله) از جانب خدا براي رسالت و ابلاغ پيام برگزيده شده بود، حضرت علي(عليه السلام) نيز به عنوان خليفه او مأمور به تبليغ دين و نصيحت مردم بود. اما اگر ابتدا ثابت شود كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) داراي مقام امامت نيز بوده اند، در اين صورت با استناد به رواياتي كه حضرت علي(عليه السلام) را به عنوان خليفه پيامبر(صلي الله عليه وآله) معرفي مي كند، مي توان امامت آن حضرت را اثبات كرد.
امامت رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) از نظر ما امري كاملا مسلّم است و با مروري بر قرآن كريم به راحتي مي توان اين مسأله را براي ديگران نيز ثابت كرد. تعابيري نظير «أط يعوا اللّه و أط يعوا الرّسول»3 كه بارها در قرآن تكرار شده، به روشني بر اين مطلب دلالت مي كند. امامت پيامبر(صلي الله عليه وآله) و وجوب اطاعت آن حضرت از همان ابتدا براي مردم روشن بود؛ چرا كه وقتي در «يوم الدار» پيامبر(صلي الله عليه وآله) خويشان خود را به اسلام دعوت كرد و تنها حضرت امير(عليه السلام) دعوت آن حضرت را اجابت نمود، رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) با اشاره به حضرت علي(عليه السلام) ، خطاب به حاضران فرمود: ا نّ هذا أخي و وصيّي و وزيري و خليفتي فيكم فاسمعوا له و أطيعوا.4 برداشت اطرافيان از اين سخن پيامبر(صلي الله عليه وآله) اين بود كه رسول الله
(صلي الله عليه وآله) حضرت علي(عليه السلام) را به عنوان امام معرفي كرد و بر همين اساس بود كه ابولهب و ديگران با تمسخر به ابوطالب(عليه السلام) گفتند: از اين پس تو بايد از فرزند نوجوان خود اطاعت كني. اگر معناي كلام پيامبر(صلي الله عليه وآله) امامت و اطاعت امر نبود، آنها بر چه اساسي با اين كنايه ابوطالب(عليه السلام) را مسخره كردند؟ از اين رو آنها نيز از اين تعبير پيامبر(صلي الله عليه وآله) نسبت به حضرت علي(عليه السلام) امامت و وجوب اطاعت را برداشت كردند.
حكومت ديني، ديكتاتوري يا دموكراتيك؟!
پيش از اين شبهه اي مطرح شد كه بخشي از آن بدون پاسخ باقي ماند. اين شبهه كه امروزه بيشتر مطرح مي شود اين است كه حكومت دو قسم بيشتر ندارد: ديكتاتوري ودموكراتيك. از اين رو حكومت اسلامي يا ديكتاتوري است يا دموكراتيك. روشن است كه نمي توان پذيرفت حكومت اسلامي ديكتاتوري باشد؛ بنابراين بايد گفت حكومت اسلامي دموكراتيك است. از لوازم دموكراتيك بودن حكومت نيز اين است كه خود مردم بايد براي خود، قانون، خليفه و رئيس تعيين كنند. در اين صورت اصولا پيامبر(صلي الله عليه وآله) بر اساس چه حقي مي تواند براي خود جانشين تعيين كند؟! اين كار نوعي استبداد ديكتاتوري است كه در يك حكومت دموكراتيك قابل قبول نيست!
پاسخ اين شبهه اين است كه تقسيم حكومت به دموكراتيك و استبدادي، تقسيم كاملي نيست. به تعبير ديگر، حكومت هايي كه مردم برقرار مي كنند از دو حال خارج نيست، يا آن حكومت با كمك زور و جبر بر سر كار آمده است (حكومت استبدادي) و يا با مراجعه به آرا و نظرات مردم انتخاب شده است (حكومت دموكراتيك). اما اگر حكومتي از ناحيه خدا تعيين شده باشد، ديكتاتوري در آن مطرح نيست؛ چون استبداد و ديكتاتوري در صورتي تحقق مي يابد كه انساني امري را با اجبار و بدون دليل به انسان هاي ديگر تحميل كند. اصولا عنوان ديكتاتوري در مورد ذات حضرت باري تعالي موضوعيت پيدا نمي كند؛ چون انسان در مقابل خداوند متعال هيچ حقي ندارد تا بتوان چنين بحث هايي را مطرح كرد. او فوق همه مخلوقات و فوق همه قدرت ها است. هر قدرتي در هر جا، نشات گرفته از او است. تمام هستي از او است و هر حقي كه براي انسان ها ثابت شود، بايد از جانب خداوند باشد. نمي توان خداي متعال را در كنار مردم قرار داد و گفت حكومت خدا ديكتاتوري است چون با رأي مردم تشكيل نشده است! البته خداوند غير از خير و صلاح مردم چيز ديگري نمي خواهد و اراده نمي كند. او مولا و رب همه مخلوقات است و معناي ربوبيت اين است كه همه امور مخلوقات اعم از تكويني و تشريعي، در اختيار او است و او مدبر امور است و هر موجودي را به كمال لايق و متناسبش رهنمون مي شود و همه بايد از او اطاعت كنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. بحارالانوار، ج 38، باب 57 روايت 1.
2. همان.
3. نساء (4) 59؛ مائده (5)، 92؛ نور (24)، 54؛ محمد (47)، 33 و تغابن (64)، 12. غير از اين تعبير، موارد متعددي نيز تعابيري مثل: «اطيعوا الله و الرسول»،
«اطيعوا الله و رسوله» و غير آنها نيز در قرآن كريم آمده است.
4. بحارالانوار، ج 18، باب 1، روايت 27.


 

نوشته شده توسط مسلم در دوشنبه 1389/11/25 ساعت 12:58 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


از كاخ نياوران تا كاخ سفيد - بخش پاياني عمليات سري پشه مالاريا

اسم رمز اين عمليات، «مسكيتو» يا «پشه مالاريا» بود و خطوط استراتژيك يك «عمليات مخفي سياسي» را در برمي گرفت كه سال ها بعد آن را نسخه اي از «براندازي نرم» و «كودتاي مخملي» خواندند. هر چند اجراي نقشه جامع عمليات عليه ايران پس از جنگ تحميلي آغاز شد و در دهه نخست پيروزي انقلاب اسلامي، ليبرال ها بيشتر به تدوين زيرساخت هاي نظري «جنگ نرم» پرداختند. اما نخستين سؤال رئيس جمهور آمريكا پس از شنيدن اسم رمز عمليات اين بود كه «چرا پشه مالاريا؟» دمارانش پاسخ داد چون يك پشه مالاريا نمي تواند خرس را بكشد، ولي مي تواند آن قدر او را آزار دهد كه ديگر نتواند بخوابد. ديگر نتواند چيزي بخورد و از آن همه وزوز، گيج شود. تا به حال هيچ كس نديده كه خرس يك پشه مالاريا را بكشد. بنابراين، «پشه مالاريا مي تواند يك دشمن بسيار خطرناك باشد.»
در واقع، پاسخ رئيس سرويس جاسوسي فرانسه بيشتر از قدرت مسلمانان اصول گرا حكايت مي كرد و بعدها اين مسأله را بيشتر شكافت. «خرس» تمثيلي از يك دشمن پرقدرت، تجربه نشده و كم نظير براي غرب بود كه مبارزه با آن كاري دشوار و چه بسا ناممكن به حساب مي آمد. به قول دمارانش، اين دشمن در طول تاريخ براي «مبارزه» آماده شده و «جنگ عقيده» براي ايرانيان، بخشي از تاريخ و مذهب شيعه است. «آنان حاضرند مشتاقانه براي عقيده خود بميرند. درحالي كه اعتقادات تمدن غرب عميقاً بر اساس سعادت مادي استوار است.» 56 دانيل پايپس نيز در مقام تئوريسين ليبرال هاي يهودي با دمارانش هم عقيده بود و بارها تذكر داد كه «چالش بنيادگرايان اسلامي نسبت به غرب، ژرف تر از چالش كمونيست هاست.» شوروي كمونيستي صرفاً با سياست هاي بلوك غرب مخالف بود و ريشه هاي مشتركي با ليبرال ها داشت، اما مسلمانان چنين نيستند. 57
عمليات سري پشه مالاريا (مسكيتو) «يك جنگ عقيدتي است، بدون شليك حتي يك گلوله از روي خشم» و اجراي آن تنها از «نبوغ فعال جاسوسان» برمي آيد. 58 كار جاسوسي، بازي با يك پازل دائمي است؛ پازلي ساخته شده از شكل ها و رنگ هاي مختلف كه مدام نيز تغيير شكل مي دهد. جاسوسي، جستجوي بي پاياني براي يافتن قطعات اين پازل است. منتها، درست در زماني كه يك قطعه جديد پيدا مي شود تا سرجايش قرار گيرد، شكل پازل عوض مي شود. صحنه نبرد جنگ جهاني چهارم، عين همين پازل پيچيده است. فقط يك «نبوغ فعال» مي تواند اين پازل در حال تغيير را بشناسد و با آن بازي كند. آيا جاسوسان ليبرال در نبرد با مسلمانان اصول گرا، چنين نبوغي داشتند و مي توانستند صحنه نبرد را به سود خود رقم بزنند؟ دمارانش، بازگشت به دوران «جنگ هاي صليبي» را براي درك زمينه تاريخي اين تحولات توصيه مي كرد و در عين حال، به دست آوردن يك ذهنيت استراتژيك جديد را پيشنهاد مي داد؛ يعني جاسوسان همزمان بايد در قرن يازدهم و بيست و يكم به سر ببرند تا توان بردن اين بازي تازه را بيابند. 59
جلسه در كاخ سفيد كم كم به پايان مي رسيد، ولي هنوز سؤالات بي شماري وجود داشت. براي چيدن اين پازل، چه كسي بايد نقش «پشه مالاريا» را بازي كند؟ روشنفكران جنتلمن يا قاچاقچيان موادمخدر يا حتي مترجمان زبده؟ الكساندر دمارانش رو به رونالد ريگان كرد و گفت كه هر سه! چون اساس كار بر فروپاشي عقيدتي، روحي، اخلاقي و جسمي رقيب است و در ضمن، يك قاعده جاسوسي مي گويد «هميشه بايد براي انجام اعمال كثيف، افراد جنتلمن را استخدام كنيد.»60 مترجمان، روشنفكران و روزنامه نگاران در عمليات «پشه مالاريا» با «نفوذ تدريجي» به كشور هدف، استراتژي «فروپاشي ايدئولوژيك» را تعقيب مي كنند و قاچاقچيان هم بايد با توزيع مجاني يا ارزان موادمخدر، حريف را با انحطاط اخلاقي و جسمي مواجه سازند. اين چنين، بخش مهمي از نقشه «بي ثبات سازي سياسي» پيش مي رود؛ البته با استفاده از مغزي كه مورد لعنت خداست! وقتي شرح جزييات نقشه به پايان رسيد، ريگان پشت ميز بيضي شكل رئيس جمهور نشست و تلفن امنيتي را برداشت تا با ويليام كيسي، رئيس سازمان جاسوسي سيا تماس بگيرد و ترتيب ديدار كنت دمارانش را با او بدهد.
فرداي آن روز كنت نزد رئيس جديد CIA رفت و نخستين نشست رسمي دو رهبر برجسته امنيتي اروپا و آمريكا پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران رقم خورد. ويليام كيسي گرچه براي رئيس جمهور ريگان بيش از يك مدير قدرتمند امنيتي و مثل يك محرم اسرار بود، اما سكته قلبي اش پس از ديدار با كنت دمارانش خيلي سريع جسم او را تحليل برد و به اجبار بخشي از اختيارات مديريتي سيا را به جرج بوش داد. با اين حال، همه ذهن خود را به حل معماي ايران دوخت و عاقبت هنگام بحث پيرامون همين موضوع در كنگره آمريكا سكته مغزي كرد و در جا مرد. 61
دمارانش گرچه 8 سال از كيسي كوچك تر بود و 8 سال پس از او مرد، اما هر دو به يك نسل تعلق داشتند؛ هر دو پس از جنگ جهاني دوم وقتشان را به فعاليت هاي جاسوسي گذراندند؛ هر دو سرمايه داران سرشناسي بودند و معتمد رؤساي جمهورشان؛ هر دو يك سياست واحد عليه ايران پي گرفتند و البته هر دو خود را صاحب يك «رسالت تاريخي» مي دانستند؛ اينكه دفاع از جهان آزاد، رسالت تاريخي جاسوسان ليبرال است و عمليات هاي مخفي مانند عمليات سري پشه مالاريا عليه ايران، جزء اصول تمدن دموكراتيك و بخش جداناپذير سياست خارجي بلوك غرب به شمار مي رود. 62
مورخان رسمي تاريخ جاسوسي در سيا، پيدايش اين رسالت تاريخي! را به روابط امنيتي فرانسه با ايالات متحده در دوران «انقلاب آمريكا» رسانده اند؛ چنانكه روي گودسن مي گويد از همان زماني كه توماس پين، روشنفكر مشهور انگليسي و نويسنده رمان هاي مهيج انقلابي با حمايت «فراماسونرهاي فرانسوي» و در پوشش يك «عمليات مخفي سياسي» به تحرير و نشر كتاب هايي در ستايش «انقلاب آمريكا» پرداخت، تصور وجود چنين رسالتي در ذهن ليبرال ها پا گرفت. 63 اكنون پس از گذشت 2 قرن، همچنان بحث در حول و حوش «رسالت تاريخي جاسوسان ليبرال» جريان داشت. براي موفقيت عمليات مخفي آنان در دفاع از تمدن دموكراتيك، يك استراتژي جديد امنيتي عليه ايران در حال تولد بود كه فقط يك لايه از «هزاران لايه ليبراليسم» را نمايان مي ساخت.
وقتي از ابتداي دهه 1360 ملاقات هاي دوره اي رئيس سرويس جاسوسي فرانسه با رئيس 68 ساله سيا در مقر 50 هكتاري اين سازمان نزديك ييلاق ويرجينيا آغاز شد، كيسي عليرغم بيماري سخت سرطان، روزهاي پركاري را مي گذراند. 64 سازمان به سبب رسوايي هاي پياپي، عين رهبرش مبتلا به سرطاني مهلك بود 65 و در برزخ بسر مي برد؛ درست مثل يك شركت ورشكسته، در بستر احتضار. (سيا بين كارمندانش، «شركت» خطاب مي شود.) البته رسوايي هاي امنيتي، پاره اي از تن جامعه امنيتي آمريكا محسوب مي گشت و ماجراي تازه اي نبود. از سازماني كه خود آمريكايي ها آن را «مافيا» و «غول يك چشم» مي ناميدند، گويا ديگر انتظار رفتار استاندارد نمي رفت. 66 بخشي از وقت كيسي به تجديد ساختار سازماني سيا يا پاكسازي مخالفانش مي گذشت و بقيه انرژي اش صرف بازسازي مأموريت هاي استراتژيك آن از جمله عمليات مخفي «بي ثبات سازي سياسي» مي شد. در دوره رياست كيسي، سازمان به سوي بازبيني در مباني جاسوسي و ضدجاسوسي دكترين «براندازي نرم» رفت و طراحي «مدل كلاسيك كودتاي مخملي» در نيكاراگوئه را آغاز كرد. 67 او همچنين با مشاركت زبيگنيو برژينسكي مشاور سابق امنيت ملي رئيس جمهور، فاز جديد پروژه فروپاشي حكومت هاي كمونيستي در اروپاي شرقي را كليد زد. 68 در كنار همه اين ها، ويليام كيسي از ابتداي مسئوليتش در ماجراي جنگ تحميلي از دست مقاومت ايران مقابل عراقي ها عاصي شد و سكته قلبي اش را هم ناشي از چنين فشارهاي طاقت فرسايي مي دانستند.
¤ منابع در آرشيو «دفترپژوهش هاي كيهان» موجود است.


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1389/11/24 ساعت 3:5 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


شهادت امام حسن عسگری بر عموم شیعیان تسلیت باد

زندگینامه حضرت امام حسن عسگري عليه السلام                                                                                      
 

امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) در سال‌ 232 هجرى‌ در مدينه‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود . مادروالا گهرش‌ سوسن‌ يا سليل‌ زنى‌ لايق‌ و صاحب‌ فضيلت‌ و در پرورش‌ فرزند نهايت‌ مراقبت‌ راداشت‌ ، تا حجت‌ حق‌ را آن‌ چنان‌ كه‌ شايسته‌ است‌ پرورش‌ دهد . اين‌ زن‌ پرهيزگار در سفرى‌ كه‌ امام‌ عسكرى‌ (ع‌) به‌ سامرا كرد همراه‌ امام‌ بود و در سامرا از دنيا رحلت‌ كرد . كنيه‌ آن‌ حضرت‌ ابامحمد بود .


صورت‌ و سيرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌)
امام‌ يازدهم‌ صورتى‌ گندمگون‌ و بدنى‌ در حد اعتدال‌ داشت‌ . ابروهاى‌ سياه‌كمانى‌ ، چشمانى‌ درشت‌ و پيشانى‌ گشاده‌ داشت‌ . دندانها درشت‌ و بسيار سفيد بود . خالى‌ بر گونه‌ راست‌ داشت‌ . امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) بيانى‌ شيرين‌ و جذاب‌ و شخصيتى‌ الهى‌ باشكوه‌ و وقار و مفسرى‌ بى‌نظير براى‌ قرآن‌ مجيد بود . راه‌ مستقيم‌ عترت‌ و شيوه‌ صحيح‌ تفسير قرآن‌ را به‌ مردم‌ و به‌ ويژه‌ براى‌ اصحاب‌ بزرگوارش‌ - در ايام‌ عمر كوتاه‌ خود - روشن‌ كرد .


دوران‌ امامت‌
به‌ طور كلى‌ دوران‌ عمر 29 ساله‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) به‌ سه‌ دوره‌ تقسيم‌مى‌گردد : دوره‌ اول‌ 13 سال‌ است‌ كه‌ زندگى‌ آن‌ حضرت‌ در مدينه‌ گذشت‌ . دوره‌ دوم‌ 10 سال‌ در سامرا قبل‌ از امامت‌ .
دوره‌ سوم‌ نزديك‌ 6 سال‌ امامت‌ آن‌ حضرت‌ مى‌باشد . دوره‌ امامت‌ حضرت‌ عسكرى‌ (ع‌) با قدرت‌ ظ‌اهرى‌ بنى‌ عباس‌ رو در روى‌ بود . خلفايى‌ كه‌ به‌ تقليد هارون‌ در نشان‌ دادن‌ نيروى‌ خود بلندپروازيهايى‌ داشتند . امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) از شش‌ سال‌ دوران‌ اقامتش‌ ، سه‌ سال‌ را در زندان‌ گذرانيد . زندانبان‌ آن‌ حضرت‌ صالح‌ بن‌ وصيف‌ دو غلام‌ ستمكار را بر امام‌ گماشته‌
بود ، تا بتواند آن‌ حضرت‌ را - به‌ وسيله‌ آن‌ دو غلام‌ - آزار بيشترى‌ دهد ، اما آن‌ دو غلام‌ كه‌ خود از نزديك‌ ناظ‌ر حال‌ و حركات‌ امام‌ بودند تحت‌ تأثير آن‌ امام‌ بزرگوار قرار گرفته‌ به‌ صلاح‌ و خوش‌ رفتارى‌ گراييده‌ بودند . وقتى‌ از اين‌ غلامان‌ جوياى‌ حال‌ امام‌ شدند ، مى‌گفتند اين‌ زندانى‌ روزها روزه‌دار است‌ و شبها تا بامداد به‌ عبادت‌ و راز و نياز با معبود خود سرگرم‌ است‌ و با كسى‌ سخن‌ نمى‌گويد .
عبيدالله‌ خاقان‌ وزير معتمد عباسى‌ با همه‌ غرورى‌ كه‌ داشت‌ وقتى‌ با حضرت‌ عسكرى‌ ملاقات‌ مى‌كرد به‌ احترام‌ آن‌ حضرت‌ برمى‌خاست‌ ، و آن‌ حضرت‌ را بر مسند خود مى‌نشانيد . پيوسته‌ مى‌گفت‌ : در سامره‌ كسى‌ را مانند آن‌ حضرت‌ نديده‌ام‌ ، وى‌ زاهدترين‌ و داناترين‌ مردم‌ روزگار است‌ . پسر عبيدالله‌ خاقان‌ مى‌گفت‌ : من‌ پيوسته‌ احوال‌ آن‌ حضرت‌ را از مردم‌ مى‌پرسيدم‌ . مردم‌ را نسبت‌ به‌ او متواضع‌ مى‌يافتم‌ . مى‌ديدم‌ همه‌ مردم‌ به‌ بزرگواريش‌ معترفند و دوستدار او مى‌باشند . با آنكه‌ امام‌ (ع‌) جز با خواص‌ شيعيان‌ خود آميزش‌ نمى‌فرمود ، دستگاه‌ خلافت‌ عباسى‌ براى‌ حفظ آرامش‌ خلافت‌ خود بيشتر اوقات‌ ، آن‌ حضرت‌ را زندانى‌ و ممنوع‌ از معاشرت‌ داشت‌ .
" از جمله‌ مسائل‌ روزگار امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) يكى‌ نيز اين‌ بود كه‌ از طرف‌ خلافت‌ وقت‌ ، اموال‌ و اوقات‌ شيعه‌ ، به‌ دست‌ كسانى‌ سپرده‌ مى‌شد كه‌ دشمن‌ آل‌ محمد (ص‌) و جريانهاى‌ شيعى‌ بودند ، تا بدين‌ گونه‌ بنيه‌ مالى‌ نهضت‌ تقويت‌ نشود .
چنانكه‌ نوشته‌اند كه‌ احمد بن‌ عبيدالله‌ بن‌ خاقان‌ از جانب‌ خلفا ، والى‌ اوقاف‌ و صدقات‌ بود در قم‌ ، و او نسبت‌ به‌ اهل‌ بيت‌ رسالت‌ ، نهايت‌ مرتبه‌ عداوت‌ را داشت‌ " . " نيز اصحاب‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ ، متفرق‌ بودند و امكان‌ تمركز براى‌ آنان‌ نبود ، كسانى‌ چون‌ ابوعلى‌ احمد بن‌ اسحاق‌ اشعرى‌ در قم‌ و ابوسهل‌ اسماعيل‌ نوبختى‌ در بغداد مى‌زيستند ، فشار و مراقبتى‌ كه‌ دستگاه‌ خلافت‌ عباسى‌ ، پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ رضا (ع‌) معمول‌ داشت‌ ، چنان‌ دامن‌ گسترده‌ بود كه‌ جناح‌ مقابل‌ را با سخت‌ترين‌ نوع‌ درگيرى‌ واداشته‌ بود . اين‌ جناح‌ نيز طبق‌ ايمان‌ به‌ حق‌ و دعوت‌ به‌
اصول‌ عدالت‌ كلى‌ ، اين‌ همه‌ سختى‌ را تحمل‌ مى‌كرد ، و لحظه‌اى‌ از حراست‌ ( و نگهبانى‌ ) موضع‌ غفلت‌ نمى‌كرد " .
اينكه‌ گفتيم‌ : حضرت‌ هادى‌ (ع‌) و حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) هم‌ از سوى‌ دستگاه‌ خلافت‌ تحت‌ مراقبت‌ شديد و ممنوع‌ از ملاقات‌ با مردم‌ بودند و هم‌ امامان‌ بزرگوار ما - جز با ياران‌ خاص‌ و كسانى‌ كه‌ براى‌ حل‌ مشكلات‌ زندگى‌ مادى‌ و دينى‌ خود به‌ آنها مراجعه‌ مى‌نمودند - كمتر معاشرت‌ مى‌كردند به‌ جهت‌ آن‌ بود كه‌ دوران‌ غيبت‌ حضرت‌ مهدى‌ (ع‌) نزديك‌ بود ، و مردم‌ مى‌بايست‌ كم‌كم‌ بدان‌ خو گيرند ، و جهت‌ سياسى‌ و حل‌ مشكلات‌ خود را از اصحاب‌ خاص‌ كه‌ پرچمداران‌ مرزهاى‌ مذهبى‌ بودند بخواهند ، و پيش‌ آمدن‌ دوران‌ غيبت‌ در نظر آنان‌ عجيب‌ نيايد . بارى‌ ، امام‌ حسن‌
عسكرى‌ (ع‌) بيش‌ از 29 سال‌ عمر نكرد ولى‌ در مدت‌ شش‌ سال‌ امامت‌ و رياست‌ روحانى‌ اسلامى‌ ، آثار مهمى‌ از تفسير قرآن‌ و نشر احكام‌ و بيان‌ مسائل‌ فقهى‌ و جهت‌ دادن‌ به‌ حركت‌ انقلابى‌ شيعيانى‌ كه‌ از راههاى‌ دور براى‌ كسب‌ فيض‌ به‌ محضر امام‌ (ع‌) مى‌رسيدند بر جاى‌ گذاشت‌ .
در زمان‌ امام‌ يازدهم‌ تعليمات‌ عاليه‌ قرآنى‌ و نشر احكام‌ الهى‌ و مناظ‌رات‌ كلامى‌ جنبش‌ علمى‌ خاصى‌ را تجديد كرد ، و فرهنگ‌ شيعى‌ - كه‌ تا آن‌ زمان‌ شناخته‌ شده‌ بود - در رشته‌هاى‌ ديگر نيز مانند فلسفه‌ و كلام‌ باعث‌ ظ‌هور مردان‌ بزرگى‌ چون‌ يعقوب‌ بن‌ اسحاق‌ كندى‌ ، كه‌ خود معاصر امام‌ حسن‌ عسكرى‌ بود و تحت‌ تعليمات‌ آن‌ امام‌ ، گرديد .
در قدرت‌ علمى‌ امام‌ (ع‌) - كه‌ از سرچشمه‌ زلال‌ ولايت‌ و اهل‌ بيت‌ عصمت‌ مايه‌ گرفته‌ بود - نكته‌ها گفته‌اند . از جمله‌ : همين‌ يعقوب‌ بن‌ اسحاق‌ كندى‌ فيلسوف‌ بزرگ‌ عرب‌ كه‌ دانشمند معروف‌ ايرانى‌ ابونصر فارابى‌ شاگرد مكتب‌ وى‌ بوده‌ است‌ ، در مناظ‌ره‌ با آن‌ حضرت‌ درمانده‌ گشت‌ و كتابى‌ را كه‌ بر رد قرآن‌ نوشته‌ بود سوزانيد و بعدها از دوستداران‌ و در صف‌ پيروان‌ آن‌ حضرت‌ درآمد .


شهادت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌)
شهادت‌ آن‌ حضرت‌ را روز جمعه‌ هشتم‌ ماه‌ ربيع‌ الاول‌ سال‌ 260 هجرى‌ نوشته‌اند .در كيفيت‌ وفات‌ آن‌ امام‌ بزرگوار آمده‌ است‌ : فرزند عبيدالله‌ بن‌ خاقان‌ گويد روزى‌ براى‌ پدرم‌ ( كه‌ وزير معتمد عباسى‌ بود ) خبر آوردند كه‌ ابن‌ الرضا - يعنى‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ - رنجور شده‌ ، پدرم‌ به‌ سرعت‌ تمام‌ نزد خليفه‌ رفت‌ و خبر را به‌ خليفه‌ داد . خليفه‌ پنج‌ نفر از معتمدان‌ و مخصوصان‌ خود را با او همراه‌ كرد . يكى‌ از ايشان‌ نحرير خادم‌ بود كه‌ از محرمان‌ خاص‌ خليفه‌ بود ، امر كرد ايشان‌ را كه‌ پيوسته‌ ملازم‌ خانه‌ آن‌ حضرت‌ باشند ، و بر احوال‌ آن‌ حضرت‌ مطلع‌ گردند . و طبيبى‌ را مقرر كرد كه‌ هر بامداد و پسين‌ نزد آن‌ حضرت‌ برود ، و از احوال‌ او آگاه‌ شود . بعد از دو روز براى‌ پدرم‌ خبر آوردند كه‌ مرض‌ آن‌ حضرت‌ سخت‌ شده‌ است‌ ، و ضعف‌ بر او مستولى‌ گرديده‌ . پس‌ بامداد سوار شد ، نزد آن‌ حضرت‌ رفت‌ و اطبا را - كه‌ عموما اطباى‌ مسيحى‌ و يهودى‌ در آن‌ زمان‌ بودند - امر كرد كه‌ از خدمت‌ آن‌ حضرت‌ دور نشوند و قاضى‌ القضات‌ ( داور داوران‌ ) را طلبيد و گفت‌ ده‌ نفر از علماى‌ مشهور را حاضر گردان‌ كه‌ پيوسته‌ نزد آن‌ حضرت‌ باشند . و اين‌ كارها را براى‌ آن‌ مى‌كردند كه‌ آن‌ زهرى‌ كه‌ به‌ آن‌ حضرت‌ داده‌ بودند بر مردم‌ معلوم‌ نشود و نزد مردم‌ ظ‌اهر سازند كه‌ آن‌ حضرت‌ به‌ مرگ‌ خود از دنيا رفته‌ ، پيوسته‌ ايشان‌ ملازم‌ خانه‌ آن‌ حضرت‌ بودند تا آنكه‌ بعد از گذشت‌ چند روز از ماه‌ ربيع‌ الاول‌ سال‌ 260 ه . ق‌ آن‌ امام‌ مظلوم‌ در سن‌ 29 سالگى‌ از دار فانى‌ به‌ سراى‌ باقى‌ رحلت‌ نمود . بعد از آن‌ خليفه‌ متوجه‌ تفحص‌ و تجسس‌ فرزند حضرت‌ شد ، زيرا شنيده‌ بود كه‌ فرزند آن‌ حضرت‌ بر عالم‌ مستولى‌ خواهد شد ، و اهل‌ باطل‌ را منقرض‌ خواهد كرد ... تا دو سال‌
تفحص‌ احوال‌ او مى‌كردند ... .
اين‌ جستجوها و پژوهشها نتيجه‌ هراسى‌ بود كه‌ معتصم‌ عباسى‌ و خلفاى‌ قبل‌ و بعد از او - از طريق‌ روايات‌ مورد اعتمادى‌ كه‌ به‌ حضرت‌ رسول‌ الله‌ (ص‌) مى‌پيوست‌ ، شنيده‌ بودند كه‌ از نرگس‌ خاتون‌ و حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ فرزندى‌ پاك‌ گهر ملقب‌ به‌ مهدى‌ آخر الزمان‌ - همنام‌ با رسول‌ اكرم‌ (ص‌) ولادت‌ خواهد يافت‌ و تخت‌ ستمگران‌ را واژگون‌ و به‌ سلطه‌ و سلطنت‌ آنها خاتمه‌ خواهد داد . بدين‌ جهت‌ به‌ بهانه‌هاى‌ مختلف‌ در خانه‌ حضرت‌ عسكرى‌ (ع‌) رفت‌ و آمد بسيار مى‌كردند ، و جستجو مى‌نمودند تا از آن‌ فرزند گرامى‌ اثرى‌ بيابند و او را نابود سازند .
به‌ راستى‌ داستان‌ نمرود و فرعون‌ در ظ‌هور حضرت‌ ابراهيم‌ (ع‌) و حضرت‌ موسى‌ (ع‌) تكرار مى‌شد . حتى‌ قابله‌هايى‌ را گماشته‌ بودند كه‌ در اين‌ كار مهم‌ پى‌ جويى‌
كنند . اما خداوند متعال‌ - چنانكه‌ در فصل‌ بعد خواهيد خواند - حجت‌ خود را از گزند دشمنان‌ و آسيب‌ زمان‌ حفظ كرد ، و همچنان‌ نگاهدارى‌ خواهد كرد تا مأموريت‌ الهى‌ خود را انجام‌ دهد .
بارى‌ ، علت‌ شهادت‌ آن‌ حضرت‌ را سمى‌ مى‌دانند كه‌ معتمد عباسى‌ در غذا به‌ آن‌ حضرت‌ خورانيد و بعد ، از كردار زشت‌ خود پشيمان‌ شد . بناچار اطباى‌ مسيحى‌ و يهودى‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ كار طبابت‌ را در بغداد و سامره‌ به‌ عهده‌ داشتند ، به‌ ويژه‌ در مأموريتهايى‌ كه‌ توطئه‌ قتل‌ امام‌ بزرگوارى‌ مانند امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) در ميان‌ بود ، براى‌ معالجه‌ فرستاد . البته‌ از اين‌ دلسوزيهاى‌ ظ‌اهرى‌ هدف‌ ديگرى‌ داشت‌ ، و آن‌ خشنود ساختن‌ مردم‌ و غافل‌ نگهداشتن‌ آنها از حقيقت‌ ماجرا بود .
بعد از آگاه‌ شدن‌ شيعيان‌ از خبر درگذشت‌ جانگداز حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) شهر سامره‌ را غبار غم‌ گرفت‌ ، و از هر سوى‌ صداى‌ ناله‌ و گريه‌ برخاست‌ . مردم‌ آماده‌ سوگوارى‌ و تشييع‌ جنازه‌ آن‌ حضرت‌ شدند .


ماجراى‌ جانشين‌ بر حق‌ امام‌ عسكرى‌
ابوالاديان‌ مى‌گويد : من‌ خدمت‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) مى‌كردم‌ . نامه‌هاى‌آن‌ حضرت‌ را به‌ شهرها مى‌بردم‌ . در مرض‌ موت‌ ، روزى‌ من‌ را طلب‌ فرمود و چند امه‌اى‌ نوشت‌ به‌ مدائن‌ تا آنها را برسانم‌ . سپس‌ امام‌ فرمود : پس‌ از پانزده‌ روز باز داخل‌ سامره‌ خواهى‌ شد و صداى‌ گريه‌ و شيون‌ از خانه‌ من‌ خواهى‌ شنيد ، و در آن‌ موقع‌ مشغول‌ غسل‌ دادن‌ من‌ خواهند بود .
ابوالاديان‌ به‌ امام‌ عرض‌ مى‌كند : اى‌ سيد من‌ ، هرگاه‌ اين‌ واقعه‌ دردناك‌ روى‌ دهد ، امامت‌ با كيست‌ ؟
فرمود : هر كه‌ جواب‌ نامه‌ من‌ را از تو طلب‌ كند .
ابوالاديان‌ مى‌گويد : دوباره‌ پرسيدم‌ علامت‌ ديگرى‌ به‌ من‌ بفرما . امام‌ فرمود : هركه‌ بر من‌ نماز گزارد . ابوالاديان‌ مى‌گويد : باز هم‌ علامت‌ ديگرى‌ بگو تا بدانم‌ .
امام‌ مى‌گويد : هر كه‌ بگويد كه‌ در هميان‌ چه‌ چيز است‌ او امام‌ شماست‌ .
ابوالاديان‌ مى‌گويد : مهابت‌ و شكوه‌ امام‌ باعث‌ شد كه‌ نتوانم‌ چيز ديگرى‌ بپرسم‌ . رفتم‌ و نامه‌ها را رساندم‌ و پس‌ از پانزده‌ روز برگشتم‌ . وقتى‌ به‌ در خانه‌ امام‌ رسيدم‌ صداى‌ شيون‌ و گريه‌ از خانه‌ امام‌ بلند بود . داخل‌ خانه‌ امام‌ ، جعفر كذاب‌ برادر امام‌ حسن‌ عسكرى‌ را ديدم‌ كه‌ نشسته‌ ، و شيعيان‌ به‌ او تسليت‌ مى‌دهند
و به‌ امامت‌ او تهنيت‌ مى‌گويند . من‌ از اين‌ بابت‌ بسيار تعجب‌ كردم‌ پيش‌ رفتم‌ و تعزيت‌ و تهنيت‌ گفتم‌ . اما او جوابى‌ نداد و هيچ‌ سؤالى‌ نكرد .
چون‌ بدن‌ مظ‌هر امام‌ را كفن‌ كرده‌ و آماده‌ نماز گزاردن‌ بود ، خادمى‌ آمد و جعفر كذاب‌ را دعوت‌ كرد كه‌ بر برادر خود نماز بخواند . چون‌ جعفر به‌ نماز
ايستاد ، طفلى‌ گندمگون‌ و پيچيده‌ موى‌ ، گشاده‌ دندانى‌ مانند پاره‌ ماه‌ بيرون‌ آمد و رداى‌ جعفر را كشيد و گفت‌ : اى‌ عمو پس‌ بايست‌ كه‌ من‌ به‌ نماز سزاوارترم‌ . رنگ‌ جعفر دگرگون‌ شد . عقب‌ ايستاد . سپس‌ آن‌ طفل‌ پيش‌ آمد و بر پدر نماز گزارد و آن‌ جناب‌ را در پهلوى‌ امام‌ على‌ النقى‌ عليه‌ السلام‌ دفن‌ كرد . سپس‌ رو به‌ من‌ آورد و فرمود : جواب‌ نامه‌ها را كه‌ با تو است‌ تسليم‌ كن‌ . من‌ جواب‌ نامه‌ را
به‌ آن‌ كودك‌ دادم‌ . پس‌ " حاجزوشا " از جعفر پرسيد : اين‌ كودك‌ كه‌ بود ، جعفر گفت‌ : به‌ خدا قسم‌ من‌ او را نمى‌شناسم‌ و هرگز او را نديده‌ام‌ .
در اين‌ موقع‌ ، عده‌اى‌ از شيعيان‌ از شهر قم‌ رسيدند ، چون‌ از وفات‌ امام‌ (ع‌) با خبر شدند ، مردم‌ به‌ جعفر اشاره‌ كردند . چند تن‌ از آن‌ مردم‌ نزد جعفر رفتند و از او پرسيدند : بگو كه‌ نامه‌هايى‌ كه‌ داريم‌ از چه‌ جماعتى‌ است‌ و مالها چه‌ مقدار است‌ ؟ جعفر گفت‌ : ببينيد مردم‌ از من‌ علم‌ غيب‌ مى‌خواهند ! در آن‌ حال‌ خادمى‌ از جانب‌ حضرت‌ صاحب‌ الامر ظ‌اهر شد و از قول‌ امام‌ گفت‌ : اى‌ مردم‌ قم‌ با شما نامه‌هايى‌ است‌ از فلان‌ و فلان‌ و هميانى‌ ( كيسه‌اى‌ ) كه‌ در آن‌ هزار اشرفى‌ است‌ كه‌ در آن‌ ده‌ اشرفى‌ است‌ با روكش‌ طلا .
شيعيانى‌ كه‌ از قم‌ آمده‌ بودند گفتند : هر كس‌ تو را فرستاده‌ است‌ امام‌ زمان‌ است‌ اين‌ نامه‌ها و هميان‌ را به‌ او تسليم‌ كن‌ .
جعفر كذاب‌ نزد معتمد خليفه‌ آمد و جريان‌ واقعه‌ را نقل‌ كرد . معتمد گفت‌ : برويد و در خانه‌ امام‌ حسن‌ عسكرى‌ (ع‌) جستجو كنيد و كودك‌ را پيدا كنيد . رفتند
و از كودك‌ اثرى‌ نيافتند . ناچار " صيقل‌ " كنيز حضرت‌ امام‌ عسكرى‌ (ع‌) را گرفتند و مدتها تحت‌ نظر داشتند به‌ تصور اينكه‌ او حامله‌ است‌ . ولى‌ هرچه‌ بيشتر جستند كمتر يافتند . خداوند آن‌ كودك‌ مبارك‌ قدم‌ را حفظ كرد و تا زمان‌ ما نيز در كنف‌ حمايت‌ حق‌ است‌ و به‌ ظ‌اهر از نظرها پنهان‌ مى‌باشد . درود خداى‌ بزرگ‌ بر او باد .


منبع مجمع جهاني اهل‎بيت(عليهم ‎السلام)


 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 1389/11/24 ساعت 1:14 قبل از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


از كاخ نياوران تا كاخ سفيد - قسمت سوم جنگ جهاني چهارم

پيام فضلي نژاد
عليرغم همه اين پروژه ها و راهبردها، هيچ يك از رؤساي سرويس هاي جاسوسي اروپا و آمريكا كه در مقام «مشاوران ويژه اعليحضرت» عمل مي كردند، چاره اي براي «بي ثباتي سياسي» رژيم سلطنتي او نيافتند. از نگاه اغلب اين سرويس ها، مسئله فقط سقوط شاه ايران نبود، بلكه كابوس آن ها اقتدار سياسي شيعيان بود.
از نگاه ليبرال هاي يهودي، اساسا وقوع انقلاب اسلامي برابر با پيروزي ايران در نخستين صحنه هاي سهمگين «جنگ جهاني چهارم» بود، چون دست كم اين انقلاب با وقوع خود، شالوده فلسفي «فكر مدرنيته» را شكست و به قول جرج ويگل، آمريكا در اوج ناباوري مجبور گشت تا «روند سكولار-زدايي از جهان» را به رسميت بشناسد38. جف هينس اين روند را يكي از پيامدهاي بهت آور سال هاي پاياني قرن بيستم مي داند و آن را به مرگ تئوري «نوسازي و توسعه اجتماعي ليبرال» تعبير مي كند39. او مي گويد انقلاب ايران نادرستي اين تئوري را نشان داد، چون نوسازي و توسعه مدرن اگرچه به «بي هويتي بشر» انجاميد، اما سبب سكولار شدن و دين زدايي اجتماعي نگشت، بلكه بشر را به سوي جستجوي هويت، معنا و حقيقت زندگي اش كشاند40. برنارد لوئيس، استاد برجسته اسلام شناسي در دانشگاه هاي اسرائيل، سال ها پيش از ساموئل هانتينگتون زنگ خطر انقلاب را چنين به صدا درآورد:
مبارزه آينده چيزي جز برخورد تمدن ها نيست. يعني يك واكنش احتمالا غيرعقلاني، اما مطمئنا تاريخي، از سوي يك رقيب كهن عليه «ميراث يهودي- مسيحي ما»، عليه «وضعيت كنوني سكولار» ما، و عليه گسترش جهان شمول اين دو است41.
جهان لحظات حساسي را به خود مي ديد و ليبرال ها عليرغم همه نقشه هايشان مانند عمليات طبس و طرح كودتا در ارديبهشت و تيرماه 1359، نتوانستند مسير تاريخ را به سود خود تغيير دهند. روزهاي پاياني آبان 1359، جمبوجت الكساندر دمارانش دوباره از مقر سرويس جاسوسي در پادگان تورل و 20 كيلومتري پاريس برخاست. اين بار نه به سوي ايران يا مراكش، بلكه وارد كريدور هوايي اختصاصي سازمان سيا (سنت لوسيا) شد و مسير كاليفرنيا را پيمود تا در باند فرودگاه اختصاصي يك اقامتگاه ويلايي بنشيند؛ جايي كه رونالد ريگان به عنوان برنده مبارزات انتخاباتي آمريكا، خود را براي ورود به مقر رياست جمهوري آماده مي ساخت. نشست محرمانه كاليفرنيا كه 3ساعت طول كشيد و سرپرست خبرنگاران خارجي مجله نيوزويك نيز در آن حضور يافت، آغازگر يك رشته جلسات پياپي بود تا رهبر آينده ايالات متحده تصوير روشني از «پازل ايران» در ذهنش بسازد42. بيشتر وقت به رايزني درباره چگونگي آزادسازي گروگان هاي آمريكايي از ايران و جنگ افغانستان گذشت، اما ريگان ناگهان بحث را نيمه كاره گذاشت و از رئيس سرويس جاسوسي فرانسه پرسيد: «اشخاصي درست مانند آيت الله خميني، دقيقاً چطور مي انديشند؟»43 دمارانش در پاسخ، از سطح يك بحث سياسي به درون مسئله اي فلسفي رفت:
آن ها آنطور كه ما مي بينيم، نمي بينند. سيستم داخلي شان و فكرشان مانند ما نيست. دشمنان جديد ما كه مسلمانان اصول گرا هستند، به عنوان «سربازان خدا» خدمت مي كنند. بنابراين، انسان براي آن ها معناي كاملا متفاوتي نسبت به معنايي كه براي ما دارد، داراست44.
درك اطلاعاتي از شخصيت رهبران مسلمان ايران، هميشه مشكل عمده سيستم سياسي آمريكا بوده است. به روايت دمارانش، رهبران جوامع سرمايه داري هيچ وقت نظم فكري مسلمانان را نفهميدند. ريچارد هلمز، رئيس سابق سيا، پس از 4 سال حضور در ايران گفت كه «هيچ وقت نمي تواند ايرانيان را درك كند، چون آنان چرخش فكري عجيبي دارند.»45 در ميانه دهه 1350، يك بار هلمز و همسر انگليسي اش سينتيا از مشهد و بارگاه امام هشتم شيعيان ديدن كردند. آن ها از مشاهده شور و حرارت زائران يكه خوردند و البته به شدت مضطرب شدند. رئيس سابق سيا در خاطراتش آن صحنه ها را اين گونه جمع بندي كرد:
تلاش براي سوق دادن چنين مردمي به سمت غرب كه اگر چه عرق از سر و رويشان مي ريزد، اما براي رساندن دست خود به ضريح امام رضا(ع) چنان اشتياقي دارند، كار آساني نيست46.
وانگهي، رهبران امنيتي آمريكا در گزارش هاي رسمي شان ضمن اعتراف به عدم درك جامعه مذهبي ايران، از ناتواني خود نيز براي نفوذ در ميان انقلابيون واقعي مي ناليدند47. براي همين، از ابتداي انقلاب چاره كار را سرمايه گذاري بر روي افزايش نفوذ سياسي جناحي يافتند كه آن را «ميانه روهاي اسلامي» در داخل حكومت ناميدند48. پيشنهاد كنت براي گذر از اين بحران اطلاعاتي، تغيير سبك جاسوسي از ايران بود: جاسوسي به سبك فرانسوي؛ يعني يا جاسوسان بومي را استخدام كنيد، يا به ايران برويد و «مدت ها شهرها را بگرديد. به زبان مردم كوچه و بازار حرف بزنيد. افكار و آرزوهايشان را درك كنيد. بعد شما مي توانيد يك تحليلگر اطلاعاتي و يك جاسوس خوب در منطقه باشيد.»49 با پيروي از همين استراتژي، سال ها از انجمن ايران شناسي فرانسه در خيابان فلسطين تهران به عنوان يك پوشش امنيتي و پاتوق پنهان براي جاسوسان فرانسوي و سرويس هايي مانند موساد استفاده مي گردد50.
او سه ماه بعد در بهمن 1359 باز هم به ملاقات ريگان رفت، اما پيش از آن عازم بغداد شد تا شخصا عمليات نظامي مشترك فرانسه و عراق عليه ايران را در جنگ تحميلي ارزيابي كند. وقتي پاي دمارانش به كاخ صدام حسين رسيد، در اولين ديدار با رئيس جمهور عراق يك خواهش بيشتر نداشت و خواست تا ترتيب حضورش را در اردوگاه اسراي ايراني بدهد. تصوير «پازل ايران» براي كنت شفاف تر مي شد و البته، اعتراف كرد «آمادگي لازم براي آنچه مي ديدم را نداشتم.»51 اگر دي ماه 1357 هنگام آخرين سفرش به تهران لحظه هاي آغازين «جنگ عقيده» را ديد، دي ماه 1359 در اردوگاه هاي عراقي صحنه هاي يك مقاومت شگفت انگيز را شاهد بود:
آنجا نيز ايرانياني را ديدم كه قاطعانه براي فدا كردن جان خود در راه اعتقاداتشان آمادگي داشتند. آن منظره، منادي جنگ جهاني چهارم بود كه ما فقط درك نامشخصي از آن روي صفحه رادار داريم52.
با اين حساب، شما مجبوريد مغزي داشته باشيد كه شايد مورد لعنت خداوند است! با گفتن اين جمله، الكساندر دمارانش نقشه يك عمليات پنهان براي «جنگ نرم» با مسلمانان اصول گرا را جلوي رونالد ريگان پهن كرد. دومين ملاقات آنان در واشنگتن دي.سي و دفتر كار رئيس جمهور آمريكا موسوم به «اوال آفيس» برگزار شد. برپايه تحليل كنت، جنگ جهاني چهارم «نبرد كشورهاي فقير و سازماندهي نشده، عليه كشورهاي غني و متشكل» بود؛53 همان «جنگ فقر و غنا» كه وقتي حضرت امام خميني(ره) از آن سخن گفتند، تصورش لرزه بر اندام ليبرال ها انداخت54. اين جنگ، چنانكه پيش تر دمارانش به صدام گفت، چون گلوله آتشي است كه مرزهاي فكري را درمي نوردد و اين بار نيز به ريگان گفت:
شما نمي توانيد با يك عقيده به وسيله تانك و هواپيما مبارزه كنيد. بايد دست به كار هوشمندانه اي بزنيد، چيزي كه من آن را «نبوغ فعال» ناميده ام. شما بايد با هر عقيده اي به وسيله عقيده بجنگيد. كلام در برابر كلام و گاهي حتي، دروغ در برابر دروغ. ما به جاسوسي معتقديم. بنابراين در اين مبارزه بايد از فكرمان استفاده كنيم55.
¤ منابع در آرشيو «دفترپژوهش هاي كيهان» موجود است.


 

نوشته شده توسط مسلم در شنبه 1389/11/23 ساعت 11:33 قبل از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


تا ملاقات خدا -5 ضرورت توبه از كارهاي بظاهرخالصانه

قبلا به عرض رسيد كه صاحب نظران درباره ملاقات با خدا دو نظر كلي دارند:
1. ملاقاتي عمومي كه كافر و مؤمن با ورود در عالم آخرت آن را درك خواهند كرد. 2. ملاقاتي كه با رؤيت الهي و حتي وصال همراه است اگر بخواهيم در همه مواردي كه اين تعبير آمده معناي دوم را تطبيق دهيم با ظاهر آيات سازگار نيست ولي مي توانيم اين معنا را به عنوان مدلول اشاره استفاده كنيم. به هر حال، بر اساس مدلول ظاهري آيات، مراد از لقاء الهي اين است كه انسان با ورود در عالم آخرت حضور خدا را درك مي كند ولي لزومي ندارد كه حتماً از آن لذت ببرد مانند نابينايي كه با شخصي ملاقات مي كند ولي چون او را نمي بيند، لذتي هم از اين ديدار نمي برد.
لقاءعمومي ولقاء حقيقي
آيات فراواني داريم كه كفار در قيامت نابينا محشور مي شوند: قال ربّ ل م حشرتن ي أعمي و قد كنت بص يراً قال كذل ك أتتك آياتنا فنس يتها و كذل ك اليوم تنسي(1) اگر بر اساس استظهار ما، لقاء عام مراد باشد، معناي اين آيه چيست: فمن كان يرجوا ل قاء ربّ ه فليعمل عملاً صال حا(2)كساني كه به لقاء الهي اميد دارند بايد عمل صالح انجام دهند و هيچ شركي به خدا نورزند. معنا ندارد كه بگويند: اميدواريم به آن نائل بشويم، بلكه بايد يقين به ملاقات داشته باشند يعني ممكن است كساني هم اميدي به اين ملاقات نداشته باشند. پس اين مي تواند تأييدي بر همان لقاء عرفاني باشد كه مخصوص اولياي خدا است و همه نمي توانند اميدي به نايل شدن به آن داشته باشند. ولي اين تنها نمي تواند دليل قاطعي براي مطلب باشد زيرا در بسياري از آيات درباره آخرت و همين طور لقاء الهي، تعبير به ظن شده است: قال الّذ ين يظنّون أنّهم ملاقوا اللّه كم م ن ف ئه قل يله غلبت ف ئه ً كث يره ً ب ذن اللّه (3) بر اساس ديدگاه بسياري از مفسران ظن در اين موارد به معناي علم است، چرا كه انسان بايد نسبت به آخرت يقين داشته باشد: و بالآخره هم يوق نون.(4)انّ الظّنّ لا يغن ي م ن الحقّ شيئاً(5). اين معنا مقداري تحكم آميز به نظر مي رسد چرا كه ظن در مقابل علم است: و ما أظنّ السّاعه قائ مه ً(6) ن نظنّ لاّ ظنًّا و ما نحن ب مستيق ن ين(7) اين آيه ظن را ثابت و يقين را نفي مي كند. تعبير ظن به قيامت در اين جا از اين باب است كه مي خواهد اقل مراتب احتمالي را كه در رفتار انسان مفيد و مؤثر است، مطرح كند، زيرا ظن، احتمال راجح است، خواه به حد علم برسد و خواه نرسد. مي خواهد بگويد: همان رجحانش كافي است، ولي بدين معنا نيست كه نبايد علم داشته باشيم : قال الّذ ين يظنّون أنّهم ملاقوا اللّه (8) يعني اگر آدم به آخرت ظن هم داشته باشد، بايد رفتارش با ديگران فرق كند. ظن به حساب هم كافي است تا انسان دست و پايش را جمع كند. بنابراين ظن در اين جا همان احتمال راجح است، البته با اين ويژگي كه قيد به حدّ يقين نرسيدن آن را در نظر نگيريم به عبارت ديگر ظن در اين آيه احتمال راجح است اعم از ظن اصطلاحي و علم بنابراين كسي اميد به آخرت دارد كه دست كم به آخرت ظن داشته باشد و همين براي خروج انسان از بي بند و باري و بي اعتنايي كافي است. عبادت خدا وعبادت براي مردم ممكن است آيه، دلالت اشاره هم داشته باشد. توضيح اين كه: گاهي معناي آيه، ذو مراتب است در آغاز مرتبه اي از آن به نظر مي آيد كه البته صحيح است و نمي توان انكار كرد، ولي كساني كه اهل دقت هستند، از همان معنا لطايف ديگري برداشت مي كنند كه بطن آن به شمار مي آيد. براي نمونه با توجه به معناي ظاهري عبادت، كسي را خداپرست مي دانيم كه نماز مي خواند و در برابر خدا تعظيم مي كند. «اياك نعبد»(9)يعني نمازمان را براي تو مي خوانيم، نه براي بت ها، هر چند نمازي دست و پا شكسته و بي روح باشد. اين معنا از عبادت، سطحي ولي صحيح است. با تأمل در مفهوم عبادت، به معناي لطيف تري مي رسيم يعني حركات و سكنات شخص نبايد حيثيتي غير از عبادت خدا داشته باشد. چه طور ممكن است انسان در انديشه ديگري باشد، ولي بگويد: من دارم خدا را عبادت مي كنم! اين ادب است يا اهانت؟ عبادت، بطن ديگري هم مي تواند داشته باشد: لاّ ل يعبدوا اللّه مخل ص ين له الدّ ين(10 ) وجود عبد بايد سراپابندگي باشد و هر حيثيتي كه براي خودش غير از بندگي قائل شود، با عبادت ناسازگار است يعني بايد خدا را عبادت حقيقي كند چنان كه نه تنها نماز خواندن، بلكه همه كارهايش براي خدا باشد، همان طور كه حضرت ابراهيم(ع)فرمود: قل نّ صلات ي و نسك ي و محياي و ممات ي ل لّه ربّ العالم ين(11) وگرنه اگر دنبال دل برود، به واقع هواي نفسش را عبادت كرده است: أرأيت من اتّخذ لهه هواه.(12) كسي مي تواند بگويد جز خدا را نمي پرستد كه هواي نفس و مردم را هم نپرسند. اگر دقت كنيم پي مي بريم كه گاه هنگام مطالعه هم در حال پرستش مردم هستيم! اگر مطالعه من پيش از سخنراني براي كسب رضايت خدا باشد، عبادت او شمرده مي شود ولي اگر در انديشه اين باشم كه به گونه اي منبر بروم تا مردم ذوق زده شوند، عبادت مردم است. البته ظاهر قضيه اين است كه ما در حال تبليغ دين و ارشاد بندگان خدا هستيم . به هر حال، دست كم بخشي از بطون آيات از اين قبيل است. حال، اگر مراد از لقاء، همان لقاء عمومي باشد، هر كس كه دست كم احتمال قوي بدهد كه قيامتي هست، حواس خود را جمع مي كند: اولا بايد بكوشد شرك نورزد و ثانياً عمل صالح انجام دهد و گناه نكند. معناي سطحي لقاء اين است كه انسان با كسي روبه رو شود، هر چند صدايش را نشنود، او را نبيند و مورد لطف وي قرار نگيرد. اين لقاء حقيقي نيست. مراد از لقا الهي درك حضور خداست ـ آن هم نه درك ذهني ـ به گونه اي كه مراتب عاليه شهود را نسبت به ذات الهي داشته باشد، همان كه از آن اولياي خداست: وجوه يومئ ذ ناض ره لي ربّ ها ناظ ره (13)همان كه امام زين العابدين(ع) مي فرمايد: «أستغفرك من كل لذه بغير ذكرك و من كل راحه بغير انسك»(14)خدايا! از هر لذتي كه جز از راه انس با تو بردم استغفار مي كنم. چنين كسي آن گاه مي گويد: «و لقائك قرّه عيني و وصلك مني نفسي»(15) آرزو دارم كه به لقاي تو نايل شوم. لقاي حقيقي آن است كه هيچ فاصله اي بين محب و محبوب نماند مانند عاشقي كه پس از سال ها جدايي و نگراني از اين كه آيا به وصل محبوب خود خواهد رسيد يا نه، ناگهان خود را در آغوش او ببيند!
راه رسيدن به لقاءالله
راه رسيدن به اين لقاء چيست؟ قرآن مي فرمايد: فليعمل عملاً صال حاً و لا يشر ك ب ع باده ربّ ه أحداً(16). عمل صالح به چه معنا است؟ رسيدگي به يتيمان ، ياري رساندن به زلزله زدگان، انجام كارهاي عام المنفعه، نماز خواندن و... عمل صالح است. ولي به راستي آيا در اين كارها هيچ قصد ديگري همراه با قصد اطاعت از خدا نيست؟! بسياري از كساني كه گمان مي كنند اعمالشان خالص است، خود را فريب مي دهند. اگر انسان دقت كند پي مي برد در صورتي كه خيلي چيزها نبود فلان كار خير را انجام نمي داد. حداقل دلش مي خواهد دوستان و نزديكانش بپسندند و از او تعريف كنند. يكي از خواسته هاي طبيعي جوان اين است كه در ميان همسالان خودش مورد تحسين باشد. نماز مي خواند، كارهاي خير هم مي كند، ولي ته دلش اين هم هست كه در ميان دوستانش شخصي شايسته تلّقي شود. جوان كه به جاي خود، پيرمردهاي ما هم پس از هفتاد سال اين گونه اند. اگر به جاي اين جمعيت حاضر، فقط تعدادي انگشت شمار بودند آيا واقعاً من نشاط حرف زدن داشتم؟! اگر سخنراني من براي خدا است، نبايد فرقي بكند. اگر از اين مجلس كه بيرون روم، چند فحش هم به من بدهند آيا ديگر حاضر هستم اين جا بيايم و همين حرف ها را بزنم؟ اگر خالص براي خدا است نبايد بينديشم كه مردم فحش مي دهند و يا تعريف مي كنند.
توبه از كارهاي بظاهر خالصانه
اگر دقت كنيم مي بينيم كه بايد از بسياري از كارهايمان توبه كنيم! خداوند متعال مي فرمايد: أنا خير شريك(17) من بهترين شريك ها هستم، هر كس براي من در كاري شريك قرار دهد، سهم خودم را هم به او واگذار مي كنم! اگر يك درصد نماز انسان هم براي رضايت ديگران باشد، مي فرمايد: من آن نود و نه درصد را هم به آن شريك مي دهم! من كار خالص مي خواهم. با اين وصف چه تعداد از عمل هاي من و شما پذيرفته مي شود؟ به همين جهت است كه فرموده اند: «حسنات الابرار سيئات المقربين»(18 ) بله مؤمنان عادي كه اين مسائل كم تر به ذهنشان مي آيد نمي توانند تصوري درست از آن داشته باشند، از اين رو اكثراً اهل بهشت هستند و به آن ها ابرار مي گوييم، ولي همه كارهايي كه آن ها به خاطرش اميد ثواب دارند و بهشت مي روند، براي كساني كه فهم بيش تر و مرتبه بالاتري از ايمان دارند، نه تنها ثواب و موجب ترقي نيست، بلكه به يك معنا گناهي است كه بايد از آن استغفار كنند. بسياري از اوقات گمان مي كنيم خدا را عبادت كرده ايم، ولي پس از تأمل پي مي بريم كه فقط شرك ورزيده ايم! يك سهم آن براي خدا و بقيه براي هواي نفس، خانواده، بستگان، حزب، گروه و ... است. مي داند فلاني كارهايش خلاف شرع است، ولي مي گويد: چون در جبهه ما قرار دارد بايد او را تأييد كنيم! اين در حقيقت، شرك است نه عبادت. پس اگر خواهان لقاء حقيقي هستيم، بايد عمل ما هم عمل صالح حقيقي باشد، يعني خداپسند بوده، در آن هيچ انگيزه اي جز رضاي خدا نباشد:و لا يشرك بعباده ربّه احداً(19)بنابراين با فرض اين كه معناي ظاهري آيه همان لقاء عامي باشد كه براي مؤمن و كافر حاصل مي شود، آيه با دلالت اشاره مي رساند كه اگر كسي لقاء حقيقي مي خواهد بايد ايمانش هم حقيقي و عبادتش هم خالص باشد و انگيزه ديگري جز رضاي خدا در آن نباشد. خوب است متضرعانه به اولياي خدا متوسل شويم تا آن ها براي ما دعا كنند كه خدا چنين ايمان، معرفت، عبادت و دوري از شركي را نصيبمان كند.
سخنراني حضرت آيت الله مصباح يزدي (دام عزه)
در دفتر مقام معظم رهبري ـ قم 3/8/1384
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- طه، 125 و 126 2- كهف، 110 3 - بقره، 249 4- بقره، 4 5- يونس، 36
6- كهف، 36 7- جاثيه، 32 8 - بقره، 249 9 - فاتحه، 5 10- بيّنه، 5
11- انعام، 162 12- فرقان، 43 13- قيامت، 22 و 23 14 -بحار، ج91، ص151
15- مفاتيح الجنان، مناجات خمسه عشر، مناجات مريدين 16- كهف، 110
17- مستدرك، ج1، ص100 18- بحار، ج81، ص256 19- كهف، 110
زلال بصيرت روزهاي پنج شنبه منتشر مي شود.


 

نوشته شده توسط مسلم در جمعه 1389/11/22 ساعت 1:42 قبل از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


از كاخ نياوران تا كاخ سفيد - قسمت دوم برآورد امنيتي انقلاب اسلامي ايران

پيام فضلي نژاد
جاسوسي به سبك فرانسوي
سابقه دوستي رئيس سرويس جاسوسي فرانسه با محمدرضا شاه به سال 1351 بازمي گشت؛ يعني دو سال پس از آنكه ژرژ پمپيدو، رئيس جمهور فرانسه، كنت الكساندر دمارانش 49 ساله را در روزهاي اوج جنگ سرد به رياست سرويس اسناد خارجي و ضد جاسوسي با 2 هزار پرسنل برگزيد و به او مأموريت بازسازي سيستم جاسوسي فرانسه را داد18. او سال هاي آغازين جنگ سرد را به عنوان يك جاسوس جوان در آمريكا گذراند و اين شانس را داشت كه همراه ژنرال جرج مارشال در جلسات سه جانبه سري وزارت امور خارجه، پنتاگون و سيا براي براندازي احزاب و دولت هاي ضد سرمايه داري در سراسر قاره اروپا شركت كند؛ جلساتي سرنوشت ساز كه اولين بار خطوط كلي استراتژي «بي ثبات سازي سياسي» در آن تعريف شد19. همچنين آموخته بود كه در بسياري از مأموريت هاي امنيتي بايد كارها را بدون جا گذاشتن ردپا و خيلي تميز با كمك روشنفكران نخبه، هنرمندان و روزنامه نگاران پيش برد، هدف هاي جاسوسي را تحقق بخشيد و در عين حال، آنان و خود را گرفتار رسوايي هاي جبران ناپذيري مانند «قتل هاي زنجيره اي روشنفكران» 20 يا ماجراي لو رفتن «شبكه فيلسوفان يهودي» در سيا و ام.آي6. نكرد21. انگليسي ها و آمريكايي ها عاشق استخدام نخبگان و دانشگاهيان در سرويس هايشان بودند و از آنان به عنوان رهبران عمليات نيز استفاده مي كردند، اما دمارانش چنين افراطي را نمي پسنديد و از رسوايي هاي آن هم مي ترسيد. هر چند زير و بم پروژه «براندازي نرم» را مي شناخت و به نقش حياتي انديشمندان واقف بود. وقتي به رياست سرويس رسيد، اين استراتژي آمريكايي در اوج ناكارآمدي به سر مي برد،22 در حالي كه غربي ها براي براندازي ايدئولوژي ها و دولت هاي رقيب خود نياز مبرمي به آن داشتند. رئيس سرويس جاسوسي فرانسه در فكر احياء استراتژي از دست رفته و ارتقاء نقش كشورش بود و مدام از خود مي پرسيد «گند كار كجا درآمد؟»
سال 1351 كه ديدارهاي او با محمدرضا پهلوي آغاز گشت، آن ها خيلي زود رفاقتي نزديك با يكديگر به هم زدند، تا جايي كه الكساندر دمارانش لقب «مشاور ويژه اعليحضرت» را گرفت23. سرويس جاسوسي او به سرعت درگير مسائل انقلاب اسلامي شد و به عنوان يكي از نخستين سرويس ها، ابتداي دهه 1350 به بررسي جامع فعاليت هاي شيعيان در ايران پرداخت. رويكرد اطلاعاتي الكساندر دمارانش به انتخاب يك دستيار ايراني براي رئيس سرويس جاسوسي فرانسه انجاميد24 كه تا سال هاي پس از انقلاب اسلامي نيز در پست خود ماند. اين دستيار كه از او با عنوان «جوان سرشناس» ياد شده است، در همه جلسات تحليل «مسأله ايران» كنار دست رئيس سرويس، رؤساي اطلاعاتي فرانسه در خاورميانه و رئيس ايستگاه جاسوسي ايران مي نشست و سرپرستي «گروه متخصصان ايران» را برعهده داشت. دمارانش در يكي از همين جلسات جمله اي كنايه آميز گفت كه استراتژي آينده جهان ليبرال سرمايه داري را در برابر جهان اسلام باز مي تاباند: «فكر كنيد ما مردان زمان جنگ هاي صليبي هستيم.»25
گزارش هاي سرويس از طريق بولتن هاي اطلاعاتي BR به اطلاع شاه مي رسيد و «علائم طغيان در ميان روحانيت» را هشدار مي داد26. برپايه همين علائم سرهنگ ال، رئيس ايستگاه جاسوسي فرانسه در تهران، مجري «پروژه نفوذ به درون جامعه شيعي ايران» شد و «با استفاده از دام هاي اطلاعاتي كوشيد تا به درون مغز و ذهن كساني كه دشمن غرب تعريف مي شدند، نفوذ كند.»27 و براي همين، يك «شبكه اطلاعاتي در مساجد و هيأت هاي مذهبي» تشكيل دادند و مدام به گسترش آن مي انديشيدند.»28 اين شبكه از نيمه دهه 1360 با سرويس هاي جاسوسي موساد و سيا پيوند خورد تا «طرح براندازي تشيع تا سال 1388» را پيش ببرد.
گرچه «پروژه نفوذ» را سازمان جاسوسي سيا نيز با صدها عامل اجرايي تعقيب مي كرد و مسأله ايران چنان اهميتي يافت كه در اسفند 1351 ريچارد هلمز، رئيس سابق سيا در مقام سفير آمريكا به همراه همسر انگليسي اش وارد تهران شد، اما روش تحليل كنت دمارانش با هلمز سراسر متفاوت بود. او مي گفت كه آمريكايي ها اطلاعات خود را از درون فيلتر «ذهنيت غربي» رد مي كنند و سپس به تفسير آن مي پردازند. در حالي كه بايد اطلاعات را براساس «ذهنيت روحانيون» و «انقلابيون شيعه» تفسير كرد و به تصويري روشن از انگيزه ها و اهداف آنان رسيد29. از ديگر سو، روش تحليل سياسي رهبران ايالات متحده در تقسيم جهان به 2 بلوك دوستان و دشمنان را نمي پسنديد و معتقد بود «آن ها به تفاسير مخالف با اين قاعده كلي جغرافيايي- سياسي، تمايلي نشان نمي دادند.»30 دمارانش همين نگاه را سبب شكل گيري «بزرگترين تعابير غلط اطلاعاتي» در قرن بيستم مي دانست كه كار را به «جنگ جهاني چهارم» رساند؛ چون هيچ تلقي درستي درباره نيروهاي مذهبي در حال جوشش از درون جامعه ايران وجود نداشت31. بنابراين، پس از به قدرت رسيدن آنها نيز استراتژي مطلوبي براي مهارشان تدوين نگشت. تخمين ها و تحليل هاي اشتباه به سياست ها و تصميمات ناكارآمد انجاميد و اين، يك «حلقه اطلاعاتي گمشده» بود كه دمارانش پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز براي جستجويش حتي تا پشت جبهه هاي دفاع مقدس و اردوگاه اسيران جنگي درعراق رفت.
همراه با اجراي «پروژه نفوذ» و «شبكه سازي در مساجد»، دمارانش پيشنهاد مشاركت در چندين عمليات مخفي سياسي را به شاه ايران داد كه يكي از آن ها تاسيس دانشگاه جهاني سوئيس در سال 1352 بود. دمارانش مي گفت كه چون حكومت سلطنتي پشتوانه تئوريك لازم را ندارد، نيازمند يك «پشتوانه معرفتي» است. كنت به شاهان ايران و عربستان پيشنهاد داد كه روشنفكران و دانشگاهيان راستگرا تربيت كنند؛ يعني جمعي از نخبگان كه هم گرايش هاي محافظه كارانه به سود رژيم سلطنتي داشته باشند و هم فضاي روشنفكري ماركسيستي را بشكنند32. هر 2 شاه شيفته طرح شدند. امتياز اين پيشنهاد، «پوشش امنيتي» آن بود، چون سوئيس راهمواره نماد يك «كشور بي طرف» مي شناختند كه خيلي دشوار به مشاركت در پروژه هاي بزرگ جاسوسي تن مي دهد. با اين حال، 2 پادشاه پول كلاني را براي تأسيس دانشگاه جهاني خود كنار گذاشتند و سرانجام دمارانش در مذاكراتش، موافقت دولتمردان اين كشور بي طرف را براي مشاركت در يك «جنگ علمي» به نفع سلطنت طلبان گرفت33. سال 1353، او مشاركت شاه را براي سرمايه گذاري در بزرگترين عمليات جاسوسي قرن بيستم در حوزه با اسم رمز كيوكپريا (Qkopera) جلب كرد34. يكي از اهداف عمليات، انتشار مجلات روشنفكري ضدكمونيستي بود و از دل آن ده ها ژورنال فكري براي ساختن فضاي گفتمان هاي ليبرالي درآمد؛ مانند مجله معروف اينكانتر كه يهوديان سرشناسي چون آيزايا برلين و ريمون آرون رهبري مي كردند، اما سال 1966 ارتباطات گسترده آنان با سازمان سيا فاش گشت و آبروي بزرگترين تئوريسين هاي جهان ليبرال سرمايه داري رفت35. شاه كه روحيه ضدكمونيستي كم نظيري داشت، پيشنهاد دمارانش را پذيرفت و به ساواك دستور داد تا سالي 600 هزار دلار به سرويس جاسوسي فرانسه براي حمايت از اين پروژه بپردازد36.
¤ منابع در آرشيو «دفترپژوهش هاي كيهان» موجود است.


 

نوشته شده توسط مسلم در جمعه 1389/11/22 ساعت 1:38 قبل از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


اثبات خلافت امام علي (ع) از حديث منزلت

پیامبر اسلام می فرمایند : 

أنت منّي بمنزلة هارون من موسی إلّا إنّه لا نبيّ بعدي.
(( تو برای من در مقام و منزلت هارون از موسی هستی جز این‌که بعد از من پیغمبری نخواهد بود ))

علما و محدثان شيعه و سني نقل كرده اند كه پيغمبر اكرم
(صلي الله عليه وآله) در موارد مختلفي خطاب به اميرالمؤمنين
(عليه السلام) فرمودند: موقعيت تو نسبت به من مانند موقعيت هارون
(عليه السلام) نسبت به موسي(عليه السلام) است جز اين كه پس از من پيامبري نخواهد بود؛ يعني تمام مقام و موقعيت هايي كه هارون(عليه السلام) نسبت به موسي(عليه السلام) داشت، تو نيز نسبت به من داري، فقط اين تفاوت وجود دارد كه هارون(عليه السلام) پيامبر بود، ولي من خاتم النبيين هستم و بعد از من پيغمبري نخواهد آمد. موقعيت هاي هارون نسبت به موسي(عليه السلام) در اين آيات شريفه آمده است:
ربّ اشرح ل ي صدر ي. و يسّ ر ل ي أمر ي. و احلل عقده ً م ن ل سان ي. يفقهوا قول ي. و اجعل ل ي وز يراً م ن أهل ي. هارون أخ ي. اشدد ب ه أزر ي. و أشر كه ف ي أمر ي. كي نسبّ حك كث يراً. و نذكرك كث يراً.1
حضرت موسي(عليه السلام) پس از آن كه از جانب خدا براي دعوت فرعون به خداپرستي مأمور شد، خطاب به خداي متعال گفت: برادرم را وزير و شريك من قرار ده، تا در اين دعوت پشتيبان من باشد.
اگر اين آيات و حديث منزلت را با هم در نظر بگيريم به اين نتيجه مي رسيم كه بايد آنچه حضرت موسي(عليه السلام) از خداوند براي برادرش هارون درخواست كرد و به او عطا شد، به طور كامل در مورد اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز تحقق پيدا كند؛ يعني بايد آن حضرت، وزير و شريك پيامبر(صلي الله عليه وآله) در امر ابلاغ رسالت و همانند هارون، پيامبر باشد؛ لكن حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) از بين تمام خصوصيات، پيغمبر بودن را استثنا فرمود. پس حضرت علي(عليه السلام) وزير پيغمبر(صلي الله عليه وآله) ، پشتيبان او و باعث دلگرمي آن حضرت بود. بعضي از مشكلاتي را كه براي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) پيش مي آمد، حضرت علي(عليه السلام) حل مي كرد. اگر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در موردي به كمك احتياج داشت، حضرت علي(عليه السلام) ياور و مددكار آن حضرت بود و به هر حال نسبت به پيغمبر(صلي الله عليه وآله) مقام وزارت را داشت. علاوه بر اين، برادر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) نيز بود. طبق روايتي كه ذكر شد و حدود بيست روايت ديگر كه از شيعه و سني نقل شده است، پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) حضرت علي(عليه السلام) را به عنوان برادر خود و كسي كه براي آن حضرت به منزله هارون(عليه السلام) نسبت به موسي(عليه السلام) است، معرفي كرده است.
از اين تعبير پيامبر(صلي الله عليه وآله) كه فرمود «علي(عليه السلام) براي من به منزله هارون است»، خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام) ثابت مي شود؛ چرا كه يكي از مقاماتي كه حضرت هارون(عليه السلام) نسبت به حضرت موسي(عليه السلام) داشت، خلافت بود. زماني كه حضرت موسي(عليه السلام) مي خواست براي چهل شب به ميقات برود، به هارون گفت: اخلفن ي ف ي قوم ي؛2 تو جانشين من باش. از اين رو بر اساس حديث منزلت، مقام خلافت نيز براي حضرت علي(عليه السلام) ثابت مي شود. گرچه در موارد متعدد ديگر، پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) اين مسأله را به صراحت بيان فرموده اند.
ذكر اين موارد به اين دليل است كه متوجه باشيم، نصب حضرت علي(عليه السلام) به امامت از روي بصيرت بوده است؛ مبادا تصور كنيم چون حضرت علي(عليه السلام) پسر عموي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) و داماد آن حضرت بود، او را جانشين خود كرد! مسأله بسيار فراتر از اينها است.
نكته ديگر اين است كه معرفي حضرت علي(عليه السلام) به عنوان جانشين از طرف پيامبر(صلي الله عليه وآله) تنها معرفي «كانديدا» نبود، تا گفته شود افراد ديگر هم حق داشتند كانديداي خود را براي احراز اين مقام معرفي كنند! متأسفانه اين روزها از كساني كه گاهي خود را اسلام شناس نيز معرفي مي كنند، چنين سخناني شنيده مي شود. آنان مي گويند، آنچه پيامبر گفت، تنها در حد معرفي كانديدا بود؛ اما پس از معرفي كانديدا مردم بايد به فرد مورد نظر خود رأي بدهند تا جانشين پيغمبر
(صلي الله عليه وآله) انتخاب شود!! با كمال تأسف، امروزه شاهديم كه اين حرف هاي سبك، بي مايه و بي ريشه، در جامعه ما، به خصوص در بين جوانان، در حال شايع شدن است. از اين رو ضروري است كه اين مسأله را به صورت ريشه اي تر بررسي كنيم و ببينيم آيا واقعاً اين گونه بوده يا مسأله بسيار فراتر از اين سخنان سست و كودكانه است.
حديث يوم الدار، دليلي ديگر بر خلافت علي(عليه السلام) پس از پيامبر(صلي الله عليه وآله)
آنچه تمام محدثان، مفسران و علماي بزرگ شيعه و سني بر آن اتفاق نظر دارند اين است كه لااقل از سال سوم بعثت پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در ماجراي «يوم الدار» اميرالمؤمنين(عليه السلام) به عنوان جانشين رسول خدا(صلي الله عليه وآله) معرفي شد.
ماجراي «يوم الدار» از اين قرار است كه: پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) پس از مبعوث شدن به رسالت، تا سه سال دعوت خود را آشكار نكردند و فقط در مسجد الحرام نماز مي خواندند و عبادت مي كردند. اميرالمؤمنين(عليه السلام) و حضرت خديجه(عليها السلام) نيز به ايشان اقتدا مي كردند. هم چنين آن حضرت با كساني كه در كنار ايشان مي نشستند، درباره اين كه من خداي يگانه را مي پرستم و به رسالت مبعوث شده ام، به گفتگو مي پرداختند. اما دعوت علني، مبارزه با بت پرستي و بدگويي به بت ها در كار نبود. پيامبر
(صلي الله عليه وآله) در سه سال اول بعثت خود با ملايمت و نرمي و آرامش، بدون تنش و آرام آرام، مردم را دعوت مي كرد و عده اي ـ هر چند اندك ـ نيز به آن حضرت ايمان آوردند. از سال سوم دستور داده شد كه: فاصدع ب ما تؤمر و أعر ض عن المشر ك ين.3 از طرف خداوند به پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمان داده شد كه بايد دعوت خود را به طور علني مطرح كني و به صورت رسمي در ميان مردم حاضر شوي، آنها را به توحيد دعوت كرده، با بت پرستي مبارزه كني، و اين كار را بايد از خانواده و خويشان خود شروع كني: و أنذ ر عش يرتك الأقرب ين.4
روايات متعددي از شيعه و سني نقل شده است كه پس از نزول اين آيات، پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمودند: «غذايي فراهم كن و فاميل هاي نزديك را به ميهماني دعوت كن». چهار نفر از عموهاي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) همراه با عموزاده ها و اقوام نزديك آن حضرت دعوت شدند. پيامبر(صلي الله عليه وآله) به اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمود: «غذايي از يك ران گوسفند و قدحي شربت فراهم و تمام آنها را دعوت كن». در آن زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام) نوجواني سيزده ساله بودند و پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) از همان زمان كارهاي خود را به كمك اميرالمؤمنين(عليه السلام) انجام مي دادند. حضرت علي(عليه السلام) مي فرمايد، من به امر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) از يك ران گوسفند آبگوشتي تهيه و قدحي شربت نيز آماده نمودم و همه فاميل را كه حدود چهل نفر بودند، دعوت كردم. در آن زمان معمولا اين مقدار غذا، خوراك يك نفر بود و هر يك از آن ميهمانان مي توانست يك ران گوسفند را همراه با قدحي شربت تناول كند. با اين همه، پيغمبر(صلي الله عليه وآله) فرمودند اين چهل نفر را دعوت كن تا بيايند و از اين غذا تناول كنند. در هر صورت اميرالمؤمنين(عليه السلام) آن غذا را تهيه كرد و عموها، عموزاده ها و اقوام را براي ميهماني به خانه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) دعوت نمود. آنها نيز آمدند و زماني كه موقع غذا خوردن شد، مشاهده كردند كه تنها يك ظرف غذا و يك قدح شربت در سفره است. با تعجب به يكديگر نگاه كردند. اما هنگامي كه شروع به خوردن كردند، هر مقدار كه خوردند غذا تمام نشد. سرانجام همه آنها تا جايي كه مي توانستند از آن غذا خورده و سير شدند، اما غذا كم نيامد! بعد از خوردن غذا از آن شربت نيز آشاميدند، ولي شربت نيز تمام نشد! ابولهب با ديدن اين جريان گفت: برادرزاده من عجب سحري كرد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) از اين حرف ناراحت شدند، اما سخني به زبان نياوردند و ميهمانان رفتند.
پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) مجدداً به حضرت علي(عليه السلام) دستور دادند كه همان غذا را آماده كن و آنها را دعوت كن. روز بعد نيز حضرت علي(عليه السلام) همان غذا را تهيه و آنها را دعوت كردند و ماجرا به همان صورت تكرار شد. اين بار بعد از تمام شدن غذا، پيامبر(صلي الله عليه وآله) مطلب خود را با آنان در ميان گذاشتند. در روايات اين گونه نقل شده است كه آن حضرت فرمودند: «آيا تاكنون كسي از من دروغي شنيده و يا خيانتي ديده است؟» و پس از بيان برخي مقدمات فرمودند: «خدا مرا به رسالت مبعوث كرده است تا شما را به پرستش خداي يگانه دعوت كنم. اولين كسي كه مرا تصديق كند، وزير، برادر، وصي و خليفه من خواهد بود.« افراد حاضر در آن مجلس با تعجب به يكديگر نگاه كردند؛ اما هيچ يك از آنها به پيامبر(صلي الله عليه وآله) ايمان نياورد. اميرالمؤمنين(عليه السلام) كه در آن زمان سيزده ساله بودند، برخاسته و گفتند: يا رسول الله(صلي الله عليه وآله) ! من شهادت مي دهم كه شما رسول خدا هستي و آنچه فرموديد حق است. طبق برخي نقل ها پيامبر(صلي الله عليه وآله) تا سه بار دعوت خود را تكرار كردند و در هر بار تنها اميرالمؤمنين(عليه السلام) حاضر به پذيرش دعوت آن حضرت شد. از اين رو پيامبر(صلي الله عليه وآله) خطاب به حاضران فرمودند:
ا نّ هذا أخي و وصيّي و وزيري و خليفتي فيكم فاسمعوا له و أطيعوا؛5 اين برادر من، وصي من، وزير من و خليفه من در ميان شما است؛ پس سخن او را پذيرفته و از او اطاعت كنيد. فقام القوم يضحكون؛ آنها برخاستند و در حالي كه مي خنديدند و پيامبر(صلي الله عليه وآله) را مسخره مي كردند.
به ابوطالب گفتند: كار به جايي رسيده است كه تو بايد مطيع فرزند سيزده ساله خودت باشي، او امير و تو هم فرمان بردار و تابع او باشي! سپس مجلس را با خنده و تمسخر ترك كردند.
اين روايت را علماي اهل تسنن با سند متواتر نقل كرده اند. در روايت ديگري به همين مضمون، پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در ادامه سخن خود، در مورد حضرت علي(عليه السلام) مي فرمايد: يكون م نّي ب منز له هارون م ن موسي(عليه السلام) .6
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. طه (20)، 25 ـ 34.
2. اعراف (7)، 142.
3. حجر (15)، 94.
4. شعراء (26)، 214.
5. بحارالانوار، ج 18، باب 1، روايت 27.
6. همان، ج 18، باب 1، روايت 41.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1389/11/20 ساعت 2:36 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


از كاخ نياوران تا كاخ سفيد - قسمت اول مهلك ترين جنگ تاريخ

پیام فضلي نژاد
اشاره
«انقلاب اسلامي، مهلك ترين جنگ تاريخ است كه دورنماي عيني پايان تمدن غربي را نشان مي دهد و چيزي هولناك تر از گلوله آتش زاي امام خميني وجود ندارد؛ ممكن است همه جا طعمه اين حريق شود.» اين جمله اي است كه در بهمن 1357 «كنت الكساندر دمارانش» يكي از سران كلوپ سري «بيلدربرگ» كه آن هنگام رياست «سرويس جاسوسي فرانسه» را برعهده داشت، بر زبان آورد. كنت دمارانش شخصا مسئوليت مستقيم رصد فعاليت هاي امام خميني(ره) در «نوفل لوشاتو» را برعهده گرفت و در حساس ترين لحظات اوج گيري انقلاب به تهران آمد تا آخرين راهبردهاي امنيتي را به كارگزاران «ساواك» ارائه كند، چون مي پنداشت «صحنه هاي انقلاب اسلامي بذر جنگ جهاني چهارم را خواهد پاشيد و اين يعني آغاز جهاد شيعه عليه غرب يا جنگ شمال و جنوب.» حالا در آستانه سي و دومين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، گلوله آتش زاي اسلام ناب محمدي(ص) كه در وجود امام خميني(ره) و حضرت آيت الله خامنه اي متجلي است، همه منافع استراتژيك نظام ليبرال سرمايه داري را - از مصر تا تونس و از يمن تا اردن - طعمه حريق كرده است و همين برآورد بود كه رئيس «سرويس جاسوسي فرانسه» به مثابه يكي از نخستين تئوريسين هاي «جنگ نرم» عليه جمهوري اسلامي، طرح عملياتي سري با شناسه امنيتي «پشه مالاريا» (مسكيتو) را براي براندازي اسلام انقلابي در جهان به «رونالد ريگان» و «ويليام كيسي» ارائه داد و يكبار هم در روزهاي اوج انقلاب اسلامي به «صدام حسين» پيغام داد: «هوشيار باش! هيچ چيز خطرناك تر از جنگلي كه آتش گرفته باشد، نيست. مواظب باش! [امام] خميني مرزهاي فكري را در مي نوردد.» اما، تكان دهنده ترين سخنان كنت دمارانش در پايان طرح استراتژيكي بود كه به «رونالد ريگان» براي براندازي اسلام انقلابي ارائه داد: « اين دشمن ما، يعني مسلمانان اصول گرا، در طول تاريخ براي مبارزه آماده شده و جنگ عقيده براي ايرانيان، بخشي از تاريخ و مذهب شيعه است. آنان حاضرند مشتاقانه براي عقيده خود بميرند. در حالي كه اعتقادات تمدن غرب عميقا براساس سعادت مادي استوار است و همين موجب شكست ما خواهد شد.» او در لابه لاي تئوري ها و خاطرات خود، پياپي به يادآوري رخدادهاي روزهاي انقلاب مي پردازد و نتيجه مي گيرد: «پيروزي انقلاب اسلامي برابر با پيروزي ايران در نخستين صحنه هاي سهمگين جنگ جهاني چهارم بود.»
در اين نوشتار 4 قسمتي به دل روزهاي پر حادثه پيروزي انقلاب اسلامي مي رويم و پروژه هاي شكست خورده سرويس هاي جاسوسي اروپا و آمريكا براي خاموشي خيزش انقلابي ايرانيان را باز مي كاويم؛ تا دريابيم چگونه دنياي ليبرال سرمايه داري در پس ظهور انقلاب اسلامي، هم «دورنماي عيني پايان تمدن غرب» را ديد و هم از پيدايش «خاورميانه اسلامي» در هراس بود.
¤¤¤
يك «شواليه» با زرهي طلايي و كلاهخودي كه پري سفيد رنگ داشت، سوار بر اسبي قهوه اي. اين نقاشي از ادوارد دانته به ديوار اتاق كار رئيس كل سرويس جاسوسي فرانسه آويخته بود. درون مايه نقاشي، تمثيلي رازآميز از «جنگ شواليه ها» به نظر مي آمد كه وقتي كنت الكساندر دمارانش پشت ميز كارش مي نشست، مي خواست از وراي آن ديده شود1. البته، اين جاسوس كهنه كار فرانسوي خود را با صلاحيت تر از ديگر همتايان غربي اش براي قرار گرفتن در قاب نقاشي دانته مي ديد. دست كم اينكه در مقام ديرپاترين رهبر اطلاعاتي غرب، هم ملقب به لقب اشرافي كنت بود، هم يك شواليه ماسون و هم عضو بلندپايه كلوپ سري بيلدربرگ2.
دمارانش در عصر جنگ سرد از تئوريسين هاي عمليات «بي ثبات سازي سياسي» و مخفي ترين مقام امنيتي بلوك غرب به شمار مي رفت. او را با اسم مستعار ميل فوي صدا مي زدند كه نام نوعي شيريني فرانسوي عجيب است. در دوران رياست 11 ساله اش بر سرويس جاسوسي فرانسه، هيچ مصاحبه مطبوعاتي اي نكرد، هيچ عكسي از چهره اش منتشر نشد و حتي كسي او را در هيچ مراسم سياسي يا ضيافت هاي رسمي نديد. در 3 مرحله، نقشي تاريخي عليه ايران ايفا كرد: يكي از سال 1351 كه مشاور ويژه شاه بود و براي اجراي «پروژه نفوذ به درون جامعه شيعي» به تاسيس يك شبكه اطلاعاتي بزرگ براي رصد مساجد ايران پرداخت3. ديگري طراحي نقشه ترور و ربودن امام خميني (ره) در ايتاليا و سپس قم4. بار آخر، دو سال پس از پيروزي انقلاب اسلامي وقتي به ديدار رئيس جمهور آمريكا رفت تا «عمليات پشه مالاريا» را براي براندازي «اسلام انقلابي» به او پيشنهاد دهد؛5 چه اينكه دمارانش تنها رئيس در ميان روساي سازمان هاي جاسوسي غرب بود كه در 5 ماه منتهي به انقلاب اسلامي، لحظه به لحظه امام را در فرانسه تعقيب كرد و شخصيت مبارز ايشان را از نزديك مي شناخت. او نه تنها سريع تر و صريح تر از همه گفت «اين بار دشمن ما مذهب است» بلكه «جنگ جهاني چهارم» را نبرد نهايي «شواليه هاي صليبي با مسلمانان اصول گرا» خواند.
رئيس سرويس جاسوسي فرانسه صحنه هاي آغازين اين نبرد را از نزديك در ايران ديد. در شش ماه منتهي به انقلاب اسلامي، او شش بار شاه را در تهران ملاقات كرد. سه بار پياپي، دو هفته بعد از كشتار 17 شهريور. دو بار، دو روز پس از سقوط دولت شريف امامي و ششمين بار، در دي ماه 1357 ديداري طولاني با او در كتابخانه كاخ نياوران داشت تا گزارش جاسوسي از فعاليت هاي سياسي امام خميني(ره) در نوفل لوشاتو را به اطلاعش برساند6. دمارانش روز 16 مهر 1357 طرحي فوري را براي اخراج امام از فرانسه به تصويب رئيس جمهور ژيسكاردستن رساند، اما به مرحله اجرا نرسيد7. سپس يك روز بعد نقشه اي براي انتقال امام به ايتاليا و ترور ايشان در حين سفر كشيد. پس از موافقت دولت فرانسه، آغاز اين عمليات فوق سري به سازمان ضد جاسوسي ايران ابلاغ شد، اما آن هم ناكام ماند. 8 او از شاه درباره دلايل جلوگيري از اجراي طرح هايش مي پرسيد، اما جواب دقيقي نشنيد، چون «اعليحضرت كاملا درهم شكسته و فرسوده بودند»، عين سيستم سلطنت. پس از پايان آن ديدار طولاني هر دو مايوس به نظر مي آمدند.
آخرين ملاقات كنت با شاه در تهران، حتي نزديك بود به قيمت جانش تمام شود. وقتي نيمه شب از محاصره تانك هاي گارد سلطنتي در كاخ نياوران بيرون آمد، سيل جمعيت مردم عادي در خيابان ها غافلگيرش كرد. چند پست بازرسي، به ماشين حامل رئيس سرويس جاسوسي فرانسه ايست دادند و در يكي از پست ها ناگهان جواني مسلح، مسلسل را درست روي شقيقه دمارانش گذاشت و دليل رفت و آمدش در شهر را پرسيد، اما سرانجام توانست از معركه بگريزد. 9 در مسير رفتن از منطقه شميران تا فرودگاه مهر آباد، دمارانش با ديدن سيل انقلابيون، مدام معمايي قديمي را در ذهنش مرور كرد: «اسلام گرايان چه زماني جهاد خود را عليه غرب آغاز مي كنند؟» 10 اين معما از نيم دهه پيش مغزش را مي خورد. در نگاه او، همين صحنه هاي انقلاب بذر «جنگ جهاني چهارم» را پاشيد: «جهاد شيعه عليه غرب» يا جنگ شمال و جنوب؛ و البته در اين «مهلك ترين جنگ تاريخ كه دورنماي عيني پايان تمدن غربي» را نشان مي داد،11 «چيزي هولناك تر از گلوله آتش زاي امام خميني وجود نداشت12. ممكن بود همه جا طعمه اين حريق شود.»13 او امام را بهتر از ديگر روساي سرويس هاي جاسوسي بلوك غرب مي شناخت. با سعدون شاكر، رئيس سازمان امنيت عراق كه مسئول مستقيم حفاظت از امام در نجف بود، رفاقت و آشنايي ديرين داشت و شاكر، گزارش جزييات روحيات و روابط امام را نزد دمارانش مي فرستاد. 14 براساس تحليل او، حضور امام در بخش شيعي نشين عراق، خطر بزرگي عليه حزب بعث محسوب مي گشت و يك بار به صدام حسين پيغام فرستاد كه «هوشيار باش! هيچ چيز خطرناك تر از جنگلي كه آتش گرفته باشد، نيست. خميني مرزهاي فكري را در مي نوردد.» 15
صبح سوم اسفند 1357 كنت دمارانش براي حضور در جلسه اي فوري و سري با محمدرضا پهلوي سوار بر جمبوجت شخصي اش پاريس را به مقصد مراكش ترك كرد. 16 حالا، چهار روز پس از پيروزي انقلاب اسلامي كه عدم پيش بيني آن چون يك «فاجعه اطلاعاتي» و زلزله اي مهيب سرويس هاي جاسوسي غرب را مي لرزاند، در مسير پرواز تا فرودگاه مراكش، پاسخ آن معماي قديمي را مي دانست؛ مثل خيلي هاي ديگر. گرچه در آن روزها فقط نگران نخستين پيامد «جنگ جهاني چهارم» بود، يعني از دست رفتن يك متحد ديگر بلوك سرمايه داري كه پس از سقوط شاه به او پناه داد. بي درنگ سراغ ملك حسن دوم رفت. مدعي شد كه مسلمانان تندرو در پي ترور پادشاه مراكش يا دزديدن خانواده اش هستند و خاندان سلطنتي ايران بايد خيلي سريع به جاي ديگري بروند. حسن پس از ملاقاتي طولاني اين پيشنهاد را پذيرفت و دمارانش نيز محمدرضا پهلوي را قانع به ترك مراكش كرد. 17 پايان تلخ ششمين ديدارش با شاه مخلوع نيز رقم خورد؛ از قضا در سالگرد كودتاي سوم اسفند و به قدرت رسيدن رضاخان. هنوز تا كليد خوردن پروژه رئيس سرويس جاسوسي فرانسه براي «بي ثبات سازي سياسي ايران» دو سال باقي مانده بود.
¤ منابع در آرشيو «دفترپژوهش هاي كيهان» موجود است.


 

نوشته شده توسط مسلم در چهارشنبه 1389/11/20 ساعت 12:1 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت


امتيازات تكويني و تشريعي امام علي (ع)

پاسخ ديگري نيز به اين صورت مي توان ارائه كرد كه قرآن همواره كليات مسايل را بيان مي فرمايد و تفسير و تفصيل احكام را بر عهده پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) مي گذارد. در اين مورد از ائمه اطهار(عليهم السلام) سؤال شد كه چرا اسم اميرالمؤمنين(عليه السلام) و ائمه(عليهم السلام) در قرآن نيامده است؟ و يا چرا در آيه « نّما ول يّكم اللّه و رسوله و الّذ ين آمنوا»1 «الذين آمنوا» معرفي نشده اند؟ يا اين كه چرا در آيه «أط يعوا اللّه و أط يعوا الرّسول و أول ي الأمر م نكم»2 «اولي الامر» مشخصاً معرفي نشده اند؟ و يا در مورد نماز چرا تعداد نمازهاي واجب و تعداد ركعات آنها بيان نشده است؟ هم چنين چرا در آيات مربوط به زكات موارد و مقدار آن بيان نشده است؟ ائمه اطهار(عليهم السلام) در پاسخ به اين سؤالات فرموده اند: تفسير جزئيات احكام به عهده پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) گذاشته شده است؛ قرآن مي فرمايد:
و أنزلنا ليك الذّ كر ل تبيّ ن ل لنّاس ما نزّ ل ليه م؛3 ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا تو براي مردم تفصيل آن را بيان كني.
بنابراين همان طور كه خداوند در قرآن فرمود، نماز بخوانيد، اما تعداد ركعات آن را مشخص نكرد؛ به همان صورت فرمود، از اولي الامر اطاعت كنيد، اما آنها را معرفي نكرد تا مردم از پيامبر(صلي الله عليه وآله) بپرسند و آن حضرت اين مسأله را تبيين كند.
پس به طور خلاصه، در پاسخ اين سؤال كه چرا قرآن جزئيات احكام را بيان نفرموده، مي توان اين گونه پاسخ داد كه اولا براي اين است كه زمينه امتحان فراهم باشد تا مؤمنان واقعي شناخته شوند؛ و ثانياً براي اين كه مردم در مورد تفاصيل آنها از پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) سؤال كنند و بدين طريق جايگاه آنان در تبيين جزئيات احكام، براي مردم روشن شود.
به طور كلي در بسياري از موارد، دليل پيدايش اين گونه سؤالات اين است كه ما گمان مي كنيم خداوند مانند يك مصلح اجتماعي مي خواهد از هر طريق ممكن، جامعه به سر و سامان برسد و نظم و آرامش در آن حكم فرما باشد و مردم با آسودگي زندگي كنند. بر اساس اين تصور، اگر در موردي ببينيم كه اين گونه نشده است، چنين نتيجه مي گيريم كه ـ العياذ بالله ـ اشكالي در كار خداوند پيدا شده است! حال آن كه خداوند هيچ گاه چنين اراده اي نداشته و ندارد كه مردم به هر صورت ممكن ايمان بياورند و مؤمن شوند. اگر چنين اراده اي داشت قطعاً قادر بود شرايط را به گونه اي فراهم كند كه همه مردم ايمان بياورند: و لو شاء ربّك لآمن من ف ي الأرض كلّهم جم يعاً.4 ايمان امري اختياري است و مردم بايد بر اساس انتخاب و اختيار خود ايمان بياورند. در آيه ديگر مي فرمايد: لو يشاء اللّه لهدي النّاس جم يعاً؛5 اگر خدا مي خواست، همه را با اجبار هدايت مي كرد. اما خداوند اين گونه نخواسته است؛ انسان بايد با اختيار خود مسير هدايت را طي كند و كمال انسان در گرو اختيار و انتخاب آگاهانه او است. انسان بايد گام نهادن در مسير كمال را خود اراده كند، در پي شناخت آن برآيد و در اين جهت، حسن انتخاب داشته باشد تا با اراده و اختيار خود به مقصود برسد.
گفتار چهارم
منشأ مشروعيت حكومت علي(عليه السلام) ، انتصاب يا انتخاب؟
برخورداري اميرالمؤمنين(عليه السلام) از امتيازات تكويني و امتيازات تشريعي
پيش از اين به گوشه هايي از فضايل و مناقبي كه خداي متعال به اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) عطا فرموده اشاره شد. بخشي از فضايل اميرالمؤمنين(عليه السلام) بين دوست و دشمن و مؤمن و كافر مورد اتفاق است و كتاب هاي فراواني نيز درباره آنها به رشته تحرير در آمده است؛ مثلا «شجاعت» و «عدالت» علي(عليه السلام) زبانزد خاص و عام است. در طول تاريخ، كساني هم كه مسلمان نبوده اند و حتي هيچ ديني نداشته اند، شجاعت بي نظير آن حضرت را ستوده اند. هم چنين همه كساني كه از سيره آن حضرت مطلعند، عدالت را يكي از بزرگ ترين فضايل آن حضرت برشمرده اند.6
البته اطلاع داشتن و گفتگو از اين موارد براي ما بسيار مفيد و ارزنده است و هر جا فضايل اميرالمؤمنين و اهل بيت(عليهم السلام) ذكر شود انوار و بركات الهي نازل مي گردد؛ اما با توجه به اين كه ما در زماني هستيم كه انواع شبهات درباره عقايد شيعه مطرح مي شود، اولويت با طرح فضايلي است كه با مسايل اعتقادي ما در ارتباط است و زمينه تحكيم اعتقاد ما را به امامت و مقامات تشريعي آن حضرت فراهم مي كند.
برخي از مواهبي كه خداي متعال به آن حضرت عطا فرموده مواهب تكويني است؛ از جمله اين كه، آفرينش آن حضرت از نور پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) بود و به اين سبب، از آغاز طفوليت حقايقي را درك مي كرد كه ديگران قادر به درك آنها نبودند. حتي در روايتي از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نقل شده است كه ايشان فرمودند: همان طور كه خداي متعال مرا به معراج برد و حقايق عوالم بالا را به من ارائه داد، براي حضرت علي(عليه السلام) نيز درهاي آسمان گشوده شد و آنها را مشاهده كرد.7 اينها مواهب تكويني است كه خداي متعال به آن حضرت عطا فرموده است.
در كنار اين گونه فضايل يك سلسله امتيازات تشريعي نيز به آن حضرت اعطا شده است. اين امتيازات به دو بخش تقسيم مي شود:
دسته اول، امتيازاتي در زمينه احكام شرعي است و بر اساس آن، در شريعت احكامي خاص براي حضرت علي(عليه السلام) اثبات شده است. در شريعت اسلام، بعضي از واجبات و محرمات، هم چنين بعضي از امور حلال، به شخص پيامبر(صلي الله عليه وآله) يا به آن حضرت به علاوه ساير معصومان(عليهم السلام) اختصاص دارد؛ براي مثال، مرد يا زني كه غسل بر او واجب شده باشد، نبايد وارد مسجد شود، اما پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) مجاز بودند در اين حالت وارد مسجد شوند. اين يكي از امتيازاتي بود كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) بر سايرين داشتند. درباره اين حكم داستان مشهوري وجود دارد و آن اين كه:
زماني كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به مدينه مهاجرت كردند، قبل از ورود به مدينه، چند روزي در محلي نزديك مدينه اقامت كرده و در آن جا مسجدي ساختند. اين مسجد همان مسجد قبا است. بعد از چندي نيز به مدينه منتقل شدند و در محلي كه اكنون حرم شريف آن حضرت است، زميني را براي مسجد در نظر گرفتند. خانه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نيز در كنار مسجد و چسبيده به آن ساخته شد و در آن را به داخل مسجد باز كردند. بعد از ازدواج اميرالمؤمنين(عليه السلام) و فاطمه زهرا(عليها السلام) خانه اي نيز براي ايشان در كنار آن ساخته شد. هم چنين برخي از صحابه، بعضي از عموها، پدران همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله) و كساني كه بيشتر به آن حضرت ارادت داشتند، خانه هاي كوچكي در اطراف اين زمين ساختند كه در آنها به داخل مسجد باز مي شد. پس از مدتي از جانب خداي متعال دستور داده شد براي حفظ حرمت مسجد تمامي آن درها مسدود گردد تا مبادا مرد جنب و زن حايض از آن خانه ها وارد مسجد شوند. پس از آن، تنها در خانه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) به مسجد باز مي شد و خانه هاي آن بزرگواران در ديگري هم نداشت. در روايات نقل شده است كه يكي از عموهاي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) زبان به اعتراض گشود و خطاب به آن حضرت گفت: چرا اجازه ندادي كه در خانه هاي ما پيرمردها و محترمين و اشراف به داخل مسجد باز شود، اما چنين اجازه اي را به اين جوان دادي؟ اين چه تبعيضي است؟! چرا بين مسلمانان تفاوت قايل شدي؟! در حالي كه چون ما پيرمرد و محترم هستيم، بايد اين امتياز را براي ما قايل شوي! حضرت در پاسخ به اين اعتراض فرمودند: من هيچ كاري را بدون اذن و امر الهي انجام نداده ام و كارم بر اساس وحي الهي است: ن هو لاّ وحي يوحي؛8 خداي متعال به من دستور داده است كه همه درها را به جز در خانه علي(عليه السلام) ببندم. در دعاي ندبه نيز مي خوانيم: و سدّ الأبواب ا لاّ بابه؛ همه درها را غير از در خانه اميرالمؤمنين(عليه السلام) بست. اين امتيازي خاص براي اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود.
دسته دوم از امتيازات تشريعي امتيازاتي است كه ملازم با مسأله امامت، خلافت و جانشيني آن حضرت است. در اين زمينه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) از جانب خداي متعال چندين مقام براي اميرالمؤمنين(عليه السلام) معرفي كرده است كه در ادامه بحث اين گفتار به برخي از آنها اشاره مي كنيم.
اثبات موهبت تشريعي «خلافت»، از طريق حديث منزلت
پس از هجرت به مدينه، پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) از طرف خداي متعال مأمور شدند كه بين مهاجران و انصار عقد اخوت ببندند؛ به اين صورت كه مهاجران و انصار دو به دو برادر و شريك زندگي يكديگر شوند، با هم كار كنند و مهاجر در خانه انصار زندگي كند، تا از اين طريق مشكلات مهاجران حل شود. بعد از اين كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) بين مهاجر و انصار و ساير مؤمنان برادري ايجاد كردند، اميرالمؤمنين(عليه السلام) بدون برادرباقي ماندند و احساس دل تنگي كردند. در اين هنگام پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) حضرت علي(عليه السلام) را برادر خود قرار داده و به او فرمودند:
اما ترضي ان تكون م نّي ب منز له هارون م ن موسي؛9 آيا نمي خواهي نسبت به من همان مقامي را داشته باشي كه هارون نسبت به موسي(عليه السلام) داشت؟
اين يكي از مواردي بود كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) حضرت امير(عليه السلام) را به منزله برادر خود و به منزله هارون(عليه السلام) نسبت به موسي(عليه السلام) معرفي كرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. مائده (5)، 55 2. نساء (4)، 59.
3. نحل (16)، 44 4. يونس (10)، 99.
5. رعد (13)، 31.
6. براي نمونه، «جرج جرداق» مسيحي در كتاب صوت العداله الانسانيه حضرت امير(عليه السلام) را به عنوان مظهر عدالت انساني معرفي كرده است.
7. ر.ك: بحارالانوار، ج 16، باب 11، روايت 7.
8. نجم (53)، 4 9. بحارالانوار، ج 35، باب 2، روايت 12.


 

نوشته شده توسط مسلم در سه شنبه 1389/11/19 ساعت 4:9 بعد از ظهر.برگی از واقعیت - لينک ثابت